-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 آبان 1405 13:28
پسرجان رو باید میبردم چشم پزشکی، متاسفانه پزشکی که چند سال تحت نظرشون بود ایران نیستن . بعد از گشتن و کنسل شدن یه وقت و ... یاد یه چشم پزشکی افتادم که تعریفشون رو شنیده بودم ، بعد از ۴۰ بار تماس تو روزهای مختلف ،منشی برداشت و برای دو هفته بعد وقت داد. انگار تو حافظه دورم دکتر یا خواهرشون نماینده مجلس بود( هنوز هم...
-
زحق توفیق خدمت خواستم، دل گفت پنهانی چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
جمعه 1 آبان 1405 10:11
صبحهای جمعه بچگی ما، رادیو برنامه طنزی پخش میکرد که بیت بالا درش خونده میشد . تقریبا در هفته دو تا سه بار صدای داد و بیداد ،ناشی از دعوای دو نفر بر سر پارک نادرست رو از کوچه میشنوم ، یه سری هنوز نمیدونند ماشین جامده و خاصیت انعطاف پذیری مثل بدن انسان رو نداره !حساب اون آدمهایی که تو پیاده رو، طوری رد میشن که انگار...
-
تو نی نی چشات خیسه ، آدم میترسه بنویسه
دوشنبه 27 مهر 1405 11:56
سلام بعد از نه ماه مامان برگشت تهران و انگار دنیا ، مامانی نو برامون آورده .به برادر و خواهر گفتم :انگار ما دو تا مامان داریم ،مامانی که شماله مستقله و خوشحاله ، مامانی که اینجاست وابسته است و خوشحال نیست. دوست داره خیلی اوقات اونجا باشم یعنی یه شماعیزاده درون دارم که میخونه هر چی ما میریم بیشتر و بیشتر مامانم دوست...
-
با اینکه خداوند کریم است و رحیم ، گندم ندهد بار، چو جو میکاری!
چهارشنبه 17 تیر 1405 07:13
روال این بود که پنجشنبه شب ها، جمع شیم خونه بابا اینا ،بعد صحبتها گل مینداخت و تایم نشستنمون طولانی میشد ، یه بار از ساعت دوازده شب گذشته بود ، دیدیم مامان و بابا همون طوری که نشستن تو شلوغی ، خوابشون برده ، همسر خواهر گفتن : صاحبخونه مهمونی رو گذاشته رو اتوپایلوت ! اردیبهشت وسایل خونه شروع به اعتصاب کرده بودن هر روز...
-
کاش یه روزم بشه همه به ما حسودی کنند:)
سهشنبه 16 تیر 1405 16:02
تو YouTube ، ویدئویی از خوشحالی تیم نروژ دیدم که 《هالند》 لیدر خوشحالی دسته جمعیه و فردوسی پور میگه : کلا آدم باید به این نروژیها حسودی کنه ، خیللی شادن! خیییلی بیمشکل هستند، خیلی کیف میکنند و..... اشک تو چشمهام حلقه زد . و امروز یه ویدئو دیگه در ستایش رونالدو دیدم با صدای فردوسیپور و تشکر برای اینکه لحظه های جذاب...
-
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکُش فریاد
جمعه 12 تیر 1405 13:04
زمان کرونا ، یه جهان منتظر نشسته بود که به شرایط عادی برگردیم، خلاصه هم شد؛بعضی کشورها با استقبال خود مردم ،بعضی با تهدید بعضی با تشویق واکسیناسیون رو انجام دادن ، موج ها گذر کرد و تموم شد؛اما برای کی؟ برای همه مردم منهای اونهایی که عزیزشون رو در اثر کرونا از دست دادن . منظورم این نیست که جهان برای اونها متوقف شده ،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 تیر 1405 13:54
دیروز حوالی ساعت ۶ ، راههای کشور رو چک کردم دیدم همه خروجیهای تهران رو، ترافیک سنگین اعلام کرده گفتم: خب خدا رو شکر خلوته ! هم میخواستم برم یه چیزی ازدوستی تو آریاشهر بگیرم هم راد رو بذاریم کلاس ، خیلللی شلوغ بود ، دیدم مثل اینکه اونایی که نرفتن، همه جمع شدن اون قسمت شهر .راد گفت: خیلی خوبه من عاشق شلوغیم ، این که...
-
هر طایفهای به من گمانی دارد من زانِ خودم، چنانکه هستم، هستم !
سهشنبه 9 تیر 1405 11:31
معلم موسیقی پسر، بهش گفته آهنگ که میزنی ترانه رو بخون ، گفت : روم نمیشه ، بهش گفتم من میخونم تو همزمان با من بخون اینطوری خجالت نمیکشی و کم کم عادت میکنی ، وقتی آروم تر میخونم که صداش تو صدای من گم نشه دیگه نمیخونه ، در نتیجه خیلی بلند میخونم ، چند روز پیش گفتم :حالا اون قدر با صدایی که قطعا ژوست نیست میخونم ،چند...
-
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
یکشنبه 7 تیر 1405 09:33
یه فیلمی رو حداقل تو سه تاحساب توییتری (x)دیدم که یه آقایی با چفیه مشکی و ماسک در حالی که ریشهاش مشخصه و ریشههاش هم، میون مراسم عزاداری تاسوعا و عاشورا میاد به سمت دوربین و در تقابل با فیلمبردار جملهای میگه مربوط به حوادث دی سال پیش ؛از بیانش و محتواش بگذریم که الان همگی آگاهیم به این تفاوت اندیشه و کار از واژهای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 تیر 1405 10:40
دیروز داشتم ناهار حاضر میکردم صدای بلندی شنیدم ، چند ثانیه اول فکر کردم صدای بمبه بعد یادم اومد عاشوراست ، صدای طبل بود. این تنها دستهای بود که از تو کوچه امون رد شد و تو خیابونمون هم . پریروز بعد ازظهر کاچی درست کردم برای خودمون ، اسمش رو گذاشتم کاچی مطمئن نیستم کاچیه یا شبه کاچی ، چون هیچوقت کنار دست کسی نبودم...
-
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
چهارشنبه 3 تیر 1405 11:14
هیچوقت آدم جهان وطنی نبودم ، جهانم مساحتش یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربعه ، کجا برام مهمه : ایران ، کی برام مهمه : مردمش . دوست جانم شبیه منه ، گفت دیگی که برای ما نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه ، اگه نشه اون چیزی که منافعمون رو تامین میکنه وایسادم که جهان تقاص بده و خواسته ام عوض میشه...
-
روز دیگر ز پس روز دگر، همچنان بی ثمر و پوچ و پلید؟
پنجشنبه 21 اسفند 1404 12:21
مامان گفت: برات سمنو خریدم که دوست داری ، همیشه هم میگه اون دوتا ( خواهر و برادرم ) که دوست ندارن برای خودم و خودت خریدم . پرسید : رشته خوشکار( نمیدونم املاش درسته) هم بخرم ؟ گفتم : بخر! گفت: ماهی هم خریدم نمی خورم تا شما بیاین . گفتم : بخور خودت ، ببین ما هستیم! گفت: از این حرفها نزن دیگه! انگار به حرف منه، گفتم :...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 اسفند 1404 13:09
پریشب که خیلی سرو صداها زیاد بود ، صبح تا چشمم رو باز کردم ، سایت تابناک و همشهری رو باز کردم ببینم کجا رو زدن ، هیچ خبر مرتبطی پیدا نکردم .هنوز صبحانه نخورده بودیم که خواهرم تماس گرفت و گفت دیشب نگرانتون بودیم ولی فکر کردم شاید راد و پدرش خواب باشند . از اون پرسیدم گفت :منم تو خبرها ندیدم کجا رو زدن، فقط میدیدم هم...
-
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
دوشنبه 18 اسفند 1404 11:44
دیروز کلی وبلاگستان رو بالا و پایین کردم ، در کمال تعجب میبینم که آدمهایی با سوگیریهای سیاسی مختلف تو پیوندهای هم هستند . بعد میبینم خب تو واقعیت هم همینطوره، ما ( مردمان عادی)دور و برمون آدمهایی هستند که باهم مراوده داریم ، گاهی شبیه بهم نیستیم ولی همدیگه رو حذف نمیکنیم . هر روز با خواهرم حرف میزنیم و احوالپرسی...
-
چه دل گرفته هوایی، چه پا فشرده شبی!
یکشنبه 17 اسفند 1404 12:14
دیشب خواب بودم ، یه صدایی اومد بیدار شدم و بعد صدای آسانسور و آدمهایی که میرفتن پشت بوم خودمم البته صبح بعد بیدار شدن با صدای یه انفجار که خیلی دور نبود خواب آلود ، رفتم پنجره رو باز کردم و دود سیاه رو دیدم ، حالا از لابه لای خونه ها مثلا حدس زدم فلان خیابونه ، خب ؟ بعدش؟ سوپرمنم نیستم که کمک کنم به خاموش کردن شعله...
-
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
شنبه 16 اسفند 1404 11:42
بعد از اتفاقات دی ،کارم شده بود افراطی و دیوونه وار ، اخبار رو تو x دنبال کنم ، از صبح گوشی چسبیده بود به دستم ، انگار که ماسک اکسیژن رو صورت بیمار باشه و به همون ضرورت .کم کم همه جای بدنم درد میکرد ، باید گوشی رو کنار میذاشتم ولی نمیتونستم . خواهرم چند ماه پیش بهم گفته بود یه سریال رو ببینم ،از اونجا که سلیقه مشابه...
-
بیا ره توشه برداریم ، قدم در راه بی برگشت بگذاریم ، ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ ست؟
جمعه 15 اسفند 1404 10:56
سری پیش بعد از جنگ دوازده روزه ، یکی از دوستام گفت که خلوتی خیابون خیلی اعصابم رو بهم میریخت( ایشون شمال ویلا داشت ولی چون خونوادهاش راضی نبودن تهران رو ترک کنند ،فکر می کرد بیمعرفتیه که بره و نرفت ) دختر برادرم هم بهم گفت که هر شب گریه میکرده وقتی به اتاقش که قراره خراب بشه و به تهرانی که حتما ویرونهای قراره ازش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 اسفند 1404 08:35
آفتاب از پنجره آشپزخونه افتاده روی فرش ، من در انتظار جوش اومدن آب ، تکیه داده به شوفاژ به این فکر میکنم که اعضای کنگره ام بیدار بشن ، برگشت به خونه رو به رای بذارم. دیگه تو این چند وقت اینقدر آدمها همدیگه رو متهم کردن که در شروع جنگ، نظر مردم هم مهم بوده و سهم پر رنگی داشتن ، الان باور کردم ما خیلی مهمیم. همه دنیا...
-
خوشی دورمون زد ، بلا دورمون گشت ، غم هامو بغل کن ، شاید خنده برگشت
دوشنبه 11 اسفند 1404 18:00
این روزها هم میگذره؛ خیلی دوست دارم بدونم اینکه آدمها با هم تو این شرایط که خاصه مدام بحث میکنند واقعا التیام بخشه؟ کمک کننده است؟ روحیه آدمها رو ارضا می کنه؟ اثر خارجی که نداره . شاید بهتره هر کی بره تو دورهمی آدمهای شبیه به خودش . اونجا که همه شبیه بِهَم هستند و کسایی که شبیه به خودشون نیستن رو نفهم خطاب میکنند و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 بهمن 1404 08:45
یه مردی بود حسینقلی چشاش سیا لُپاش گُلی غُصه و قرض و تب نداشت اما واسه خنده لب نداشت. خندهی بیلب کی دیده؟ مهتابِ بیشب کی دیده؟ لب که نباشه خنده نیس پَر نباشه پرنده نیس. شبای درازِ بیسحر حسینقلی نِشِس پکر تو رختخوابش دمرو تا بوقِ سگ اوهو اوهو تمومِ دنیا جَم شدن هِی راس شدن هِی خم شدن فرمایشا طبق طبق همگی به دورش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:45
این روزها شبیه تابع سینوسیم ،شبیه به کسی که تو استخر عمیق دست و پا میزنه ،میره پایین نوک پاش میخوره به کف استخر و یه پا میزنه میاد بالا و دوباره... وقتی استرس دارم بلند بلند شعر میخونم ؛انگار درست خوندن و ادای با فاصله کلمات باعث میشه درست نفس بکشم.یادم نمیاد کدوم شب حافظ برداشتم و خوندم ، راد پرسید چیکار میکنی؟...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 بهمن 1404 15:24
گفتم کاش بر تو همین رود که بر من رفت! سزا نبینی آنچنان که سزاست ! گفتم کاش به پاداش هنر شکسته شوی! گفتم و نگفتم، آن گاه که میان دو جهان واژگونه بودم در پرواز ؛ آسمان چشم میبست و زمین آغوش میگشود! (مجلس قربانی سنمار _ بهرام بیضایی) پ.ن: کاش روزگار رمقی برای خنده برامون بذاره. فعلا!
-
بگذار زاهدان سیه دامن ، رسوای کوی و انجمنم خوانند
شنبه 11 بهمن 1404 09:47
اون موقع که مرحوم شجریان ،بیمارستان بودن طرفدارهاشون جمع شده بودن در بیمارستان ، دختر بزرگشون اومدن دم در و داشتن توضیح میدادن که روند درمان به این شکله و الان پدر در این حاله و.... یهو یه آقایی از توی جمعیت رو به دخترخانم استاد شجریان گفت: شما که به ما دروغ نمیگید؟ ما باور کنیم استاد چیزیشون نشده؟!( منظورش فوت بود)...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 بهمن 1404 21:57
فکر کنید حکم از این به بعد این باشه : 《 خدا تو را ، به چون تویی مبتلا سازد!》
-
گر به مردابی زجریان ماند آب ، از سکون خویش نقصان یابد آب ، جانش اقلیم تباهی ها شود ، ژرفنایش گور ماهیها شود
سهشنبه 7 بهمن 1404 11:37
چی بنویسم که ده من اومدید ، صد من برنگردید؟ شنیدید میگن آدمهایی که چیزی برای از دست دادن ندارن خیلی ترسناکن ! درست میگن ولی این یه تبصره داره ،اون تبصره امیده . امید می تونه محرک باشه حتی برای آدمی که چیزی برای از دست دادن نداره، امید که نباشه آدم مثل مرداب راکد میشه. دلم برای همگیتون، تنگ شده. دیروز خواهر بعد از چند...
-
... هنوز اما به شب عادت نکردم ، دارم دنبال روشنی می گردم
یکشنبه 5 بهمن 1404 08:38
این چند روز فقط کامنت خوندم ، زیر پستها ، تو خبرگزاریها و ... فکر میکردم دیگه هیچی فاصله میون ما رو پر نمیکنه ، بین ما دیوار قیامته و دیگه هیچوقت با هم یکی نمیشیم . اما الان یه خبر خوندم که اگه تا آخر اتفاق بیفته ،همگی با توجه به دیدگاههای متفاوتمون ولی سرش قاعدتا باید اتفاق نظر داشته باشیم ؛منو خیلی خیلی ، خوشحال...
-
تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم ، که من از درد نیاسایم ، که من از شعله نیفروزم!
جمعه 3 بهمن 1404 13:48
اوایل فیلم قرمز (جیرانی) یه سکانسیه که هستی (هدیه تهرانی) و ناصر (فروتن) دارن دعوا میکنند دیالوگشون اینطوریه: .... ناصر: پس تو چی می خوای؟ هستی: طلاق! ناصر: طلاق میخوای که بری زن اون مرتیکه شی؟ هستی: دیگه از دست این فکرهات خسته شدم. ناصر: جواب بده، طلاق می خوای که بری زن اون مرتیکه شی؟!! هستی : آره ! آره! آره!...
-
غم را در اینجا ره مده ، گر غم در اینجا پا نهد ، آتش به جان در میزند!
پنجشنبه 25 دی 1404 17:50
میون مراسم ختم ، یکی از دوستهای بابا اومد بشینه صندلی از زیرش در رفت ، بنده خدا نقش زمین شد ، دوستهای دیگهاش کمکش کردن تا بتونه بلند شه. همه ماسک داشتیم و صورتها و احیانا ،خندهها مشخص نبود . منم زیر ماسک لبخند زدم و لحظه عجیب !! اونجایی بود که فکر کردم ،برگشتیم خونه ، یادم باشه به بابا بگم که دوستش چطور افتاد و تصور...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دی 1404 17:56
ولی داستان باید منطق داشته باشهها ! که پذیرفتنی باشه ! مگر اینکه با منطق مارول و دیسی و با علاقه به اون ژانر دنبالش کنی !
-
هیچ نه انگیزه ای ، که هیچم ، پوچم! هیچ نه اندیشه ای ، که سنگم ، چوبم!
یکشنبه 21 دی 1404 11:55
همسفر قصه های تلخ غریبم رهگذر کوچه های تنگ غروبم! حالم شبیه اون غروبیه که از شدت سردرد گفتم ، قهوه بخورم بلکه خوب شم ، خوب که نشدم ، هیچ! تپش قلب شدید هم اضافه شد ، یهو بلند گفتم : وااااای که دوست دارم دنیا رو بالا بیارم ! کاش میشد دنیا رو بالا آورد! اینترنت قطعه؛ طرف زنگ زده خانم فلانی ، تصمیم داشتید آقا پسر رو کلاس...