-
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
یکشنبه 19 آذر 1402 13:30
مدرسه (راد) از کلاس پنجم برای هر درسی یه معلم گذاشته ، چیزی که برای من خیلی جذابه مواجهه معلم های جوونتر با بچه هاست . سیستم آموزش و پرورش ،در زمان ما جوری بود که حتما یه نفر آنتن توی کلاس بود، که می رفت به معاونین و مدیر خبرهای داخل کلاس رو میداد ، خوشبینانه ترین حالتی که میتونم براش در نظر بگیرم ،اینکه نسل ما به...
-
آرزویی چه محال
سهشنبه 14 آذر 1402 10:34
صبحها ، حالت عادی وقتی بیدار میشم ،معمولا اول از گوشه پرده آسمون رو نگاه میکنم، اگه نسبتا تمیز باشه و اندک آبی توی آسمون باشه کلا پرده رو میکشم کنار، گاهی ، گاهی، شبِ قبل، بادی بلند شده، به مدد مسئولین اومده ،هوا میشه مثل عیدها که تهران خلوته و آسمونش دیدنیه ، واقعا روز آدم ساخته میشه همه چی به نظر خوب میاد اون قدر که...
-
لطفی به اسم وظیفه
دوشنبه 13 آذر 1402 08:16
خیلی سال پیش که خونه ها اغلب ویلایی بود و در واقع چاردیواری اختیاری معنا داشت، ما مهمون(از خارج از تهران) زیاد داشتیم،طوری که یه بار همسایه روبروییمون توی کوچه که یه سرهنگ پیری بود به مامانم گفت: خانم سر در خونتون بزنید هتل.رسید و رسید به سالی که برادرم کنکوری بود ،خوب کنکور اون سالها جدی تر بود ،چون ظرفیت دانشگاهها...
-
قهوه تلخ
شنبه 11 آذر 1402 19:22
حالا درسته وبلاگ نویسی یه کار دلیه ، براش به کسی پول نمیدن ، کسی هم نمیتونه صاحبین وبلاگ رو مجبور به نوشتن کنه، ولی چرا شروع می کنید یه داستان رو نقل میکنید بعد وسطش میرید مثل ستاره هالی ۷۵ سال بعد میاید بقیه اش رو می نویسید ؟! انگار وسط حرف زدن با یکی بگی پاشم برم آشپزخونه چایی بریزم و بیام، بعدیادت بره یکی اونجا...
-
ای دل! چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها؟!
چهارشنبه 8 آذر 1402 18:11
وارد مغازه (سوپرمارکت) که شدم یه بچه با یه کوله پشتی همراهم شد و گفت : خاله گشنمه میشه برام بیسکویت بخری ،من: بله کدوم رو میخوای ، دوید سمت قفسه و بعد پشیمون شد ، رو کرد به منو و گفت : میشه چایی بردارم و یه بسته لوبیا(توی خیالم این بود که طفلک حتما به خونواده اش فکر میکنه ) گفتم : آره ، برداشت و تقریبا از مغازه جست زد...
-
بنز باشید
چهارشنبه 8 آذر 1402 09:41
افتاده بودم پشت یه بنزخیلی قشنگ و تمیز ، یه موتور از گذر بین بلوار پیچید جلوش، بهش راه داد، بوق هم نزد، تا زمانی که جلوی من میرفت هر ماشین خطرناکی که اومد سمتش بهش راه داد .فکر کردم اگه اون وانت که دور تا دورش خوردگی داره و صاحبش بی پروا رانندگی میکنه بهش بزنه باید ماشینش رو براش به عنوان خسارت بذاره و بره . با دوستم...
-
وقتی میگن به آدم دنیا همین دو روزه ،آدم دلش میسوزه
دوشنبه 6 آذر 1402 09:50
رفتیم کاشان ، توی گشت و گذار یه روز رفتیم 《خانه طباطبایی ها》،عاشقش شدم ، میون قدم زدن توی پنچ دری و این حیاط و اون حیاط و مطبخ و ...به این فکر کردم چه آدمهایی اینجا زندگی کردن و اومدن و رفتن ، دوست داشتم از یکی از اون درها که رد میشدم، به گذشته وارد میشدم (اینقدر توی بچگی ِما از این فیلم و سریالها نشون دادن که طرف از...
-
ازچشم تو ،آن نور کجا رفت؟ آن خاطر پرشور کجا رفت؟
سهشنبه 30 آبان 1402 09:29
دیروز صبح که دیدم هوا نسبتا خوب و سالمه، رفتم سمت تجریش، از پل پارک وی که پیچیدم تو خیابون ولیعصر ، رفتم بیست سال پیش که این مسیر رو میرفتم برای دانشگاه ، میگم بیست سال، ولی انگار چند سال پیش بود، از یه جا به بعد اونقدر همه چیز تند میشه که آدم باور نمی کنه که این همه سال گذشته،اون وقتها سمت راست یه مغازه ای بود اسمش...
-
شاید باید می پرسیدم ، پیشتر از این میفهمیدم
دوشنبه 29 آبان 1402 10:39
زود رسیده بودیم پشت در استخر و منتظر بودیم سانس (راد ) شروع بشه که بره داخل، چند تا مادر با بچه هاشون اومدن ، توجهم به خانمی جلب شد که ۳ تا بچه داشت و تقریبا تفاوت سنی بچه ها یکی دوسال بود . اون روز گذشت ، هر از گاهی این خانم رو اگر زود میرسیدم چه موقع بردن و چه موقع برگردوندن( راد) می دیدم. واون چیزی که برام عجیب بود...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 آبان 1402 14:12
داشتم بالکن رو میشستم ، صدای یه پرنده شبیه به بلبل میومد که وقتی میخوند بر وزن یه بیت از یه آهنگ گیلکی بود ، فکر کنید بلبل با صداش ضرب بگیره ( می جانِی ...《اینجاش رو بلد نیستم) قبای گالشی). همین صدا رو میشنیدم. یهو یادِ پارسال افتادم ، خونمون توی یکی از خیابونهایی که پارسال تقریبا همیشه شلوغ بود ، یه شب تا ده و یازده...
-
رها رها رها من
یکشنبه 14 آبان 1402 12:15
رفته بودم مغازه و لباس خونه انتخاب کرده بودم فروشنده که یه دختر خانم جوون بود،موقعی که میخواست کارتم رو با رسید پس بده،یه کارت هم گذاشت روش و گفت : ما رو توی اینستا دنبال کنید نمونه کارهامون رو ببینید. گفتم اینستا ندارم ، قیافش یه طوری بود که احساس کردم باور نکرد، البته اگه دستم رو نگاه میکرد میدید که گوشیم حتی همراهم...
-
مثل تموم عالم حالِ منم خرابه...
چهارشنبه 10 آبان 1402 09:40
روزهایی که سردرد دارم ، حال دلم هم خیلی خراب میشه انگار که توی تابع سینوسی اون نقطه با بُردِ (۱-) میشه من . همه چی به نظرم تاریک و بد میاد . صبح به همسر میگم چی فکر میکنی ؟آینده چی میشه و صبر نمیکنم جواب بده میگم : ما که میمیریم، اونو کار ندارم، بعدش اینجا چی میشه. جوابی میده سرشار از امید (معلومه سردرد نداره) من اما...
-
آل احمد باید میگفت : از رنجی که می دهیم!!
چهارشنبه 26 مهر 1402 10:11
دیروز جلسه اولیا و مربیان بود، هر معلم ده دقیقه زمان داشت که در مورد خودش و انتظاراتش صحبت کنه ، کل تایم جلسه، چیزی حدود یکساعت و ربع بود ، میون صحبت معلم ها ، بارها موبایل والدین، که عموما مادر بودند(با لباسی غیر از فرم اداری) ، زنگ میخورد، گاهی قطع می کردن، بعضی هم جواب میدادن .فکر کنید، یکی داره بلند صحبت میکنه و...
-
رنج از پی رنج آید ، زنجیر پی زنجیر
دوشنبه 24 مهر 1402 12:24
دیروز صبح با سردرد بیدار شدم ،داشتم می رفتم سمت آشپزخونه که همسر گفت: داریوش مهرجویی رو کشتن من: واه همسر با همون خونسردی ذاتی : سرش رو بریدن ، زنش رو هم کشتن. سرگیجه و سبکی سر و تهوع هم به سردردم اضافه شد ، روی مبل کنار ورودی آشپزخونه نشستم ، فضا برام یه جوری بود انگار که واقعی نباشه فقط گفتم : انگار دارم خواب...
-
حافظ! تو خود حجاب خودی از میان برخیز!
پنجشنبه 13 مهر 1402 16:27
+۱۶ پست مودبانه ای نیست .پیشاپیش عذر میخوام زمان دبیرستان، یه دوستی داشتم که یه خواهرزاده ی سه ساله شیطون داشت، یه شب همکارهای یه خواهر دیگه اش و همسر خواهرش رو دعوت کرده بودن (جز کادر پرواز بودن) از قبل بچه رو توجیه کرده بودن که شیطونی نکنه و حرف بد نزنه و .... ، یکی از آقایون به پسر بچه گفت: به به ، چه آقایی !! بچه...
-
چو نیکی کنی ، نیکی آید برت. بدی را بدی باشد اندر خورت
سهشنبه 11 مهر 1402 19:47
از پشت پنجره(طبقه پنجم) توی کوچه رو نگاه می کردم یه پسر بچه کمی تپل ،۱۰ _۱۱ ساله یه کالسکه رو که توش یه بچه حدود یکساله نشسته رو هل میداد ، میون کوچه یه مینی بلوار ِکه از کف کوچه حدود بیست سانت اختلاف ارتفاع داره، بچه یهو تصمیم گرفت که کالسکه رو ببره اونور بلوار ، خوب جثه اش اجازه نمی داد که بتونه کالسکه رو بلند کنه،...
-
...
جمعه 7 مهر 1402 15:44
گویا قدیما ،تعزیه ها که اجرا میشد ، پیرزنها آخر اجرا از خود بی خود میشدن، میرفتن جلو، مثلا شمر و یزید رو میزدن . یا دمپایی ، سنگی به خولی پرتاب میکردن و فحششون میدادن . من از این تیپ آدمهایی نبودم که وقتی فیلم میبینم، گریه کنم یا اشک توی چشمام جمع بشه و...تا وقتی سریال( پوست شیر) رو دیدم . به خاطر شباهتِ ظاهری ،...
-
ایمان بیاوریم به آغاز فصل درس!
دوشنبه 3 مهر 1402 11:01
صبح که (راد) رو فرستادم مدرسه ، وقتی از در رفت انگار یه بخشی از ذهنم هم باهاش رفت ، گیج یه چایی ریختم نشستم جلوی تلویزیون و بدون اینکه عادتم باشه تلویزیون رو روشن کردم ،یه شبکه جدید، که کنارش نوشته بود پخش آزمایشی، داشت خیابونها رو نشون میداد و من چون نگران بودم که بچه به موقع رفته یا نه ،ترافیک هست یا نه ،همون شبکه...
-
۳/۱۴
چهارشنبه 29 شهریور 1402 16:50
امروز سر صبحانه همسر داشت در مورد عدد (پی) صحبت می کرد که ریاضیدانان تا فلان بیلیون رقم اعشارش رو درآوردن و شاید این منتج بشه به اینکه هیچ دایره ای عملا وجود نداره و...... یهو فکر کردم کاش اینقدر بشر به همهچیز کار نداشت، کنکاش نمی کرد ، میذاشت بدوی می موندیم ، توی طبیعت زندگی می کردیم ، حتما منقرض میشدیم ؟ نه لزوما...
-
آلیس در سرزمین عجایب
دوشنبه 27 شهریور 1402 18:08
از وقتی شنیدم ویروس جدید اومده (چرا همیشه یه ویروس جدید میاد راستی؟) دوباره ماسک میزنم ، بعد هر جا میرم ، همه با تعجب نگاه میکنند ، انگار این ما ها نبودیم که از بهمن ۹۸ یه پاندمی رو تجربه کردیم ، بعضی ها هم می پرسند خدا بد نده !! غافل از اینکه تجربه ثابت کرده ،اونهایی که خدا بهشون بد داده، معمولا خیالشون راحته و ماسک...
-
یک تکه از بهشت، جا مانده بر زمین!
چهارشنبه 22 شهریور 1402 16:15
تازگی ها وقتی میرم شمال، بیشتر از قبل قدر سر سبزی رو می دونم، نگرانم برای شالیزار، برای زمین های کشاورزی، برای جنگل ، دوست ندارم که این سرسبزی جاش رو بده به ویلا های رنگ و وارنگ ، این زمین ، این سرسبزی ، این بهشت باید بمونه برای همیشه، برای آیندگان . آفرین میگم به مردم هر تکه از این خطه (گیلان، مازندران، گلستان) که...
-
نامه به پسر همسایه
پنجشنبه 16 شهریور 1402 13:11
توی بالکن چند تا گلدون گذاشتم، بعضی هاش برای اینکه قشنگن مثل انار و ساناز و شمعدونی و چند تا هم برای اینکه بوشون رو دوست داشتم مثل یاس و میخک هندی، سر شب که میشه، به گلها آب میدم بوی یاس ها بلند میشه ،میخک هندی هام خیلی عطر واضحی نداره ، شبها که میخوابیم از نیمه شب که میگذره ،یه بوی سیگارِ تندی از سمت بالکن میاد توی...
-
مگه تموم عمر چند تا بهاره؟
چهارشنبه 15 شهریور 1402 16:40
تا قبل از شام ایرانی سروش صحت رو دوست نداشتم، حالا دوست نداشتن نه به معنای بد اومدن اما بعد از شام ایرانی دیدم چقدر شخصیتش جالبه ، از (خود) بودنش خوشم اومد ، بعدها سریال ها و مصاحبه هاش رو هم دوست داشتم اما جایی که به نظرم درست ترین جایی بود که قرار گرفت ،مجری برنامه کتاب باز بود که بی نظیر بود ، مشخصه خیلی جذابش...