-
هر لطف که بنمایی در سایه آن آیی
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 08:51
فهمیدم یکی از بستگان که تو یه ارگان دولتی مشغول به کار بود، مرخصی استحقاقی گرفته و مهاجرت کرده ، ببینه شرایط چطوره ! سئوالی که برام مطرحه اینه که یه پُستی هست که بود و نبود اون طرف، اون قدرها مهم نیست که بتونه این همه مدت سر کار حاضر نباشه؟! دو هفته پیش برای یه کاری رفتم مخابرات ، مثل بانک سیستم نوبت دهی و اینا داشت ،...
-
از رنجی که میبریم
جمعه 12 اردیبهشت 1404 13:02
دیشب میگرنم عود کرده بود ، سر شب رفتم تو اتاق راد که دنج تره و سر و صدا کمتره و به خاطر نوع پرده ، تاریک تره، خوابیدم . از سر و صدای همهمه بیدار شدم ، شنیدم که آدمها تو کوچه دست میزنند و می خونند ، از اتاق اومدم بیرون ، چراغ ها خاموش بود، دیدم ساعت یه ربع به دوازده است ، تو اتاق خودمون رو نگاه کردم ، دیدم راد پیش پدرش...
-
ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهٔ باریدن را گوئی منتظرند
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 11:30
یه ویدئویی می دیدیم از یه خانمی که بعد از لرزه اولیه میره کنار پنجره، بیرون رو نگاه می کنه و یهو موج انفجار پرتابش می کنه طفلی تلوتلوخوران بلند میشه. همسر گفت : چرا رفت بیرون رو نگاه کنه ؟!!! گفتم : به همون دلیلی که منم هر اتفاقی میفته میرم کنار پنجره ببینم چه خبره ! سال چهارصد و یک، کلی اتفاقات رو از پشت پنجره دیدم ،...
-
یک قطرهٔ آب بود با دریا شد ، یک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد
جمعه 29 فروردین 1404 11:16
اسفند چهارصد و دو نشسته بودم کنار کتابخونه و کمدهای پایینیش رو پاک می کردم، یه سری سر رسید رو پاره می کردم ، همسر که همیشه نگران اینه که من یه چیزی رو دور بندازم ( طفلکم ساده است، نمیدونه که اگه بخوام این کارو بکنم قطعا، جلوی چشمش انجام نمیدم و نمیدونه اون کتابهای به درد نخورش که به بهونه نبود جا، یه گوشه ای دور از...
-
اندازه نگه دار که اندازه نکوست
چهارشنبه 27 فروردین 1404 10:16
تو جمع دوستامون ، حرف کشید به همسر یکی از بچه ها ، گفتم : همسرت خیلی پسر خوبیه ، خیلی با محبته ، دیدم خونه فلانی چقدر کمک می کرد و معلومه خیلی مهربونه و حواسش به بقیه هست ...( حواسم بود از واژه مهر طلب استفاده نکنم که زشت نباشه و....) . ( با عرض شرمندگی از بزرگهای مجلس) اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت : آررره ، کلا آدم...
-
هیچ
پنجشنبه 21 فروردین 1404 08:33
کلاس نقاشی/ طراحی رو دیدید حتما ، یه سوژه/ مدل وسطه ، دور تا دور آدم نشسته ، هر کسی بر اساس زاویه دید خودش، اون رو می کشه ، همه دارن یه سوژه رو میکشند ولی چون جاهای مختلف نشستن در نهایت نقاشیها شبیه به هم نیست ، مگر کسانی که کنار هم نشستن. وقتی یه پستی می ذارم ، یه سری محبت می کنند ، وقت میذارن کامنت میذارن ، زاویه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 فروردین 1404 10:28
راد چهار ساله بود ، رفته بودیم تولد دختر عمه اش که چهار سال ازش بزرگتره ، یکی از بادکنک ها رو برداشته بود و باهاش بازی می کرد ولی اجازه نمی داد راد بهش دست بزنه ، از تقلایی که راد می کرد برای گرفتنش ، هم لذت میبرد ،من روی مبلی، مابین مادر و پدر همسر نشسته بودم ، زیر چشمی میدیدم که مادر همسر با یه نگرانی ولی با خنده...
-
عجایب خلقتی دیدم در این دشت
یکشنبه 17 فروردین 1404 15:13
یه آشنایی داشتیم ، یه آقایی رو به دخترشون معرفی کردن که به قصد ازدواج با هم آشنا شن ، اون آقا بعد از مدتی از استرالیا برای مراسم عقد اومد ایران، چند وقتی موند و عقد کردن و رفت که کارهای خانمش رو هم انجام بده و ببردش ، اما وقتی از ایران رفت ، رفت که رفت ! دیگه ارتباطی نگرفت و تلفن جواب نداد و در نهایت دختره رو بدون...
-
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد
جمعه 15 فروردین 1404 15:08
بچه بودیم . تو حیاط خونه مادربزرگم، میون درخت های جورواجور گلابی و انگور و انجیر و پرتقال و نارنج بازی می کردیم ، دختر عموم که یکسال ازم بزرگتر بود، بهم گفت: می دونی راز چیه؟ گفتم : نه ! گفت : یه چیزی که هیچ کی نباید بدونه ، بعد دوید رفت حیاط پشت خونه ، از اون خونه های شمالی که دو تا اتاق تو در تو داشت و یه ایوون خیلی...
-
روز میره هفته میاد هفته میره ماه میاد، با زمونه ساختیم و زمونه با ما راه میاد
جمعه 8 فروردین 1404 12:10
این سنت دید و بازدید عید خوبه ها ، خیلی پسندیده است ( دارم شکر نعمت می کنم) ولی یه کم شبیه به خاله بازی نیست؟! امشب خونه برادر دعوتیم ، خوبه خوش می گذره ولی واقعا، تو یه هفته، چهار بار همدیگه رو دیدن ؟! ، حالا ما خواهر و برادریم ، طفلی عروسمون تازه قراره هفته بعد با هم بریم سفر تو سریال های شبکه خانگی دو تا سریال رو...
-
هرکه دارد شیوه نامردمی چون روزگار ، از جفای مردمان در روزگار آسوده است
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:18
وسط خیابونمون بین جدول ، یه جایی رو باز کردن روی سرعت گیره ، خط کشی عابر پیاده است ، امروز خیابون ترافیک شده بود ، یه تاکسی از اونجا تصمیم گرفت دور بزنه ، حقیقتش، اول فکر کردم میخواد از روی جدول بیاد ! به محض اینکه فرمون رو چرخوند ، پلیس راهنمایی رانندگی تک آژیر کشید و دیدم موبایلش رو گرفته بالا داره ازش عکس میندازه ،...
-
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ، ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
سهشنبه 5 فروردین 1404 17:38
زیر آسمون بسیار تمیز و خواستنی، همون که فریدون خان مشیری توصیف کرده ، آسمان آبی و ابر سپید به دید و بازدید مشغولیم ، البته که امسال به خاطر نوعید همسر، شدیم بزرگ خاندان ، اول بقیه اومدن خونمون! امشب هم دعوتیم خونه خواهر، به صرف غافلگیری مامان به مناسبت تولدش. برخلاف رویه متداول از صبح فقط یه بار بهش زنگ زدم ، تولدش رو...
-
رونق عهد شبابست دگر بستان را
یکشنبه 26 اسفند 1403 08:41
دوست نداشتم و ندارم کسی برای زمانم برنامه ریزی کنه و معمولا زیر بار نمیرم . استثنا ، میشه تایمی که مامان این کارو می کرد و می کنه ، می پذیرفتم ولی با اکراه ! گاهی بد خلقی . باید صفحه مهربانو و تیلوجان رو می خوندم ، تا شرمنده بشم و ازشون یاد بگیرم که چطور پروانه وار دور مادرشون می چرخند.یاد می گیرم ازتون! اون قدر که...
-
چو دانا تو را دشمن جان بود به از دوست مردی که نادان بود
جمعه 24 اسفند 1403 16:47
چند ماه پیش ساعت ده ، یازده شب ، زنگ خونه رو زدن ، دیدم یه خانومه، آیفون رو برداشتم ، گفت: میشه در رو بزنید ! گفتم : با کدوم واحد کار دارید؟ گفت: با مدیر ساختمون، هماهنگ کردم گفتن زنگ واحد شما رو بزنم باید یه چیزی بذارم تو پارکینگ براشون . گفتم : اجازه بدید . تند گفته هاش رو به همسر گفتم . همسر گفت : مدیر ساختمون باید...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 اسفند 1403 17:46
تو لابی هتل نشسته بودم ، منتظر بودم کارهای تسویه تموم بشه ، رو مبلهای کناری دو تا آقا نشسته بودن داشتند در مورد یه باشگاه و خرید و فروش بازیکن حرف میزدن ، نشستشون کاری بود، یکیشون یه سری اوراق همراهش بود و به اون یکی نشون میداد ، یه پسر بچه هم همراهش بود که هی می پرید وسط حرفشون ، باباش بهش میگفت:برو نقاشی بکش! یه...
-
در این هیاهو گم شدم
چهارشنبه 22 اسفند 1403 11:08
خب ، تو هیاهوی قبل عید ، نوبتی هم باشه ، نوبت کاسبهاست که در موردشون بنویسم . چند سال پیش دوستم گفت: از رفیقت که کاناداست چند تا سئوال برای مهاجرت بپرس ، رفیق تا فهمید برای کی میخوام ، گفت : اینجا به درد شوهر اون نمیخوره ، اون شوهرش ساعت ۴ تازه میره مغازه اش رو باز میکنه ، اینجا از این خبرها نیست که هر کی مغازه اش رو...
-
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
شنبه 18 اسفند 1403 08:38
راد گفت ، ناظم جدید مدرسه اشون، یکی از بچه ها رو که به دلیلی ، با بچه های دیگه خیلی بُر نمیخوره رو میکشه کنار و ازش به عنوان جاسوس سئوال و جواب میکنه. گفتم : برو به آقای فلانی بگو، چون اون بچه ، نمیدونه داره چیکار میکنه ، ناظم با بی خردی ، بچه ای که الان مهجوره رو داره به منفور تبدیل میکنه. چند روز پیش با خواهرم حرف...
-
یه نبردبون میارم، عکس چشم تو می گیرم ، جای چشم اون میذارم
دوشنبه 13 اسفند 1403 08:37
یه نردبون داشتیم که بلند بود ، تو کل سال ، بین خونه خودمون و همسایه ها در گردش بود ، اون قدری که اون با همسایه ها مراوده داشت ، خودمون نداشتیم ، گاهی همسایه ای میومد دنبالش ، میگفتیم نیست ( با دوستاش رفته شمال؛)) خونه خانم فلانیه ! دم عید نردبون بدون اجازه ما، از خونه یکی می رفت خونه کسی دیگه ، یه همسایه ای داشتیم ،...
-
اندر فواید خانه تکانی
شنبه 11 اسفند 1403 17:26
پنجره های خونمون ، دو لنگه با کتیبه است ،( دو لنگه پایین و کتیبه ای بالا) بعد نمیدونم طراح و نصاب چی فکر کردن ، میرم کنار پنجره ، پنجره رو باز می کنم ، قسمت پایینش ، از کمرم پایین تره ، یعنی فرضا بخوام ببینم تو کوچه چه خبره ، ممکنه پرت شم وسط کوچه ، بنابراین اگه بخوام چیزی رو ببینم ، برای ایمنی، باید برم عقب و مثل...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 اسفند 1403 16:04
شده یه جایی، یه کسی رو ببینید که غبطه بخورید، بگید کاش اون آدم، من بودم ! یه سکانسی تو سریال《 وضعیت سفید 》هست ، که اوضاع متشنجه ، شلوغه ، دو نفر دارن با هم دعوا می کنند ،بقیه درگیر اون دعوان ، بعد شهروز( امیر کاظمی) ، لم داده تو قایق بادی ، میون استخر و فارغ از پیرامونش ، تو حال خودشه. من عاشق اون حالشم ، آرزوم اینه...
-
بعدا نوشتی که مهمتره !
سهشنبه 7 اسفند 1403 13:10
هم نسلی های ما یادشونه ، یه پرونده ای بود به اسم بچه های ولنجک ، که یه مینی بوسی بچه های مدرسه رو برده بود اردو ، تو یه سراشیبی ترمز بریده بود، رفته بود تو دیوار. پدر و مادرها تا مدتها سخت اجازه میدادن بچه ها رو ببرن اردو ، همش هم توصیه می کردن ته مینی بوس یا اتوبوس بشینید. مامان جز کسایی بود که به ندرت اجازه میداد من...
-
مال یه جا میرود و ایمان هزار جا!
شنبه 4 اسفند 1403 13:01
چند ماه پیش دوستم بهم زنگ زد که اگه هنوز کمکی نداری، برای کارهای خونه ، یه خانم جدیدی اومده ، اگه میخوای بهش بگم پیش تو هم بیاد ، دو تا سئوال پرسیدم و ازش تشکر کردم و گفتم : نه! چند روز پیش که با هم حرف میزدیم گفت : یه روز دخترم رو بردم کلاس و زودتر از موعدی که همیشه بر می گشتم ، برگشتم خونه و دیدم رفته سر یه کمد و...
-
خشم و هیاهو
چهارشنبه 1 اسفند 1403 09:58
تو بازی جام حذفی چند ماه پیش ، داور تو یه صحنه خطا میگیره و توپ رو میده به بازیکن مقابل ، بازیکنی که ازش خطا گرفته شده ،شاکی به داور میگه : به جان مادرم با زرنگی، این خطا رو گرفت . داور میره جلو و میگه به احترام مادر و قسم الکی، این کارت زرد رو بهت میدم . ( خیلی مادر دوست بوده گویا ) خوب این آدم از آیین نامه و ......
-
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
دوشنبه 29 بهمن 1403 08:07
از حدود دوازده سالگی، سر یه بازی کشیده شدم به حافظ خونی ، تو دوره دبیرستان، مثل همه بچه ها یه چیزهایی مینوشتم و اسمش رو میذاشتم شعر ، یه روز خونه یکی از دوستهام ، میون حرفهای دخترونه ، اون خوند: بی گمان روزی ز راهی دور ، می رسد شهزاده ای مغرور ، می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر، ضربه سم ستور باد پیمایش.... مسحور کلمات...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 بهمن 1403 14:14
این خاطره ایه که مرحوم امیر فرخزاد، از خواهرش فروغ نقل می کنه و من، بسیار دوستش دارم. 《در آلمان یک رستوران ایرانی بود که سرهنگ بازنشسته ای آن را اداره میکرد. خواهر مسنی هم داشت که گویا لیسانس ادبیات گرفته بود و در تهران دبیر بود . یک بار فروغ را بردم آنجا ، وقتی معرفی اش کردم، پچ پچ شروع شد و گفتند: اِ ، فروغ فرخ زاد؟...
-
بیا بنویسیم روی خاک ، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرها
شنبه 27 بهمن 1403 11:47
حالم یه جور مرغ سحریه ، هفته گذشته رفتیم شمال ، به چشم خریداری، تو رشت گشتیم ، پروژه مد نظر همسر پرونده اش بسته شد ، ترافیکش زیاده ، سرسبز نیست و ... یه روز رفتیم سمت زیباکنار و کیاشهر ، یه روز سمت چمخاله و چاف . به راد گفتم : یه روز هم میبریمش به چشم خریداری لاهیجان رو ببینه ، پرونده اون رو هم ببنده ! تو کتاب معجزه...
-
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری!
شنبه 20 بهمن 1403 16:10
تو ذهنم اینه که فارغ از اندیشه ها ، زمان تحصیل ما ، فضای بهمن ، فضای شاد و مفرحی بود ، تو سطح جامعه برای جشنواره فیلم و تو مدرسه ها هم چون کلاس ها عموما تق و لق بود ، یه سری ها جز گروه سرود بودن ، یه سری نمایش و ... ، به راد میگم مدرسه اتون گروه سرود و تئاتر نداره؟ میگه نه ، میگم پس برای ۲۲ بهمن چیکار کردن؟ گفت : کاغذ...
-
جهان پیش فرض ها
جمعه 19 بهمن 1403 14:12
از وقتی خواهرهای همسر رفتن ، هر کدوم از دوستهام که متوجه شدن، گفتن : خب پس ، راحت شدی ! چه خوب! خوش به حالت! بعد که من میگم نه بابا ، خوب بودند! میگن: راست میگی ، یادمون نبود! برای تولد راد ، مامان اصرار داشت که دکترم آقا باشه ، گفتم : راحت ترم که خانم باشه ، میگفت: بیا برو پیش اون که به دنیا آوردتت ، گفتم : بابا الان...
-
قصه این روزهای من
سهشنبه 16 بهمن 1403 09:37
پدر بزرگم ، آدم سرزنده ای بود ، متولد ۱۲۹۴ ، که با توجه به تاریخ صدور شناسنامه می تونست خیلی تاریخ واقعی نباشه .یادم نمیاد که کی منطقه ما (۲) گاز کشی شد(دبستان بودم یا راهنمایی)، ولی وقتی پدربزرگم اومد خونمون، براش خیلی جالب بود ، از پدرم کلی سئوال می پرسید و بعد با یه تحسین و تحیری میگفت : عجببب!!! چند دقیقه بعد براش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 بهمن 1403 14:45
راد دو یا سه ساله بود ، داشتم باهاش بازی می کردم ، یه قطعه از لگوش رو پیدا نمی کردیم ، یهو گفت : پیداش کردم ، تو《 تُنقَم 》 بود! گفتم: هان!! کجا؟! گفت : اینجا ! تو تُنقَم ! چند بار دیگه هم، از این کلمه من درآوردی استفاده کرد تا منظورش رو فهمیدیم . وقتی چهار زانو میشینید ، یه مثلثی ایجاد میشه ، نمیدونم چرا براش اسم...