تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی! سرگذشت تیرهٔ من، سرگذشتی نیست ، کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی


سال نود ونه که بورس خیلی عجیب و غریب رشد کرد ، همسر تماس گرفت با یکی از همکارهای قدیمی شاغل در بورس و پرسید جریان چیه ؟ جواب شنید که ما خودمون هم نمی دونیم چی شده ! انگار نشستیم تو اتاق و کلی آدم دارن میریزن تو ! 

دوشنبه غروب، مامان تماس گرفت، گفتم :دارم لباس می‌پوشم با راد بریم ، کادوی روز پدر بخریم ، گفت : نه ، نرو ، شلوغه! گفتم : کجا شلوغه؟ اینجا خبری نیست! 

ما ، ماهواره نداریم ، از اون موقع که ریختن روی پشت بوم‌ها و دیش‌ها رو انداختن پایین، بی خیالش شدیم ، چی نگاه می کنیم ؟ ای فیلم ،بیشتر فیلیمو،  گاهی نماوا و فیلم نت .

برای باخبر شدن ،نشستم و تو یوتیوب گشتم : بازاریهای معترض (یاللعجب!)، المیرا شریفی مقدمی که خبر اعتراض به حق رو می‌خونه ، نیروهایی که سنگ و کلوخ می‌خورن و فرار می‌کنند، صحبت فرمانده‌ای که میگه ما کلاه داریم، اگه سنگ بخوریم اشکالی نداره ولی خدای ناکرده مردم آسیب نبینند . هنرپیشه هایی که حق رو به مردم میدن . ایرنایی که خبر اعتراضها رو کار کرده ! و .‌..........

تو ، توییتر حساب کاربری ندارم ولی تیتر وار می‌تونم توییت آدمها رو ببینم . روزنامه نگارهای اصلاح طلبی که ضمن حق دادن به مردم ، اکانت فعالان پایداریچی رو میذارن و میگن اینا دارن مردم رو تشویق به اعتراض می‌کنند و پایداری ها و تندروهایی که  دولت پزشکیان رو میزنند و حق به مردم میدن! 

شبیه، اون جوابم امروز. یه چیزی سر جاش نیست ، یاد اون شبی افتادم  که نمی دونستم چی میشه، می‌ترسیدم سحر شه ، تمام شب ذکر خوندم تا خوابم برد ولی هر بار که پهلو به پهلو شدم ، حتی توی خواب خوندم : 《وَمَکَرُوا وَمَکَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ 》

بگذریم ، شما هم بگذرید لطفا! اومدم روز مرد رو تبریک بگم .

روز مرد مبارک همه آقایونی که حلال ،تمام تلاششون رو می‌کنند که آب تو دل زن و بچشون تکون نخوره، حتی اگه مراد حاصل نمیشه ؛  مبارک اون آقایونی که وقتی میگی برو فلان وسیله رو برام از تو کشوی سوم، در نقطه ای با عرض جغرافیایی این  و طول جغرافیایی اون بیار ، بعد از گشتن نمیگن : نیست ، پیداش نمی کنم! 

 مبارک اون آقایونی که وقتی از دستشویی میان بیرون ،روی آینه، آب نپاشیدن و روی شیر روشویی، لکه آب باقی نذاشتن؛  با اغماض مبارک اونایی که این کار رو انجام میدن  ولی گردن می گیرن!

پ.ن : گفتن تبریک برای عُموم  و البته عَموم آزاده

پ.ن: انشالله که کامنتها قابل تایید باشه







شبی یاد دارم که چشمم نخفت


صبح بیدار شدم ، دیدم  به به ، هوا چه تمیز شده ، کوه ِ برف زده  رو میشه کامل دید ، زنگ زدم به مامان ، پرسیدم رفتی؟ گفت : نرسیده به قزوینم . گفتم : مازوت سوزی کار تو بود؟ چطور این همه مدت اینجا بودی هوا کثیف بود ، تا رفتی شمال، خوب شد هوا.

از اونجایی که تصمیمی بگیره حتما عملی می‌کنه ، هفته پیش گفت که دوشنبه یا سه شنبه میره شمال ،چون نمی‌تونه تو این هوا نفس بکشه. راد چون اندازه من نمی‌شناسدش ، سعی می‌کرد منصرفش کنه . بهش گفتم  تلاش مذبوحانه می‌کنی .

مامان تمایل داشت یه شب، من و خواهر بریم خونه‌اش بخوابیم ، پنجشنبه‌ای که گذشت رو مقرر کردیم  و نمی‌دونم چرا مثل کسایی که قراره جایی بمب گذاری کنند خواهرم  چهارشنبه زنگ زد و گفت چه ساعتی اونجا باشیم ؟ گفتم عصر ، گفت: حدودای همین ساعت خوبه؟!  ۵ و بیست دقیقه بود ، گفتم : خوبه . فردا ساعت ۶ ونیم اونجا بودم !

ساعت ۱۱ شب ، دیدم  یه کمی سردرد دارم ، رفتم خوابیدم. من تو یه اتاق و اون دو تو یه اتاق دیگه ، چشمهام گرم شده بود ، دیدم مامانم از اون اتاق با بالش و پتوش داره میره تو یه اتاق دیگه بخوابه، مامانم قابلیت اینو داره از هر جسم بی صدایی یه صدای عجیبی در بیاره ، تخصص اصلیش رونمایی از این قابلیت در زمان شبه، مثلا دستمال کاغذی رو جوری می‌کشه بیرون که با سنج زدن هیچ فرقی نمی‌کنه . بنابراین بلند شدن و پتو رو دست گرفتن و جابه جایی هم حتما یه صدایی داشت که منو بیدار کرد.

با سردردی که بیشتر شده بود ،مجدد خوابیدم این بار با صدای در دستشویی بیدار شدم :|  و دوباره خوابیدم  ، شنیدم دو نفر پچ پچ کنان دارن با هم حرف میزنند ، هوا تاریک بود ، فکر کردم دم اذان صبحه ، الان نمازشون رو می‌خونند و میخوابند . چشمهام رو بستم ، حرف زدنشون تموم نمیشد ،با قلبی اندوهگین و سردردی مضاعف  رویا بافی می‌کردم خودم رو تصور می‌کردم که با طلوع خورشید با بالشی در دست به سمت خونمون میدوم .  دیگه دیدم  اسم فک و فامیل رو دارم می شنوم  و خبری از نمازخوندن نیست ؛ بلند شدم در اتاق رو بستم ، بالش رو گذاشتم روی سرم و خوابیدم . این بار با صدای کلید و باز و بسته شدن در بیدار شدم ، یادم اومد که مامانم این مژده رو بهمون داده بود که صبح میره نون تازه می خره . خوابیدم . و  بار دیگه صدای آیفون و خواهرم که می‌گفت : ممنون بذارید تو آسانسور برمیدارم !   شب قبل خواهرم گفته بود فردا صبح حلیم  بخوریم .

بلند شدم ، در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون . خواهرم گفت: میخوای باهامون دعوا کنی؟ نذاشتیم دیشب بخوابی؟  می‌دونی خانمها تو سن بالا ،هورمون هاشون بهم میریزه ، بی خواب میشن ( تازه فهمیدم اون ساعت ۲و نیم صبح بوده) . گفتم: نه! میخوام صبحونه بخورم و قرص برای سردردم .


ب.ن: هلیم غذایی است رقیق که از گوشت تهیه می‌شود. این واژه را با املای حلیم نیز می‌نویسند.‌

اینو از یه مقاله ثبت شده در فرهنگستان کپی کردم ، هلیم منو یاد هِلیُم میندازه . با هر دو مدل مینویسن ، مهم نوشتنش نیست مهم اینه با شکر خورده بشه


که من توبه کردم به دست تو بر ، که گرد فضولی نگردم دگر


با راد رفتیم یه پاساژی که نزدیک دانشگاه برادرزاده جان بود ، روی پله برقی به قسمت فودکورت که نزدیک شدیم گفتم : حالا هی اینور و اونور رو نگاه نکن ، شانس پسرداییت ، اینجا با  کسی نباشه معذب شه ! ( خیلی بچه درونگرا و محجوبیه) 

راد  پرسید: اگه ببینیش نمیری جلو؟ 

_ : نه! به روی خودمون نمیاریم که دیدیمِش.

+: بعدا به دایی میگی؟

_: نه! 

+: به مامانی چی؟ 

_: نه!


چقدر من آدم معتقدیم  به حریم شخصی!  خُب ، راستش به اندازه کافی قبلا خراب کاری کردم

یه مورد ! میرفتم دانشگاه ، دیدم ماشین یکی از بچه‌های فامیل که با هم جور بودیم سر محمودیه پارکه، زنگ زدم که اگه نزدیکه بیاد ببینمش. برداشت ، گفتم : کجایی؟ گفت: خونه! ( دیگه از اینجا به بعدش رو نباید می‌پرسیدم اما  امان از بی تجربگی)

گفتم : پس ماشینت چرا سر محمودیه است؟!

گفت: ماشین دست رضاست( برادرش)

خداحافظی کردیم ؛ من از کجا باید میدونستم که بدبخت، رضا  که تازه با یه دختری دوست شده بود و مامانش اینا روش حساس شده بودن و دیگه ماشین رو بهش نمیدادن ، به عنوان اینکه برای پیگیری یه کار مهمی  باید بره سهروردی ، تونسته ماشین خواهرش رو بگیره و بره سر قرار تو محمودیه رضا از کجا باید میدونست که مامانش از کجا فهمیده که اون الان سهروردی نیست و محمودیه است؟! وقتی مامانش زنگ زد و باهاش دعوا کرد و تهدید کرد که تو محمودیه چیکار می‌کنی ؟ !!فقط تونست بگه الان میام !

بعد که رفته بود خونه ، به خواهرش گفته بود شما  چطوری  فهمیدید من کجام؟!!  گفت: الف ، زنگ زد و گفت ! اون هم گفت: اَه این دختره چه فضوله!( بی‌ادب رو داشته باشین، خوب کاری کردم )

چند روز بعد که  زنگ زدم خونه‌اشون ، خودش گوشی رو برداشت ، نمی‌‌تونستم  جلوی خنده‌ام رو  بگیرم ، بهش گفتم ، ببخشید ،قصدم فضولی نبود،به خدا نمی‌دونستم ماشین دست توئه ؛  نگفتم که حتی شماره ماشین رو هم نگاه نکردم و فقط از روی رنگش حدس زدم ماشین خواهرشه! ببینید چقدر بدشانس بود بنده خدا





خوش باش دمی که زندگانی این است!


از کنار آجیل فروشی رد شدیم ، شلوغ بود ، مامان پرسید هندونه خریدید ؟ این مسئولیت همسره ، بس که خوش شانسه ، از انتخاب من ،میزان خوش شانسیش مشهوده!   گفتم:  میخریم نگران نباش! چه خوبه که مردم دنبال آجیل و انار و خرمالو و هندونه هستند ، دفعه پیش، که باز یکی از پیکهای تورمی بود،  فکر می‌کردم چطوره  پس هر جا میری ازدحامه ؟ رستوران ها شلوغه ، آجیل فروشی شلوغه ، بلیط کنسرت‌ها سریع فروخته میشه و پاساژها شلوغه و... الان فکر می‌کنم خوب آدمها وقتی نتونند سرمایه گذاری کنند به آینده فکر نمی‌کنند ، نمی‌تونیم کاسه گدایی دست بگیریم از فردا همه بریم تو خیابون که نشون بدیم وضعیت اقتصادی نابسامانه، پس آدمها میان حال لحظه ایشون رو خوب می‌کنند ، یاد اون دوستمون افتادم که گفت :من با ماشین روزها میرم سر کار می‌بینم مردم خوشحالن یا نه! حالا به نظر خوشحالم بیایم که خیلی خوبه ، دممون گرم! به قول شاعر دمتم گرم ! دمتم گرم ، نزدیک میشم دور میشم ،بلکه مقبول در این راه پر استرس و وصله ناجور بشم ، اینه قصه ام ، اینه قصه ام ، اینه قصه ام


آخر تابستون باید یه چکاپی میشدم ، صبحی که داشتم می‌رفتم سرم رو گرفتم رو به بالا و آسمون رو نگاه کردم؛ چقدر قشنگ بود ، فکر کردم چه لحظه عجیبیه ، میشه همه چی عوض شه ، فکر کردم خدایا ، چقدر سرنوشتم ممکنه تغییر کنه ، حمید مصدق گفته :

《میتوانی تو به من زندگانی بخشی  یا بگیری از من ،آنچه را می‌بخشی ،من به بی سامانی ، باد را می‌مانم ، من به سرگردانی ، ابر را می‌مانم !》 وصف حال اون لحظه ام بود.

با خودم گفتم : حیفه همه زمان‌هایی که آدم به خاطر کسی یا چیزی ، خرابش کنه و از دست بده . اولویت همیشه با سلامتیه چه اهمیتی داره که چی شد و چی هست و چی میشه .

متاسفانه آدم فراموشکاره اگه هر لحظه به خودش یادآوری نکنه. سلامتی خودش یه دنیاست ، بزرگترین موهبته ! انگار خدا صدش رو گذاشته باشه برای کسی. دعا می‌کنم خدا صدش رو براتون بذاره . پیشاپیش یلداتون مبارک ، سفره اتون پر برکت 




 

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او، ور به حق گفت ،جدل با سخن حق نکنیم!



یه پسری از آشناهامون ، دنبال کار می‌گشت   تو تهران ، تا قبلش کار داشت ولی کیلومترها دورتر بود . برادرم از یه آشنایی خواهش کرد و اون رو استخدام کردن ، چند سال اونجا مشغول بود؛  همه چی گل و بلبل بود ، بعد چند سال از اونجا دراومد ؛ مثل اینکه رقمی که بابت سنوات ( مزایای پایان خدمت ) می‌خواست رو ندادن یا همچین چیزی. اینجور مواقع آدمها یاد اونی که بدبختشون کرده میفتن ، مامانش با برادرم تماس گرفت که تلفن خونه مدیرعامل رو که آشنایی باهاش رو بهم بده ، خب قطعا برادرم این کارو نکرد و یه جوری دست به سرش کرد، بعد مامانش زنگ زد به مامانم و از برادرم خیلی تند و تیز گله کرد . بعدها شنیدم زنش و مامانش رفتن محل کارش ، برای طلب اون چه که مدنظرشون بوده . یعنی فکر کنید عین بچه مدرسه‌ای صغیر اولیات برن دنبال کارت!!!! که البته موفق نشدن.

چند وقت رفت یه شهر دیگه ، دوباره با برادرم تماس گرفت که میتونی منو جایی معرفی کنی؟ ( مامانم به برادرم گفته بود مداخله نکن، باز به تو چیزی بگن ولی برادرم معتقد بود گناه مادر رو به پای بچه نباید نوشت ، نمی‌دونیم تو استخدام بعدیش دخالتی داشت یا نه)

بعد این اتفاقها، به همسر سپردم برای کسی کار پیدا کنه گفت : پروسه رو انداختن، کار راحتی نیست ، باید شرایط مهیا باشه؛ اونی که مدیرعامل یه جاییه از صبح تا شب صد نفر رو می‌بینه که ازش این خواسته رو دارن بعد میگی ، آخرش مثل فلانی نشه ، مامان و باباش پاشن برن محل کارش ، فحشش هم ما بخوریم! قبلش باهاش اتمام حجت کن!


آدمها گاهی از تجربیات دیگران درس می‌گیرن که مداخله نمی‌کنند ، در واقع می‌ترسند ،چون اگه کاری نکنی طرف فقط میگه نتونست یا نخواست ولی با ورودت به ماجرا ، اگه فاقد درک کافی باشه هر جایی که به مشکل بربخورن ، از نظرشون تو  هم ، مسئولیت خودت رو داری .

اینه که کسی به نظر میاد دستش بازه و کاری نمی‌کنه ، احتمالا ،چون چند بار چوب اون کار رو خورده یا چوب خوردن دیگران رو دیده. (بقیه دارن تقاص کار کسی دیگه رو می دن)


پ.ن: تو پست قبل یادم رفت از کامنتهای پست قبل تر تشکر کنم ، وقتی هر کی از جایی که وایساده نظرش رو نسبت به یه موضوع میگه خیلی برام کاربردی و ارزشمنده ، انگار یکی نور رو میندازه و یه نقطه رو که ندیدی نشونت میده ، دارم علاقمند به جامعه شناسی میشم.ممنونم دوستان


بعدا نوشت: چند وقت پیش خواهر همسر ازم خواست یه نیروی معتمد پیدا کنم برای نظافت منزل پدرشون . آخرش یه جمله گفت که میخوام برای اینکه خیال بابا راحت بشه بگم الف می شناسدش!  از اون جمله هاییه که  خیلی خطرناک بود. نمی خواستم بمونم زیر مسئولیتش گفتم هیچ کسی رو در این حد نمی شناسم که تضمینش کنم.