خانه عناوین مطالب تماس با من

یه اَلِف که بچه نیست

یه اَلِف که بچه نیست

پیوندها

  • خانم تیلو
  • آقای دکتر
  • خانم آشتی
  • خانم مرمر
  • مهر_ بانو
  • خانم مارال
  • مامان استکان
  • نون
  • Pariiish
  • شاخه نبات
  • نپنتی :)

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی! سرگذشت تیرهٔ من، سرگذشتی نیست ، کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
  • شبی یاد دارم که چشمم نخفت
  • که من توبه کردم به دست تو بر ، که گرد فضولی نگردم دگر
  • خوش باش دمی که زندگانی این است!
  • حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او، ور به حق گفت ،جدل با سخن حق نکنیم!
  • [ بدون عنوان ]
  • ای رفیقان چه نشستید به پریشانی من ، نوشتان باد ، غم تنهایی و ویرانی من!
  • یکی را که عادت بود راستی ، خطایی رود در گذارند از او
  • آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

جستجو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • آن من دیوانه عاصی، در درونم های و هو می کرد! دوشنبه 15 بهمن 1403 11:00
    بعد فارغ التحصیلی ، جایی مشغول به کار شده بودم ، چون اولین تجربه کار بود ، فکر میکردم باید کار رو صفر کنم و برم خونمون . نتیجه اینکه مثل فرفره ای که چرخوندنش، تند تند کار می کردم ، یه قسمتی از کار استعلام گرفتن از بایگانی بود ، بعد موقعی که میخواستم برم پرونده ها رو بگیرم ، خرامان و متشخص و خانمانه نمیرفتم ، جیم کری...
  • آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت! چهارشنبه 10 بهمن 1403 12:42
    تو صف صندوق آجیل فروشی ، پشت یه آقایی بودم که چرخ دستیش رو پر کرده بود ، تو دست من ، سه قلم جنس بود ، برگشت بهم گفت : شما بیا زودتر حساب کن ، چون معطل میشی ، گفتم : مشکلی نیست ، قبول نکرد ، منم خوشحال از توجه اش ، تشکر کردم . آقا و خانمی که جلوتر بودند از صندوقدار پرسیدن اینجا دفتر پلیس۱۰+ کجاست ؟ ، صندوقدار گفت:...
  • پس از بردن و گرد کردن چو مور، بخور پیش از آن کت خورد کرم گور چهارشنبه 3 بهمن 1403 13:46
    تو مغازه لوازم التحریر ، کنار صندوق ، مشغول انتخاب رنگ اکریلیک بودم ، یه خانم اومد و به آقایی که صاحب مغازه است گفت : من چند روز پیش این خودکار آبی رو ازتون خریدم ، خونه که رفتم ، باهاش نوشتم دیدم خوب نیست ، اون طوری که میخوام روون نیست ، اومدم با یه مدل دیگه عوض کنم .‌فروشنده گفت: وقتی باهاش نوشتید که من نمیتونم...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 2 بهمن 1403 16:50
    خیلی سال پیش یکی از دوستامون پرسید: بچه ها با فلان شغل حاضرید ازدواج کنید؟! همه زده بودن به شوخی و خنده و ادا در میاوردن که فکر کنید شوهرمون شغلش این باشه ومثلا ادای راه رفتن و حرف زدن اون آدم رو در میاوردن . منم گفتم نه ! ولی گفتم نه به صرف داشتن اون شغل ، چون معرف یه طبقه اجتماعیه . مناسبات آدمها ، حداقل اون سالها...
  • شاید معجزه خلقت همین باشه که همه فکر می کنند محور عالمند! دوشنبه 1 بهمن 1403 11:54
    چه هوایی شده ، هوا تمیز( در حد استانداردهای ما) ، باد میزنه و کوه رو کامل میشه دید.البته که ابریه. اگه الان ازم کسی بپرسه هوا چطوره؟ میگم عالیه! خیلی خوبه! کسایی که شمال زندگی می کنند ، ازشون می پرسی هوا چطوره؟ وقتی میگن هوا خوبه ، عالیه! منظورشون هواییه که آفتابیه . اون چیزی که هر کدوم ما در جواب همین سئوال ساده...
  • من نفرت انگیز ؛) جمعه 28 دی 1403 10:28
    من تلگرام و اینستا ندارم ( دوستی برام تو پیام ها ، کانال تلگرام فرستادن) واتساپی که دارم ، اجبار کلاس زبان راده ، خوشحال بودم فیلتر بود ، چون تو هیچ گروه فامیلی ، به بهانه فیلترشکن خاموش، عضو نبودم و چون در دسترس نبودم ، هر کسی، هر ویدئویی که از نظرش جالب بود رو برام ارسال نمی کرد. چون چه ویدئو رو باز کنم یا نه ، میره...
  • جانِ پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستینِ خلق افتی! پنج‌شنبه 27 دی 1403 14:10
    تو بچگیم ، هر وقت با خونواده عموم ، یه جا جمع میشدیم ، بهم میگفتن الف پاشو ادای فلانی رو دربیار ، بعد نفر بعدی و ... گاهی حتی ادای خودشون ،کلی هم تشویقم می کردن تو دبیرستان هم که بچه ها بیشتر با هم تبانی می کنند ، اگه معلم نمیومد ،( البته یه بار یکیشون سر کلاس بود) من میرفتم جلوی کلاس ادای معلم ها و مدیر و ناظم و خود...
  • برخیز تا به عهد امانت ، وفا کنیم. دوشنبه 24 دی 1403 10:29
    تو جمع دوستهام ، یکی هست که شغلش، طوریه که وقتی کسی بهش مراجعه می کنه ، تقریبا تمام اطلاعات شخصیش رو باید ارائه بده . داشتیم دور هم حرف میزدیم که گفت فلانی ( هنرپیشه) زن دوم فلانیه و از همسر اولش بچه داره! در مورد چند نفر دیگه هم یه چیزهایی گفت. یه خانمی تو اطلاعات تلفن کار می کرد ، بعد آمار تلفن فامیل ها رو درمیآورد...
  • جسم خاک از عشق بر افلاک شد! شنبه 22 دی 1403 15:12
    تاریخ نه دی ، آقای دکتر ربولی که فکر کنم میزان سرشناسیشون تو دنیای وبلاگ، مثل داستایوفسکی در ادبیاته و نیاز به معرفی ندارند یه پستی گذاشتن که قسمت اولش در مورد شکست عشقی یه دختر خانم بود ، غالبا اگه چیزی رو بشنوم یا بخونم ، تجسم میکنم ، اون صحنه که مشکل دیگه ای ندارید؟ خوب، قطعا آقای دکتر منظورشون جسمی بوده و ..‌....
  • هنر نزد ایرانیان است و بس! پنج‌شنبه 20 دی 1403 14:26
    فکر کنم حدودا پنج سال پیش بود ، مسعود کیمیایی یه فیلم ساخته بود که خیلی همه منتقدین بهش توپیده بودن ، پولاد ، به حمایت از پدرش حرف میزد و جانبداری می کرد، کار به جایی رسیده بود که توی صفحه اینستاش با مردم بحث می کرد ، یه نفر خیلی محترمانه براش نوشت که به این دلیل و به این دلیل سینمای کیمیایی تموم شده و.... پولاد اونجا...
  • ساعت ، دیوار ، انتظار سه‌شنبه 18 دی 1403 13:05
    راد رو میبرم پیش چشم پزشکی که مطب خودش و خانمش یه جاست ، وقت ، دادن ها خنده دار و مضحکه ! دکتر ، خانمش و منشی هر سه وقت میدن ، چه اتفاقی میفته ؟ ۳ نفر آدم، هم زمان، ادعا می کنند که ساعت مثلا ۱۰ صبح وقت داشتند ، هیچ کدوم هم دروغ نمیگن ، معمولا زور کی می چربه ؟ پیرزن هایی که لهجه غلیظ کاشونی دارند.( دکتر و خانمشون هر دو...
  • شاید باید می پرسیدم... شنبه 15 دی 1403 09:44
    منطق نسبیت انیشتین بر اینه که هیچ مرجع مطلقی وجود نداره ، اون زنده یاد در مورد فیزیک گفته، ولی به خیلی چیزها میشه تعمیمش داد. در مورد پست قبل یه چیزی که وجود داره اینه که ما هر کدوم تو حد و مرز و چارچوب خودمون، یه سری بایدها و نبایدها رو تعریف می کنیم ، برای همینه که یه نفری که فکر میکنه تمیزه ، از نظر ما میتونه نه...
  • واکاوی صحنه جرم چهارشنبه 12 دی 1403 12:54
    دوستان شرح پریشانی من گوش کنید برنامه شام ایرانی رو می دیدم ، خانمه داشت آشپزی می کرد ، با دستش گوشت رو برداشت ، بعد بدون اینکه کات بخوره ، با همون دست به ادویه ها ، در کابینت و .... دست زد. رفتم جایی مهمونی ، صاحبخونه ، ظرف ها رو برداشت و با پارچه ای که قبلش روی لباسشویی بود ، بعد روی میز بود ، و قبل تر نمیدونم کجا...
  • مغز من ، بیا منو یاری بکن.... چهارشنبه 5 دی 1403 10:12
    داییم نشسته بود جلوی بابا و با شدت و حدت جریان خرید ملکی رو تعریف می کرد که موقع تحویل ، صاحب خونه قبلی، لامپ های هالوژن و لوستر رو با خودش برده. برای اینکه بتونید تصویر سازی کنید، شبیه ترین آدم به دایی که بشناسید ، شاهرخ( خواننده ) ، با اخمی همیشگی و ابروهایی که موقع حرف زدن یه تابی هم میگیره! خلاصه همینطور با جدیت...
  • صدای پای فاصله ها سه‌شنبه 4 دی 1403 10:29
    به همسر گفتم ، راد رو میبری آرایشگاه ؟ گفت: خودت ببر دیگه ! گفتم : من برای خودم آرایشگاه نمیرم ، حالا باید برم بشینم تو آرایشگاه مردونه ! با یه اکراهی لباس پوشیدم و رفتیم ! شبیه فیلم هایی بود که سکانس اول طرف میگه امکان نداره من برقصم ، تو سکانس بعدی میبینی که وسط وایساده داره می رقصه! اگه کسی از پشت شیشه میدید، راد...
  • یاد باد آن روزگاران، یاد باد! سه‌شنبه 27 آذر 1403 12:45
    تو کلاس آنلاینِ راد دیدم ، اسم معلمش سامان ... ، بهش گفتم ، اسم معلمت قشنگه ، یه دوره ای وقتی کوچیک بودم و خاله بازی می کردم، سه تا بچه داشتم، اسم یکی از بچه هام سامان بود ، همون موقع که اسم شوهرم هم سپهر سهرابی بود! ( فیلم سازها یاد بگیرن چه شخصیت پردازی میکردم) راد پرسید: خاله بازی یعنی چی؟ گفتم : نمیدونی خاله بازی...
  • همین دور و بر دوشنبه 26 آذر 1403 16:40
    اندر احوالات وبلاگ گردی .... دیروز تو صفحه مهربانوی نازنین baranbahari52.blogsky.com ، مطلب خوبی خوندم که البته خوندن مطالب ایشون همیشه به آدم چیزی اضافه می کنه ، اما در راستای آموزش مجازی ، بذارید تجربه خودم رو بگم ، منظورم ابدا و اصلا این نیست که همه همینطورن ولی حواستون باشه ! سال ۹۹ که کرونا بود ، تصمیم گرفتم...
  • این حقیقت دان نه حق‌اند این همه... یکشنبه 25 آذر 1403 08:29
    اول پیش درآمدی بگم ، فرض کنید شما روی مبل نشستید و به یکی می گید یه لیوان آب به من بده ، اون میگه خودت برو بردار! طبیعتا شما ناراحت میشید، اگرچه که حق با شما نیست یا تو خیابون دوبل پارک میکنید ، یکی رد میشه بد و بیراهی میگه، طبیعی که شما ناراحت بشید اگرچه که حقی ندارید . میخوام بگم ذات بشر، طوریه که کوچیکترین ناکامی...
  • خسته نباشید! جمعه 23 آذر 1403 16:22
    شنیده بودم ، که یکی از بستگانش، که چند سالی از من کوچیکتره و تازه ازدواج کرده بود ، برگشته شهر خودشون و به مادرش گفته که همسرش شکاکه و دست روش بلند کرده و میخواد برگرده ، مادره گفته بود که من نمیتونم تو رو تو شهر کوچیک نگه دارم ، برگرد سر خونه و زندگیت و اجازه نده لق لقه دهن مردم بشیم . طفلک هم برگشته بود! چند وقت بعد...
  • وفا با هیچکس کردست گیتی که با ما بر قرار خود بماند؟ چو می‌دانی که جاویدان نمانی روا داری که نام بد بماند؟ چهارشنبه 21 آذر 1403 12:03
    چند سال پیش رفته بودم کاخ سعدآباد ، نمیدونم راهنما چی گفت، که دو تا دختری که جلو تر بودند ، خنده کنون گفتند: پس دفعه بعد انقلاب شد یادمون باشه زودتر بیایم اینجا ، مثلا این گلدون رو بدزدیم. شوخی می کردند؟!! یه فیلمی منتشر شده از کاخِ بشار اسد، که مردم ریختن دارن وسیله جمع میکنند ، یه خانم کاملا محجبه انگار داره سرویس...
  • ماهی آزاد سه‌شنبه 20 آذر 1403 17:42
    یه دوستی دارم، بعد از کلی تحقیقات میدانی، ونکوور رو برای زندگی انتخاب کرد ، ۶ سال اونجا زندگی کرد ، اما تابستون برگشت ایران و اصطلاحا مهاجرت معکوس کرد، ناگفته نمونه اینجا اوضاع زندگیش خوب بود و مرفه زندگی می کرد ، همدیگه رو که دیدیم، گفتم : مهاجرت پیک گرفته ، همه دارن میرن، تو چرا برگشتی ؟ گفت : ولشون کن ، بذار برن ،...
  • چنین است رسم سرای درشت... یکشنبه 18 آذر 1403 13:15
    یه چند سالی تا پیش از هزارو چهارصد و یک هیچ اخباری رو دنبال نمی کردم ،تا کید میکنم هیچ خبری ، این که کجا جنگه و چی گرون شده و حتی اتفاقات داخلی ، آروم تر بودم ، همه چی خوب بود ، یه بار یکی به شوخی بهم گفت، به نظر تو ذهنت تو سوئیس زندگی می کنی ، کاش بهمون ویزا بدی ! هفته پیش با خواهرم تلفنی حرف میزدم ،گفت: فرانسه دولتش...
  • کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد جمعه 16 آذر 1403 13:28
    برنامه《 اکنون 》رو دیدم ، دکتر کاکاوند از شاعری به اسم همام تبریزی نام میبره و میگه یه شعر تو دیوان اشعار ایشون هست که تو دیوان سعدی هم هست و بعد با توجه به شواهد میگه که احتمال زیاد متعلق به همام بوده و توسط شاگردهای سعدی تو کتاب اون گنجونده شده ، شعر چیه؟ در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان ،که خاک...
  • زبان ، بکام خموشی کشیم و دم نزنیم ! سه‌شنبه 13 آذر 1403 09:55
    ۱. سالهای اول ازدواج مامانم ، یه روز میبینه که برای همسایه که باهاشون قرابت و آشنایی داشته مهمون اومده و پشت در مونده ، مهمون رو هم می شناخته که دختر یه خانواده متمولِ ، به اون خانم تعارف می کنه که بیاد منزل ما تا خانم همسایه برسه! مشغول تدارک پذیرایی میشه و وقتی میاد پیش اون خانم بشینه ، اون خانم بهش گردن بندی که تو...
  • ضد تبلیغ شنبه 10 آذر 1403 16:33
    کتاب میخواست. گفت: کتاب شوهر آهو خانم رو داری؟ گفتم : نه ، ولی خوندمش ، دوستش نداشتم وگرنه برای کتابخونه امون می خریدم ، خیلی معمولی بود ! نمیدونم چرا این قدر ازش تعریف می کنند. پرسید: سال بلوا رو خوندی؟ گفتم: آره و دوستش داشتم . (قبلش تعریفش رو نشنیده بودم) الان میتونم بگم تجربه بهم ثابت کرده ، یه کتاب یا فیلمی رو که...
  • هدف ، خاطره رو توجیه میکنه؛) چهارشنبه 7 آذر 1403 12:34
    این خاطره رو الان میتونم تعریف کنم که تقریبا رابطه منو با خانواده همسرم می شناسید! البته هدفم شنیدن خاطره نیست ، هدفم نتیجه گیریه فکر کنم دو سال بود از ازدواجمون می گذشت، خواهر بزرگ همسر چند بار بهم گفت : کاش همه مادرشوهرها مثل مامانِ من خوب بودند و خوش به حالتون ، مودبانه لبخند میزدم و تایید می کردم ! اما به این فکر...
  • سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد! سه‌شنبه 6 آذر 1403 12:15
    یه دوستی دارم زمان دانشگاه ، هر کی عکس عروسیش رو می آورد ، این به جای اینکه تبریک بگه ، دهنش رو کج می کرد و پشت سرش ایراد می گرفت و میگفت: عشق عروسی و شوهرن و .... گذشت، در واقع سالها گذشت و ازدواج براش مهم شد ! رسید بالاتر از ۳۵ که موقعیت ازدواج براش پیش اومد ، با کمال تعجب کنار صفحه اش یه چیزی گذاشته بود مثل روزشمار...
  • مزخرف به معنی یاوه دوشنبه 5 آذر 1403 13:02
    خبر خوش بدم بهتون ! آدم فکر می کنه اینکه یه نفری رو بشه پیدا کرد که تا حالا سوگ رو تجربه نکرده باشه و اصلا ندیده باشه ، اتفاق محالیه ، ولی وقتی یه سریال تو شبکه خانگی دیدم به اسم گردن زنی، متوجه شدم یه نویسنده و یه کارگردان و تعدادی بازیگر هستند، قدرتی خدا ، تا حالا هیچ کسی دور برشون نمرده ! خدا رو شکر! ما دونه ریحون...
  • بی عنوان! پنج‌شنبه 1 آذر 1403 17:02
    از صبح برام پیامک انواع تخفیف های بلک فرایدی میاد، آخه یه کاری کنید، یه چیزی بگید بگنجه!!! اون طرفی ها حالا به یه عنوانی حراج میذارن ، شما الان میخواید ۱۰۰ درصد بکشید رو جنسهاتون بعد ۴۰ درصد بگید تخفیف خورده ، با ۶۰ درصد سود ، جنسهاتون رو بفروشید به ملت! بعد مردم خوشحال باشن باکلاس کلاه سرشون رفته :| مناظره دو نفر رو...
  • خواب و بیدار! مست و هوشیار! سه‌شنبه 29 آبان 1403 11:36
    نمیدونم چرا تازگیها بعدِ سرماخوردگی ، یه گنگی و گیجی احساس میکنم ، یه حالتی که مثلا ساعت ۳_ ۴ صبح بیدارتون می کنند ، مغز انگار یه حالتیه! خیلی لذت بخشه حالتش :) عضو یه کابینه ای هستم ، با موهای براشینگ شده هی میرم اینور هی میرم اونور، میدونم که میخوایم بریم تو جلسه ، ولی برای جلسه اتاق آماده نیست ، دارم میز رو می کشم...
  • 311
  • 1
  • ...
  • 3
  • 4
  • صفحه 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • 11