در نوازش، نیش ماران یافتن ، زهر در لبخند یاران یافتن


یه بار تو دانشگاه نشست دانشجو و اساتید بود ،  حراست  ، رئیس دانشگاه ، مدیر گروه و اساتید بودن ، سئوال ها  و خواسته ها رو روی یه کاغذ می‌نوشتیم و  دونه دونه باز می‌کردن و می‌خوندن  و جواب می‌دادن . گلایه ها عموما از کمبودها بود و اینکه فلان استاد خوب درس نمیده و ... تا شاگرد اول سال پایینیمون یه دختری بود ،خیلی با ناز حرف میزد ، دستش رو بلند کرد ؛ استادها همه می‌شناختنش .گفتن بفرماییدخانم فلانی.

بلند شد، از وسط سالن گفت: به رفتار اساتید نظارت کنید .استاد شیمی ( درس عمومی)  چند بار به من گفته تلفنت رو بده که به سئوالاتت جواب بدم ، اگه من سئوال داشته باشم خودم از ایشون می‌پرسم لازم نیست که تلفن من دانشجو رو داشته باشه. ( همهمه شد تو سالن و پچ پچ و خنده)

دختره نشست  و روند عوض شد ! هیهات منا الذله !(۲ بار)

دونه دونه بچه ها بلند شدن  در مورد مشکلات اخلاقی استادها حرف زدن، با شهامت، بی خجالت!

من و رفیق عین بچه های خوب ردیف اول نشسته بودیم  و چشم در چشم اساتید ، دیگه جواب نمیدادن ،ساکت شده بودن ، فقط گوش می دادن  ! 

مدیرگروهمون ، عضو تایید اساتید بود، بعد اون جلسه باهاش کلاس داشتیم ،اومد تو کلاس ، گفت: طرف بیرون اگه هر کاری می‌خواد بکنه ، به خودش ربط داره ! ولی در کسوت استادی حق این اشتباه رو  نداره ، ازتون گله دارم که چرا زودتر نگفتید، نمی‌خواستید اسمتون مشخص بشه ، تو نامه می‌نوشتید و از زیر دراتاق می فرستادید  تو  و....

راست میگفت ، اونجایی که بچه ها اومدن آموزش ببینند ، حتی اگه بچه ای از سر شیطنت یا هر چیزی پالسی می‌فرسته (میدونم که داریم از این مدل) برازنده کسوت استادی نیست که فرصت طلبی کنه و سو استفاده کنه، آدم  شان جایگاهی رو که داره باید رعایت کنه ، نه لزوما به خاطر خودش به خاطر اون واژه ای که کلی آدم دیگه با اون اسم خطاب میشن. استاد! پزشک! وکیل! و ....


پ.ن: رفیق تو ارشد برای داشتن رزومه کاری از طرف یکی از استادهامون( دکترشین )معرفی شد به یه استاد دیگه  مثلا اسمش(  چاملی ( کارتون تنسی تاکسیدو). یه روز گفت چاملی گفته براش یه سری نمودار و ... ببرم، ولی پنجشنبه برم ، پنجشنبه روز کاری نیست. گفتم بده دوستت ببره.‌( پسر بود) بعدها یه بار دکتر شین بهم گفت :خانم پلف میخوام ازتون یه سئوال بپرسم برای رفیق مشکلی پیش نیومده؟ گفتم: نه!  مِن و مِن کرد و با شرمندگی گفت: من نمی تونم مسائل رو باز کنم، امیدوارم متوجه بشید، یه حرفهایی پشت دکتر چاملی هست ، می خوام ببینم برای رفیق چیزی پیش نیومده چون خیلی نگران شدم. گفتم : متوجه ام ، نه خدا رو شکر. خیالتون راحت! خوب شد خودش نرفته بود:/

کشتی شکستگانیم ، ای باد شرطه برخیز!


یه آشنایی بعد از جدایی از همسرش ، عکس تکی خودش رو از عروسیشون   نگه داشته بود و  زده بود روی دیوار خونشون . راستش تا قبل از اون هر کسی رو دیده بودم ، بعد از جداییش تمام عکسها رو  نیست و نابود کرده بود . واقعا این حجم از شهامت رو که بپذیری اون هم یه بخش از زندگیت بوده و اینی که هستی محصول همه سالهای زیسته و تجربیاتته ؛فارغ از خوب و بد  بودن،  برام تحسین برانگیز بود. چون قطعا اگه خودم هم بودم  همه چیز رو از بین می‌بردم تا به ظاهر هم شده اون بخش از زندگیم یادم بره.

چند وقت پیش، همسر گفت دو تا  هنرپیشه با هم ازدواج کردن  و فیلم منتشر کردن ، گفتم: دختره طفلی متاهله ، چقدر بدم میاد از هوش مصنوعی برای این کارها استفاده می‌کنند و ... کاش فتا پیگیری کنه و ...

بعد فهمیدم فیلمه واقعی بوده. :|

حالا  آدم های مشهوری رو می‌بینم که عکس های ازدواج سومشون رو خودشون( خودخواسته) منتشر می کنند.

بذارید خودم رو بذارم جاشون : با توجه به اخلاق خودم ، دفعه اول و دوم به هر دلیلی جدا شدم ، از ترس اینکه حرف دهن مردم نشم ، حتما یه عقدکنون مختصر می‌گیرم ، به کسی هم نمی گم ، میذارم ببینم یه سال می‌تونم طرف رو تحمل کنم؟  تو زرد از آب در نیاد !

در واقع به جای اینکه بعدها از مردم گله کنم که سرشون تو زندگی منه و پاشون همیشه رو دُممه ، دُم بلند و قشنگم رو از وسط جامعه جمع می‌کنم. 


چند روز قبل که خبر پژمان پخش شد ،مهم نیست پاپوشه ، پرستو بوده ،کرکس بوده  یا هر چی اون بخش رو کار ندارم . هنرپیشه‌های دیگه از مردم گله می‌کردن!  مردم مگه خبر رو منتشر کردن؟! خبرگزاریهای رسمی منتشر کردن  و حتما با مجوز بوده ، چه ربطی به مردم داره ؟!! خدا رو شکر دیوار مردم  از همه کوتاهتره ، دولت مردم رو مقصر می دونه، چهره ها مردم رو مقصر می دونند  . خوب که فکر میکنم میبینم ما ، مردم عادی که سرنشین کشتی نیستیم و  آویزون اون تیوپهای کناری کشتی هستیم  هم ، خیلی اوقات یادمون میره تو چه وضعیتی هستیم و از همون جا که آویزونیم چون زورمون فقط به خودمون می‌رسه؛ باز به کناری‌هامون لگد میزنیم ، یکی از این لگدها باعث شد که یه نفر رو از پیوندهام خارج کنم( اینو برای خواننده خاموش نوشتم ، ببین تا چه حد حواسم بهتون هست)


پ.ن: دیروز اون پست رو گذاشتم ، بعد فکر کردم نکنه کسی افسوس بخوره ، می‌خواستم پاکش کنم ولی کامنتهایی که گرفتم از سر لطف، مانع بود.  عذر خواهی می‌کنم از تمام کسانی که مادرشون در قید حیات نیستن.‌امیدوارم بهشت برین جایگاهشون باشه و دعای خیرشون پشت و پناهتون.

امروز شهر ما را صد رونق ست و جانست!


دو هفته پیش خواهرم رفته بود شمال ، فکر می‌کردم مامان باهاشون برگرده ، برنگشت . بهش زنگ زدم.

 گفتم: سلام ، بی ادب! 

+: سلام ، چرا؟

_،: چرا نیومدی؟

+ : میام ، کار داشتم . 

_: بیا...

+ : بذار نارنگی ها برسند حیفه ، لوبیا و اشپل  بخرم براتون بیارم ، لوبیا پلو برات درست کنم . ( گوشهام دراز شده بود اینجای صحبت )

_: باشه ، اومدی آش رشته هم درست کن !

هفته بعد که تمام دورهمی هاش رو رفت و مثل کسی که نون رو می کشه ته تابه املت تا هیچی نمونه ، ته مهمونی ها رو درآورد. زنگ‌ زد که پنجشنبه میام .

پنجشنبه صبح با راد که خیلی خوشحال بود رفتیم خونه مامان ، پارچه‌ها رو از روی مبل‌ها و فرشها و.... برداشتیم و انداختیم تو ماشین، یه گردگیری سبک انجام دادم . کتری رو شستم و چای دم کردم که رسید . چای خوردیم ، غذا سفارش دادم  و تا برسه ، جارو کردم ، حرف زدیم  و ....

غروب  که لباس می‌پوشیدم پرسیدم: خرید  نداری؟ برای فردا صبح کم و کسری داشت . گفتم : میخرم ، میذارم تو آسانسور.

از سوپر که دراومدم  باد خنکی می‌اومد ، انگار تو هوا یه عطر خاصی بود که دلم یهو تنگ شد . گفتم: فکر کن زنگ بزنیم ، بابایی در رو باز کنه و بفهمیم همه نبودنش خواب بوده. راد گفت: یا ابوالفضل ! چه ترسناک!

خریدها رو گذاشتم و اومدم بیرون.

خنکی هوا، رضایت درونی و .‌‌...گفتم: چقدر خوبه که مامانی هست ، کاش مامانی زیاد بمونه! ( منظورم تو دنیا بود) راد گفت: آره . ما هیچ جای دیگه ای رو نداریم که اینقدر راحت بتونیم بریم و ساکت شد.

برای عوض کردن فضا، شروع کردم به خوندن : بر گیسویت ای جان!  کمتر زن شانه ....

دستپاچه و خندون، برگشت پشت سر رو نگاه کرد و گفت : هیس ! نخون.

و این گونه اول آبان با اومدن مامان توامان شد . :)


امیدوارم بارون بیاد که آبان به معنی برسه. اولین قطره بارون که نشست روی صورتتون ، انگار که خدا بوسیده باشدتون ، دعاتون مستجاب بشه. 


هرگز از زمین جدا نبوده‌ام ، با ستاره آشنا نبوده‌ام


بعضی فیلم ها یه دیالوگ هایی دارن که تو ذهن می مونه ، تو فیلم آذر ،شهدخت ، پرویز و دیگران ( انگار دارم یه سری آدم رو پیج می‌کنم) پدره  به دخترش میگه مردی که یه پنچری ریز نداشته باشه، حتما یه پنچری بزرگ داره و یه جمله‌ منتسب به انگلیسیها رو هم نقل می‌کنه که به صحت روایتش شک دارم، ولی جمله اینه :«به مردی که سیگار نمی‌کشه و مشروب نمی‌خوره ، اعتماد نکن!》 حالا منظور اون زیادی خوب بودن است البته! نه لزوما  سیگار و...

تو فیلم در مورد مردها میگه، ولی با نهایت شرمندگی من همچین حسی رو نسبت به همه آدمها دارم ، یعنی اگه یکی خیلی بخواد خوب به نظر بیاد ، ناخودآگاه منو بیشتر می‌ترسونه و حواسم بهش هست و راستش انتظار یه برخورد غیراخلاقی و زیر پا گذاشتن  اخلاقیات رو ازش دارم. اولین باری که یه تازه عروسی رو دیدم و همسرش  حین معرفیش گفت  که خیلی مهربونه و پشه و مگس رو عمدا که نه ولی وقتی سهوا می کشه تا شب حالش بده ، باور کردم که خدایا دمت گرم ! من کجا به این عرفان برسم !  من کجا و زین تن خاکی جداییها

دو سال بعد که سر یه خرید شروع کرد جلوی من خونواده همسرش رو با بدترین الفاظی که خودشون توش نقش نداشتن شست ، شوکه شدم ، ته دلم خوشحال شدم که پشه ها و مگس ها رو دوست داره وگرنه با شکنجه می کشتتشون ، مثلا اول یه بال رو می‌کند، بعد یه بال دیگه

حالا با تجربه های  شخصی ( کاملا شخصی )که به دست آوردم، می‌دونم  نباید از کسایی که سوسکها رو نمی‌کشن و رها سازی می‌کنند  خیلی انتظار انسان دوستی داشته باشم ، میدونم تاکسی که روی در و دیوارش اسم پیغمبر و امام ها رو نوشته احتمال خیلی زیاد گرونتر می‌گیره ، کسی که کنار اسمش می‌نویسه دین من انسانیته هم همینطور! چون دین که یه چیز شخصیه وقتی  هایلایتش می‌کنیم حتما خودمون هم بهش باور نداریم و....


پ.ن: جمله تو سرچ اینترنت متعلق به  ویلیام هالسی (William Halsey)، آدمیرال نیروی دریایی ایالات متحده، در زمان جنگ جهانی دومه؛ که گفته «هرگز به مردی که سیگار نمی‌کشد و مشروب نمی‌خورد، اعتماد نکن». 

پ.ن۲: کاملا شخصی رو پررنگ نوشتم چون روش تاکید دارم.




یکی از بچه ها تماس گرفت که شنبه دعوتید خونه ما و گفت که به دوست جان هم گفته ولی دوست جان گفته چون سر کارم شاید نتونم بیام . چرا شنبه؟ اونها یه جمع رفیق تر ۴ نفره اند که دوتاشون روز تعطیلیشون شنبه است. 

رفتم .منتظر موندیم ولی دوست جان ( رفیق فابریک من) نیومد . دو روز بعد که باهاش حرف زدم  گفتم جات خیلی خالی بود . گفت: کجا؟ گفتم: خونه الی دیگه! گفت : مگه رفتید؟ و  خیلی عصبانی گفت ، من گفتم نمی تونم بیام چرا برنامه رو عوض نکردن ؟! احساس می کردم نشست ۱+۵ رو بدون یکی از اعضا برگزار کردیم  گفتم : خب لابد براش اهمیت داشته که دو تا دوستهای نزدیکش باشند، اون ها فقط شنبه می تونن بیان. تو مرخصی می گرفتی ! 

دوست جان بسیار آدم با محبتیه و جز دسته چهره های محبوبه . آدمها معاشرت باهاش رو دوست دارن ، بعد ساعت کاریش تقریبا هر روز با یکی بیرونه ، یه بار گفت که می دونم این خصوصیت منفیه اما دوست دارم همه منو دوست داشته باشند و همه جا به منم بگن بیا!

تو سن و سال مامان ، این حالت رو تو خیلی از دوستهاش می‌بینم .از درستیش مطمئن نیستم میگن هر خصوصیتی تو اون سن و سال پر رنگ تر میشه ، حالا این خصوصیت یه جوریه که عملکردشون خنده دار میشه .

مثلا خانم داییم که خیلی از اوقاتش با مامان می گذره اگه جایی مامانم رو دعوت کنند و اونو دعوت نکنند خیلی ناراحت میشه ، دخترعموهای مامان با هم جمع میشن ، گاهی به ایشون هم میگن ، اندک باری هم جرات می‌کنند  نمی‌گن ، وقتی نمیگن ،خیلی برخوردهاش بامزه است قبلش مدام زنگ میزنه ، مامان برمی گرده زنگ میزنه ببینه اونجا چه خبر بوده ناراحتیش رو هم اعلام می کنه ، به مامان گفتم تندیسش رو باید بدیم بسازن چون ندیدم کسی از نرفتن خونه طایفه شوهر به این درجه از ناراحتی برسه. 

حالتها دیگه عادی نیست شبیه اعتیاده ! یکی دنبال الکله، یکی دنبال مواد، یکی دنبال مهمونی  و..‌

اما اَبَرمعتادشون یه خانمیه که بقیه باهاش حال نمی کنند و میگن نیاد. ( نمی دونم چرا؟ به دلیل همین تنگل بودن فکر کنم)  خانمه هم اندک هوشی داشته باشه باید فهمیده باشه  که بقیه دوست ندارن بیاد. این خانم یه بار از مامان پرسید امروز کجایید ؟ مامان گفت: فلان  پارک مثلا! فرداش زنگ زد ، گفت من اون ساعت اومدم همه جا رو گشتم پیداتون نکردم  .  خانم، معلم بوده قبلا، تنها نیست ، همسر و بچه هاش تو خونه اند . احساس می کنم فقط اعتیاد به معاشرت داره ، آدمی که اعتیاد داره پرستیژ چه می فهمه!


گاهی فکر می‌کنم در خلوته چه چیز دردناکی نهفته است؟