-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 تیر 1404 13:02
در دل تاریک این شبهای سرد ای امید ناامیدی های من، برق چشمان تو همچون آفتاب، می درخشد بر رخ فردای من. خطر اسپویل ! باید بگم این پست متعلق به آدمهایی از جنس خودمه ، خوندنش هیچ نفعی برای کسی که مرزبندیمون مشخصه نداره. بابا که فوت کرده بود، یکی از دوستهام که البته رفاقتمون خانوادگیه ، تماس گرفت ، بهم تسلیت بگه ، اون قدر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 تیر 1404 12:53
از تو کوچه یه دسته عزاداری رد شد ، به راد گفتم بیا نگاه کن ، دیدم بیشتر نوجوون هستند ، گفتم دوست داری بری ؟ گفت : نه ، گرمه! بچه که بودم تاسوعا ، عاشورا می رفتیم شمال ، نمی دونم فضاش واقعا خوش آیند بود یا چون بچه بودم همه چی به نطرم خیلی جذاب بود . پدربزرگم تاسوعای سال ۱۳۳۷ به رحمت خدا رفته بود ، بابا اینا همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 تیر 1404 09:03
تا حالا بعد بازی استقلال و پرسپولیس از کنار ورزشگاه آزادی رد شدید؟ خیلی عجیب غریب ترافیک میشه . حتی خیابونها هم بعدش شلوغ میشه .آمار تماشاگرها تو دربی صدهزار نفره . البته خیلی ها معتقدن ظرفیت واقعی ورزشگاه حدود ۸۰ هزار نفره . حالا اونا میگن صد هزار، ما هم میگیم صد هزار( کدوم کِریم؟) با توجه به گفته ها و داده های جدید...
-
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید!
سهشنبه 10 تیر 1404 11:33
باز داره مختار نشون میده ، ما مختار رو بیشتر از فامیلهامون می بینیم ! باز راد و پدرش نگاه می کنند و من باز هم نگاه نمی کنم ، جالبه تو تمام این سالهایی که نشون داده، من یک بار کامل نگاه نکردم ولی اون قدر نشون داده که منی که تصادفا چشمم هربار به یه سکانس افتاده، انگار کامل دیدمش و جریانش رو می دونم . رفتم تو اتاق و کتاب...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 تیر 1404 10:53
دوستم گفت : اگه ما متولد یه روستا تو سوئیس بودیم ، چطور زندگی می کردیم ؟! اصلا میدونستیم ایران کجاست؟! دیروز کل روز به تمیز کردن گذشت ، ذهنم مشغول و مشوش بود ، دیدم ته ذهنم دارم جوری کار می کنم انگار قراره دوباره ساک بیندم ، انگار فقط اومدم یه سر و سامونی بدم و برگردیم. بلاتکلیفم ، حدسم چیه؟ بی استناد ! تموم نشده ،...
-
کاش یک لحظه به سرمستی باد ، شاد و آزاد به سر می بردی
چهارشنبه 4 تیر 1404 12:28
خوب شد آتش بس شد ، حالا موقت و دائمیش مهم نیست ، برگردیم سر خونه زندگیمون ، در خلوت خودمون رفرش بشیم . با دوستهام صحبت می کردم ، یکیشون گفت : اون قدر ظرف شستیم به مامانم گفتیم ظرفشویی بخر ، گفته : نمی خواد ! خودم ظرفها رو میشورم ولی تا حالا یه بار ظرف نشسته ، بعد غذا تند رفته خوابیده ،آخر هم گفته مدیر خونواده منم ،...
-
روزگاری چشم پوشیدم زخواب تا بخوانم قصه مهتاب را ، این زمان دور از ملامتهای ماه ، چشم می بندم که جویم خواب را!
دوشنبه 2 تیر 1404 09:30
دیروز داشتم با کسی صحبت می کردم ، گفتم فلانی چطوره ، اینجاست؟! گفت : نه با خانمش برگشتن تهران باید می رفتن سر کار ، بچه رو گذاشتن پیش عمه اش. بچه شش ساله است. می دونید احساسم میگه این جنگ ،مدل جنگ ایران و عراق نیست ، راستش دلیل اومدنمون از تهران ، ترس از موشک بارون نبود ، مشکل این بود که تا می خوابیدم از صدای ضدهوایی...
-
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن ، وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور!
شنبه 31 خرداد 1404 12:31
دیروز صبح، ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه، تصمیم گرفتم نامه بدم به گوترش بگم جان مادرت ! بیا دو طرف ماجرا رو مجبور به خویشتن داری کن ، من دارم خویشتن داریم رو از دست میدم از بس مامانم صبح زود بیدار میشه و شروع می کنه به کار. من آروم کار انجام میدم ، حالا نه در حد لاک پشت ، مثلا در حد مرغ ، ولی مامانم خیلللی سرعتی و ربات...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 خرداد 1404 15:21
میخوابی و بیدار میشی، دیگه دنیا اون دنیا نیست حتی حقیقت و رویا اون حقیقت اون رویا نیست شاید بیداری اما ، یکی تو رو خواب میبینه بیدار شدن تو رویاها، سبکیه سنگین اینه حالا جای کابوس مرگ ، زندگی رو خواب میبینم دنیامو مث قصه ها این دفعه بهتر میچینم واسه حضور آدما هرجا خاکه گل میکارم واسه عبور آدما هرجا دره ست پل میذارم...
-
گر تو بهتر میزنی ، بستان ، بزن!
دوشنبه 19 خرداد 1404 13:47
چند سال پیش که میخواستیم اسباب کشی کنیم به این خونه ، یکی از عزیزامون تماس گرفت که برای اون روز بیایم کمکتون؟ تشکر کردم و گفتم نیازی نیست ، گفت : منو فلانی میخواستیم بیایم کمک ، البته یدی نه ! نظارتی ! چون فلانی خیلللی خوب به کارها نظارت می کنه ! از اولش کمک نمی خواستم ، اینو که گفت به این فکر کردم ، عمه ام هم میتونه...
-
مستمع چون تشنه و جوینده شد ، واعظ ار مرده بود گوینده شد
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:51
بلاگ اسکای شبیه شده به کافه یا رستوران هایی که یه عده نشستند هی چیز میز سفارش میدن ولی حرفهاشون گل انداخته ، پا نمیشن برن، بعد ویتر هی میاد می پرسه چیز دیگه ای احتیاج ندارید! کم و کسری ندارید؟ بعد خودشون رو مشغول به جمع و جور می کنند و زیر چشمی نگاهتون می کنند بلکه پا شید برید . بلاگ اسکای هم هی میره ، برمی گرده ، سخت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 خرداد 1404 12:18
دیروز صبح ، همسر گفت سریال سووشون اومده ، بذارم ببینیم ؟ گفتم : ببینیم. یه ربع ، بیست دقیقه نگاه کردم ، تکنیک فیلم برداریش ، دوربین روی دسته ! اینطوریه که دوربین دائم داره تکون می خوره ، معمولا برای صحنه هایی که قراره فکر کنید خودتون اونجا حضور دارید استفاده می شده ، اگه نظر کارگردان این بوده ، تو بهترین حالت خب من...
-
چون عاقبت کار جهان نیستی است، انگار که نیستی، چو هستی خوش باش!
چهارشنبه 7 خرداد 1404 18:03
(یه پادکستیه به اسم طنزپردازی ، تو گوگل همین رو تایپ کنید ، یه صفحه باز میشه ، یه کم بالا و پایین کنید صفحه رو ، یه پادکسته اسمش دهشاخ عمو حسنه ! صبر کنید) همسرم رفته بود برای ضبط یه پادکست ، از محیطش گفت که یه خونه ای بوده تو یه برج ، محیط رو اکوستیک کرده بودن و چند تا اتاق بوده و ساعتی رزرو کرده بودن و ... گفت چند...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 خرداد 1404 15:43
یه خبری خوندم مبنی بر اینکه استاندار گیلان گفته : اجازه ساخت و ساز ویلا به افراد غیربومی رو نمیدن ، خب ، می دونید ، برام گیلان و مازندران و گلستان فرق نمی کنه ، معتقدم این فسقل جای سبز ایران متعلق به مردم کل کشوره و همینطور نسل آینده ، پس اینطور بی رویه ، ویلا سازی تو زمین های کشاورزی و شالیزار و باغ چای و کنار دریا و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 12:55
داشتم یه چیزی رو توضیح می دادم که یه آیین نامه جدیدی اومده و باید فلان کار رو کنیم ، یه بنده خدایی شنید ، گفت با توجه به اینکه مورد ما هم شبیه، شامل ما میشه ؟ خبط کردم گفتم : به نظر میاد بله ! هیچی یه ربع طرف داشت منو توجیه می کرد که موردمون به هم شبیه نیست ، انگار که من دست اندرکارم ، اگه منو مجاب کنه ، شاملش نمیشه ....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 09:04
گروهی از ویدئوهایی که برام خیلی عجیبه ، بلاگرهایی هستند که آهنگ میذارن با شوهرهاشون می رقصن ، خب ،قیافه مردها رو نگاه می کنم ، فکر می کنم فردا اینا میرن سر کار ، همکارها ، دوستهاشون چیزی نمی گن ؟! چند وقت پیش ( دیگه می دونید از کدوم صفحه نگاه می کنم) یکیشون رو داشتن مسخره می کردن ، ولی واقعا دیگه نمی تونستم بخندم ....
-
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه میخواهی ؟ من از او پرسیدم....
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:50
پنجشنبه مهمون داشتم، روز قبلش همسر گفت: برم گوشت و مرغ بخرم ؟ با اینکه روز قبل مهمونی، معمولا کار اضافه انجام نمیدم ، گفتم بخر . ساعت ۳ تا ۵ هم برقمون رفت . خریدها رو انجام داد و شستم و بسته بندی کردم .بعد وصل برق، دمای فریزر هر ساعت یه درجه کم میشد . خودش رو کشت رسید به منفی بیست . بستنی برداشتم برای دسر فردا و در...
-
گفتا : غلطی، بگذر زین فکرت سودایی
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 08:49
پیش نوشت : اینی که می نویسم قصه غم نیست مواجهه من با رسم دنیاست و سئوال و ابهامم ، پس شما هم لطفا با همین دید بخونید چند شب پیش خواب بابا رو می دیدم ، بهش گفتم یه سریال دارم میبینم ، توش اسم آقای لاجوردی رو آورده ، کاش ببینیش! یادم نبود که بابا دیگه نیست . اغلب اوقات، تو خواب یادمه که بابا فوت کرده ، اوایل که رفته بود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:34
قصه خاورمیانه ، قصه بچه های ته کلاسه ، همه شلوغی ها اون جاست ، همه بی انضباطی ها اونجاست ، هر سر و صدایی میاد ، نگاهها معطوف به اونجاست ! بدیش اینه حتی اگه، یکی که ذاتا همفکر بچه های ته کلاسه رو ، بیاری تو ردیف جلو بشونی ، بازم تمام فکر و ذکرش اونجا ، ته کلاسه ! اگه شبیه اون ته کلاسی ها نباشی و به هر دلیلی بُر خورده...
-
دعام کن اگه منو یادت نمیره
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 08:57
راد داشت شبکه ها رو پایین بالا می کرد ، رسید به یه برنامه ای که احتمالا تم مذهبی داشت با آدمهایی با وجنات مشخص ، عقیق به دست و ..... تو همین بین اونها با هم یه شوخی کردن که خنده دار بود ، راد شبکه رو نگه داشت و نگاه می کرد . برنامه بدی نبود . صدای آسانسور رو شنیدم ، گفتم : اگه بابا بود بزن جای دیگه . بعد ادامه دادم ،...
-
هر لطف که بنمایی در سایه آن آیی
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 08:51
فهمیدم یکی از بستگان که تو یه ارگان دولتی مشغول به کار بود، مرخصی استحقاقی گرفته و مهاجرت کرده ، ببینه شرایط چطوره ! سئوالی که برام مطرحه اینه که یه پُستی هست که بود و نبود اون طرف، اون قدرها مهم نیست که بتونه این همه مدت سر کار حاضر نباشه؟! دو هفته پیش برای یه کاری رفتم مخابرات ، مثل بانک سیستم نوبت دهی و اینا داشت ،...
-
از رنجی که میبریم
جمعه 12 اردیبهشت 1404 13:02
دیشب میگرنم عود کرده بود ، سر شب رفتم تو اتاق راد که دنج تره و سر و صدا کمتره و به خاطر نوع پرده ، تاریک تره، خوابیدم . از سر و صدای همهمه بیدار شدم ، شنیدم که آدمها تو کوچه دست میزنند و می خونند ، از اتاق اومدم بیرون ، چراغ ها خاموش بود، دیدم ساعت یه ربع به دوازده است ، تو اتاق خودمون رو نگاه کردم ، دیدم راد پیش پدرش...
-
ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهٔ باریدن را گوئی منتظرند
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 11:30
یه ویدئویی می دیدیم از یه خانمی که بعد از لرزه اولیه میره کنار پنجره، بیرون رو نگاه می کنه و یهو موج انفجار پرتابش می کنه طفلی تلوتلوخوران بلند میشه. همسر گفت : چرا رفت بیرون رو نگاه کنه ؟!!! گفتم : به همون دلیلی که منم هر اتفاقی میفته میرم کنار پنجره ببینم چه خبره ! سال چهارصد و یک، کلی اتفاقات رو از پشت پنجره دیدم ،...
-
یک قطرهٔ آب بود با دریا شد ، یک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد
جمعه 29 فروردین 1404 11:16
اسفند چهارصد و دو نشسته بودم کنار کتابخونه و کمدهای پایینیش رو پاک می کردم، یه سری سر رسید رو پاره می کردم ، همسر که همیشه نگران اینه که من یه چیزی رو دور بندازم ( طفلکم ساده است، نمیدونه که اگه بخوام این کارو بکنم قطعا، جلوی چشمش انجام نمیدم و نمیدونه اون کتابهای به درد نخورش که به بهونه نبود جا، یه گوشه ای دور از...
-
اندازه نگه دار که اندازه نکوست
چهارشنبه 27 فروردین 1404 10:16
تو جمع دوستامون ، حرف کشید به همسر یکی از بچه ها ، گفتم : همسرت خیلی پسر خوبیه ، خیلی با محبته ، دیدم خونه فلانی چقدر کمک می کرد و معلومه خیلی مهربونه و حواسش به بقیه هست ...( حواسم بود از واژه مهر طلب استفاده نکنم که زشت نباشه و....) . ( با عرض شرمندگی از بزرگهای مجلس) اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت : آررره ، کلا آدم...
-
هیچ
پنجشنبه 21 فروردین 1404 08:33
کلاس نقاشی/ طراحی رو دیدید حتما ، یه سوژه/ مدل وسطه ، دور تا دور آدم نشسته ، هر کسی بر اساس زاویه دید خودش، اون رو می کشه ، همه دارن یه سوژه رو میکشند ولی چون جاهای مختلف نشستن در نهایت نقاشیها شبیه به هم نیست ، مگر کسانی که کنار هم نشستن. وقتی یه پستی می ذارم ، یه سری محبت می کنند ، وقت میذارن کامنت میذارن ، زاویه...
-
عجایب خلقتی دیدم در این دشت
یکشنبه 17 فروردین 1404 15:13
یه آشنایی داشتیم ، یه آقایی رو به دخترشون معرفی کردن که به قصد ازدواج با هم آشنا شن ، اون آقا بعد از مدتی از استرالیا برای مراسم عقد اومد ایران، چند وقتی موند و عقد کردن و رفت که کارهای خانمش رو هم انجام بده و ببردش ، اما وقتی از ایران رفت ، رفت که رفت ! دیگه ارتباطی نگرفت و تلفن جواب نداد و در نهایت دختره رو بدون...
-
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد
جمعه 15 فروردین 1404 15:08
بچه بودیم . تو حیاط خونه مادربزرگم، میون درخت های جورواجور گلابی و انگور و انجیر و پرتقال و نارنج بازی می کردیم ، دختر عموم که یکسال ازم بزرگتر بود، بهم گفت: می دونی راز چیه؟ گفتم : نه ! گفت : یه چیزی که هیچ کی نباید بدونه ، بعد دوید رفت حیاط پشت خونه ، از اون خونه های شمالی که دو تا اتاق تو در تو داشت و یه ایوون خیلی...
-
روز میره هفته میاد هفته میره ماه میاد، با زمونه ساختیم و زمونه با ما راه میاد
جمعه 8 فروردین 1404 12:10
این سنت دید و بازدید عید خوبه ها ، خیلی پسندیده است ( دارم شکر نعمت می کنم) ولی یه کم شبیه به خاله بازی نیست؟! امشب خونه برادر دعوتیم ، خوبه خوش می گذره ولی واقعا، تو یه هفته، چهار بار همدیگه رو دیدن ؟! ، حالا ما خواهر و برادریم ، طفلی عروسمون تازه قراره هفته بعد با هم بریم سفر تو سریال های شبکه خانگی دو تا سریال رو...
-
هرکه دارد شیوه نامردمی چون روزگار ، از جفای مردمان در روزگار آسوده است
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:18
وسط خیابونمون بین جدول ، یه جایی رو باز کردن روی سرعت گیره ، خط کشی عابر پیاده است ، امروز خیابون ترافیک شده بود ، یه تاکسی از اونجا تصمیم گرفت دور بزنه ، حقیقتش، اول فکر کردم میخواد از روی جدول بیاد ! به محض اینکه فرمون رو چرخوند ، پلیس راهنمایی رانندگی تک آژیر کشید و دیدم موبایلش رو گرفته بالا داره ازش عکس میندازه ،...