-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 بهمن 1404 08:45
یه مردی بود حسینقلی چشاش سیا لُپاش گُلی غُصه و قرض و تب نداشت اما واسه خنده لب نداشت. خندهی بیلب کی دیده؟ مهتابِ بیشب کی دیده؟ لب که نباشه خنده نیس پَر نباشه پرنده نیس. شبای درازِ بیسحر حسینقلی نِشِس پکر تو رختخوابش دمرو تا بوقِ سگ اوهو اوهو تمومِ دنیا جَم شدن هِی راس شدن هِی خم شدن فرمایشا طبق طبق همگی به دورش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:45
این روزها شبیه تابع سینوسیم ،شبیه به کسی که تو استخر عمیق دست و پا میزنه ،میره پایین نوک پاش میخوره به کف استخر و یه پا میزنه میاد بالا و دوباره... وقتی استرس دارم بلند بلند شعر میخونم ؛انگار درست خوندن و ادای با فاصله کلمات باعث میشه درست نفس بکشم.یادم نمیاد کدوم شب حافظ برداشتم و خوندم ، راد پرسید چیکار میکنی؟...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 بهمن 1404 15:24
گفتم کاش بر تو همین رود که بر من رفت! سزا نبینی آنچنان که سزاست ! گفتم کاش به پاداش هنر شکسته شوی! گفتم و نگفتم، آن گاه که میان دو جهان واژگونه بودم در پرواز ؛ آسمان چشم میبست و زمین آغوش میگشود! (مجلس قربانی سنمار _ بهرام بیضایی) پ.ن: کاش روزگار رمقی برای خنده برامون بذاره. فعلا!
-
بگذار زاهدان سیه دامن ، رسوای کوی و انجمنم خوانند
شنبه 11 بهمن 1404 09:47
اون موقع که مرحوم شجریان ،بیمارستان بودن طرفدارهاشون جمع شده بودن در بیمارستان ، دختر بزرگشون اومدن دم در و داشتن توضیح میدادن که روند درمان به این شکله و الان پدر در این حاله و.... یهو یه آقایی از توی جمعیت رو به دخترخانم استاد شجریان گفت: شما که به ما دروغ نمیگید؟ ما باور کنیم استاد چیزیشون نشده؟!( منظورش فوت بود)...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 بهمن 1404 21:57
فکر کنید حکم از این به بعد این باشه : 《 خدا تو را ، به چون تویی مبتلا سازد!》
-
گر به مردابی زجریان ماند آب ، از سکون خویش نقصان یابد آب ، جانش اقلیم تباهی ها شود ، ژرفنایش گور ماهیها شود
سهشنبه 7 بهمن 1404 11:37
چی بنویسم که ده من اومدید ، صد من برنگردید؟ شنیدید میگن آدمهایی که چیزی برای از دست دادن ندارن خیلی ترسناکن ! درست میگن ولی این یه تبصره داره ،اون تبصره امیده . امید می تونه محرک باشه حتی برای آدمی که چیزی برای از دست دادن نداره، امید که نباشه آدم مثل مرداب راکد میشه. دلم برای همگیتون، تنگ شده. دیروز خواهر بعد از چند...
-
... هنوز اما به شب عادت نکردم ، دارم دنبال روشنی می گردم
یکشنبه 5 بهمن 1404 08:38
این چند روز فقط کامنت خوندم ، زیر پستها ، تو خبرگزاریها و ... فکر میکردم دیگه هیچی فاصله میون ما رو پر نمیکنه ، بین ما دیوار قیامته و دیگه هیچوقت با هم یکی نمیشیم . اما الان یه خبر خوندم که اگه تا آخر اتفاق بیفته ،همگی با توجه به دیدگاههای متفاوتمون ولی سرش قاعدتا باید اتفاق نظر داشته باشیم ؛منو خیلی خیلی ، خوشحال...
-
تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم ، که من از درد نیاسایم ، که من از شعله نیفروزم!
جمعه 3 بهمن 1404 13:48
اوایل فیلم قرمز (جیرانی) یه سکانسیه که هستی (هدیه تهرانی) و ناصر (فروتن) دارن دعوا میکنند دیالوگشون اینطوریه: .... ناصر: پس تو چی می خوای؟ هستی: طلاق! ناصر: طلاق میخوای که بری زن اون مرتیکه شی؟ هستی: دیگه از دست این فکرهات خسته شدم. ناصر: جواب بده، طلاق می خوای که بری زن اون مرتیکه شی؟!! هستی : آره ! آره! آره!...
-
غم را در اینجا ره مده ، گر غم در اینجا پا نهد ، آتش به جان در میزند!
پنجشنبه 25 دی 1404 17:50
میون مراسم ختم ، یکی از دوستهای بابا اومد بشینه صندلی از زیرش در رفت ، بنده خدا نقش زمین شد ، دوستهای دیگهاش کمکش کردن تا بتونه بلند شه. همه ماسک داشتیم و صورتها و احیانا ،خندهها مشخص نبود . منم زیر ماسک لبخند زدم و لحظه عجیب !! اونجایی بود که فکر کردم ،برگشتیم خونه ، یادم باشه به بابا بگم که دوستش چطور افتاد و تصور...
-
زار و زار گریه میکردن پریا ، مثل ابرای باهار گریه میکردن پریا
چهارشنبه 24 دی 1404 22:13
یکی بود یکی نبود! زیر گنبد کبود یکی تو یه اتاقی بود مجهز ؛ تلفن داشت ، اینترنت داشت ، کامپیوتر داشت ، کاغذ داشت ، خودکار و مداد رنگی داشت ، پاکت نامه داشت ، میکروفن داشت ، میکروفن وصل بود به یه بلندگو، بالای یه درخت بلند . تو اتاق بغلیش اما کسی دیگه بود، که از دار دنیا یه قلم و یه کاغذ داشت .قلمش هم توتمش نبود! قصه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دی 1404 17:56
ولی داستان باید منطق داشته باشهها ! که پذیرفتنی باشه ! مگر اینکه با منطق مارول و دیسی و با علاقه به اون ژانر دنبالش کنی !
-
هیچ نه انگیزه ای ، که هیچم ، پوچم! هیچ نه اندیشه ای ، که سنگم ، چوبم!
یکشنبه 21 دی 1404 11:55
همسفر قصه های تلخ غریبم رهگذر کوچه های تنگ غروبم! حالم شبیه اون غروبیه که از شدت سردرد گفتم ، قهوه بخورم بلکه خوب شم ، خوب که نشدم ، هیچ! تپش قلب شدید هم اضافه شد ، یهو بلند گفتم : وااااای که دوست دارم دنیا رو بالا بیارم ! کاش میشد دنیا رو بالا آورد! اینترنت قطعه؛ طرف زنگ زده خانم فلانی ، تصمیم داشتید آقا پسر رو کلاس...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 دی 1404 00:36
به تاریخ پست قبل نگاه میکنم ، به نظرم یک ماااااه گذشته و نَه یک هفته ! چند روز پیش رفتم تو اتاق همسر ، گفتم اگه اینطوری بشه ، اگه اون طوری بشه .... نشسته بود ،صندلیش رو چرخوند و گفت : بهترین کار اینه که دکمه فکر کردنت رو خاموش کنی . سعی کن ذهنت رو کنترل کنی ، نه اینکه ذهنت کنترلت کنه ، رها کن ، ناظر باش ! نمیتونم !...
-
تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی! سرگذشت تیرهٔ من، سرگذشتی نیست ، کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
جمعه 12 دی 1404 16:07
سال نود ونه که بورس خیلی عجیب و غریب رشد کرد ، همسر تماس گرفت با یکی از همکارهای قدیمی شاغل در بورس و پرسید جریان چیه ؟ جواب شنید که ما خودمون هم نمی دونیم چی شده ! انگار نشستیم تو اتاق و کلی آدم دارن میریزن تو ! دوشنبه غروب، مامان تماس گرفت، گفتم :دارم لباس میپوشم با راد بریم ، کادوی روز پدر بخریم ، گفت : نه ، نرو ،...
-
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
دوشنبه 8 دی 1404 11:34
صبح بیدار شدم ، دیدم به به ، هوا چه تمیز شده ، کوه ِ برف زده رو میشه کامل دید ، زنگ زدم به مامان ، پرسیدم رفتی؟ گفت : نرسیده به قزوینم . گفتم : مازوت سوزی کار تو بود؟ چطور این همه مدت اینجا بودی هوا کثیف بود ، تا رفتی شمال، خوب شد هوا. از اونجایی که تصمیمی بگیره حتما عملی میکنه ، هفته پیش گفت که دوشنبه یا سه شنبه...
-
که من توبه کردم به دست تو بر ، که گرد فضولی نگردم دگر
سهشنبه 2 دی 1404 16:56
با راد رفتیم یه پاساژی که نزدیک دانشگاه برادرزاده جان بود ، روی پله برقی به قسمت فودکورت که نزدیک شدیم گفتم : حالا هی اینور و اونور رو نگاه نکن ، شانس پسرداییت ، اینجا با کسی نباشه معذب شه ! ( خیلی بچه درونگرا و محجوبیه) راد پرسید: اگه ببینیش نمیری جلو؟ _ : نه! به روی خودمون نمیاریم که دیدیمِش. +: بعدا به دایی میگی؟...
-
خوش باش دمی که زندگانی این است!
جمعه 28 آذر 1404 19:39
از کنار آجیل فروشی رد شدیم ، شلوغ بود ، مامان پرسید هندونه خریدید ؟ این مسئولیت همسره ، بس که خوش شانسه ، از انتخاب من ،میزان خوش شانسیش مشهوده! گفتم: میخریم نگران نباش! چه خوبه که مردم دنبال آجیل و انار و خرمالو و هندونه هستند ، دفعه پیش، که باز یکی از پیکهای تورمی بود، فکر میکردم چطوره پس هر جا میری ازدحامه ؟...
-
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او، ور به حق گفت ،جدل با سخن حق نکنیم!
چهارشنبه 26 آذر 1404 10:00
یه پسری از آشناهامون ، دنبال کار میگشت تو تهران ، تا قبلش کار داشت ولی کیلومترها دورتر بود . برادرم از یه آشنایی خواهش کرد و اون رو استخدام کردن ، چند سال اونجا مشغول بود؛ همه چی گل و بلبل بود ، بعد چند سال از اونجا دراومد ؛ مثل اینکه رقمی که بابت سنوات ( مزایای پایان خدمت ) میخواست رو ندادن یا همچین چیزی. اینجور...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آذر 1404 09:17
مامان گفت:آقای فلانی هم رفت پیش بچههاش. پرسیدم برای همیشه ؟! گفت: فکر کنم. آقای فلانی از اقوام سببی پدرمه. بذارید اسمش رو بذاریم شبه ظریف مثلا ، چون به لحاظ تیپ ، قیافه و هیکل و قد و قواره شبیه آقای ظریف هستند ، اضافه کنید که همیشه عطرهای بسیار خوش بو و باماندگاری بالا میزدند . ایشون از نسل انقلابی ها بودن ، پست...
-
ای رفیقان چه نشستید به پریشانی من ، نوشتان باد ، غم تنهایی و ویرانی من!
شنبه 22 آذر 1404 09:32
یه روزی خیلی سال پیش، پسرداییم تماس گرفت که الف ،من از یه دختر خانمی خوشم اومده ، میخوام بریم خواستگاری ولی روم نمیشه به مامانم بگم ، تو میگی ؟ قبول کردم و گفتم ؛ با مطرح شدن موضوع تو خونواده علی الخصوص خونواده مادریش، چون اولین نوه بود یه ولولهای به پا شده بود که، پسرمون رو به کسی میدیم که کَس باشه ، پیرهن تنش اطلَس...
-
یکی را که عادت بود راستی ، خطایی رود در گذارند از او
چهارشنبه 19 آذر 1404 09:04
و گر نامور شد به قول دروغ دگر راست باور ندارند از او یه خانمیه که بدون اینکه ازش سئوالی بپرسی، شروع می کنه در مورد خودش به دروغ یه چیزهایی میگه ، بعد دروغهاش مثلا در این حده که یکی هم سن من، بگه منم تو تیم اعزامی با یوری گاگارین بودم ، جا تنگ بود منو لحظه آخر حذف کردن.یعنی ساختار داستانش ، حتی به لحاظ زمانی مطابقت...
-
آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
دوشنبه 17 آذر 1404 09:23
متن سخنرانی دیروز پزشکیان رو خوندم که گفته《همه میدونیم که پنجاه درصد رای ندادن و ... این پیام روشنی برای ما داره》. باور کنید اگه بدونه! رابطه عمو و عمه کوچیکم با مامانم هرگز خوب نبود ، الان میتونم درک کنم چرا ؟ پدرم تو ۱۸ سالگی، جای پدر رو تو خونه گرفته بود ، احتمالا این دو ،در ناخودآگاهشون مامانم رو ، زن بابا میدیدن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 آذر 1404 14:59
سوم دبیرستانه( یازدهم) ، گفت: میخوام برم . باباش گفت: صبر کن ، اوضاع درست میشه . گفت: برام فرقی نمیکنه ، هر چی هم بشه من میخوام برم. دیپلم که بگیرم میرم. فکر میکنم چه خوبه اینقدر از خودش شناخت داره ؛ فقط خود رفتن براش مهمه اینقدر که هنوز نمیدونه کجا بره ! اوضاع مالیشون رو خبر دارم ، اون قدر خوب نیست که با این قیمت...
-
بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی ، خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
چهارشنبه 12 آذر 1404 10:01
راد که به دنیا اومد، چون سرشار بودم از سئوال، بعضا ابلهانه ! علاوه بر پزشک بیمارستان یه پزشک حاذق و البته پیر هم ویزیتش میکرد. نمیدونم در قید حیاتن یا نه ؛ ان شالله باشند و کاش دنیا یه جوری بود، میشد کارزار امضا کرد برای کسایی که عاشقانه خدمت میکنند و تقدیم بارگاه الهی کرد که تا ابد بمونند . ایشون شاگرد دکتر قریب...
-
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود، زنهار از این بیابان ، وین راه بی نهایت
دوشنبه 10 آذر 1404 11:48
دیشب بعد یه هفته از شمال برگشتیم . تو جاده نگاهم به کوههایی بود که تو گرد و غبار بودن . خدایی مدل مملکت داری ، نشون میده از ما بدشون میاد ، اشکالی نداره ، دل به دل راه داره ! اما این وسط تکلیف اون مردمان عاشق چیه ؟ عاشقانی که دارین تو این شرایط زندگی میکنید ، راضین؟ حتما دیگه ! از قدیم گفتن جور از حبیب خوشتر ،کز مدعی...
-
وقتی می خوای بنویسی و متاثری از ترس رنجیدن و قضاوت شدن و .....
پنجشنبه 29 آبان 1404 10:05
.
-
فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟
یکشنبه 25 آبان 1404 08:29
تازه از خواب بیدار شده بودم و اومدم نشستم روی مبل ، روبه رو مامان. راد و پدرش داشتن یه فیلم نگاه میکردن که نمیدونم چی بود. به هر حال هر چی بود موزیک نبود! مامان، بیمقدمه گفت:میگن عارف ( خواننده) مریضه . گفتم: طبیعیه دیگه ، پیره. مامان یه جوری که انگار میخواد منو با نگاهش ذوب کنه ، بهم نگاه کرد و گفت : یعنی هر کی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 آبان 1404 11:41
امروز مدرسه برای بچه ها کلاس فوق برنامه گذاشته بود و تهدید کرده بودن اگه کسی نیومد دیگه شنبه هم نیاد . ساعت اول: ورزش ! اجازه بدید من برم مغز تیم برنامه ریزی رو بخورم . تو این هوای آلوده ، پنجشنبه ، فوق برنامه ورزش؟!! به راد گفتم: ورزش که هیچی ،ساعت بعدش میبرمت.صبح قرار بود مامان رو هم ببرم آزمایش بده ، راد رو گذاشتیم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 آبان 1404 08:00
مهمونی بودیم ، یکی گفت : کی زمان ما ، ما جرات داشتیم بگیم به پدر و مادر ، خونه فلان فامیل نمیایم یا باهاشون مسافرت نریم و... الان بچه ها اینطور نیستند (ایشون دهه پنجاهی هستن ) گفتم : ولی من چندباری شده بود که مسافرت با مامان اینا نرم ،چون اینجا بهم بیشتر خوش میگذشت با دوستام یا اینکه مهمونی نمیرفتم همراهشون ،با...
-
شاید ،وقتی دیگر!
دوشنبه 19 آبان 1404 17:30
همسایه هنوز برنگشته ( همون که قبلا در موردش صحبت کردم) . به همسر گفتم : چقدر عروس خوبیه ، تقریبا دو ماه داره میشه که رفته اونجا مونده .راست میگن ترکها عروس رو به عنوان دختر میبینند و ادامه دادم لرها هم همینطورن ، عروس میره ادغام میشه تو خونواده شوهر. به شوخی گفتم : یادمون باشه واسه راد ، از ترکها یا لرها دختر بگیریم...