-
گر تو بهتر میزنی ، بستان ، بزن!
دوشنبه 19 خرداد 1404 13:47
چند سال پیش که میخواستیم اسباب کشی کنیم به این خونه ، یکی از عزیزامون تماس گرفت که برای اون روز بیایم کمکتون؟ تشکر کردم و گفتم نیازی نیست ، گفت : منو فلانی میخواستیم بیایم کمک ، البته یدی نه ! نظارتی ! چون فلانی خیلللی خوب به کارها نظارت می کنه ! از اولش کمک نمی خواستم ، اینو که گفت به این فکر کردم ، عمه ام هم میتونه...
-
مستمع چون تشنه و جوینده شد ، واعظ ار مرده بود گوینده شد
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:51
بلاگ اسکای شبیه شده به کافه یا رستوران هایی که یه عده نشستند هی چیز میز سفارش میدن ولی حرفهاشون گل انداخته ، پا نمیشن برن، بعد ویتر هی میاد می پرسه چیز دیگه ای احتیاج ندارید! کم و کسری ندارید؟ بعد خودشون رو مشغول به جمع و جور می کنند و زیر چشمی نگاهتون می کنند بلکه پا شید برید . بلاگ اسکای هم هی میره ، برمی گرده ، سخت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 خرداد 1404 12:18
دیروز صبح ، همسر گفت سریال سووشون اومده ، بذارم ببینیم ؟ گفتم : ببینیم. یه ربع ، بیست دقیقه نگاه کردم ، تکنیک فیلم برداریش ، دوربین روی دسته ! اینطوریه که دوربین دائم داره تکون می خوره ، معمولا برای صحنه هایی که قراره فکر کنید خودتون اونجا حضور دارید استفاده می شده ، اگه نظر کارگردان این بوده ، تو بهترین حالت خب من...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 خرداد 1404 16:28
بچه بودم ، دقیق یادم نیست شاید شش یا هفت ساله ، میخواستیم بریم بیرون ، من زودتر کفشم رو پوشیدم و رفتم جلوی در . همسایه روبروییمون تو کوچه، یه آقای پزشکی بود ، خانمشون هم تحصیلکرده بود ، یه پسری داشتن از من یه سال کوچیکتر ، این پسره همیشه میومد جلوی در خونشون و کوچه رو تماشا می کرد . اون روز که رفتم جلوی در ، تا در...
-
چون عاقبت کار جهان نیستی است، انگار که نیستی، چو هستی خوش باش!
چهارشنبه 7 خرداد 1404 18:03
(یه پادکستیه به اسم طنزپردازی ، تو گوگل همین رو تایپ کنید ، یه صفحه باز میشه ، یه کم بالا و پایین کنید صفحه رو ، یه پادکسته اسمش دهشاخ عمو حسنه ! صبر کنید) همسرم رفته بود برای ضبط یه پادکست ، از محیطش گفت که یه خونه ای بوده تو یه برج ، محیط رو اکوستیک کرده بودن و چند تا اتاق بوده و ساعتی رزرو کرده بودن و ... گفت چند...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 خرداد 1404 15:43
یه خبری خوندم مبنی بر اینکه استاندار گیلان گفته : اجازه ساخت و ساز ویلا به افراد غیربومی رو نمیدن ، خب ، می دونید ، برام گیلان و مازندران و گلستان فرق نمی کنه ، معتقدم این فسقل جای سبز ایران متعلق به مردم کل کشوره و همینطور نسل آینده ، پس اینطور بی رویه ، ویلا سازی تو زمین های کشاورزی و شالیزار و باغ چای و کنار دریا و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 12:55
داشتم یه چیزی رو توضیح می دادم که یه آیین نامه جدیدی اومده و باید فلان کار رو کنیم ، یه بنده خدایی شنید ، گفت با توجه به اینکه مورد ما هم شبیه، شامل ما میشه ؟ خبط کردم گفتم : به نظر میاد بله ! هیچی یه ربع طرف داشت منو توجیه می کرد که موردمون به هم شبیه نیست ، انگار که من دست اندرکارم ، اگه منو مجاب کنه ، شاملش نمیشه ....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 09:04
گروهی از ویدئوهایی که برام خیلی عجیبه ، بلاگرهایی هستند که آهنگ میذارن با شوهرهاشون می رقصن ، خب ،قیافه مردها رو نگاه می کنم ، فکر می کنم فردا اینا میرن سر کار ، همکارها ، دوستهاشون چیزی نمی گن ؟! چند وقت پیش ( دیگه می دونید از کدوم صفحه نگاه می کنم) یکیشون رو داشتن مسخره می کردن ، ولی واقعا دیگه نمی تونستم بخندم ....
-
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه میخواهی ؟ من از او پرسیدم....
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:50
پنجشنبه مهمون داشتم، روز قبلش همسر گفت: برم گوشت و مرغ بخرم ؟ با اینکه روز قبل مهمونی، معمولا کار اضافه انجام نمیدم ، گفتم بخر . ساعت ۳ تا ۵ هم برقمون رفت . خریدها رو انجام داد و شستم و بسته بندی کردم .بعد وصل برق، دمای فریزر هر ساعت یه درجه کم میشد . خودش رو کشت رسید به منفی بیست . بستنی برداشتم برای دسر فردا و در...
-
گفتا : غلطی، بگذر زین فکرت سودایی
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 08:49
پیش نوشت : اینی که می نویسم قصه غم نیست مواجهه من با رسم دنیاست و سئوال و ابهامم ، پس شما هم لطفا با همین دید بخونید چند شب پیش خواب بابا رو می دیدم ، بهش گفتم یه سریال دارم میبینم ، توش اسم آقای لاجوردی رو آورده ، کاش ببینیش! یادم نبود که بابا دیگه نیست . اغلب اوقات، تو خواب یادمه که بابا فوت کرده ، اوایل که رفته بود...
-
هم چاکر و هم میرم ، هم اینم و هم آنم
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 13:53
فضای بلاگ اسکای ساکته ، نزدیک به خرداده و امتحانات . این یعنی ، اینکه میگم پشت هر وبلاگی می تونه چند تا دختر دبیرستانی باشند که یه شخصیت ساختن خیلی دور از ذهن هم نیست خودم و دوستهام یه بار این کار رو کردیم ، وقتی بیست ساله بودم ، البته نه تو وبلاگ ، حالا شاید یه روز داستانش رو گفتم ، میگن کافر همه را به کیش خود پندارد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:34
قصه خاورمیانه ، قصه بچه های ته کلاسه ، همه شلوغی ها اون جاست ، همه بی انضباطی ها اونجاست ، هر سر و صدایی میاد ، نگاهها معطوف به اونجاست ! بدیش اینه حتی اگه، یکی که ذاتا همفکر بچه های ته کلاسه رو ، بیاری تو ردیف جلو بشونی ، بازم تمام فکر و ذکرش اونجا ، ته کلاسه ! اگه شبیه اون ته کلاسی ها نباشی و به هر دلیلی بُر خورده...
-
دعام کن اگه منو یادت نمیره
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 08:57
راد داشت شبکه ها رو پایین بالا می کرد ، رسید به یه برنامه ای که احتمالا تم مذهبی داشت با آدمهایی با وجنات مشخص ، عقیق به دست و ..... تو همین بین اونها با هم یه شوخی کردن که خنده دار بود ، راد شبکه رو نگه داشت و نگاه می کرد . برنامه بدی نبود . صدای آسانسور رو شنیدم ، گفتم : اگه بابا بود بزن جای دیگه . بعد ادامه دادم ،...
-
هر لطف که بنمایی در سایه آن آیی
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 08:51
فهمیدم یکی از بستگان که تو یه ارگان دولتی مشغول به کار بود، مرخصی استحقاقی گرفته و مهاجرت کرده ، ببینه شرایط چطوره ! سئوالی که برام مطرحه اینه که یه پُستی هست که بود و نبود اون طرف، اون قدرها مهم نیست که بتونه این همه مدت سر کار حاضر نباشه؟! دو هفته پیش برای یه کاری رفتم مخابرات ، مثل بانک سیستم نوبت دهی و اینا داشت ،...
-
از رنجی که میبریم
جمعه 12 اردیبهشت 1404 13:02
دیشب میگرنم عود کرده بود ، سر شب رفتم تو اتاق راد که دنج تره و سر و صدا کمتره و به خاطر نوع پرده ، تاریک تره، خوابیدم . از سر و صدای همهمه بیدار شدم ، شنیدم که آدمها تو کوچه دست میزنند و می خونند ، از اتاق اومدم بیرون ، چراغ ها خاموش بود، دیدم ساعت یه ربع به دوازده است ، تو اتاق خودمون رو نگاه کردم ، دیدم راد پیش پدرش...
-
ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهٔ باریدن را گوئی منتظرند
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 11:30
یه ویدئویی می دیدیم از یه خانمی که بعد از لرزه اولیه میره کنار پنجره، بیرون رو نگاه می کنه و یهو موج انفجار پرتابش می کنه طفلی تلوتلوخوران بلند میشه. همسر گفت : چرا رفت بیرون رو نگاه کنه ؟!!! گفتم : به همون دلیلی که منم هر اتفاقی میفته میرم کنار پنجره ببینم چه خبره ! سال چهارصد و یک، کلی اتفاقات رو از پشت پنجره دیدم ،...
-
یک قطرهٔ آب بود با دریا شد ، یک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد
جمعه 29 فروردین 1404 11:16
اسفند چهارصد و دو نشسته بودم کنار کتابخونه و کمدهای پایینیش رو پاک می کردم، یه سری سر رسید رو پاره می کردم ، همسر که همیشه نگران اینه که من یه چیزی رو دور بندازم ( طفلکم ساده است، نمیدونه که اگه بخوام این کارو بکنم قطعا، جلوی چشمش انجام نمیدم و نمیدونه اون کتابهای به درد نخورش که به بهونه نبود جا، یه گوشه ای دور از...
-
اندازه نگه دار که اندازه نکوست
چهارشنبه 27 فروردین 1404 10:16
تو جمع دوستامون ، حرف کشید به همسر یکی از بچه ها ، گفتم : همسرت خیلی پسر خوبیه ، خیلی با محبته ، دیدم خونه فلانی چقدر کمک می کرد و معلومه خیلی مهربونه و حواسش به بقیه هست ...( حواسم بود از واژه مهر طلب استفاده نکنم که زشت نباشه و....) . ( با عرض شرمندگی از بزرگهای مجلس) اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت : آررره ، کلا آدم...
-
هیچ
پنجشنبه 21 فروردین 1404 08:33
کلاس نقاشی/ طراحی رو دیدید حتما ، یه سوژه/ مدل وسطه ، دور تا دور آدم نشسته ، هر کسی بر اساس زاویه دید خودش، اون رو می کشه ، همه دارن یه سوژه رو میکشند ولی چون جاهای مختلف نشستن در نهایت نقاشیها شبیه به هم نیست ، مگر کسانی که کنار هم نشستن. وقتی یه پستی می ذارم ، یه سری محبت می کنند ، وقت میذارن کامنت میذارن ، زاویه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 فروردین 1404 10:28
راد چهار ساله بود ، رفته بودیم تولد دختر عمه اش که چهار سال ازش بزرگتره ، یکی از بادکنک ها رو برداشته بود و باهاش بازی می کرد ولی اجازه نمی داد راد بهش دست بزنه ، از تقلایی که راد می کرد برای گرفتنش ، هم لذت میبرد ،من روی مبلی، مابین مادر و پدر همسر نشسته بودم ، زیر چشمی میدیدم که مادر همسر با یه نگرانی ولی با خنده...
-
عجایب خلقتی دیدم در این دشت
یکشنبه 17 فروردین 1404 15:13
یه آشنایی داشتیم ، یه آقایی رو به دخترشون معرفی کردن که به قصد ازدواج با هم آشنا شن ، اون آقا بعد از مدتی از استرالیا برای مراسم عقد اومد ایران، چند وقتی موند و عقد کردن و رفت که کارهای خانمش رو هم انجام بده و ببردش ، اما وقتی از ایران رفت ، رفت که رفت ! دیگه ارتباطی نگرفت و تلفن جواب نداد و در نهایت دختره رو بدون...
-
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد
جمعه 15 فروردین 1404 15:08
بچه بودیم . تو حیاط خونه مادربزرگم، میون درخت های جورواجور گلابی و انگور و انجیر و پرتقال و نارنج بازی می کردیم ، دختر عموم که یکسال ازم بزرگتر بود، بهم گفت: می دونی راز چیه؟ گفتم : نه ! گفت : یه چیزی که هیچ کی نباید بدونه ، بعد دوید رفت حیاط پشت خونه ، از اون خونه های شمالی که دو تا اتاق تو در تو داشت و یه ایوون خیلی...
-
روز میره هفته میاد هفته میره ماه میاد، با زمونه ساختیم و زمونه با ما راه میاد
جمعه 8 فروردین 1404 12:10
این سنت دید و بازدید عید خوبه ها ، خیلی پسندیده است ( دارم شکر نعمت می کنم) ولی یه کم شبیه به خاله بازی نیست؟! امشب خونه برادر دعوتیم ، خوبه خوش می گذره ولی واقعا، تو یه هفته، چهار بار همدیگه رو دیدن ؟! ، حالا ما خواهر و برادریم ، طفلی عروسمون تازه قراره هفته بعد با هم بریم سفر تو سریال های شبکه خانگی دو تا سریال رو...
-
هرکه دارد شیوه نامردمی چون روزگار ، از جفای مردمان در روزگار آسوده است
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:18
وسط خیابونمون بین جدول ، یه جایی رو باز کردن روی سرعت گیره ، خط کشی عابر پیاده است ، امروز خیابون ترافیک شده بود ، یه تاکسی از اونجا تصمیم گرفت دور بزنه ، حقیقتش، اول فکر کردم میخواد از روی جدول بیاد ! به محض اینکه فرمون رو چرخوند ، پلیس راهنمایی رانندگی تک آژیر کشید و دیدم موبایلش رو گرفته بالا داره ازش عکس میندازه ،...
-
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ، ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
سهشنبه 5 فروردین 1404 17:38
زیر آسمون بسیار تمیز و خواستنی، همون که فریدون خان مشیری توصیف کرده ، آسمان آبی و ابر سپید به دید و بازدید مشغولیم ، البته که امسال به خاطر نوعید همسر، شدیم بزرگ خاندان ، اول بقیه اومدن خونمون! امشب هم دعوتیم خونه خواهر، به صرف غافلگیری مامان به مناسبت تولدش. برخلاف رویه متداول از صبح فقط یه بار بهش زنگ زدم ، تولدش رو...
-
رونق عهد شبابست دگر بستان را
یکشنبه 26 اسفند 1403 08:41
دوست نداشتم و ندارم کسی برای زمانم برنامه ریزی کنه و معمولا زیر بار نمیرم . استثنا ، میشه تایمی که مامان این کارو می کرد و می کنه ، می پذیرفتم ولی با اکراه ! گاهی بد خلقی . باید صفحه مهربانو و تیلوجان رو می خوندم ، تا شرمنده بشم و ازشون یاد بگیرم که چطور پروانه وار دور مادرشون می چرخند.یاد می گیرم ازتون! اون قدر که...
-
چو دانا تو را دشمن جان بود به از دوست مردی که نادان بود
جمعه 24 اسفند 1403 16:47
چند ماه پیش ساعت ده ، یازده شب ، زنگ خونه رو زدن ، دیدم یه خانومه، آیفون رو برداشتم ، گفت: میشه در رو بزنید ! گفتم : با کدوم واحد کار دارید؟ گفت: با مدیر ساختمون، هماهنگ کردم گفتن زنگ واحد شما رو بزنم باید یه چیزی بذارم تو پارکینگ براشون . گفتم : اجازه بدید . تند گفته هاش رو به همسر گفتم . همسر گفت : مدیر ساختمون باید...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 اسفند 1403 17:46
تو لابی هتل نشسته بودم ، منتظر بودم کارهای تسویه تموم بشه ، رو مبلهای کناری دو تا آقا نشسته بودن داشتند در مورد یه باشگاه و خرید و فروش بازیکن حرف میزدن ، نشستشون کاری بود، یکیشون یه سری اوراق همراهش بود و به اون یکی نشون میداد ، یه پسر بچه هم همراهش بود که هی می پرید وسط حرفشون ، باباش بهش میگفت:برو نقاشی بکش! یه...
-
در این هیاهو گم شدم
چهارشنبه 22 اسفند 1403 11:08
خب ، تو هیاهوی قبل عید ، نوبتی هم باشه ، نوبت کاسبهاست که در موردشون بنویسم . چند سال پیش دوستم گفت: از رفیقت که کاناداست چند تا سئوال برای مهاجرت بپرس ، رفیق تا فهمید برای کی میخوام ، گفت : اینجا به درد شوهر اون نمیخوره ، اون شوهرش ساعت ۴ تازه میره مغازه اش رو باز میکنه ، اینجا از این خبرها نیست که هر کی مغازه اش رو...
-
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
شنبه 18 اسفند 1403 08:38
راد گفت ، ناظم جدید مدرسه اشون، یکی از بچه ها رو که به دلیلی ، با بچه های دیگه خیلی بُر نمیخوره رو میکشه کنار و ازش به عنوان جاسوس سئوال و جواب میکنه. گفتم : برو به آقای فلانی بگو، چون اون بچه ، نمیدونه داره چیکار میکنه ، ناظم با بی خردی ، بچه ای که الان مهجوره رو داره به منفور تبدیل میکنه. چند روز پیش با خواهرم حرف...