خانه عناوین مطالب تماس با من

یه اَلِف که بچه نیست

یه اَلِف که بچه نیست

پیوندها

  • خانم تیلو
  • آقای دکتر
  • خانم آشتی
  • خانم مرمر
  • مهر_ بانو
  • خانم مارال
  • مامان استکان
  • نون
  • Pariiish
  • شاخه نبات
  • نپنتی :)

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • بگذار زاهدان سیه دامن ، رسوای کوی و انجمنم خوانند
  • [ بدون عنوان ]
  • گر به مردابی زجریان ماند آب ، از سکون خویش نقصان یابد آب ، جانش اقلیم تباهی ها شود ، ژرفنایش گور ماهی‌ها شود
  • ... هنوز اما به شب عادت نکردم ، دارم دنبال روشنی می گردم
  • تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم ، که من از درد نیاسایم ، که من از شعله نیفروزم!
  • غم را در اینجا ره مده ، گر غم در اینجا پا نهد ، آتش به جان در میزند!
  • زار و زار گریه می‌کردن پریا ، مثل ابرای باهار گریه می‌کردن پریا

بایگانی

جستجو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • این حقیقت دان نه حق‌اند این همه... یکشنبه 25 آذر 1403 08:29
    اول پیش درآمدی بگم ، فرض کنید شما روی مبل نشستید و به یکی می گید یه لیوان آب به من بده ، اون میگه خودت برو بردار! طبیعتا شما ناراحت میشید، اگرچه که حق با شما نیست یا تو خیابون دوبل پارک میکنید ، یکی رد میشه بد و بیراهی میگه، طبیعی که شما ناراحت بشید اگرچه که حقی ندارید . میخوام بگم ذات بشر، طوریه که کوچیکترین ناکامی...
  • خسته نباشید! جمعه 23 آذر 1403 16:22
    شنیده بودم ، که یکی از بستگانش، که چند سالی از من کوچیکتره و تازه ازدواج کرده بود ، برگشته شهر خودشون و به مادرش گفته که همسرش شکاکه و دست روش بلند کرده و میخواد برگرده ، مادره گفته بود که من نمیتونم تو رو تو شهر کوچیک نگه دارم ، برگرد سر خونه و زندگیت و اجازه نده لق لقه دهن مردم بشیم . طفلک هم برگشته بود! چند وقت بعد...
  • وفا با هیچکس کردست گیتی که با ما بر قرار خود بماند؟ چو می‌دانی که جاویدان نمانی روا داری که نام بد بماند؟ چهارشنبه 21 آذر 1403 12:03
    چند سال پیش رفته بودم کاخ سعدآباد ، نمیدونم راهنما چی گفت، که دو تا دختری که جلو تر بودند ، خنده کنون گفتند: پس دفعه بعد انقلاب شد یادمون باشه زودتر بیایم اینجا ، مثلا این گلدون رو بدزدیم. شوخی می کردند؟!! یه فیلمی منتشر شده از کاخِ بشار اسد، که مردم ریختن دارن وسیله جمع میکنند ، یه خانم کاملا محجبه انگار داره سرویس...
  • ماهی آزاد سه‌شنبه 20 آذر 1403 17:42
    یه دوستی دارم، بعد از کلی تحقیقات میدانی، ونکوور رو برای زندگی انتخاب کرد ، ۶ سال اونجا زندگی کرد ، اما تابستون برگشت ایران و اصطلاحا مهاجرت معکوس کرد، ناگفته نمونه اینجا اوضاع زندگیش خوب بود و مرفه زندگی می کرد ، همدیگه رو که دیدیم، گفتم : مهاجرت پیک گرفته ، همه دارن میرن، تو چرا برگشتی ؟ گفت : ولشون کن ، بذار برن ،...
  • چنین است رسم سرای درشت... یکشنبه 18 آذر 1403 13:15
    یه چند سالی تا پیش از هزارو چهارصد و یک هیچ اخباری رو دنبال نمی کردم ،تا کید میکنم هیچ خبری ، این که کجا جنگه و چی گرون شده و حتی اتفاقات داخلی ، آروم تر بودم ، همه چی خوب بود ، یه بار یکی به شوخی بهم گفت، به نظر تو ذهنت تو سوئیس زندگی می کنی ، کاش بهمون ویزا بدی ! هفته پیش با خواهرم تلفنی حرف میزدم ،گفت: فرانسه دولتش...
  • کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد جمعه 16 آذر 1403 13:28
    برنامه《 اکنون 》رو دیدم ، دکتر کاکاوند از شاعری به اسم همام تبریزی نام میبره و میگه یه شعر تو دیوان اشعار ایشون هست که تو دیوان سعدی هم هست و بعد با توجه به شواهد میگه که احتمال زیاد متعلق به همام بوده و توسط شاگردهای سعدی تو کتاب اون گنجونده شده ، شعر چیه؟ در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان ،که خاک...
  • زبان ، بکام خموشی کشیم و دم نزنیم ! سه‌شنبه 13 آذر 1403 09:55
    ۱. سالهای اول ازدواج مامانم ، یه روز میبینه که برای همسایه که باهاشون قرابت و آشنایی داشته مهمون اومده و پشت در مونده ، مهمون رو هم می شناخته که دختر یه خانواده متمولِ ، به اون خانم تعارف می کنه که بیاد منزل ما تا خانم همسایه برسه! مشغول تدارک پذیرایی میشه و وقتی میاد پیش اون خانم بشینه ، اون خانم بهش گردن بندی که تو...
  • ضد تبلیغ شنبه 10 آذر 1403 16:33
    کتاب میخواست. گفت: کتاب شوهر آهو خانم رو داری؟ گفتم : نه ، ولی خوندمش ، دوستش نداشتم وگرنه برای کتابخونه امون می خریدم ، خیلی معمولی بود ! نمیدونم چرا این قدر ازش تعریف می کنند. پرسید: سال بلوا رو خوندی؟ گفتم: آره و دوستش داشتم . (قبلش تعریفش رو نشنیده بودم) الان میتونم بگم تجربه بهم ثابت کرده ، یه کتاب یا فیلمی رو که...
  • هدف ، خاطره رو توجیه میکنه؛) چهارشنبه 7 آذر 1403 12:34
    این خاطره رو الان میتونم تعریف کنم که تقریبا رابطه منو با خانواده همسرم می شناسید! البته هدفم شنیدن خاطره نیست ، هدفم نتیجه گیریه فکر کنم دو سال بود از ازدواجمون می گذشت، خواهر بزرگ همسر چند بار بهم گفت : کاش همه مادرشوهرها مثل مامانِ من خوب بودند و خوش به حالتون ، مودبانه لبخند میزدم و تایید می کردم ! اما به این فکر...
  • سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد! سه‌شنبه 6 آذر 1403 12:15
    یه دوستی دارم زمان دانشگاه ، هر کی عکس عروسیش رو می آورد ، این به جای اینکه تبریک بگه ، دهنش رو کج می کرد و پشت سرش ایراد می گرفت و میگفت: عشق عروسی و شوهرن و .... گذشت، در واقع سالها گذشت و ازدواج براش مهم شد ! رسید بالاتر از ۳۵ که موقعیت ازدواج براش پیش اومد ، با کمال تعجب کنار صفحه اش یه چیزی گذاشته بود مثل روزشمار...
  • مزخرف به معنی یاوه دوشنبه 5 آذر 1403 13:02
    خبر خوش بدم بهتون ! آدم فکر می کنه اینکه یه نفری رو بشه پیدا کرد که تا حالا سوگ رو تجربه نکرده باشه و اصلا ندیده باشه ، اتفاق محالیه ، ولی وقتی یه سریال تو شبکه خانگی دیدم به اسم گردن زنی، متوجه شدم یه نویسنده و یه کارگردان و تعدادی بازیگر هستند، قدرتی خدا ، تا حالا هیچ کسی دور برشون نمرده ! خدا رو شکر! ما دونه ریحون...
  • بی عنوان! پنج‌شنبه 1 آذر 1403 17:02
    از صبح برام پیامک انواع تخفیف های بلک فرایدی میاد، آخه یه کاری کنید، یه چیزی بگید بگنجه!!! اون طرفی ها حالا به یه عنوانی حراج میذارن ، شما الان میخواید ۱۰۰ درصد بکشید رو جنسهاتون بعد ۴۰ درصد بگید تخفیف خورده ، با ۶۰ درصد سود ، جنسهاتون رو بفروشید به ملت! بعد مردم خوشحال باشن باکلاس کلاه سرشون رفته :| مناظره دو نفر رو...
  • خواب و بیدار! مست و هوشیار! سه‌شنبه 29 آبان 1403 11:36
    نمیدونم چرا تازگیها بعدِ سرماخوردگی ، یه گنگی و گیجی احساس میکنم ، یه حالتی که مثلا ساعت ۳_ ۴ صبح بیدارتون می کنند ، مغز انگار یه حالتیه! خیلی لذت بخشه حالتش :) عضو یه کابینه ای هستم ، با موهای براشینگ شده هی میرم اینور هی میرم اونور، میدونم که میخوایم بریم تو جلسه ، ولی برای جلسه اتاق آماده نیست ، دارم میز رو می کشم...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 27 آبان 1403 16:31
    هوا تمیز شد ، خدا رو شکر ، با تشکر از باد ، یاور همیشگی تهران دیشب گلوم میسوخت ، گذاشتم پای آلودگی هوا، رفته رفته، بد و بدتر شد ، عقل کردم جای خوابم رو جدا کردم ، صبح علائم دیگه هم اضافه شده بود ،سرما خوردم ! اومدم نشستم توی اتاق با در بسته. از صبح دارم فکر میکنم چند نفری که از چهارشنبه تا دیروز دیدم کدومشون میتونستن...
  • تنفس ممنوع! شنبه 26 آبان 1403 16:48
    هوا خیلی آلوده است ، اون قدر که بدبخت کلاغ ها، هم نمی خونند ! فکر کنم دیگه مدرسه هم نمیرن ! یادتونه دیگه، قدیما به گفته منوچهر، غروبها که روشن میشد چراغها ، میرفتن از مدرسه ، خونه ، کلاغها وقتی در مورد گرونی ، کمبود دارو ، نبود وسایل اورجینال صحبت میشه ، من فکر می کنم هیچ مسئولی متوجه نمیشه ما چی میگیم ، چون ما ( مردم...
  • فامیل علیه فامیل چهارشنبه 23 آبان 1403 09:38
    راد و پدرش داشتند یه ویدئو طنز نگاه می کردند از یه آقایی( عالیجناب شین) که از نقش مادر خونواده به عنوان رئیس ستاد تبلیغات و ارزش گذاری اعضای خونواده صحبت می کنه و میگفت برای همینه که بچه ها خاله رو بیشتر از عمه دوست دارند. از نظر من ، همه چی تو بچگی شکل میگیره یعنی مهمه که ما چه تاثیری تو کودکی روی شخص میذاریم ، علاقه...
  • هر کس که میهمان تو شد ، میزبان توست! چهارشنبه 16 آبان 1403 09:35
    تا بحث معاشرت تو وبلاگم بازه و از روحیه مامان هم تو پست قبلی در نوع مهمونی دادن مطلعید، بگم این مهمونی اخیر برای اینکه بهم خوش بگذره به مامان گفتم: میشه ، حداقل فلانی اینا رو هم دعوت کنی که یکی هم سن من اونجا باشه ( هنوز تو بچگی موندم، میخوام هم بازی داشته باشم ). گفت : نه ! بعد یکی یه چیزی میگه به اون یکی برمیخوره !...
  • کجا باید برم ؟ که تو هر ثانیه ام تو رو اونجا نبینم! سه‌شنبه 15 آبان 1403 08:32
    مامان مهمونی داشت، با توجه به روحیه برونگرایی که داره یه سری آدم که با هم نسبت داشتند ولی میونشون بود کسی که با من هیچ نسبتی نداشت رو دعوت کرده بود، نمی خواستم برم ، ولی قبول نکرد، بهم گفت: تو به خاطر من بیا ! رفتم ، بیش تر از یک ساعت و نیم یکی از مهمون ها در مورد کسی غیبت کرد که من نمیشناختم ، به خاطر اینکه خرفهمم...
  • مژدگانی! که گربه تائب شد عابد و زاهد و مسلمانا چهارشنبه 9 آبان 1403 10:00
    اگه خوب فکر کنید، می بینید که تا همین ۱۵ سال پیش این جمله در مورد کسی قضاوت نکنیم و اصولا جملاتی که مربوط به قضاوت باشه تو ادبیات کلامی ما نبود . یادتون میاد از کی وارد شد ؟ حوالی سال ۹۱ . کمی کمتر شاید ! چه بخوایم چه نخوایم ، رسانه عنصر تاثیر گذاریه ، کلی از تکه کلام ها از توی سریال ها وارد زبان محاوره ما شده . یه...
  • جهل ،باری است سخت زشت و ثقیل! یکشنبه 6 آبان 1403 16:45
    یه فیلم دیدم از یه بچه گربه سیاه، که دو تا دست نداشت ، اول فکر کردم تو موتور ماشینی ،چیزی بوده، این اتفاق براش افتاده ، بعد خوندم با ساطور دستهاش رو قطع کردند که انگار برای باطل السحر و ...رمال ها این کار رو می کنند.( صبر خدام زیاده!) به پرونده یه فسادی تو فوتبال رسیدگی شده ، دو تا متهمِ زن ، هم اون وسطها بودند که تو...
  • دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ پنج‌شنبه 3 آبان 1403 11:45
    حلقه عروسیم رو خیلی دوست دارم ، اون قدر که جمله های گهرباری درموردش گفتم . مثلا من مردم اینو باهام دفن کنید . اگه ازت جدا شدم ، میشه حلقه امو بهت ندم ؟! چند روز پیش میون صحبت به همسر گفتم : خیلللی حلقه عروسیمو دوست دارم ، روزی که نبودم ، بده به راد . بعد به این فکر کردم که آیا این تعلق خاطری که من دارم رو راد به حلقه...
  • پیراهن پاره سه‌شنبه 1 آبان 1403 11:28
    میخواستیم بریم تئاتر ، یه بنده خدایی رو هم ، چون همسرش علاقه به تئاتر نداشت و در واقع حوصله این تفریحات رو نداشت ، گفتیم که ببریمش ، رفتیم دنبالش و تئاتر و گردش و ... همه چی خوب بود تا موقع خداحافظی .. گفت : دفعه بعد که خواستیم بریم، یه جور برنامه بچینید که... حقیقتش به بقیه اش اصلا گوش ندادم ، چون خراب کرده بود ،...
  • چطور ذهنی که دهن نداره ، اینقدر حرف میزنه؟! شنبه 28 مهر 1403 17:41
    پست قبل رو پاک کردم ، میون ذهن آشفته و کلی فکر که اون قدر بهشون پر و بال داده بودم که شده بود مثل خمیری که چند ساعت گذاشتی تا بخوابه ، حجیم ِ حجیم ! چرا فکر کردم باید بنویسم ؟! ظهر خوندمش و دیدم دوستش ندارم ، الان خوندم دیدم نه !دوستش ندارم ، حذف و دیلیت، مثل عکسهایی که دوست نداشتم و پاره کردم ، مثل نقاشی هایی که...
  • افسوس که آنچه برده ام ، باختنی است! چهارشنبه 25 مهر 1403 12:38
    اوایل دهه هشتاد ، همه لیسانس داشتن ، اما هنوز برای ارشد و دکترا ، ظرفیت ها رو نبرده بودن بالا ، کلی رشته مصوب و غیر مصوب دانشجو نمی گرفت ، در نتیجه ارشد و دکترا هنوز ابهت داشت ، خواهرم گفت : سرایدار مدرسه ایرانی ها تو مسکو دکترای تاریخ داره و تاجیکه! من که خیلی تعجب کرده بودم گفتم : پس چرا اومده شده سرایدار؟ گفت : مثل...
  • واژه را باید شست ;) دوشنبه 23 مهر 1403 11:45
    همسر در مورد پیشنهادی به پدرش ، صحبت می کرد ، احساس کردم با توجه به یه خصوصیت منفی که توشون هست( همه یه خصوصیت منفی داریم دیگه! ) ، امکانش نیست ، ولی بچه ها چون با پدر و مادر ، بزرگ میشن، حتی اگه بتونن به دور از تعصب، اون خصوصیت منفی رو ببینن، در موردش به پذیرش میرسن ( غریزه بسیار قویه، همون طور که غالب افراد بچه...
  • رقص عزا! شنبه 21 مهر 1403 11:02
    بدون توجه به اطراف ،داشتم کتاب میخوندم ، راد داشت تلویزیون تماشا میکرد ، بلند شدم، نگاهم افتاد به تلویزیون که یه برنامه ای بود فکر کنم در مورد تاریخچه تصنیف های مشهور ، بالای صفحه نوشته بود رشید خان ، من بی توجه به نریشن ، شالی که انداخته بودم روی خودم رو برداشتم و همینطوری که راه میرفتم تکونش میدادم و رقص کنان خوندم...
  • کاتالوگ بدید! + ب .ن چهارشنبه 18 مهر 1403 11:02
    پسر دوستم که توی پست 《 دیوار موش داره 》 در موردش حرف زده بودم ، رفته بود یه فضای بازی ، بعد یه بچه اونجا بوده ، که مادرش وقتی صداش کرده چون اسم نا مانوس بوده ، این رفته و از خانمه پرسیده : اسم بچتون چیه؟ خانمه هم گفته: سندس! بچه هم گفته : چه اسم مسخره ای! این چه اسمیه ! دوستم گفت : من خجالت زده ، پریدم میون حرف پسرم و...
  • دلم برای باغچه می سوزد! شنبه 14 مهر 1403 13:32
    بیست و دو / سه سال پیش ، تو خونه نشسته بودیم که صدای یه آهنگی اومد و بچه ای با صدای نازک اما با تمام قوا میخوند ،: یا مولا دلُم تنگ اومده ، شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده . پنجره رو باز کردم، دیدم یه دختر بچه ۵ یا ۶ ساله با موهای لخت و کوتاه، کنار باباش میره باباش آهنگ میزنه و این طفلی هم میخونه . به بابا گفتم بهشون...
  • وضعیت سفید جمعه 13 مهر 1403 12:24
    با دوستم داشتیم قرارِ دورهمی رو فیکس می کردیم ، گفت : اگه قرار گذاشتیم و جنگ شد چی؟ گفتم خوب کنسل می کنیم دیگه ! گفت: اگه تلفن ها قطع بود چی؟ چطور بهم خبر بدیم ؟! بعد تند تند گفت وای نه ! نه! اصلا نمیخوام بهش فکر کنم. گفتم : قربونت اگه تلفن ها قطع بود که دیگه نیازی نیست زنگ بزنیم ،کنسل کنیم ، چون این معنی اینو میده که...
  • فکر کنید یه شعر از حافظ ! الا یا ایها الساقی... دوشنبه 9 مهر 1403 10:32
    تو جلسه معارفه با معلمین ، معلم عربی که طفلک جوون به ظاهر خجالتی بود که اول تا آخر به کف دستش و انگشتهاش نگاه میکرد گفت: متاسفانه بچه ها به خاطر شرایط ِجامعه، میگن ما عربی رو دوست نداریم ،حالا من تمام سعیم رو میکنم که بدون جهت گیری علاقمند بشن و .... حقیقتش آستین کتش اونقدر تنگ و لوله تفنگی بود که برام سئوال شده بود...
  • 324
  • 1
  • ...
  • 4
  • 5
  • صفحه 6
  • 7
  • 8
  • ...
  • 11