این روزها شبیه تابع سینوسیم ،شبیه به کسی که تو استخر عمیق دست و پا میزنه ،میره پایین نوک پاش میخوره به کف استخر و یه پا میزنه میاد بالا و دوباره...

وقتی استرس دارم بلند بلند شعر می‌خونم ؛انگار درست خوندن و ادای با فاصله کلمات باعث میشه درست نفس بکشم.یادم نمیاد کدوم شب حافظ برداشتم و خوندم ، راد پرسید چیکار میکنی؟ گفتم: فال میگیرم ببینم چی میگه ،یاد خانمی افتادم که گفت آدمها وقتی خیلی آشفته‌اند فال میگیرن که شاید یه واژه حالشون رو خوب کنه گفت که دوست دارند یکی دیگه  بهشون امید بده،خندیدم به حرفش . خانم، استاد نقاشی بود  و به منو دوستم آموزش می‌داد، یه روز بهمون گفت: براتون فال حافظ بگیرم ؟ دوستم نیت کرد( عاشق پیمان نامی شده بود ) ، اون فال گرفت و خوند: زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد، از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد! من پشت  بوم  قایم شدم و یواشکی خندیدم ، دوستم زیرچشمی نگاهم کرد و خندید . بیست ساله بودیم و زیاد می‌خندیدیم . میگن تا بیست و دوسالگی نوجوونی محسوب میشه و  قاعدتا نوجوونها باید بخندن و خوش باشند . زوده حالا درگیر مشکلات شدن  و فکر و خیال کردن  . به قول فروغ فرخزاد میتونی بری شابدوالعظیم ،ماشین دودی سوار بشی ، قد بکشی ، خال بکوبی ، جاهل پامنار بشی ، حیف آدم! این همه چیزای قشنگو نبینه ، الاکلنگ سوار نشه ،شهر فرنگو نبینه.

چی میگفتم؟ آهان از اینکه  فال حافظ می‌گیرم و یه شب که بی حوصله بودم راد گفت : میخوای من بخونم برات و خوند و دیدم که بلد نیست بخونه ، حالا هر شب میگه نیت کن و بعد هم شاهدش رو میخونه و می‌بینم که حداقل نسبت به شب اول بهتر می‌خونه حتی اگه حافظ جوابی بهمون نمیده.

امروز صبح x و y ام مثبت بود ، اندیشه کردم در احوالمون ؛ حالا دیگه مهم نیست ما چی فکر می‌کنیم ، ما یعنی همه ها ، با هر اعتقادی ، حتی رخنه کرده در تک تک سلولهامون  ، اتفاقات  از دست ما خارجه. ما همه تو سالنی به وسعت جهان  و نه ایران،  نظاره گر پرده این سینماییم  تا صبح قضا سهل و سهیلش به که باشد تا شام قدر رجعت و میلش به که باشد.


پ.ن: عزیزانی که ازتون خبری ندارم ، ان شالله که در صحت و سلامتید 


پ.ن۲: پگاه نازنینم،  کامنتی ازت گرفتم که حدس میزنم به محل بحث و جدل تبدیل میشه خودم دچارم به مه مغزی ، اگه مسئولیت جواب دهی به نظرات رو می پذیری منتشرش می کنم، بهم خبر بده.



 گفتم کاش بر تو همین رود که بر من رفت!

  سزا نبینی آنچنان که سزاست !

     گفتم کاش به پاداش هنر شکسته شوی!

     گفتم و نگفتم، آن گاه که میان دو جهان واژگونه بودم در پرواز ؛

      آسمان چشم می‌بست و زمین آغوش می‌گشود!


(مجلس قربانی سنمار _ بهرام بیضایی)


پ.ن: کاش روزگار رمقی برای خنده برامون بذاره.

فعلا!



بگذار زاهدان سیه دامن ، رسوای کوی و انجمنم خوانند



اون موقع که مرحوم شجریان ،بیمارستان بودن طرفدارهاشون جمع شده بودن در بیمارستان ، دختر بزرگشون اومدن دم در  و داشتن توضیح میدادن که روند درمان به این شکله و الان پدر در این حاله و....

یهو یه آقایی از توی جمعیت رو به دخترخانم استاد شجریان گفت: شما که به ما دروغ نمیگید؟ ما باور کنیم استاد چیزیشون نشده؟!( منظورش فوت بود)

اون بنده خدا هم شان و شخصیت به خرج داد و خیلی آروم گفت:  بله و .‌‌.‌.!

نگفت من دخترشم ، قطعا از تو بیشتر دوستش دارم ، تو اگه با یه صدا عاشقشی ، من بی اون صدا هم عاشقشم !برای چی باید به تو  دلداری بدم ؟!!! نگفت تو چی کاره حسنی؟! نگفت تو گل کدوم بهاری؟


 آدمهایی که تو دل یه اتفاقند ، صبح متاثر از اون اتفاق بیدار میشن و شب با فکر اون اتفاق می‌خوابند، دنیای دور و برشون از خوراک  تا مکالمات و مسائل روزمره  گره خورده به اون  اتفاق ، منطقی و حتی اخلاقی نیست به کسایی که  حتی یه قدم دور تر وایسادن،  جواب پس بدن ،بازخواست شدن که بماند!



فکر کنید حکم از این به بعد  این باشه :

《 خدا تو را ، به چون تویی مبتلا سازد!》



گر به مردابی زجریان ماند آب ، از سکون خویش نقصان یابد آب ، جانش اقلیم تباهی ها شود ، ژرفنایش گور ماهی‌ها شود


چی بنویسم که ده من اومدید ، صد من برنگردید؟ 

شنیدید میگن آدمهایی که چیزی برای از دست دادن ندارن خیلی ترسناکن ! درست میگن ولی این یه تبصره داره ،اون تبصره امیده . امید می تونه محرک باشه حتی برای آدمی که چیزی برای از دست دادن نداره، امید که نباشه آدم مثل مرداب راکد میشه.

دلم برای همگیتون، تنگ شده.  

دیروز خواهر بعد از چند بار کنسل شدن پرواز ،رفت ، پریشب گفت : لباس چه تیمی رو می‌خواستی ؟ خیلی راحت  و عادی گفتم: بذار ببینیم وقتی برمی‌گردی ،هستیم بعد بهت میگم! ساکت شد و  فهمیدم حرف خوبی نزدم پیش از سفر دل چرکینش کردم ، پسرش رو بهم سپرد ، گفتم بهش بگو همکاری کنه ،مثل دیو سفید نخوابه ! تلفنش رو زود جواب بده . خواستم ببرمش شمال با زبون خوش بیاد ، مجبور نشم از اِتِر استفاده کنم  . قطع کردم و به مامان زنگ زدم ، گریه می‌کرد ، داشت اخبار نگاه می‌کرد . باهاش حرف زدم آروم شد و گفت : کاش خواهر تو این اوضاع نمیرفت گفتم: اجبار داشت ! و   یاد مسئولیت پسرش افتادم و  از ذهنم گذشت کاش نمی رفت!

این روزها وانمود می‌کنم که اخبار رو مستمر دنبال نمی‌کنم و وانمود می کنم که روم تاثیر نداره ، همسر به شدت منعم میکنه و میگه نگرانتم و نمیدونی چه به روزت میاد و حالت بد میشه و ...

و من به این فکر می‌کنم که وقتی اومد خواستگاریم ، هیچی، مطلقا هیچی از سیاست و سیاسیون نمی‌دونستم ( الانم خیلی نمیدونم البته) مضحک به نظرتون بیاد شاید ، اما تا اون زمان فکر می‌کردم ما  نخست وزیر داریم .  انتخاباتی بود که احمدی نژاد و هاشمی  اومدن بالا، غروب بود، همسر تماس گرفت ، پرسید: رای دادی؟

گفتم: نه !

_ عه، چرا؟

+: من هیچوقت رای نمیدم ، چه فرقی می‌کنه؟

_: یعنی چی؟ خواهش می‌کنم برو رای بده ، مامان و بابات رو هم ببر.

+: ول کن، باید لباس بپوشم این همه راه برم.

_: من بیام ببرمت ؟

+ :نه!

اون قدر گفت و گفت وگفت که انگار باباش کاندید بود راضی شدم برم ، بابا پوزخند زد و گفت : اونی در میاد که باید دربیاد و نیومد.

مامان رو راضی کردم و رفتیم و نتیجه خلاف رای ما شد. 

بهش گفتم : الکی برای چی این همه راه رفتیم ؟ تقصیر تو بود.

گفت: در عوض  از اینکه تو اشتباهات اون آدمی که انتخاب شده سهمی ندارید می‌تونید خوشحال باشید.


حالا حکایتم شده شبیه اون آدمهایی که هی میخوای بلندشون کنی برقصن ، میگن نه !خجالت میکشیم ! بلد نیستیم ، با آهنگ بعدی و  .... بعد بلند میشن لا مصبا دیگه هیچ جوره نمیشینند‌.