خانه عناوین مطالب تماس با من

یه اَلِف که بچه نیست

یه اَلِف که بچه نیست

پیوندها

  • خانم تیلو
  • آقای دکتر
  • خانم آشتی
  • خانم مرمر
  • مهر_ بانو
  • خانم مارال
  • مامان استکان
  • نون
  • Pariiish
  • شاخه نبات
  • نپنتی :)

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی! سرگذشت تیرهٔ من، سرگذشتی نیست ، کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
  • شبی یاد دارم که چشمم نخفت
  • که من توبه کردم به دست تو بر ، که گرد فضولی نگردم دگر
  • خوش باش دمی که زندگانی این است!
  • حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او، ور به حق گفت ،جدل با سخن حق نکنیم!
  • [ بدون عنوان ]
  • ای رفیقان چه نشستید به پریشانی من ، نوشتان باد ، غم تنهایی و ویرانی من!
  • یکی را که عادت بود راستی ، خطایی رود در گذارند از او
  • آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

جستجو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • منع و حرص چهارشنبه 8 فروردین 1403 12:09
    حالا من تا الان عیدهای تهران رو دوست داشتم و هر بار در مدح و ستایش هوای تمیز و خیابونهای خلوت توی عید حرف میزدم، نشون به نشون یه بار عید رفتم زادگاه پدرم که یکی از شهرهای شمالیه ( اونجا خونه دارن) ، اونقدر این اومد و اون رفت ، و من از صبح باید آراویرا کرده آماده باش مهمون میموندم که حتی دستشویی هم نمیرفتم، اعلام کردم...
  • بر او ببخشایید سه‌شنبه 7 فروردین 1403 17:30
    سعی میکنم برای نوشتن این متن ذهنم رو منسجم کنم ، امروز توی خبرها خوندم یه خانم دکتر جوون خودکشی کرده ، توی رزیدنتها مثل اینکه توی این چند ساله خیلی به خاطر فشاری که روشونه، آمارش زیادِ گویا، چشم وزرات بهداشت روشن و روش سفید . عکسش رو دیدم که باطراوت بود و زیبا، فکر کردم چه درست و به جا تا حالای مسیر رو طی کرده بوده که...
  • من به سیبی خشنودم ، به بوییدن یه بوته بابونه شنبه 4 فروردین 1403 15:38
    خوب نوروز ما متاسفانه با سرماخوردگی من (در ابتدا خفیف و بعد شدید ) در قرنطینه داره سپری میشه ، طفلک همسر و راد انشالله که تن همگیتون سلامت باشه این کتاب رو پیشنهاد میکنم اگه وقت کردید بخونید، من قبلا صوتیش رو با صدای نیما رئیسی تو فیدیبو گوش داده بودم ، که بک خوانش ،یه موسیقی گوش نواز فلوت سرخپوستی هم هست و برای من...
  • روز نو مبارکه، روزی نو، خونه نو مبارکه .... سه‌شنبه 29 اسفند 1402 17:59
    بچه که بودم، یکی از تفریحاتم این بود که روی پشت بوم یا توی حیاط، خونه مورچه ها رو پیدا کنم بعد انواع و اقسام آزمایشها رو روشون پیاده میکردم ، مثلا با یه سنگ شروع میکردم تند تند ،ضربه زدن کنار خطی که اونها ریسه وار میرفتن و یا برمیگشتن سمت لونه اشون ، میدیدم سرعتشون زیاد میشد، حرکاتشون تند میشد ، بعد که ضربه زدن رو...
  • و اینک آخرالزمان یکشنبه 27 اسفند 1402 11:52
    از باب شکرگزاری و شکر نعمت ، نعمتت افزون کند ،باید بگم تمام خیابون ها شلوغه و پر ترافیک ، خدا رو شکر . امااا امروز چند جا رو دیدم که ترافیک به خاطر خانم های مسنی بود که پشت فرمون وقتی میشینن مدل نشستنشون شبیه نشستن پشت ضدهواییه ، دو نفرشون سر چهار راه تصمیم گرفته بودن تغییر مسیر بدن و احتمالا به تبعاتش فکر نکرده بودن...
  • غرنامه جمعه 25 اسفند 1402 21:03
    این بدو بدوی قبل عید فراتر از ظرفیتمه ، هی میدویی و باز یه چیز یادت میره ، باز کار ناتموم، باز یه کنج که یادت رفته ، یه خرید که مونده ، موهایی که هیچوقت اونی نمیشه که میخوای ، پوستی که به جای شفاف شدن شروع میکنه جوش های مجلسی میزنه ، بارونی که دوباره روی شیشه لک میندازه و باز از نو باید پاکش کنی و ...بعد میرسیم به عید...
  • شمع و چراغها رو روشن کنید.... دوشنبه 21 اسفند 1402 09:07
    رفتم لوستر برای آشپزخونه خریدم ، بعد گفتم لامپ خیییلی پر نور میخوام براش، به اینکه فروشنده های بیچاره هم می پرسیدن: برای فضای چند متری ؟ توجه نکردم ، گفتم :فقط مهمه که پرنور باشه و آفتابی . بماند برای این آفتابی بودنه چند تا مغازه رفتیم و نداشتن تا پیداش کردیم. هیچی دیگه ،الان وارد آشپزخونه میشم ، منتظرم یکی کِل بکشه...
  • شد کلبه دل گلشن یکشنبه 20 اسفند 1402 13:04
    آخر شب داشتم خبرها رو نگاه میکردم دیدم کانادا دو مقام ایران رو تحریم کرده ، خانمه رو نمیشناسم امااا آقا رو هم نمیشناسم ، ندیده و نشناخته خوشحال شدم، از چی؟بعد از اینکه سرچ کردم، فهمیدم واقعا اون آقای مدیر قصد مهاجرت داشته و خونواده اش درگیر پروسه مهاجرت به کانادا بودند ( توی خبرگزاریهای داخلی نوشته). ته دل مسافرها...
  • لحظه ها را دریاب، چشم فردا ،کور است. شنبه 19 اسفند 1402 12:14
    دیروز مامان از سفر برمیگشت قرار گذاشتیم دو خواهرون بریم خونه رو گردگیری کنیم ، زودتر رسیدم کلید انداختم رفتم تو ،به قاب عکس بابا سلام کردم ، گفتم چطوری .... جون ؟ دلم برات تنگ شده . کارها رو کردیم و مامان ظهر رسید ، سرم درد میکرد ، ناهار خوردم، یه نوافن خوردم و رفتم روی تختم دراز کشیدم و خوابیدم ، بیدار شدم ، مامان...
  • رمز داوینچی جمعه 18 اسفند 1402 21:06
    دارم کتاب خاطرات ناصرالدین شاه رو میخونم ، حوصله سربر بوده تا الان ، اما یه قسمتیش رو ده بار تا حالا خوندم و متوجه نشدم منظورش چیه . فکر کردم معنای کلمات شاید توی صد و پنجاه سال اخیر عوض شده،سرچ کردم ،در زمان قاجار تنبان به نوعی دامن شلواری اطلاق می شد که معمولا جنس آن از زری، مخمل، ترمه، تافته یا تور نقده دوزی شده و...
  • تمومش کن لطفا! جمعه 11 اسفند 1402 18:01
    واقعا چرا آدم باید بره یه خونه ای بخره که کلا طراحی داخلیش رو مطلقا قبول نداره؟! باورش سخته ولی امروز ششمین روز متوالی ِ که کارگرهای همسایه جدید از ساعت ۹ صبح به مدت ۹ ساعت میکوبن ، نمیدونم چطور ناهار نمیخورن !!فکر کنم توی زندگی قبلیشون دارکوب بودن ، نمیدونم داره دونه دونه آجرها رو درمیاره جای دیگه استفاده کنه؟تا حالا...
  • مبارکت باشه دوشنبه 7 اسفند 1402 10:53
    متاسفانه کاغذی که همسایه جدید چسبونده روی تابلو اعلانات ساختمون و از همسایه ها به خاطر آزار و اذیت و صدا های مربوط به تعمیر، عذرخواهی کرده و از صبوری ما تشکر ، خرابه فکر کنم و درست عمل نمی کنه ، چون من الان باید آروم باشم امااا بعد از یه مدت وقتی پتک می کوبه یا مداوم دریل کاری میکنه ،هم ضربه پتک رو روی سرم ، هم لرزش...
  • تله یکشنبه 6 اسفند 1402 13:12
    این جمله 《من چون با تو /شما راحتم ، بهت میگم》 جمله روتینیه؟ همه زیاد میشنوید یا ملت منو گرفتن ؟! سالها پیش هر وقت میخواستم یه بنده خدایی رو خونه ام دعوت کنم میگفت من چون با تو راحتم ، زنگ زدم لطفا مادرشوهرم رو دعوت کن ، من هم چون واقعا با اون طرف در اوج رودربایستی بودم روم نمی شد بگم اجازه بده خودم مهمونهام رو انتخاب...
  • وقتی پ.ن از خود نوشته بیشترِ جمعه 4 اسفند 1402 15:29
    اون موقع ها که اینستا داشتم ، یه زمانی میرفتم کامنتهای زیر پست ایرج ملکی رو میخوندم خیلی خنده دار بود،لایوهاش که دیگه همیشه فکر میکردم این میدونه که مردم دارن دستش میندازن یا نه؟!! حالا دیروز دیدم که کاندید نمایندگی مجلس شده . به همسر گفتم فکر کن راوک و آوید هم خودشون رو کاندید کنن دیگه خیلی جذاب میشه ،آدم دوست داره...
  • دیکته چند می شدید؟ چهارشنبه 2 اسفند 1402 10:55
    اگه یکی بگه، فلان سمت رو داره و فلان تحصیلات رو ،ولی وقتی حرف بزنه مثلا قفل رو بگه قلف ، ماسک رو بگه ماکس چه احساسی بهتون دست میده ؟ حالا توی نوشتن هم من این مشکل رو دارم ، به هر حال ما با الفبایی که داریم توی بعضی حروف مثل (س ، ث، ص) ،(ط،ت) و...این مشکل رو داریم ،ولی وقتی فرضا دارید ادعا میکنید، استاد دانشگاهید اما...
  • موی سپیدم فلکم رایگان نداد دوشنبه 30 بهمن 1402 10:15
    با خواهرم صحبت می کردم، گفت : پس این درس عبرت، که خوب سرمایه گذاری کنیم، رسیدیم مثلا هفتادسالگی ... صحبتش رو قطع کردم ،گفتم بریم سوئیس بگیم بهمون آمپول بزنن، بکشنمون ، خندید و گفت : نه ،توی یه مرکز سالمندان که مجهز و خوبه و ما رو میتونه با همسالامون ببره سفر زندگی کنیم. قضیه چی بود ؟یک ماه تا نوروز مونده ، با دوستی...
  • صرفا پیشنهاد یکشنبه 29 بهمن 1402 14:22
    اینو در ادامه پست قبلیم میذارم شاید به درد کسی خورد ، امسال یه کادوی خیلی متفاوت و جذاب برای تولدم گرفتم ، کارت اشتراک یکساله بینهایت اپلیکیشن طاقچه . خیلی خوب بود ، حجم خوشحالیم از تفکری که پشت کادو بود اونقدر انعکاس داشت که برق خوشحالی رو توی نگاه اون عزیز دیدم . چند بار هم گفتم آخه چطور به ذهنتون رسید (الان فکر...
  • هله پوک شنبه 28 بهمن 1402 11:07
    هان ای کسانیکه شنیدید 《 دندون اسب پیشکشی رو نمیشمرن》، اگه خوب دقت کنید میبینید طرف داشته اسب هدیه میداده ، حالا پیر هم باشه اسب ، اسبِ ، یه قدر و قیمتی داره ، فرض کن اسبه اینقدر پیر باشه دو روز بعد هم بمیره، باز دو روز یارو پز داده که اسب داشته . این ضرب المثل معنیش این نیست که هر چی دم دستتون بود ببرید به مردم کادو...
  • دستهای آلوده پنج‌شنبه 26 بهمن 1402 13:49
    خیلی یهویی خواهر و برادرم قرار شد بیان خونمون برای تولدم ، برای اینکه استرس نگیرم ، به حرف همسر که داشت فوتبال قطر و اردن رو نگاه میکرد و میگفت فردا خودم میرم خرید ،وقعی ننهادم و ساعت حدودای ۸ شب ، شال و کلاه کردم برم میوه بخرم ، رسیدم دم میوه فروشی دیدم صندوقدار و صاحب مغازه و چند نفر دیگه رو به تلویزیون وایسادن و...
  • چرخ برهم زنم ،ار غیر مرادم گردد چهارشنبه 18 بهمن 1402 11:24
    برنامه این بود که به راد خوش بگذره ولی من و همسر سر اینکه کجا پارک کنیم توافق نداشتیم ، رفت توی قیافه ، بلیط خرید و تازه از تالار اول امده بودیم بیرون ، منطقِ قیافه درهمش رو درک نمی کردم ، خوشم نیومد ،( ما بی دعوا ، قهر میکنیم) سریع گفتم :میخوای برگردیم ، گفت : آره با یه خودپسندی در ظاهر ، (ه) آره از دهنش کامل...
  • ما برون را بنگریم و قال را!! یکشنبه 15 بهمن 1402 19:31
    توی کلینیک نشسته بودم ، یه خانومی وارد شد ، در غیاب منشی اومد روبروی من نشست ، بهش نگاه کردم ، با تمام ناواردیم، میتونستم حدس بزنم که همه جای صورتش رو عمل کرده ( مثل مایکل جکسون که یه جوری مصنوعی بود صورتش ) . امااااا اون چیزی که برام عجیب بود، اینکه برای اولین بار نمیتونستم سن رو حدس بزنم، یعنی فکر میکردم از ۴۰ تا ۶۰...
  • بازی کثیف یکشنبه 15 بهمن 1402 13:10
    راد توی خونه ما حکم سرپرستِ کنترل رو داره ، من آدم بصری نیستم، معمولا در نبود راد، تلویزیون روشن نیست ، غالبا کنترل دست اونه در حدی که میگم :این اسلحه نیست، تو هم سرباز نیستی که این حکم ناموست رو داشته باشه. به هر جهت با حفظ سمت ،نقش بابای خونه رو در برداشتن کنترل تلویزیون داره ، وقتی داره میره بخوابه بهش میگم قبل...
  • هر چه پیش آید خوش آید.... سه‌شنبه 10 بهمن 1402 10:32
    متاسفانه حافظه وفاداری دارم ، از این جهت که رویدادها و واکنش ها و حرفهای آدمها یادم نمیره و اصولا یه سری دیتاهای به درد نخور الکی توی مغزم بایگانی شده ،( چرا من باید یادم باشه اسم خواهرزاده دوست برادرم چیه ولی برادرم یادش نیاد! (چرا باید اسم سگ همسایه خونه خاله ام که من ندیدمش هیچوقت رو بدونم) اسم همکلاس های دانشگاه...
  • این درد مشترک دوشنبه 9 بهمن 1402 17:52
    تابستون ،راد رو برده بودم مدرسه ،برای اندازه گیری لباس فرم ، بالطبع لباسی که پوشیده بودم در خور یه مادرِ محصل بود ، از در مدرسه که اومدیم بیرون با هم حرف میزدیم تا برسیم به ماشین خودمون که ۵۰ متر پایین تر پارک کرده بودم ، یه ۲۰۶ نوک مدادی بهمون نزدیک شد ، اول فکر کردم میخواد آدرس بپرسه ، بعد دیدم داره یه حرف بسیار زشت...
  • الو کائنات!؟ شنبه 7 بهمن 1402 13:25
    دوست داشتم زندگیم همیشه ، چیزی بود شبیه به حس کنار ساحل بودن، در اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد، گرمای مطلوبِ شنهای نرم زیرپا ، خلوتی ساحل، درخشندگی آفتاب ، براق بودن آب، نسیم ملایم ، همه چیز به قاعده و به اندازه ، نه کم و نه زیاد و درمنتهایِ منتهای آرامش . چیزی شبیه به حس آدم توی باغ کتاب ، یه صبح غیر تعطیل ، همه چیز...
  • حالا دست کی بالا؟ شنبه 7 بهمن 1402 11:23
    خوب خدا رو شکر! از سندرم اجداد خان و خان زاده و اجداد روس عبور کردیم و به سندرم مادربزرگ قاجار رسیدیم . تا موج بعدی ببینیم قرعه به اسم کی میفته شاید جدشون ناپلئون باشه، یه جورایی ماحصل معاهده فینکنشتاین.
  • برسد به دست ناشناس!! جمعه 6 بهمن 1402 07:55
    توی یه خبرگزاری آنلاین یه مطلب خوندم در مورد اینکه الان آدمها ترجیح میدن که بچه دار نشن و ربطش میدن به مسائل اقتصادی در حالیکه لزوما اینطور نیست و برای حیوون خونگیشون بیشتر خرج میکنند و.... . کامنتهای زیرش رو میخوندم(موافق و مخالف) تا رسیدم به یه کامنتی که یه آقایی با توضیح وضع اقتصادی و وضعیت بچه های خودش نظرش رو...
  • پادگانی به اسم مدرسه یکشنبه 1 بهمن 1402 10:26
    دیروز مدرسه راد بچه ها رو برده بود یه اردوی پارت تایمی ،بچه ها ۱۲ برمیگشتن و تا ۲ و ربع سر کلاس بودن ، راد جز بچه هایی بود که اردو نرفتن و بنا به تشخیص خودش و حمایت پدرش کلا دیروز مدرسه نرفت. پدرش صبح زنگ زد مدرسه و اطلاع داد که نمیاد ، یاد زمان خودمون افتادم که تا روز آخر اسفند میگفتن باید بیایید و مامانم منو...
  • دوست دارم زندگی رو .... شنبه 30 دی 1402 16:59
    خواهرم داشته توی محوطه خونه اشون قدم میزده که از دور پسرش رو میبینه که داره گریه کنون میاد، میگفت : اول فکر کردم منو دیده داره شوخی میکنه، جلوتر که اومده دیده نه! جدی داره گریه میکنه ،گفت فکر کردم با یکی تصادف کرده ، طرف یه چیزیش شده . خلاصه به مامانش گفته که یکی از دوستهاش که هفته قبل مادرش فوت کرده بود، خودکشی کرده...
  • خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست! جمعه 29 دی 1402 20:29
    از وقتی سرم رو روی بالش میذارم تا وقتی صبح بشه انواع و اقسام خوابها رو میبینم ، فیلم تلقین رو دیدید ؟ طرف چند لایه خواب میبینه ، مال من یه چیزی تو همون مایه هاست ،از سفینه ای که داره میره فضا شروع میشه تا شنا توی یه اقیانوس و جا موندن از امتحان و ازدواج با همفری بوگارت و.... بعد جالبیش اینکه وقتی خواب ترسناک میبینم ،...
  • 311
  • 1
  • ...
  • 7
  • 8
  • صفحه 9
  • 10
  • 11