هم چاره تحمل است و تسلیم ، ورنه به کدام جهد و مردی!؟



بچه که بودیم یه مجموعه کتاب بود به اسم 《 به من بگو چرا؟》

یه سئوال توش جا مونده  فکر کنم . 

چرا پدر و مادرها دوست دارند ،  همون اندازه که اونها به خونواده اشون ارادت و علاقه دارند ،  فرزندشون هم همون قدر ارادت داشته باشه و حتما هم نشون بده ؟! چرا دائم چک می کنند که حتما اون فرزند که الان خودش هم سن و سالی داره ، به خاله و  عمه و  عمو و دایی زنگ زده تبریک/ تسلیت/ خوش آمد بگه ، حال بپرسه  و ...‌‌‌  ( با رسم شکل و نمودار توضیح دهید)

نظرات 12 + ارسال نظر
ربولی حسن کور سه‌شنبه 21 مرداد 1404 ساعت 15:18 http://Rezasr2.blogsky.com

سلام
ما عکسشو توی فامیل داشتیم.
بعد از ازدواج دخترعمه ام هرجا که عمه ام و شوهرش دعوت میشدند و می‌دیدند دخترشونو دعوت نکردن ناراحت میشدند.

سلام . روابط فامیلی تو ایران رو باید بدن آنالیز ، بقیه بچه های فامیل اگه دعوت بودن ، ناراحت شدنشون طبیعیه حتی اگه حق نداشته باشند.

رویا سه‌شنبه 21 مرداد 1404 ساعت 17:14

وای الف جان یاد تمام بحث‌هایی افتادم که ما بچه ها با خانواده داشتیم فقط و فقط و فقط به خاطر فامیل حرف فامیل وای وای وای ما دوست نداشتیم وقتمون را با زن دایی فضول عمه پر حرف زن عموی حسود اینا را ما بچه ها بهشون لقب داده بودیم و کلی فک و فامیل دیگه بگذرونیم اما ما را مجبور میکردن برای یه سلام هم شده و ده دقیقه نشستن بیاییم حالا جالبی قضیه این بود که خود بزرگترها کلی با اینا مشکل و‌داستان داشتند چه اصراری بود که ما هم درگیر بشیم جدا ما چه نسلی بودیم البته یه بخشی جنبه اخلاقی آموزشی داشت مثلا بابا یه پسر دایی داشت که به قول خودشون اجاقش کور بود بچه نداشت این بنده خدا مدتی بیمارستان بود کسی را هم نداشت بابا میخواست ما را ببره دیدنش مامان میگفت نه حالا این دلش میسوزه که بچه نداره و غیره خلاصه که وضعی بود نسل الان که اصلا تعارف ندارن با هر کی خواستن خوش و بش میکنن و از هر کی هم خوششون نیومد نیومد نمی‌دونم شاید هم زمان ما بهتر بود نمی‌دونم درست همه جنبه ها را در نظر بگیرم .

سلام . واقعیتش من مجرد بودم اصلا خونواده ام هیچ فشاری برای رفت و آمد و .‌.. بهم نمی آوردن . از وقتی ازدواج کردم نمی دونم چرا یادشون افتاد منو کنترل کنند الان داره اوضاع بدتر میشه ، چند روز پیش باید می رفتم مجلس ختم یکی از بستگان ، مامانم خودش مسافرته ، بهم گفت رفتی برو پیش خونواده خاله ات بشین یعنی حتی جای نشستنم مهم بود براش

لیلا الف سه‌شنبه 21 مرداد 1404 ساعت 22:13

اگه فهمیدی به منم بگو
اصلا نمی فهممشون، ما مثلشون نشیم صلوات


من در نهایت به خاطر دل مامانم انجام میدم اگرچه که برای خودم اون کار دیگه لطفی نداره چون بهم دیکته شده ولی به قول شما اصلا درکشون نمی کنم

رضوان چهارشنبه 22 مرداد 1404 ساعت 06:48 https://nachagh.blogsky.com/

سلام
تو خانواده ها دیده ام که با اصرار از فرزند خود می خواهند دنباله رو خودشان باشند واگر کسی مورد پسند خودشان است مورد پسند فرزندشان هم باشد واگر خودشان ملاحظه حال کسی را می کنند فرزندشان هم ملزم باشد ملاحظه حال او را بکند.منم خاطره ام را از همسرم می نویسم که به پسرانم گفت حال عمو تون را بپرسید عمل جراحی شده و بد خیم تشخیص داده شده و رو به من گلایه کرد بچه ها را طوری بار نیاورده ای از فامیل احوال پرسی کنند.شاید چون عمو در زندگی بچه ها وشاد کردن شون مایه گذاشته بود و قدر دانی از انسان ها حکم می کرد تلافی کنند هر چند اندک.

سلام . پس به نظرتون برای بعضی به دلیل قدردانیه.
دقیقا پدر همسرم همین کارو می کنند ، زنگ میزنند عموت افتاده دستش شکسته ، زنگ بزن ، عموت عمل کرده زنگ بزن ، همسر هم میگه باشه ولی زنگ نمیزنه ، دلیلش هم اینه من که ارتباط ندارم باهاشون .:|

تیلوتیلو چهارشنبه 22 مرداد 1404 ساعت 09:21 https://meslehichkass.blogsky.com/


یه تیلوتیلو اینجا داریم که اونقدر تنظیماتش را دست کاری کردند که قبول کرده این کارها را باید اتوماتیک انجام بده ...
حتی گزینه اعتراضش را شیفت دیلیت کردند

اینکه خودت قلبا دوست داری و انجام میدی بحثش جداست و خیلی هم خوبه .
اینکه والدین اصرار می کنند واقعا علتشو رو نمی فهمم . نمی دونم تو ذهنشون چی می گذره فکر می کنند فامیلشون خلیفه است ما باید بریم باهاش بیعت کنیم ؟ فامیلشون رئیس یه باند مافیاییه ما با اعلام ارادت جونمون رو حفظ می کنیم ؟ از اینکه نشون بدن بچه ها مهربونن و فامیل دوست چه نتیجه ای می خوان بگیرن ؟!!!!

فاطمه چهارشنبه 22 مرداد 1404 ساعت 15:48 http://Ttab.blogsky.com

سلام عزیزم خاموش میخونمت.درواقع انقدرکامل وجامع مینویسی ،من ترجیح میدم گاهی نظرنذارم.
فکرکنم همه جای دنیا همینه.پدرومادرافکرمیکنن فرزندجزئی ازوجودخودشونه وبابدمثل خودشون عمل کنه

سلام . ممنونم با نظر لطف می خونی
بله ، اینجوری نگاه کنی، میشه منطقشون اینطوری باشه ، گاهی اونقدر بچه رو جزئی از خود می دونند که عروس و داماد هم مال خودشون می دونند بچه ام مثل دستمه ، عروس هم خال روی انگشته ( اول می خواستم بنویسم انگشتر دیدم عروس تو فرهنگ ایران خیلی در حد طلا دیده نمیشه )

خواننده خاموش چهارشنبه 22 مرداد 1404 ساعت 17:37

الف عزیز، مامان من در این موارد دعوای شدید هم میکرد با آدم طوری که رفتن رو بهترین کار میدونستم مخصوصا در مورد فامیلای خودش، یادمه یه بار مسافرت بود و یکی از اقوامش فوت کرده بود زنگ زد به من و گفت برو مراسم منم اون موقع کم سن و سال بودم و اصلا خجالت می کشیدم تنهایی برم جایی، خلاصه که بهش گفتم نمیرم یعنی از پشت تلفن چنان دعوایی باهام کرد که خودم را محل مراسم یافتم یا همینطور تو عروسیا، یعنی از ترس اون دعوای شدید بی سروصدا در محل مورد نظر حاضر بودم

آخ آخ ،خیلی ملموس بود برام . مامان من بگم نمیرم / انجام نمیدم میگه : اصلا نمیخواد بری ، هر کاری دلت می خواد بکن !! با یه لحنی که توش بد و بیراه مستتره

سارا چهارشنبه 22 مرداد 1404 ساعت 23:43 http://15azar59.blogsky.com

بیزحمت جواب را اگر یافتید به ما هم بگویید

جز چیزهایی که وقتی می پرسی ( از والد) بی جواب فقط ناراحتی و پرخاش رو می بینی خودشون هم نمی دونن دلیل چیزی که می خوان چیه ، فقط می خوان

رضوان پنج‌شنبه 23 مرداد 1404 ساعت 06:28 https://nachagh.blogsky.com/

خوبه نوشتن یه مطلب،که دیگران همم بهش فکر کنن)
خواننده ای هم بود با صدای قشنگش میخون «من تیره روزم خدای من چرا؟چرا؟چرا؟عمری بسوزم چرا؟چرا؟چرا؟»
واقعا چرا؟
روزی درین باره نوشته ام («چرا؟») تو وبلاگ قدیمی ام
تو برقرار ارتباط با بیمار روانی گفتن چرا را برای دانشجویان پرستاری ممنوع کرده بودم.

مرسی ، کامنت و پیام های شما هم خیلی خوبه

پیام رضوان عزیز پنج‌شنبه 23 مرداد 1404 ساعت 09:36

وقتی والدین مان از ما میخوان فلان کار به زمین مانده را انجام دهیم به طور تلویحی میخوان بگن تو مال منی (مث دست من،مثل پای من)که به اختیار من و به فرمان من باید کاری کنی و وقتیزما مقاومت می کنیم بر آشفته میشن از اعلام استقلال ما.جایی خوندم «اگر با اختیار خودتان استقلال فرزندتان را به رسمیت نشناسید او خود استقلال خود را به دست خواهد آورد و دیگه نیایید شکایت کنید که...».
در واقع والدین مان اضظراب های خود را از به زمین ماندن اون کار به ما منتقل می کنند و ما نمی خواهیم هم باراضطراب خود را و هم بار اضطراب آنان را به دوش بکشیم چون از توان خود اطلاع داریم ولی اونا معتقدند هنوز از نهایت توان مون استفاده نشده چون جوان تریم کشش داریم.

شیرین شنبه 25 مرداد 1404 ساعت 08:43

سلام
دلشون میخواد بچشون هم واسه اون فامیل مورد نظر عزیزو دوست داشتنی و مورد احترام باشه!
چون خیلی پیش اومده که تو جمع بزرگترا میگن فلان اتفاق افتاد
دختر/پسرفلانی اومد یا تماس گرفت ماشالا چقدبافهم وکمالاته
یا میگن دیگه احتراما ازبین رفته ، کوچیک وبزرگی سرشون نمیشه
بچه های فلانی حتی یه تماس نگرفتند و...
و مامان بابا ها اینو نمیخوان وگرنه موضوع مالکیت واین حرفا نمیتونه باشه

سلام شیرین جون . وااای درسته ، نمی خوان خودشون معذب بشن و تو موقعیت بی دفاع قرار بگیرن ، هیچ وقت فکر نمی کنند چه فایده داره آب دستی به چاه ریختن؟ محبت باید خودجوش باشه

˜ سه‌شنبه 28 مرداد 1404 ساعت 11:18 http://ketriyoghoriii.blogfa.com/

واى این سوال خیلی خوبى بود
البته خدایى مامان من این سبکى نیست
چون مادر بزرگم خیلی در این زمینه بهش گیر میداده
مامانم به ما کارى نداره
نظر درستان و خوندم جالب بود

آفرین به مامانتون. فکر می کنم تو بیشتر موارد مربوط به اون حسی که شیرین جان فرمودن ، میخوان تاج طلا رو روی سر ما بذارن از باب کمالات و ادب و محبت

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.