یکی را که عادت بود راستی ، خطایی رود در گذارند از او

و گر نامور شد به قول دروغ

دگر راست باور ندارند از او


یه خانمیه که بدون اینکه ازش سئوالی بپرسی،  شروع می کنه در مورد خودش به دروغ یه چیزهایی میگه ، بعد دروغهاش مثلا در این حده که یکی هم سن من، بگه  منم تو تیم اعزامی با یوری گاگارین بودم ، جا تنگ بود منو لحظه آخر حذف کردن.یعنی ساختار داستانش ، حتی به لحاظ زمانی مطابقت نداره خیلی اوقات!

حالا این قسمتش برام عادی شده ، قسمت عجیبش اون قسمتیه که در حضور همسرش، این دروغ ها رو میگه و همسرش آدمیه که سرش به تنش می ارزه واقعا ، برام سئواله که اون آقا چه احساسی داره ؟ یه بار تو خلوتشون به زنش نگفته چرا دروغ میگی؟ و چرا دروغ شاخدار میگی؟ نگفته دروغی که تحقیق او میتوان ، مکن تا توانی بر کس بیان!



پ.ن : راستی شیشه پنجره را باران شست! * خدا رو شکر صد مرتبه! بیش باد! وقتی از هر چیزی تو ذهن آدمها بحران بسازی ، داشتن هر حداقلی  ،آرزو میشه و تحققش ، دست آورد. 

دعاشون کنم به وقت بارش بارون: کاش بر تو( شما) همان رود که بر من( ما) رفت!▪︎


ب . ن 

* : حمید مصدق 

▪︎: بهرام بیضایی


             




آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند


متن سخنرانی دیروز پزشکیان رو خوندم  که گفته《همه میدونیم که پنجاه درصد رای ندادن و ... این پیام روشنی برای ما داره》.  باور کنید اگه بدونه!


 رابطه عمو و عمه کوچیکم با مامانم هرگز خوب نبود ،  الان می‌تونم درک کنم چرا ؟  پدرم تو ۱۸ سالگی، جای پدر رو  تو خونه گرفته بود ، احتمالا این دو ،در ناخودآگاهشون مامانم رو ، زن بابا میدیدن . 

بعد فوت بابا ، عموم که تا قبل همیشه با کلام ، مامان رو آزار میداد و همیشه خصومت داشت ، مرتب با مامان تماس می‌گرفت . مامان یه بار به عمه بزرگم ، بار دیگه به خانم همین عموم که رابطه خوبی با هم دارن و  به دختر عمه‌ام گفت که  ایشون تا حالا که با من قهر بوده ، الان که برادرش فوت کرده دیگه زنگ نزنه  ولی اون به روی خودش نمی‌آورد؛ یه بار که مامان رو رنجوند ، مامان مستقیم ، چکشی پای تلفن بهش گفت : دیگه تماس نگیر  اصلا  ازت خوشم نمیاد!

خب ، واقعا  فکر می‌کردم دیگه زنگ نزنه ، در کمال تعجب چند بار باز تماس گرفت  .به مامان که با خشم بهم گفت: چیکار کنم قطع ارتباط کنه ؟ گفتم :اصلا باورم نمیشه که به یکی مستقیم بگی ازت بدم میاد نفهمه ، به نظرم بیا تو روزنامه های کثیرالانتشار اطلاعیه بده



سوم دبیرستانه( یازدهم) ، گفت: میخوام برم . باباش گفت: صبر کن ، اوضاع درست میشه . گفت: برام فرقی نمی‌کنه ، هر چی هم بشه من می‌خوام برم. دیپلم که بگیرم میرم. فکر میکنم  چه خوبه اینقدر از خودش شناخت داره ؛ فقط  خود رفتن براش مهمه اینقدر که هنوز نمی‌دونه کجا بره !

اوضاع مالیشون رو خبر دارم ، اون قدر خوب نیست که با این قیمت ارز بتونه راحت بره ، در گوشی بهتون بگم  حتی اون قدر خوب نیست که تو همین تهران راحت زندگی کنند  ولی وقتی همه یه کار رو انجام میدن ، موجی راه میفته که میبَرَدِت. چقدر موج نسل ها رو با خودش اینور و اونور برد.

تو ذهنم یه فکر( شاید نادرست) می‌چرخه ، هر چیزی که همه گیر بشه به ابتذال کشیده میشه، حتی مهاجرت!

ناراحتم؟  ابدا !   نظاره گرم صرفا . نشسته ام ، به در نگاه میکنم  ، هوشنگ ابتهاج هم نشدیم دریچه برامون آه بکشه. 


بعدا نوشت: راد در غیاب پدرش ازم خواست با هم دربی رو ببینیم ، ۹۰ درصد بازیکن ها رو نمی شناسم و دارم از خواب کور میشم ، تا اینجا فهمیدم یه اندونگ نامی تو زمینه که اهل گابونه ، گابُن کجاست آخه؟!


بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی ، خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی


راد که به دنیا اومد، چون سرشار بودم از سئوال، بعضا ابلهانه ! علاوه بر پزشک بیمارستان یه پزشک حاذق و البته پیر هم ویزیتش می‌کرد. نمی‌دونم در قید حیاتن یا نه ؛ ان شالله باشند و کاش دنیا یه جوری بود، میشد کارزار امضا کرد برای کسایی که عاشقانه خدمت می‌کنند و تقدیم بارگاه الهی کرد که تا ابد بمونند . ایشون شاگرد دکتر قریب بودن ، سالها رئیس بخش اطفال بیمارستان های مختلف  . مطب بزرگی داشتند و روی در ورودی علاوه بر تلفن مطب ،تلفن خونه اشون رو هم نوشته بودن . 

یه بار که راد سرماخورده بود؛ بهم گفتن من داروها رو برات می‌نویسم  که دوباره نیای ولی تا سه روز صبر کن عجله نکن ،اگه بعد از سه روز تب ادامه داشت آنتی بیوتیک بده و ...  خیلی  جاها خیالم رو راحت کردن .

میخوام منصف باشم ایشون بسیار اخلاق مدار، مریض رو میدیدن و از طرف دیگه هم خدا رو شکر به نظر تامین بودن .


دیروز با دوستی صحبت می‌کردم ، بچه اش رو برای صافی کف پا بُرده پیش یه متخصص ، ایشون تو اتاق های متعدد آدمهای مختلف نشونده و هر کی یه پکیجی ، سی دی و ... می‌فروشه با رقم های عجیب و غریب و تعریف کرد از متخصص معروف دیگه ای هم به همین منوال.

بقیه مردم رو نمی‌ دونم  ولی  تیرآخر رو بهم میزنند وقتی می‌بینم پزشکی  ، تو حوزه درمان ، دکه و دکان بازار راه انداخته. :|

اگه انگیزه‌ای برای اصلاح بود ، پزشکیان  بایدتمام توانش رو میذاشت و فقط تو همین حوزه  که اتفاقا صاحب نظره ورود می‌کرد و اصلاحیه میداد و بازنگری تو قوانین و ... انجام میداد که یک ده آباد به از صد شهر خراب!

حالا نیست  .وضعیت اینطوریه متاسفانه . اون تیر آخر منظورم این بود که وقتی  تو حوزه درمان تبلیغ و کاسبی و .‌‌... می‌بینم ، می‌فهمم چققققدر اوضاع وخیمه  و انتظارم از بقیه پایین میاد.

درسته این بی‌ربط نیست به اقتصاد خراب ،  اگرچه که تنها دلیلش هم نیست  ! ولی اخلاق، ربطی به حکومتها نداره . اگه اخلاق و انسانیت  تو آدمهای جامعه مرده باشه ، فرقی نمی کنه خاوری اون پست رو داشته باشه یا من یا امیرکبیر ، هر کدوممون تو اون جایگاه  تا حدی که بتونیم فساد می‌کنیم فقط الان دستمون کوتاهه.

هر کی تو هر جایی، مقامی و... هست ، کافیه  فقط اندکی وجدان داشته باشه ! ذره ای انصاف . شاید بهتر باشه منتظر نباشیم  که  یکی از بیرون کاری کنه، شاید  این بار باید از خودمون شروع کنیم، جز به جز این کل.



 


از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود، زنهار از این بیابان ، وین راه بی نهایت


دیشب بعد یه هفته از شمال برگشتیم . تو  جاده نگاهم به کوههایی بود که تو گرد و غبار بودن . خدایی مدل مملکت داری ، نشون میده از ما بدشون میاد ، اشکالی نداره ، دل به دل راه داره ! اما این وسط تکلیف اون مردمان عاشق چیه ؟ عاشقانی که دارین تو این شرایط زندگی می‌کنید ، راضین؟  حتما دیگه ! از قدیم گفتن جور از حبیب خوشتر ،کز مدعی رعایت 

با مامان رفتیم و برگشتیم ؛هر جا که خواستم چیزی بگم اسم رضوان جون و شیرین عزیز  اومد جلوی چشمم . 

توی راه تا آهنگ عارف پخش شد، مامان پرسید : خوب شد حالش؟ کامنتهاتون یادم اومد ، گفتم : ان‌شالله خوب میشه ، چند روز بعد گفت: فلانی فوت کرده و تو چشمهاش اشک جمع شد و گفت چیه این زندگی؟  اگه الف سابق بودم  ،باید می‌گفتم : نود ساله بوده ، خدا رو شکر که دنیا رو  به اندازه دیده و ... ولی یادتون افتادم و گفتم : آره خیلی تلخه که فوت می‌کنند و... ‌ 

اگرچه که اون قدر ازم دور بود این حالت و بهم نمی‌اومد که فکر کردم وضعیتم شبیه یه مردیه که  یهو سبیلش رو بزنه و رژ قرمز بزنه ، با تصورش، لحظه ای بعد پقی زدم  زیر خنده و در جوابش که گفت چی شد؟ گفتم: یاد یه چیز بامزه ای افتادم. :|

هر جا هم عصبانی شدم ، کظم غیظ کردم و  با لبخند جواب دادم ، خلاصه از این به بعد منو کاظم صدا کنید.