خانه عناوین مطالب تماس با من

یه اَلِف که بچه نیست

یه اَلِف که بچه نیست

پیوندها

  • خانم تیلو
  • آقای دکتر
  • خانم آشتی
  • خانم مرمر
  • مهر_ بانو
  • خانم مارال
  • مامان استکان
  • نون
  • Pariiish
  • شاخه نبات
  • نپنتی :)

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • بگذار زاهدان سیه دامن ، رسوای کوی و انجمنم خوانند
  • [ بدون عنوان ]
  • گر به مردابی زجریان ماند آب ، از سکون خویش نقصان یابد آب ، جانش اقلیم تباهی ها شود ، ژرفنایش گور ماهی‌ها شود
  • ... هنوز اما به شب عادت نکردم ، دارم دنبال روشنی می گردم
  • تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم ، که من از درد نیاسایم ، که من از شعله نیفروزم!
  • غم را در اینجا ره مده ، گر غم در اینجا پا نهد ، آتش به جان در میزند!
  • زار و زار گریه می‌کردن پریا ، مثل ابرای باهار گریه می‌کردن پریا

بایگانی

جستجو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • یه نبردبون میارم، عکس چشم تو می گیرم ، جای چشم اون میذارم دوشنبه 13 اسفند 1403 08:37
    یه نردبون داشتیم که بلند بود ، تو کل سال ، بین خونه خودمون و همسایه ها در گردش بود ، اون قدری که اون با همسایه ها مراوده داشت ، خودمون نداشتیم ، گاهی همسایه ای میومد دنبالش ، میگفتیم نیست ( با دوستاش رفته شمال؛)) خونه خانم فلانیه ! دم عید نردبون بدون اجازه ما، از خونه یکی می رفت خونه کسی دیگه ، یه همسایه ای داشتیم ،...
  • اندر فواید خانه تکانی شنبه 11 اسفند 1403 17:26
    پنجره های خونمون ، دو لنگه با کتیبه است ،( دو لنگه پایین و کتیبه ای بالا) بعد نمیدونم طراح و نصاب چی فکر کردن ، میرم کنار پنجره ، پنجره رو باز می کنم ، قسمت پایینش ، از کمرم پایین تره ، یعنی فرضا بخوام ببینم تو کوچه چه خبره ، ممکنه پرت شم وسط کوچه ، بنابراین اگه بخوام چیزی رو ببینم ، برای ایمنی، باید برم عقب و مثل...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 10 اسفند 1403 16:04
    شده یه جایی، یه کسی رو ببینید که غبطه بخورید، بگید کاش اون آدم، من بودم ! یه سکانسی تو سریال《 وضعیت سفید 》هست ، که اوضاع متشنجه ، شلوغه ، دو نفر دارن با هم دعوا می کنند ،بقیه درگیر اون دعوان ، بعد شهروز( امیر کاظمی) ، لم داده تو قایق بادی ، میون استخر و فارغ از پیرامونش ، تو حال خودشه. من عاشق اون حالشم ، آرزوم اینه...
  • بعدا نوشتی که مهمتره ! سه‌شنبه 7 اسفند 1403 13:10
    هم نسلی های ما یادشونه ، یه پرونده ای بود به اسم بچه های ولنجک ، که یه مینی بوسی بچه های مدرسه رو برده بود اردو ، تو یه سراشیبی ترمز بریده بود، رفته بود تو دیوار. پدر و مادرها تا مدتها سخت اجازه میدادن بچه ها رو ببرن اردو ، همش هم توصیه می کردن ته مینی بوس یا اتوبوس بشینید. مامان جز کسایی بود که به ندرت اجازه میداد من...
  • مال یه جا میرود و ایمان هزار جا! شنبه 4 اسفند 1403 13:01
    چند ماه پیش دوستم بهم زنگ زد که اگه هنوز کمکی نداری، برای کارهای خونه ، یه خانم جدیدی اومده ، اگه میخوای بهش بگم پیش تو هم بیاد ، دو تا سئوال پرسیدم و ازش تشکر کردم و گفتم : نه! چند روز پیش که با هم حرف میزدیم گفت : یه روز دخترم رو بردم کلاس و زودتر از موعدی که همیشه بر می گشتم ، برگشتم خونه و دیدم رفته سر یه کمد و...
  • خشم و هیاهو چهارشنبه 1 اسفند 1403 09:58
    تو بازی جام حذفی چند ماه پیش ، داور تو یه صحنه خطا میگیره و توپ رو میده به بازیکن مقابل ، بازیکنی که ازش خطا گرفته شده ،شاکی به داور میگه : به جان مادرم با زرنگی، این خطا رو گرفت . داور میره جلو و میگه به احترام مادر و قسم الکی، این کارت زرد رو بهت میدم . ( خیلی مادر دوست بوده گویا ) خوب این آدم از آیین نامه و ......
  • آیا تو چنان که می نمایی هستی؟ دوشنبه 29 بهمن 1403 08:07
    از حدود دوازده سالگی، سر یه بازی کشیده شدم به حافظ خونی ، تو دوره دبیرستان، مثل همه بچه ها یه چیزهایی مینوشتم و اسمش رو میذاشتم شعر ، یه روز خونه یکی از دوستهام ، میون حرفهای دخترونه ، اون خوند: بی گمان روزی ز راهی دور ، می رسد شهزاده ای مغرور ، می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر، ضربه سم ستور باد پیمایش.... مسحور کلمات...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 28 بهمن 1403 14:14
    این خاطره ایه که مرحوم امیر فرخزاد، از خواهرش فروغ نقل می کنه و من، بسیار دوستش دارم. 《در آلمان یک رستوران ایرانی بود که سرهنگ بازنشسته ای آن را اداره میکرد. خواهر مسنی هم داشت که گویا لیسانس ادبیات گرفته بود و در تهران دبیر بود . یک بار فروغ را بردم آنجا ، وقتی معرفی اش کردم، پچ پچ شروع شد و گفتند: اِ ، فروغ فرخ زاد؟...
  • بیا بنویسیم روی خاک ، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرها شنبه 27 بهمن 1403 11:47
    حالم یه جور مرغ سحریه ، هفته گذشته رفتیم شمال ، به چشم خریداری، تو رشت گشتیم ، پروژه مد نظر همسر پرونده اش بسته شد ، ترافیکش زیاده ، سرسبز نیست و ... یه روز رفتیم سمت زیباکنار و کیاشهر ، یه روز سمت چمخاله و چاف . به راد گفتم : یه روز هم میبریمش به چشم خریداری لاهیجان رو ببینه ، پرونده اون رو هم ببنده ! تو کتاب معجزه...
  • چه سود از این سکوت و آه از این صبوری! شنبه 20 بهمن 1403 16:10
    تو ذهنم اینه که فارغ از اندیشه ها ، زمان تحصیل ما ، فضای بهمن ، فضای شاد و مفرحی بود ، تو سطح جامعه برای جشنواره فیلم و تو مدرسه ها هم چون کلاس ها عموما تق و لق بود ، یه سری ها جز گروه سرود بودن ، یه سری نمایش و ... ، به راد میگم مدرسه اتون گروه سرود و تئاتر نداره؟ میگه نه ، میگم پس برای ۲۲ بهمن چیکار کردن؟ گفت : کاغذ...
  • جهان پیش فرض ها جمعه 19 بهمن 1403 14:12
    از وقتی خواهرهای همسر رفتن ، هر کدوم از دوستهام که متوجه شدن، گفتن : خب پس ، راحت شدی ! چه خوب! خوش به حالت! بعد که من میگم نه بابا ، خوب بودند! میگن: راست میگی ، یادمون نبود! برای تولد راد ، مامان اصرار داشت که دکترم آقا باشه ، گفتم : راحت ترم که خانم باشه ، میگفت: بیا برو پیش اون که به دنیا آوردتت ، گفتم : بابا الان...
  • قصه این روزهای من سه‌شنبه 16 بهمن 1403 09:37
    پدر بزرگم ، آدم سرزنده ای بود ، متولد ۱۲۹۴ ، که با توجه به تاریخ صدور شناسنامه می تونست خیلی تاریخ واقعی نباشه .یادم نمیاد که کی منطقه ما (۲) گاز کشی شد(دبستان بودم یا راهنمایی)، ولی وقتی پدربزرگم اومد خونمون، براش خیلی جالب بود ، از پدرم کلی سئوال می پرسید و بعد با یه تحسین و تحیری میگفت : عجببب!!! چند دقیقه بعد براش...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 15 بهمن 1403 14:45
    راد دو یا سه ساله بود ، داشتم باهاش بازی می کردم ، یه قطعه از لگوش رو پیدا نمی کردیم ، یهو گفت : پیداش کردم ، تو《 تُنقَم 》 بود! گفتم: هان!! کجا؟! گفت : اینجا ! تو تُنقَم ! چند بار دیگه هم، از این کلمه من درآوردی استفاده کرد تا منظورش رو فهمیدیم . وقتی چهار زانو میشینید ، یه مثلثی ایجاد میشه ، نمیدونم چرا براش اسم...
  • آن من دیوانه عاصی، در درونم های و هو می کرد! دوشنبه 15 بهمن 1403 11:00
    بعد فارغ التحصیلی ، جایی مشغول به کار شده بودم ، چون اولین تجربه کار بود ، فکر میکردم باید کار رو صفر کنم و برم خونمون . نتیجه اینکه مثل فرفره ای که چرخوندنش، تند تند کار می کردم ، یه قسمتی از کار استعلام گرفتن از بایگانی بود ، بعد موقعی که میخواستم برم پرونده ها رو بگیرم ، خرامان و متشخص و خانمانه نمیرفتم ، جیم کری...
  • آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت! چهارشنبه 10 بهمن 1403 12:42
    تو صف صندوق آجیل فروشی ، پشت یه آقایی بودم که چرخ دستیش رو پر کرده بود ، تو دست من ، سه قلم جنس بود ، برگشت بهم گفت : شما بیا زودتر حساب کن ، چون معطل میشی ، گفتم : مشکلی نیست ، قبول نکرد ، منم خوشحال از توجه اش ، تشکر کردم . آقا و خانمی که جلوتر بودند از صندوقدار پرسیدن اینجا دفتر پلیس۱۰+ کجاست ؟ ، صندوقدار گفت:...
  • پس از بردن و گرد کردن چو مور، بخور پیش از آن کت خورد کرم گور چهارشنبه 3 بهمن 1403 13:46
    تو مغازه لوازم التحریر ، کنار صندوق ، مشغول انتخاب رنگ اکریلیک بودم ، یه خانم اومد و به آقایی که صاحب مغازه است گفت : من چند روز پیش این خودکار آبی رو ازتون خریدم ، خونه که رفتم ، باهاش نوشتم دیدم خوب نیست ، اون طوری که میخوام روون نیست ، اومدم با یه مدل دیگه عوض کنم .‌فروشنده گفت: وقتی باهاش نوشتید که من نمیتونم...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 2 بهمن 1403 16:50
    خیلی سال پیش یکی از دوستامون پرسید: بچه ها با فلان شغل حاضرید ازدواج کنید؟! همه زده بودن به شوخی و خنده و ادا در میاوردن که فکر کنید شوهرمون شغلش این باشه ومثلا ادای راه رفتن و حرف زدن اون آدم رو در میاوردن . منم گفتم نه ! ولی گفتم نه به صرف داشتن اون شغل ، چون معرف یه طبقه اجتماعیه . مناسبات آدمها ، حداقل اون سالها...
  • شاید معجزه خلقت همین باشه که همه فکر می کنند محور عالمند! دوشنبه 1 بهمن 1403 11:54
    چه هوایی شده ، هوا تمیز( در حد استانداردهای ما) ، باد میزنه و کوه رو کامل میشه دید.البته که ابریه. اگه الان ازم کسی بپرسه هوا چطوره؟ میگم عالیه! خیلی خوبه! کسایی که شمال زندگی می کنند ، ازشون می پرسی هوا چطوره؟ وقتی میگن هوا خوبه ، عالیه! منظورشون هواییه که آفتابیه . اون چیزی که هر کدوم ما در جواب همین سئوال ساده...
  • من نفرت انگیز ؛) جمعه 28 دی 1403 10:28
    من تلگرام و اینستا ندارم ( دوستی برام تو پیام ها ، کانال تلگرام فرستادن) واتساپی که دارم ، اجبار کلاس زبان راده ، خوشحال بودم فیلتر بود ، چون تو هیچ گروه فامیلی ، به بهانه فیلترشکن خاموش، عضو نبودم و چون در دسترس نبودم ، هر کسی، هر ویدئویی که از نظرش جالب بود رو برام ارسال نمی کرد. چون چه ویدئو رو باز کنم یا نه ، میره...
  • جانِ پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستینِ خلق افتی! پنج‌شنبه 27 دی 1403 14:10
    تو بچگیم ، هر وقت با خونواده عموم ، یه جا جمع میشدیم ، بهم میگفتن الف پاشو ادای فلانی رو دربیار ، بعد نفر بعدی و ... گاهی حتی ادای خودشون ،کلی هم تشویقم می کردن تو دبیرستان هم که بچه ها بیشتر با هم تبانی می کنند ، اگه معلم نمیومد ،( البته یه بار یکیشون سر کلاس بود) من میرفتم جلوی کلاس ادای معلم ها و مدیر و ناظم و خود...
  • برخیز تا به عهد امانت ، وفا کنیم. دوشنبه 24 دی 1403 10:29
    تو جمع دوستهام ، یکی هست که شغلش، طوریه که وقتی کسی بهش مراجعه می کنه ، تقریبا تمام اطلاعات شخصیش رو باید ارائه بده . داشتیم دور هم حرف میزدیم که گفت فلانی ( هنرپیشه) زن دوم فلانیه و از همسر اولش بچه داره! در مورد چند نفر دیگه هم یه چیزهایی گفت. یه خانمی تو اطلاعات تلفن کار می کرد ، بعد آمار تلفن فامیل ها رو درمیآورد...
  • جسم خاک از عشق بر افلاک شد! شنبه 22 دی 1403 15:12
    تاریخ نه دی ، آقای دکتر ربولی که فکر کنم میزان سرشناسیشون تو دنیای وبلاگ، مثل داستایوفسکی در ادبیاته و نیاز به معرفی ندارند یه پستی گذاشتن که قسمت اولش در مورد شکست عشقی یه دختر خانم بود ، غالبا اگه چیزی رو بشنوم یا بخونم ، تجسم میکنم ، اون صحنه که مشکل دیگه ای ندارید؟ خوب، قطعا آقای دکتر منظورشون جسمی بوده و ..‌....
  • هنر نزد ایرانیان است و بس! پنج‌شنبه 20 دی 1403 14:26
    فکر کنم حدودا پنج سال پیش بود ، مسعود کیمیایی یه فیلم ساخته بود که خیلی همه منتقدین بهش توپیده بودن ، پولاد ، به حمایت از پدرش حرف میزد و جانبداری می کرد، کار به جایی رسیده بود که توی صفحه اینستاش با مردم بحث می کرد ، یه نفر خیلی محترمانه براش نوشت که به این دلیل و به این دلیل سینمای کیمیایی تموم شده و.... پولاد اونجا...
  • ساعت ، دیوار ، انتظار سه‌شنبه 18 دی 1403 13:05
    راد رو میبرم پیش چشم پزشکی که مطب خودش و خانمش یه جاست ، وقت ، دادن ها خنده دار و مضحکه ! دکتر ، خانمش و منشی هر سه وقت میدن ، چه اتفاقی میفته ؟ ۳ نفر آدم، هم زمان، ادعا می کنند که ساعت مثلا ۱۰ صبح وقت داشتند ، هیچ کدوم هم دروغ نمیگن ، معمولا زور کی می چربه ؟ پیرزن هایی که لهجه غلیظ کاشونی دارند.( دکتر و خانمشون هر دو...
  • شاید باید می پرسیدم... شنبه 15 دی 1403 09:44
    منطق نسبیت انیشتین بر اینه که هیچ مرجع مطلقی وجود نداره ، اون زنده یاد در مورد فیزیک گفته، ولی به خیلی چیزها میشه تعمیمش داد. در مورد پست قبل یه چیزی که وجود داره اینه که ما هر کدوم تو حد و مرز و چارچوب خودمون، یه سری بایدها و نبایدها رو تعریف می کنیم ، برای همینه که یه نفری که فکر میکنه تمیزه ، از نظر ما میتونه نه...
  • واکاوی صحنه جرم چهارشنبه 12 دی 1403 12:54
    دوستان شرح پریشانی من گوش کنید برنامه شام ایرانی رو می دیدم ، خانمه داشت آشپزی می کرد ، با دستش گوشت رو برداشت ، بعد بدون اینکه کات بخوره ، با همون دست به ادویه ها ، در کابینت و .... دست زد. رفتم جایی مهمونی ، صاحبخونه ، ظرف ها رو برداشت و با پارچه ای که قبلش روی لباسشویی بود ، بعد روی میز بود ، و قبل تر نمیدونم کجا...
  • مغز من ، بیا منو یاری بکن.... چهارشنبه 5 دی 1403 10:12
    داییم نشسته بود جلوی بابا و با شدت و حدت جریان خرید ملکی رو تعریف می کرد که موقع تحویل ، صاحب خونه قبلی، لامپ های هالوژن و لوستر رو با خودش برده. برای اینکه بتونید تصویر سازی کنید، شبیه ترین آدم به دایی که بشناسید ، شاهرخ( خواننده ) ، با اخمی همیشگی و ابروهایی که موقع حرف زدن یه تابی هم میگیره! خلاصه همینطور با جدیت...
  • صدای پای فاصله ها سه‌شنبه 4 دی 1403 10:29
    به همسر گفتم ، راد رو میبری آرایشگاه ؟ گفت: خودت ببر دیگه ! گفتم : من برای خودم آرایشگاه نمیرم ، حالا باید برم بشینم تو آرایشگاه مردونه ! با یه اکراهی لباس پوشیدم و رفتیم ! شبیه فیلم هایی بود که سکانس اول طرف میگه امکان نداره من برقصم ، تو سکانس بعدی میبینی که وسط وایساده داره می رقصه! اگه کسی از پشت شیشه میدید، راد...
  • یاد باد آن روزگاران، یاد باد! سه‌شنبه 27 آذر 1403 12:45
    تو کلاس آنلاینِ راد دیدم ، اسم معلمش سامان ... ، بهش گفتم ، اسم معلمت قشنگه ، یه دوره ای وقتی کوچیک بودم و خاله بازی می کردم، سه تا بچه داشتم، اسم یکی از بچه هام سامان بود ، همون موقع که اسم شوهرم هم سپهر سهرابی بود! ( فیلم سازها یاد بگیرن چه شخصیت پردازی میکردم) راد پرسید: خاله بازی یعنی چی؟ گفتم : نمیدونی خاله بازی...
  • همین دور و بر دوشنبه 26 آذر 1403 16:40
    اندر احوالات وبلاگ گردی .... دیروز تو صفحه مهربانوی نازنین baranbahari52.blogsky.com ، مطلب خوبی خوندم که البته خوندن مطالب ایشون همیشه به آدم چیزی اضافه می کنه ، اما در راستای آموزش مجازی ، بذارید تجربه خودم رو بگم ، منظورم ابدا و اصلا این نیست که همه همینطورن ولی حواستون باشه ! سال ۹۹ که کرونا بود ، تصمیم گرفتم...
  • 324
  • 1
  • ...
  • 3
  • 4
  • صفحه 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • 11