یه مردی بود حسینقلی
چشاش سیا لُپاش گُلی
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت.
خندهی بیلب کی دیده؟
مهتابِ بیشب کی دیده؟
لب که نباشه خنده نیس
پَر نباشه پرنده نیس.
شبای درازِ بیسحر
حسینقلی نِشِس پکر
تو رختخوابش دمرو
تا بوقِ سگ اوهو اوهو
تمومِ دنیا جَم شدن
هِی راس شدن هِی خم شدن
فرمایشا طبق طبق
همگی به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشوندهی ملاپیناس
دَمش دادن جوون و پیر
نصیحتای بینظیر:
«ـ حسینقلی غصهخورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمیشه
عیشِ دومادی نمیشه.
خندهی لب پِشکِ خَره
خندهی دل تاجِ سره،
خندهی لب خاک و گِله
خندهی اصلی به دِله…»
حیف که وقتی خوابه دل
وز هوسی خرابه دل،
وقتی که دل هواش پسه
اسیرِ چنگِ هوسه،
دلسوزی از قصه جداس
هرچی بگی بادِ هواس!
احمد شاملو.
پ.ن : فاطمه عزیزم یه بار در مذمت رفتنهای بی خبر نوشت ، اون قدر دچار نوسان خلقیم که ممکنه یهو ،یه مدت دلم نخواد بنویسم ، این بمونه برای اون روز که بدون خبر و بدون دلیل نرفته باشم .
این روزها شبیه تابع سینوسیم ،شبیه به کسی که تو استخر عمیق دست و پا میزنه ،میره پایین نوک پاش میخوره به کف استخر و یه پا میزنه میاد بالا و دوباره...
وقتی استرس دارم بلند بلند شعر میخونم ؛انگار درست خوندن و ادای با فاصله کلمات باعث میشه درست نفس بکشم.یادم نمیاد کدوم شب حافظ برداشتم و خوندم ، راد پرسید چیکار میکنی؟ گفتم: فال میگیرم ببینم چی میگه ،یاد خانمی افتادم که گفت آدمها وقتی خیلی آشفتهاند فال میگیرن که شاید یه واژه حالشون رو خوب کنه گفت که دوست دارند یکی دیگه بهشون امید بده،خندیدم به حرفش . خانم، استاد نقاشی بود و به منو دوستم آموزش میداد، یه روز بهمون گفت: براتون فال حافظ بگیرم ؟ دوستم نیت کرد( عاشق پیمان نامی شده بود ) ، اون فال گرفت و خوند: زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد، از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد! من پشت بوم قایم شدم و یواشکی خندیدم ، دوستم زیرچشمی نگاهم کرد و خندید . بیست ساله بودیم و زیاد میخندیدیم . میگن تا بیست و دوسالگی نوجوونی محسوب میشه و قاعدتا نوجوونها باید بخندن و خوش باشند . زوده حالا درگیر مشکلات شدن و فکر و خیال کردن . به قول فروغ فرخزاد میتونی بری شابدوالعظیم ،ماشین دودی سوار بشی ، قد بکشی ، خال بکوبی ، جاهل پامنار بشی ، حیف آدم! این همه چیزای قشنگو نبینه ، الاکلنگ سوار نشه ،شهر فرنگو نبینه.
چی میگفتم؟ آهان از اینکه فال حافظ میگیرم و یه شب که بی حوصله بودم راد گفت : میخوای من بخونم برات و خوند و دیدم که بلد نیست بخونه ، حالا هر شب میگه نیت کن و بعد هم شاهدش رو میخونه و میبینم که حداقل نسبت به شب اول بهتر میخونه حتی اگه حافظ جوابی بهمون نمیده.
امروز صبح x و y ام مثبت بود ، اندیشه کردم در احوالمون ؛ حالا دیگه مهم نیست ما چی فکر میکنیم ، ما یعنی همه ها ، با هر اعتقادی ، حتی رخنه کرده در تک تک سلولهامون ، اتفاقات از دست ما خارجه. ما همه تو سالنی به وسعت جهان و نه ایران، نظاره گر پرده این سینماییم تا صبح قضا سهل و سهیلش به که باشد تا شام قدر رجعت و میلش به که باشد.
پ.ن: عزیزانی که ازتون خبری ندارم ، ان شالله که در صحت و سلامتید
پ.ن۲: پگاه نازنینم، کامنتی ازت گرفتم که حدس میزنم به محل بحث و جدل تبدیل میشه خودم دچارم به مه مغزی ، اگه مسئولیت جواب دهی به نظرات رو می پذیری منتشرش می کنم، بهم خبر بده.
گفتم کاش بر تو همین رود که بر من رفت!
سزا نبینی آنچنان که سزاست !
گفتم کاش به پاداش هنر شکسته شوی!
گفتم و نگفتم، آن گاه که میان دو جهان واژگونه بودم در پرواز ؛
آسمان چشم میبست و زمین آغوش میگشود!
(مجلس قربانی سنمار _ بهرام بیضایی)
پ.ن: کاش روزگار رمقی برای خنده برامون بذاره.
فعلا!
اون موقع که مرحوم شجریان ،بیمارستان بودن طرفدارهاشون جمع شده بودن در بیمارستان ، دختر بزرگشون اومدن دم در و داشتن توضیح میدادن که روند درمان به این شکله و الان پدر در این حاله و....
یهو یه آقایی از توی جمعیت رو به دخترخانم استاد شجریان گفت: شما که به ما دروغ نمیگید؟ ما باور کنیم استاد چیزیشون نشده؟!( منظورش فوت بود)
اون بنده خدا هم شان و شخصیت به خرج داد و خیلی آروم گفت: بله و ...!
نگفت من دخترشم ، قطعا از تو بیشتر دوستش دارم ، تو اگه با یه صدا عاشقشی ، من بی اون صدا هم عاشقشم !برای چی باید به تو دلداری بدم ؟!!!
نگفت تو چی کاره حسنی؟! نگفت تو گل کدوم بهاری؟
آدمهایی که تو دل یه اتفاقند ، صبح متاثر از اون اتفاق بیدار میشن و شب با فکر اون اتفاق میخوابند، دنیای دور و برشون از خوراک تا مکالمات و مسائل روزمره گره خورده به اون اتفاق ، منطقی و حتی اخلاقی نیست به کسایی که حتی یه قدم دور تر وایسادن، جواب پس بدن ،بازخواست شدن که بماند!