-
گر ترازو را طمع بودی به مال، راست کی گفتی ترازو وصف حال
چهارشنبه 12 شهریور 1404 10:40
راد ،تو خونمون اونیه که همیشه پول فیزیکی داره .چون همیشه یه مبلغی عیدی یا کادوی تولد بهش دادن . بعد مثلا ۵۰ تومن میخواستم ، ازش میگرفتم ؛ موقع پس دادن صد بهش میدادم . بچم دید شغل خوبیه ، کم کم زد تو کار توسعه ، فرضا میخواستم سکه بخرم، میگفت: میشه دو تومن بذارم منم باهات شریک بشم ؟ چند روز پیش که دلار رفت بالا ،...
-
قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن
سهشنبه 11 شهریور 1404 13:15
قوری جان برام نوشته : دمپایى ابریه خیسم و بیارم خدمتتون انگار درسته که میگن آدم به همه چیز عادت می کنه . اولش، برای انجام توامان چند کار نمیشد بنویسم (یکیش استرسش مانع بود )ذهنم هم نیاز به یه سکوتی داشت. ولی دیروز ، وقت داشتم . چند بار صفحه رو باز کردم و دیدم نمی تونم بنویسم . انگار به ننوشتن هم عادت می کنی اگه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 شهریور 1404 10:16
موبایلم زنگ میزد ، پشت فرمون بودم ، دوستم گفت : می خوای از کیفت در بیارم گفتم : نه! بعد زنگ میزنم مامانمه. گفت : آهنگ مادرمنه، زنگ گوشیت؟! گفتم : برای مامان بله . اگه همسر زنگ بزنه (Mon amour, mon ami / Marie Laforêt) رو می شنوم اگه راد زنگ بزنه :«بلا چاو» (Bella ciao) اگه خواهر باشه موسیقی بی کلام ، جان مریم و... پیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مرداد 1404 10:32
هیچ 《نتیجه گیری》 هدفم نیست . منتظر بودیم ، راد کلاسش تموم بشه ، بچه ها آروم آروم میومدن بیرون . همسر گفت : این دختر بچه رو نگاه کن. ۱۲، ۱۳ ساله میخورد بهش. چادری بود از این مدل چادرهایی که آستین داره . یه کوله خیلی بزرگ قرمز خوش رنگ رو انداخته بود پشتش. گفت : با این کوله شبیه وینگسوت(Wingsuit) میشه . گفتم : دوست داره...
-
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ، هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
سهشنبه 28 مرداد 1404 16:03
سعی می کنم برنامه های غمگین رو نگاه نکنم ، اخبار حوادث رو دنبال نکنم . مامان و خواهر اما این رسالت بر دوششونه که زنگ بزنند و منو حتما مطلع کنند . مثلا من فیلمی که از میدون قدس دراومده رو ندیدم، اما از شمایی که دیدی بهتر میدونم چه اتفاقی افتاده ، خواهرم پای تلفن پرسید: دیدی؟ گفتم : نه ، نمی خوام ببینم . گفت : خوب کاری...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مرداد 1404 18:57
از شمال که برگشتیم ، مامان برنگشت . بهونه اش ، گل و گیاه بود که اگه بهشون نرسه خراب میشن ولی واقعیت اینه حالش اونجا بهتره ، با چند گروه معاشرت می کنه و خوشحال تره . از اون جایی که برونگراست هر چی تعداد بالاتر باشه، بهش بیشتر خوش می گذره، یه گروه بالای پنجاه نفرن. چند هفته پیش بهم گفت : اینجا گوشتش خوب نیست ، دفعه بعد...
-
تویی گل یاس بهارم، اسمت رو گلاب میذارم
پنجشنبه 23 مرداد 1404 15:36
داشتم سفارشها رو تو پاکت میذاشتم ، راد گفت : منم میخوام کمک کنم . گفتم : موبایلم رو بیار ، آهنگ بذاریم خسته نشیم .گفت :عرفان طهماسبی و اینا نذار. می دونم فن شهرام شبپره است .شهرام گذاشتم و مشغول شدیم ، ولی ته دلم دوست داشتم آهنگ ملایم تری گوش بدم . بچه بودم و خواهر و برادرم تو دوران جوونی و نوجوونی بودن . میرفتیم...
-
هم چاره تحمل است و تسلیم ، ورنه به کدام جهد و مردی!؟
سهشنبه 21 مرداد 1404 14:49
بچه که بودیم یه مجموعه کتاب بود به اسم 《 به من بگو چرا؟》 یه سئوال توش جا مونده فکر کنم . چرا پدر و مادرها دوست دارند ، همون اندازه که اونها به خونواده اشون ارادت و علاقه دارند ، فرزندشون هم همون قدر ارادت داشته باشه و حتما هم نشون بده ؟! چرا دائم چک می کنند که حتما اون فرزند که الان خودش هم سن و سالی داره ، به خاله و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:01
یه بار میون بحث بهم گفت: اصلا انتقاد پذیر نیستی . گفتم : آفرین ! درست تشخیص دادی ، پس یادت باشه دیگه ازم انتقاد نکنی. متاسف ،سر تکون داد و رفت . یادم نمیاد در مورد چی بود ، ولی مطمئنم که بعدش بهش فکر کردم ، چون می دونم، اگرچه که اولش گارد داشته باشم، حتما بعد تو خلوت بهش فکر میکنم و اگه به این نتیجه برسم که حرف...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مرداد 1404 11:55
چند وقت پیش، برای یه کار پوستی رفته بودم دکتر ، تو مطبها و جاهای بسته ماسک میزنم . منشی کنار اسمم تیک زد ، رفتم نشستم ، دیدم منشی سرش رو گذاشت روی میز . فکر کردم خسته است ، نوبتم شد ، رفتم تو اتاق ، خانم دکتر کار رو انجام داد. منشی اومد تو اتاق و به دکتر گفت : حالم خوب نیست ،خیلی استخوون هام درد می کنه . دکتر گفت:...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مرداد 1404 09:41
بعدها از حال و احوالم ، تو قطعی برق می تونم استندآپ کمدی بسازم ، الان ولی بیشتر شبیه روضه است که بخونم و شما ریز ریز گریه کنید. بسته به ساعتش فرق می کنه ، قبلش تند کارها رو انجام میدیم ، اگه قرار به بیرون رفتن باشه ماشین رو می ذاریم بیرون ، وسایلی که قراره تو دو ساعت، استفاده بشه از یخچال بیرون می ذارم ، برق که میره...
-
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب، دارد می سپارد جان!
چهارشنبه 15 مرداد 1404 10:38
طرف تو هیچ مراسمی برای بستگانش شرکت نمی کرد ، وقتی عزیز خودش فوت کرد ، چند نفر شرکت نکردن ، زمین و زمان رو بهم می دوخت که چرا احترام نذاشتن ، گفتم : شاید چون شما هم شرکت نمی کردید ، فکر می کردن خیلی براتون مراسم اهمیت نداره . گفت : الان وقت تلافی نبود . واقعیت اینه برای تعداد بالایی از ما ، هر چیزی وقتی تعریف میشه و...
-
جان به لب آمده در ظلمت غم ، کی به دادم رسی ،ای صبح امید؟
پنجشنبه 9 مرداد 1404 10:11
همسر گفت : بریم پیرپسر رو ببینیم ؟ راستش هر کی رفته دیده ، از حال خراب بعدش و خانم های گریون تو سینما و آقایون عصبی و ... گفته . تصمیم ندارم تو این اوضاع و احوال ببینمش . حداقلش اینه که نمی خوام تو سینما ببینم. گفتم : خودت برو ببین . راد گفت : منم میرم . گفتم : مناسبت نیست . پرسید : مگه داستانش رو می دونی؟! از قصد که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:43
در نظر بگیرید تو یه خونواده ای ، یه عروس و بچه هاش با کل خونواده چند سالی قطع ارتباطند( موضوعش و کی محقه ، مطرح نیست ) . می رسه به اون دوازده روز . کل خونواده میرن به باغ ویلایی تو کردان . بچه های این عروس که دبیرستانی هستند ، بی قراری می کنند و پدرشون مجبور میشه به خونواده اش رو بندازه که زن و بچه های منم بیان . اول...
-
ده روزه عمر با همه تلخی، انصاف اگر دهیم شیرین است
شنبه 4 مرداد 1404 14:48
دیروز صبح، قرار یه دورهمی دوستانه داشتیم ، هفته قبل زنگ زدم به یکی از دوستهام گفتم : ما چند نفر داریم میریم صبحونه فلان جا ، تو هم به بقیه بگو . اگه دوست داشتید بیایید . گفت : دو تا از بچه ها گفتن از این به بعد اگه صحرا باشه، ما نمیاییم . گفتم خب اگه اون دو تا نیومدن به صحرا خبر بده ، صحرا ایراد گیر و کمی پرخاشگره ،...
-
تا نگردی آشنا ، زین پرده رمزی نشنوی
پنجشنبه 2 مرداد 1404 13:56
دوستم یه خبری بهم داد و آخرش گفت : البته بذار فلانی( یکی از دوستامون ) خودش بهت بگه ، وانمود کن نمی دونی. این وانمود کردن وقتی خبر داری ،خیلی کار سختیه . دبیرستانی بودم ، می خواستم بگم دختر دوست مامانم اینو گفت ، با ادای اون می گفتم . یه بار برادرم بهم گفت : بهت یه چیزی می گم ، تو به روی خودت نیار ، اما فلانی ( یکی از...
-
پدر! مادر! شما متهمید ؛)
سهشنبه 31 تیر 1404 10:52
راد کلاس اول بود ، رفته بودم دنبالش . وقتی اومد، زیپ کیفش باز بود ، سر کتابهاش بیرون بود و جا مدادیش تو دستش . روی یه نیمکت تو حیاط نشستیم تا کیفش رو مرتب کنم ، پدر بزرگ یکی از بچه ها که هر از گاهی میومد دنبال نوه اش ، اومد بالای سرمون وایساد ، خیلی پیر بود بهش سلام کردم با لبخند جواب داد ولی نرفت ، دوباره بهش نگاه...
-
بگذاریم غریزه پی بازی برود ، کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد!
چهارشنبه 25 تیر 1404 15:00
غروبی با راد بر می گشتیم خونه ، گفت: من ناراحتم ، از تابستون یک ماه گذشت ، کلاس هایی که می خواستم رو نرفتم .تابستون داره تموم میشه. گفتم : اسمت رو می نویسم از اول مرداد بری استخر ، اون یکی کلاس که دوست داری هم، سعی می کنم یه جا پیدا کنم برات. حقیقتش ته دلم چون قرص نیست ، مرددم این ثبت نام ها رو انجام بدم یا نه ، موندم...
-
زعیب خویش هنر نیست چشم پوشیدن، که پرده پوشی عیب کسان هنر باشد
دوشنبه 23 تیر 1404 12:25
همه ما روزهای خوب داریم و روزهای بد ، نوسانات خلقی داریم ، یه روز دوست داریم بریم تو خلوت خودمون و به هیچ چیز بیرونی فکر نکنیم . یه روز ممکنه دوست داشته باشیم سر بذاریم به کوه و کمر ( مو بِکَنیم :))) . ولی اگه از یه روز و یه هفته و یه ماه بیشتر شد، شد چند ماه ، به جایی رسیدیم که هر کی، هر چی گفت بهمون برخورد ، اگرچه...
-
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ، با دوستان مروت، با دشمنان مدارا!
یکشنبه 22 تیر 1404 10:52
در عجیب ترین حالت روابط فامیلی هستیم ، یه جوری همه از هم دلخورن ، سر چیزهای بی ربط و سو تفاهم های الکی، شنیدید که میگن قمر در عقربه ، چند روز صبر کنید بگذره ، الان به نظرم میاد 《خرچنگ》 با چنگکش ، دم《 اسد 》رو گرفته و ما تو همچین وضعیتی هستیم. تقریبا تو هیچ کدومش من، هیچ طرف قضیه نیستم ، ولی نمی تونم بی تفاوت باشم وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 تیر 1404 15:44
با کسی صحبت می کردم ، گفت مدیر موسسه زبان به یه دختر نوجوون ، گفته این پسره که همراهت میاد کیه؟ اون هم گفته : فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه . یاد خودمون میفتم که خودمون رو ملزم می دونستیم به همه جواب پس بدیم ، مدیر موسسه که هیچ ! نگهبان دم در هم می تونست بازخواستمون کنه . اوایل دهه هشتاد یه تایمی می رفتم جهاد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 تیر 1404 13:02
در دل تاریک این شبهای سرد ای امید ناامیدی های من، برق چشمان تو همچون آفتاب، می درخشد بر رخ فردای من. خطر اسپویل ! باید بگم این پست متعلق به آدمهایی از جنس خودمه ، خوندنش هیچ نفعی برای کسی که مرزبندیمون مشخصه نداره. بابا که فوت کرده بود، یکی از دوستهام که البته رفاقتمون خانوادگیه ، تماس گرفت ، بهم تسلیت بگه ، اون قدر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 تیر 1404 12:53
از تو کوچه یه دسته عزاداری رد شد ، به راد گفتم بیا نگاه کن ، دیدم بیشتر نوجوون هستند ، گفتم دوست داری بری ؟ گفت : نه ، گرمه! بچه که بودم تاسوعا ، عاشورا می رفتیم شمال ، نمی دونم فضاش واقعا خوش آیند بود یا چون بچه بودم همه چی به نطرم خیلی جذاب بود . پدربزرگم تاسوعای سال ۱۳۳۷ به رحمت خدا رفته بود ، بابا اینا همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 تیر 1404 09:03
تا حالا بعد بازی استقلال و پرسپولیس از کنار ورزشگاه آزادی رد شدید؟ خیلی عجیب غریب ترافیک میشه . حتی خیابونها هم بعدش شلوغ میشه .آمار تماشاگرها تو دربی صدهزار نفره . البته خیلی ها معتقدن ظرفیت واقعی ورزشگاه حدود ۸۰ هزار نفره . حالا اونا میگن صد هزار، ما هم میگیم صد هزار( کدوم کِریم؟) با توجه به گفته ها و داده های جدید...
-
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید!
سهشنبه 10 تیر 1404 11:33
باز داره مختار نشون میده ، ما مختار رو بیشتر از فامیلهامون می بینیم ! باز راد و پدرش نگاه می کنند و من باز هم نگاه نمی کنم ، جالبه تو تمام این سالهایی که نشون داده، من یک بار کامل نگاه نکردم ولی اون قدر نشون داده که منی که تصادفا چشمم هربار به یه سکانس افتاده، انگار کامل دیدمش و جریانش رو می دونم . رفتم تو اتاق و کتاب...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 تیر 1404 10:53
دوستم گفت : اگه ما متولد یه روستا تو سوئیس بودیم ، چطور زندگی می کردیم ؟! اصلا میدونستیم ایران کجاست؟! دیروز کل روز به تمیز کردن گذشت ، ذهنم مشغول و مشوش بود ، دیدم ته ذهنم دارم جوری کار می کنم انگار قراره دوباره ساک بیندم ، انگار فقط اومدم یه سر و سامونی بدم و برگردیم. بلاتکلیفم ، حدسم چیه؟ بی استناد ! تموم نشده ،...
-
کاش یک لحظه به سرمستی باد ، شاد و آزاد به سر می بردی
چهارشنبه 4 تیر 1404 12:28
خوب شد آتش بس شد ، حالا موقت و دائمیش مهم نیست ، برگردیم سر خونه زندگیمون ، در خلوت خودمون رفرش بشیم . با دوستهام صحبت می کردم ، یکیشون گفت : اون قدر ظرف شستیم به مامانم گفتیم ظرفشویی بخر ، گفته : نمی خواد ! خودم ظرفها رو میشورم ولی تا حالا یه بار ظرف نشسته ، بعد غذا تند رفته خوابیده ،آخر هم گفته مدیر خونواده منم ،...
-
روزگاری چشم پوشیدم زخواب تا بخوانم قصه مهتاب را ، این زمان دور از ملامتهای ماه ، چشم می بندم که جویم خواب را!
دوشنبه 2 تیر 1404 09:30
دیروز داشتم با کسی صحبت می کردم ، گفتم فلانی چطوره ، اینجاست؟! گفت : نه با خانمش برگشتن تهران باید می رفتن سر کار ، بچه رو گذاشتن پیش عمه اش. بچه شش ساله است. می دونید احساسم میگه این جنگ ،مدل جنگ ایران و عراق نیست ، راستش دلیل اومدنمون از تهران ، ترس از موشک بارون نبود ، مشکل این بود که تا می خوابیدم از صدای ضدهوایی...
-
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن ، وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور!
شنبه 31 خرداد 1404 12:31
دیروز صبح، ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه، تصمیم گرفتم نامه بدم به گوترش بگم جان مادرت ! بیا دو طرف ماجرا رو مجبور به خویشتن داری کن ، من دارم خویشتن داریم رو از دست میدم از بس مامانم صبح زود بیدار میشه و شروع می کنه به کار. من آروم کار انجام میدم ، حالا نه در حد لاک پشت ، مثلا در حد مرغ ، ولی مامانم خیلللی سرعتی و ربات...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 خرداد 1404 15:21
میخوابی و بیدار میشی، دیگه دنیا اون دنیا نیست حتی حقیقت و رویا اون حقیقت اون رویا نیست شاید بیداری اما ، یکی تو رو خواب میبینه بیدار شدن تو رویاها، سبکیه سنگین اینه حالا جای کابوس مرگ ، زندگی رو خواب میبینم دنیامو مث قصه ها این دفعه بهتر میچینم واسه حضور آدما هرجا خاکه گل میکارم واسه عبور آدما هرجا دره ست پل میذارم...