خانه عناوین مطالب تماس با من

یه اَلِف که بچه نیست

یه اَلِف که بچه نیست

پیوندها

  • خانم تیلو
  • آقای دکتر
  • خانم آشتی
  • خانم مرمر
  • مهر_ بانو
  • خانم مارال
  • مامان استکان
  • نون
  • Pariiish
  • شاخه نبات
  • نپنتی :)

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • بگذار زاهدان سیه دامن ، رسوای کوی و انجمنم خوانند
  • [ بدون عنوان ]
  • گر به مردابی زجریان ماند آب ، از سکون خویش نقصان یابد آب ، جانش اقلیم تباهی ها شود ، ژرفنایش گور ماهی‌ها شود
  • ... هنوز اما به شب عادت نکردم ، دارم دنبال روشنی می گردم
  • تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم ، که من از درد نیاسایم ، که من از شعله نیفروزم!
  • غم را در اینجا ره مده ، گر غم در اینجا پا نهد ، آتش به جان در میزند!
  • زار و زار گریه می‌کردن پریا ، مثل ابرای باهار گریه می‌کردن پریا

بایگانی

جستجو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • هشدار که این دو جمع با هم نشوند، یا زنگی زنگ باش یا رومی روم ! جمعه 6 مهر 1403 18:53
    یه دوستی داشتم که سالها پدرش یه پست مهمی داشت ، الان نمیدونم واقعا پدرِ به رفتارهایی که داشت اعتقاد داشت یا اینکه به خاطر منصبش سخت گیری می کرد ( شاید هم به مرور اعتقاداتش کم شد). من چون رابطم باهاشون نزدیک بود، می دونستم که چقدر بچه ها تحت فشارن! یه نمونه اینکه، بچه ها نوار کاست رو تو صد تا سوراخ قایم میکردن که...
  • افسوس که بر گنج شما، پرده شمایید! سه‌شنبه 3 مهر 1403 11:20
    راننده اسنپ گفت: چند روز پیش یه دختر خانم جوون رو سوار کردم ، گفت که تو تاکسی از دستش گوشی آیفونش رو زدن ، گفته که ۵۰ پیش داده بوده و بقیه اقساط چیزی حدود ۱۰۰ میلیونه ، حقوقش هم زیر ۱۰ تومن بوده و بیشترش قراره بره پای چیزی که دیگه مال خودش نیست ! گفت: این تب آیفون افتاده تو بچه ها ، دخترم کل تابستون رو رفته سر کار، که...
  • خشکسالی و دروغ! یکشنبه 1 مهر 1403 10:30
    هنوز بچه نداشتم ، با دوستم تصمیم گرفتیم بریم کلاس نجوم ، همه کارهای ثبت نام رو انجام دادم و اون روزی که کلاس داشتم ، زنگ زدم به بابا گفتم : من و دوستم داریم میریم کلاس، از فلان ساعت تا فلان ساعت ، زنگ نزنید یهو، نگران شید ، بابا گفت : کلاس چی؟ گفتم : کلاس نجوم ، یه چند لحظه سکوت کرد و گفت : فکر کنم شما دو تا ، سوراخ...
  • دیوار موش داره! پنج‌شنبه 29 شهریور 1403 16:16
    ●دوستی گفت : برای مشاوره( در مورد پسر بچه اش) رفته جایی، ولی اول خودش با خانم دکتر میخواسته صحبت کنه ، پس بچه رو گذاشته بیرون و خودش رفته داخل اتاق! منشی میون صحبتها زنگ زده که خانم دکتر پسر این خانمی که توی اتاقه اومده نشسته کنار در و داره به صحبتهاتون گوش میده ● با مامان رفته بودیم دکتر ، من اومدم از اتاق بیرون و...
  • زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت : صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی! سه‌شنبه 27 شهریور 1403 12:47
    دیروز رفتم سمت تجریش ، ماشین نبردم چون میدونستم اون جایی که میخوام برم جای پارک نیست، دورتر هم که میتونستم پارک کنم ، فاصله داشت با جایی که میخواستم برم ، ترافیک شدیدددد ، ماشینها اغلب تک سرنشین ، نرسیده به مقصد ، به راد گفتم : بیا پیاده بریم ، چون زودتر میرسیم ، از راننده اسنپ هم عذر خواستم که زودتر پیاده نشدم که از...
  • میم مثل مو ، مثل مادر شنبه 24 شهریور 1403 15:59
    فکر کنم تو فیس بوکم بود ، نوشته بودم که دیدن مو، تو غذایی که خیلی دوست دارید شبیه دیدن یه رفتار بد تو آدمیه که بسیار براتون عزیزِ . همون جور مستاصل میشید! کامنت ها اکثرا اینطوری بود که خوب مو دیگه ! مهم نیست . برای من متاسفانه خیلی این قضیه مهمه ، اگه خونه مامان یا خواهر باشه که راحت دیگه نمیخورم یا یه غذای دیگه...
  • نظر کردم به چشم رای و تدبیر ، ندیدم به ز خاموشی خصالی پنج‌شنبه 22 شهریور 1403 19:44
    یعنی همه وقتی میخوان صحبت کنند، اول همه جوانب ( محیط ، مردم ، شجره و ...) رو میسنجند یا بدشانسیه منه؟!! همسر میگه تو باید حدس بزنی و حواست باشه تو کارگاه کودک ، مربی راد در مورد کتاب کودک صحبت میکرد ،مادرها نظرشون رو گفتن، من گفتم کتاب هر کیو میخرید کتاب فلانی رو نخرید ، نمیدونم چطور برای کودک نوشته وقتی توش بی ربط...
  • خلق را تقلیدشان، برباد داد! دوشنبه 19 شهریور 1403 19:29
    اونهایی که ماهیگیری با قلاب رو دیدن، میدونند که تفریحیه که صبر ایوب لازم داره ، زمان طولانی باید بشینی که آیا یه ماهی چشمش به طعمه سر قلاب بیفته یا نه ، تازه وقتی سر قلاب تکون میخوره آروم آروم چرخ رو میگردونی و نخ جمع میشه بعد میبینی یه ماهی اندازه ماهی گلی های سفره هفت سین بهش چسبیده :| برای من که جذاب نیست ، اما یکی...
  • بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم شنبه 17 شهریور 1403 12:14
    یکی از دوستهام ،آخرهای فروردین بهم زنگ زد ، گفت: این چند وقته هر جا رفتم که چغاله بادوم میفروختن ، یادت افتادم ( عزیزترین میوه برای منه). معمولا کسی بخواد خوشحالم کنه اگه خونشون دعوت باشم برام لوبیا پلو درست می کنه . یعنی به کرات شنیدم که به خاطر الف این غذا رو درست کردیم ، در حدی که همسر گفت: همه دوست و فامیلتون...
  • ز جان خوشتر چه باشد؟ آن تو باشی. جمعه 16 شهریور 1403 13:04
    صبح با راد یه بازی کردیم که در مورد هر کسی با کمترین زمان ممکن فکر کنیم و پنج خصوصیت ‌که با اسم اون آدم، توی ذهنمون میاد رو بگیم به شرط اینکه به منفی و مثبت بودنش فکر نکنیم . راد در موردم گفت: مهربون( خوب مامانشم طبیعیه) ، کنترل گر ، باهات به آدم خوش میگذره ، زیاد حرص میخوری و پنجمی رو فکر کرد و چیزی یادش نیومد . همسر...
  • هر که را باشد طمع، الکن شود با طمع کی چشم و دل روشن شود! چهارشنبه 14 شهریور 1403 15:41
    از یک سالگیِ راد یه جای مشخصی براش لباس میخرم ، فروشنده هم یه آقای بسیار خوش برخورد و مردم داریه ، پیش بقیه مغازه دارهای پاساژ هم احترام داره، رفته بودم لباس بخرم ، لباس ها رو آورده بود و من داشتم انتخاب میکردم ، در مغازه باز شد ، یه آقای بلند و خوش قد و بالا تو آستانه در وایساد و به فروشنده گفت : داش علی ، من از پیش...
  • جوونی هم بهاری بود و بگذشت دوشنبه 12 شهریور 1403 16:26
    چند روز پیش صبح یه نوسان برق داشتیم و غروب قطعی برق ، نتیجه اش اینکه فریزر دچار شوک شد و به تعمیرکار زنگ زدیم ، اومد و خوب گویا مرسوم نیست که دستهاشون رو بشورن ، قفسه ها رو هم گفتم اجازه بدید خارج کنم ، فکر کرد دارم تعارف میکنم ، خودش تند تند خارج کرد ، فیلترم گفتم عوض کنه، نتیجه اینکه کف آشپزخونه کثیف شد . راد باید...
  • تو که چشمات خیلی قشنگه پنج‌شنبه 8 شهریور 1403 21:15
    یکی( پدر یا پسر) گربه رو بغل میکنه ، من میرم توی اتاق میشینم روی تخت و پام رو جمع میکنم ، گربه کوچولو میاد زیر تخت و سرش رو می گیره بالا ، با حفظ فاصله اجتماعی. فعلا که نمی تونه بپره بهش نگاه میکنم و براش میخونم : تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این همه نگاهت واسه چشمهام گرم و نجیبه چند شب پیش همسر...
  • تب‌آلوده درمان تب چون کند ، رطب‌خورده‌ منع رطب چون کند؟ چهارشنبه 7 شهریور 1403 13:46
    یکی از بچه های فامیل با یه دختر خانمی ازدواج کرده که خیلی علاقمند به عمل های زیبایی صورته . یکی از خانمهای میانسال فامیل که با هر دوی ما نسبت داره، اومده بود خونه مامان ، بعد یهو بحث رو کشید به اون دختر خانم و گفت : خیلی با صورتش وَر میره ، خیلی عجیب غریب کرده خودشو و .‌‌... . لازم به ذکرِ بگم من هیچ عملی روی صورتم...
  • ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم! دوشنبه 5 شهریور 1403 13:07
    راد تازه رفته بود پیش دبستانی ، من همش احساس ضعف داشتم ، رفته بودم کلینیک نزدیک خونه، سِرُم بزنم ، دکتر گفت : به نظر نمیاد چیز مهمی باشه ( بعدها فهمیدیم ذخیره آهنم پایین بود) ، همسر فکر میکرد به خاطر استرسه رو به دکتر گفت: ما یه پسر داریم ،تازه رفته پیش دبستانی ، تمام فکر و ذکر ایشون ، پسرمونه و روش حساسه ، همه بچه ها...
  • نیمه پر لیوان یکشنبه 4 شهریور 1403 12:50
    تو you tube یه ویدئو دیدم از خروجی تهران به سمت یکی از جاده های شمالی ( ساعت ۵ صبح گویا پنجشنبه )که ترافیک( قفل) بود ،بعد توی کامنتها طبق روال مرسوم جامعه زیبامون ،فوری دو دستگی اتفاق افتاده بود دو گروه با هم دعواشون شده بود یه سری ها میگفتن چرا به اونهایی که رفتن عراق چیزی نمیگید شلوغی و مریضی و ... ، یه سری هم...
  • پ مثل پراکنده جمعه 2 شهریور 1403 22:35
    الف. فکر کنم بعد رفتن خواهرهای همسر ، دچار ترومای پس از حادثه شدم همش نگرانم هر لحظه برادرزادهام هم زنگ بزنن بگن ما داریم میریم ، همینطوری یهویی ! از خواهر زاده مطمئنم به هر حال خواهر ( مادرش) هست که از ب بسم الله رو بهم میگه و میگه بین خودم و خودت بمونه در نتیجه غافلگیر نمیشم ، صد تا فرصت بغل و محبت و کادو و .... و...
  • کاش میشد ژن خراب رو توی سونوگرافی دید و مجوز سقط گرفت چهارشنبه 31 مرداد 1403 11:51
    داشتم با مامان تلفنی حرف میزدم ، همینطور که گوشم به صدای مامان بود، اومدم کنار پنجره ، یه موتور سوار (ترک نشین داشت) یهو وایساد. موتور سواره صورتش کامل معلوم بود، جوونکی بین ۲۰ تا ۲۴ سال ، آفتاب سوخته با تیشرت و کوله پشتی آبی ، ترک نشین با یه پیچ گوشتی پرید پایین ، دیگه صدای مامان رو نمیشنیدم ، دو تا سمند روبه رو، زیر...
  • ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز! دوشنبه 29 مرداد 1403 10:48
    یه دوستی دارم که وقتی بیست ساله بودیم با یه پسری دوست شد، دو سال بعد هم با هم ازدواج کردند ، بچه دار شدند ، زندگی خوبی هم داشتن ، تا یه روز خبر اومد که خونه رو ترک کرده ، علت؟ پسر توی دوران مجردی عاشق دختری بود که پدرش اجازه ازدواج بهشون نداد، حالا پدر دختره فوت کرده بود و انگار مانع برداشته شده بود و پسره دوست داشت...
  • Home alone شنبه 27 مرداد 1403 15:59
    هفته پیش که بهمون خبر دادن دو تا خواهرهای همسر هم دارن جلای وطن میکنند ، یه بیست و چهار ساعت خیلی غمگین بودم ، حقیقتش باهاشون بهم خوش میگذشت .( خودشون و همسراشون جو سالم و شادی بودند). اصولا با آدمهای هم سن و سال خودم بهم خوش میگذره و میدونم دیگه قرار نیست خونه پدر همسر بهمون خوش بگذره ! حالا اونهام رفتن، سالها قبل که...
  • یه روزهایی حس میکنم پشت من ، همه شهر می گرده دنبال تو! پنج‌شنبه 25 مرداد 1403 11:19
    پدرم بچه اول بود، وقتی ۱۸ ساله بود ، پدرش رو از دست داد ، پدرش موقع فوت ۴۲ ساله بود ، تجربه این اتفاق ، باعث شد که تمام زندگیش، حواسش باشه و تلاش کنه که اگه یه روزی نباشه خونواده اش، دچار مشکل نشن . برای شخصِ من، پدرم کاملا معنای پشت و پناه بود ، خوشحالم که تا فرصت بود بهش گفته بودم که دوستش دارم ، توی وسایلش یه کارت...
  • چیستی تو؟!! یکشنبه 21 مرداد 1403 10:42
    با خانم ِدوست ِ بابا صحبت میکردم ، گفت : بیا خونمون، برات ( شیش انداز) درست کنم که خیلی دوست داری! اون قدر با ذوق گفت که روم نشد بگم من نمیدونم شیش انداز چیه ؟ و تنها شیش اندازی که دیدم قابل خوردن نبود، بلکه مینداختیمش وسط، باهاش منچ و مارپله بازی میکردیم ( تاس). یحتمل منو با کسی دیگه اشتباه گرفته . از اون روز از چند...
  • تجربه کاملا شخصی پنج‌شنبه 18 مرداد 1403 16:05
    اینی که میگم تجربه شخصی منه ، من چند بار برای مسائل مختلف مراجعه داشتم به روانشناس ، یکی اتفاقا بسیار هم فرد متشخص و درست و حسابی بود و سالها استاد دانشگاه علامه بود ، مشکل اینکه وقتی میری پیش روانشناس میخواد بیاد از اول خلقتِ تو، که دست تو هم نبوده بررسی کنه، ببینه چرا اینطور شده بعد تا به اون نقطه برسه که بفهمه ده...
  • مرغ کور چهارشنبه 17 مرداد 1403 17:55
    آدمها از یه سوراخ ممکنه یه بار ، دو بار ، ده بار گزیده بشن ولی بعد یاد میگیرن که چطور مراقب خودشون باشن ، حتی اگه صد بار هم توی رودربایستی قرار بگیرند، بار صد و یکمین بار خلاصه راه خلاصی ازش رو پیدا میکنند . میگن یه مرغ کور هم بر حسب تصادف میتونه یه دونه از روی زمین برداره . برای من از این دست اتفاقها زیاد میفته...
  • آدمی را آدمیت لازم است عود را گر بو نباشد، هیزم است دوشنبه 15 مرداد 1403 19:40
    بیست سال پیش تو منجیل یا رودبار، بابا قصد داشت زیتون بخره ، تا قبلش ندیده بودم ، یه سری بنر ( پارچه ای یا کاغذی ) یا حتی کارتن آویزون کرده بودن کنار مغازه اشون ، اولی ها نوشته بودند سرویس بهداشتی ، یعنی اینکه به هوای دستشویی بری، سر راهت چشمت به زیتون بیفته و بخری ، همینطور که پیش میرفتیم آپشنش اضافه میشد، مثلا آب جوش...
  • جسارت تغییر شنبه 13 مرداد 1403 18:04
    رفتیم شمال و برگشتیم ، هوا خوب بود ، بوی شالیزار، آسمون تقریبا آبی ، کیف کردن تو ارتفاعات اشکور و .... موقع برگشت تو ماشین همسر گفت: ناراحت نشیا ، همینطوری میگم ، اون روزی که از لاهیجان برگشتیم پیامک حجاب اومده برامون. باورم نمیشد چون یادم نمیومد کجا ممکنه شالم افتاده باشه ، گفتم حتما اشتباه شده ، گفت : آخه ساعت و...
  • لیک در آیینه میبینم که وای ! سایه ای هم زآنچه بودم نیستم. شنبه 6 مرداد 1403 17:50
    تلویزیون داشت یه کلیپ پخش میکرد، یه ترانه روی یه قسمتهایی از یه سریال ( ندیدمش قبلا) ، با اون چند دقیقه میشد حدس زد که یه دختر توی اینستا نامزد /شوهر سابقش رو میبینه که با یکی دیگه است و آهنگ علیرضا عصار هم روش بود( هنوزم بی هوا وقتی اون لحظه ها ، تو رو یادم میاد نفسم میگیره، اون همه خاطره سخته یادم بره ) همسر گفت :...
  • و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته اند، پشت سر نیست فضایی زنده! پنج‌شنبه 4 مرداد 1403 11:46
    چند وقت پیش تو وسایل بابا، یه کپی از یه چیزی شبیه عقدنامه پیدا کردم، مال سال ۱۲۹۰ قمری ، متعلق به پدربزرگ ِ پدر بزرگم . خوب تاریخ تولد پدربزرگم و اسمش رو که طبیعتا میدونم ، اسم پدرِ پدربزرگم رو میدونم و اسم خواهر و برادرهاش رو ، اما نمیدونم متولد چه سالی بوده ، البته با توجه به اینکه مردم از ۱۳۰۰ هجری شمسی شناسنامه...
  • شعله ور سه‌شنبه 2 مرداد 1403 13:50
    راد وقتی بچه بود یه کتاب براش خریده بودیم داستانش در مورد الفی اتکینز بود ( زمان بچگی ما کارتونش رو نشون میدادن) بعد توی این داستان پدر داشت روزنامه میخوند ، الفی میخواست یه کاردستی درست کنه، به باباش میگفت میشه از جعبه ابزارت مثلا چکش ، میخ ، سمباده و ... بردارم؟ باباش بدون اینکه سرش رو بلند کنه همینطور که مشغول به...
  • خیام صادق دوشنبه 1 مرداد 1403 11:16
    مامان پای تلفن برام تعریف میکرد که تو جمعی که بودن حرف کشیده شده به درگذشته ها ( درگذشتگان درسته چون برای انسان از جمع (ها) استفاده نمیشه ولی متن خیلی کتابی میشد ) ، یکی از پسرهای فامیل (فکر کنم ۶_۴۵ ساله است) گفته که غصه نخورید، همه اونها هم اینجا هستن و حضور دارند و فقط ما نمیبینیمشون . بعد به مامانم گفته که مثلا...
  • 324
  • 1
  • ...
  • 5
  • 6
  • صفحه 7
  • 8
  • 9
  • ...
  • 11