-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 مهر 1404 18:54
یکی داشت تعریف می کرد ، یه پسربچه سیزده سالهای رفته ریش هاش رو زده ، بعد باباش باهاش دعوا کرده که باید از ما اجازه می گرفتی. خب ، یه چیزهایی رو متوجه نمیشم ، وقتی نسل ما به بی اهمیت بودن بعضی چیزها در دوران نوجوونی خودمون واقفه و انتقاد داره ، چطور ممکنه خودمون دوباره بیفتیم تو همون چرخه؟! گفتم : دعوا کردن نداره ،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 شهریور 1404 11:33
سر صبحانه تلویزیون ، آهنگ《 هم شاگردی سلام》 رو پخش کرد . راد تا حالا نشنیده بود ، گفت چرا هی یادآوری می کنند که قراره بریم مدرسه ؟ هم شاگردی سلام ،فکر کنم اگه قراره رتبه بندی بشه جز منفورترین آهنگهاست ، چند نسل رو باهاش شکنجه دادن بعد هم با فضای اون موقع !مدل مکتب خونه مدرن ، انگار برای رفتن به گوانتانامو ، برات آهنگ...
-
زندگی زیباست ای زیبا پسند ، زنده اندیشان به زیبایی رسند
یکشنبه 30 شهریور 1404 10:59
کل هفته گذشته ، از کنار هر داروخونه ای که رد شدیم پرسیدیم واکسن آنفولانزا دارن ؟ که می گفتن میاد ولی معلوم نیست کی. سال قبل هم تصادفا قبل از توزیعش ، تو داروخونه بودم ، مسئولش بهم گفت ۱۰ دقیقه دیگه اینجا باشید چون زود تموم میشه و شرمنده اتون میشم و بهم یه لیست نشون داد از کسایی که ثبت نام کرده بودن و گفت: دو تا بیشتر...
-
صرفا برای اطلاع !!
جمعه 28 شهریور 1404 12:27
یه بچه ای خیلی شلوغ میکنه ، شیطنت میکنه ، اعصاب همه رو بهم میریزه، بعد برمیگردی به مامانش نگاه میکنی ، میبینی انگار دیازپام خورده ، آروم نشسته و مثل شما نگاه میکنه ، فکر میکنی پس چرا چیزی نمیگه؟ چرا بلند نمیشه بچه رو بگیره و .... یه دوستی دارم به خاطر شیطنت بچهاش ، هر جای عمومی که شما فکر کنید تذکر گرفته ،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 شهریور 1404 11:26
دو تا از دوستهام با همسرهاشون رفتن تور یه روزه یه طرفی ؛ میدونید دیگه لیدرها اولش مجبور میکنند آدمها دونه دونه بلند شن ، خودشون رو معرفی کنند بگن چند سالهاند و شغل و تحصیلاتشون چیه؟ ( چراش رو نمی دونم) اینها تصمیم گرفتن بلند شن ، سنشون رو پایین تر بگن و بگن پزشکند. بماند که چون همسرهاشون در مورد خودشون راست گفتند...
-
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:59
دیشب موقع خواب به راد گفتم : هفته دیگه این موقع باید زود بخوابی ، چون فرداش اول مهره . امسال تابستون عجیب و غریب و برزخ طور گذشت . هر آن بیم حمله و اثراتش باعث شد کلاس هایی که می خواست رو از مرداد شروع کنیم . بی برنامه و روز به روز زندگی کردیم .گفتم کاش بریم سفر . تا ۱۲ شب ، شهرهای جدید رو سرچ کردم ببینم هتل خوب...
-
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
یکشنبه 23 شهریور 1404 15:49
یکی از دوستام با همسرش سالهاست که اختلاف دارن. ( اختلاف چرت ، تعصب کوری که در بن ماست ، تعصب بی حد به خونواده از جانب طرفین) میون حرفها گفت : اگه برگردم عقب،با توجه به تجربیاتم باهاش ازدواج نمیکنم . بعد ازم پرسید تا حالا به این فکر کردی که اگه برگردید باز با همین آدم ازدواج میکنی؟ فکر کردم و گفتم : نمیدونم ! واقعا...
-
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست، کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
جمعه 21 شهریور 1404 17:12
ما سه بچه ، بعد ازدواجمون هرروز با خونه پدریمون در حد سلام و احوال پرسی تماس می گرفتیم . ( به جز سالهایی که خواهر ایران زندگی نمی کرد) این روال بود تا پدرم از دنیا رفت. اون دو ، مدل سابق هر روز یه بار تماس می گیرن ، من اوایل صبح یه بار زنگ میزدم و از ۵ تا ۱۱ شب هر یکساعت ، در حد چند ثانیه سلام، چطوری و خداحافظ .به...
-
نبیند مدعی جز خویشتن را ، که دارد پرده پندار در پیش
سهشنبه 18 شهریور 1404 18:19
حبیب تو سریال لیسانسه ها رو یادتونه ؟ هر کی بهش نگاه می کرد فکر می کرد عاشقشه. فکر کنم هر کدوم ما یه ما بازاء حبیب رو از نزدیک دیدیم . یه دوستی داشتم ؛ فرضا ،قرار میذاشت با بچه های کلاس زبان دسته جمعی میرفتن بیرون ؛ موقع برگشت اونی که معرفت به خرج میداد و میرسوندش میشد سوژهاش . میگفت: قشنگ میفهمم دوستم داره ولی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 شهریور 1404 10:19
چند سال پیش یکی از دوستان خواهرم، باهاش تماس گرفت که دلم خیلی برات تنگ شده؛ فلان روز که خونه مامان هستی میام می بینمت . روز موعود رسید و دوستش رفت خونه مامانم با یه سری وسایل و توضیح اینکه الان وارد این کار شدم و اینها رو بخرید و خودتون هم وارد این حوزه بشید و.... یه چیزی تو مایه های شبکه های هرمی، ولی این بار...
-
هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی ، کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
شنبه 15 شهریور 1404 12:27
(تاک شو) رو دوست دارم . الانم که خیلی روی بورسه ، هر کی تو شبکه های اجتماعی یه برنامه گفتگو محور داره. صبح به صبح میکروفن رو میزنه زیر بغل و یا علی . مهمون دعوت میکنه و سئوال و جواب و ... اوایل میگفتم اَه، این یکی دیگه چرا مجری شده ؟! فقط مونده بود این پسره مجری بشه با این شین های کشششش دار که آدم رو یاد عهدیه...
-
گر ترازو را طمع بودی به مال، راست کی گفتی ترازو وصف حال
چهارشنبه 12 شهریور 1404 10:40
راد ،تو خونمون اونیه که همیشه پول فیزیکی داره .چون همیشه یه مبلغی عیدی یا کادوی تولد بهش دادن . بعد مثلا ۵۰ تومن میخواستم ، ازش میگرفتم ؛ موقع پس دادن صد بهش میدادم . بچم دید شغل خوبیه ، کم کم زد تو کار توسعه ، فرضا میخواستم سکه بخرم، میگفت: میشه دو تومن بذارم منم باهات شریک بشم ؟ چند روز پیش که دلار رفت بالا ،...
-
قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن
سهشنبه 11 شهریور 1404 13:15
قوری جان برام نوشته : دمپایى ابریه خیسم و بیارم خدمتتون انگار درسته که میگن آدم به همه چیز عادت می کنه . اولش، برای انجام توامان چند کار نمیشد بنویسم (یکیش استرسش مانع بود )ذهنم هم نیاز به یه سکوتی داشت. ولی دیروز ، وقت داشتم . چند بار صفحه رو باز کردم و دیدم نمی تونم بنویسم . انگار به ننوشتن هم عادت می کنی اگه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 شهریور 1404 10:16
موبایلم زنگ میزد ، پشت فرمون بودم ، دوستم گفت : می خوای از کیفت در بیارم گفتم : نه! بعد زنگ میزنم مامانمه. گفت : آهنگ مادرمنه، زنگ گوشیت؟! گفتم : برای مامان بله . اگه همسر زنگ بزنه (Mon amour, mon ami / Marie Laforêt) رو می شنوم اگه راد زنگ بزنه :«بلا چاو» (Bella ciao) اگه خواهر باشه موسیقی بی کلام ، جان مریم و... پیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مرداد 1404 10:32
هیچ 《نتیجه گیری》 هدفم نیست . منتظر بودیم ، راد کلاسش تموم بشه ، بچه ها آروم آروم میومدن بیرون . همسر گفت : این دختر بچه رو نگاه کن. ۱۲، ۱۳ ساله میخورد بهش. چادری بود از این مدل چادرهایی که آستین داره . یه کوله خیلی بزرگ قرمز خوش رنگ رو انداخته بود پشتش. گفت : با این کوله شبیه وینگسوت(Wingsuit) میشه . گفتم : دوست داره...
-
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ، هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
سهشنبه 28 مرداد 1404 16:03
سعی می کنم برنامه های غمگین رو نگاه نکنم ، اخبار حوادث رو دنبال نکنم . مامان و خواهر اما این رسالت بر دوششونه که زنگ بزنند و منو حتما مطلع کنند . مثلا من فیلمی که از میدون قدس دراومده رو ندیدم، اما از شمایی که دیدی بهتر میدونم چه اتفاقی افتاده ، خواهرم پای تلفن پرسید: دیدی؟ گفتم : نه ، نمی خوام ببینم . گفت : خوب کاری...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مرداد 1404 18:57
از شمال که برگشتیم ، مامان برنگشت . بهونه اش ، گل و گیاه بود که اگه بهشون نرسه خراب میشن ولی واقعیت اینه حالش اونجا بهتره ، با چند گروه معاشرت می کنه و خوشحال تره . از اون جایی که برونگراست هر چی تعداد بالاتر باشه، بهش بیشتر خوش می گذره، یه گروه بالای پنجاه نفرن. چند هفته پیش بهم گفت : اینجا گوشتش خوب نیست ، دفعه بعد...
-
تویی گل یاس بهارم، اسمت رو گلاب میذارم
پنجشنبه 23 مرداد 1404 15:36
داشتم سفارشها رو تو پاکت میذاشتم ، راد گفت : منم میخوام کمک کنم . گفتم : موبایلم رو بیار ، آهنگ بذاریم خسته نشیم .گفت :عرفان طهماسبی و اینا نذار. می دونم فن شهرام شبپره است .شهرام گذاشتم و مشغول شدیم ، ولی ته دلم دوست داشتم آهنگ ملایم تری گوش بدم . بچه بودم و خواهر و برادرم تو دوران جوونی و نوجوونی بودن . میرفتیم...
-
هم چاره تحمل است و تسلیم ، ورنه به کدام جهد و مردی!؟
سهشنبه 21 مرداد 1404 14:49
بچه که بودیم یه مجموعه کتاب بود به اسم 《 به من بگو چرا؟》 یه سئوال توش جا مونده فکر کنم . چرا پدر و مادرها دوست دارند ، همون اندازه که اونها به خونواده اشون ارادت و علاقه دارند ، فرزندشون هم همون قدر ارادت داشته باشه و حتما هم نشون بده ؟! چرا دائم چک می کنند که حتما اون فرزند که الان خودش هم سن و سالی داره ، به خاله و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:01
یه بار میون بحث بهم گفت: اصلا انتقاد پذیر نیستی . گفتم : آفرین ! درست تشخیص دادی ، پس یادت باشه دیگه ازم انتقاد نکنی. متاسف ،سر تکون داد و رفت . یادم نمیاد در مورد چی بود ، ولی مطمئنم که بعدش بهش فکر کردم ، چون می دونم، اگرچه که اولش گارد داشته باشم، حتما بعد تو خلوت بهش فکر میکنم و اگه به این نتیجه برسم که حرف...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مرداد 1404 11:55
چند وقت پیش، برای یه کار پوستی رفته بودم دکتر ، تو مطبها و جاهای بسته ماسک میزنم . منشی کنار اسمم تیک زد ، رفتم نشستم ، دیدم منشی سرش رو گذاشت روی میز . فکر کردم خسته است ، نوبتم شد ، رفتم تو اتاق ، خانم دکتر کار رو انجام داد. منشی اومد تو اتاق و به دکتر گفت : حالم خوب نیست ،خیلی استخوون هام درد می کنه . دکتر گفت:...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مرداد 1404 09:41
بعدها از حال و احوالم ، تو قطعی برق می تونم استندآپ کمدی بسازم ، الان ولی بیشتر شبیه روضه است که بخونم و شما ریز ریز گریه کنید. بسته به ساعتش فرق می کنه ، قبلش تند کارها رو انجام میدیم ، اگه قرار به بیرون رفتن باشه ماشین رو می ذاریم بیرون ، وسایلی که قراره تو دو ساعت، استفاده بشه از یخچال بیرون می ذارم ، برق که میره...
-
جان به لب آمده در ظلمت غم ، کی به دادم رسی ،ای صبح امید؟
پنجشنبه 9 مرداد 1404 10:11
همسر گفت : بریم پیرپسر رو ببینیم ؟ راستش هر کی رفته دیده ، از حال خراب بعدش و خانم های گریون تو سینما و آقایون عصبی و ... گفته . تصمیم ندارم تو این اوضاع و احوال ببینمش . حداقلش اینه که نمی خوام تو سینما ببینم. گفتم : خودت برو ببین . راد گفت : منم میرم . گفتم : مناسبت نیست . پرسید : مگه داستانش رو می دونی؟! از قصد که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 مرداد 1404 11:43
در نظر بگیرید تو یه خونواده ای ، یه عروس و بچه هاش با کل خونواده چند سالی قطع ارتباطند( موضوعش و کی محقه ، مطرح نیست ) . می رسه به اون دوازده روز . کل خونواده میرن به باغ ویلایی تو کردان . بچه های این عروس که دبیرستانی هستند ، بی قراری می کنند و پدرشون مجبور میشه به خونواده اش رو بندازه که زن و بچه های منم بیان . اول...
-
ده روزه عمر با همه تلخی، انصاف اگر دهیم شیرین است
شنبه 4 مرداد 1404 14:48
دیروز صبح، قرار یه دورهمی دوستانه داشتیم ، هفته قبل زنگ زدم به یکی از دوستهام گفتم : ما چند نفر داریم میریم صبحونه فلان جا ، تو هم به بقیه بگو . اگه دوست داشتید بیایید . گفت : دو تا از بچه ها گفتن از این به بعد اگه صحرا باشه، ما نمیاییم . گفتم خب اگه اون دو تا نیومدن به صحرا خبر بده ، صحرا ایراد گیر و کمی پرخاشگره ،...
-
تا نگردی آشنا ، زین پرده رمزی نشنوی
پنجشنبه 2 مرداد 1404 13:56
دوستم یه خبری بهم داد و آخرش گفت : البته بذار فلانی( یکی از دوستامون ) خودش بهت بگه ، وانمود کن نمی دونی. این وانمود کردن وقتی خبر داری ،خیلی کار سختیه . دبیرستانی بودم ، می خواستم بگم دختر دوست مامانم اینو گفت ، با ادای اون می گفتم . یه بار برادرم بهم گفت : بهت یه چیزی می گم ، تو به روی خودت نیار ، اما فلانی ( یکی از...
-
پدر! مادر! شما متهمید ؛)
سهشنبه 31 تیر 1404 10:52
راد کلاس اول بود ، رفته بودم دنبالش . وقتی اومد، زیپ کیفش باز بود ، سر کتابهاش بیرون بود و جا مدادیش تو دستش . روی یه نیمکت تو حیاط نشستیم تا کیفش رو مرتب کنم ، پدر بزرگ یکی از بچه ها که هر از گاهی میومد دنبال نوه اش ، اومد بالای سرمون وایساد ، خیلی پیر بود بهش سلام کردم با لبخند جواب داد ولی نرفت ، دوباره بهش نگاه...
-
بگذاریم غریزه پی بازی برود ، کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد!
چهارشنبه 25 تیر 1404 15:00
غروبی با راد بر می گشتیم خونه ، گفت: من ناراحتم ، از تابستون یک ماه گذشت ، کلاس هایی که می خواستم رو نرفتم .تابستون داره تموم میشه. گفتم : اسمت رو می نویسم از اول مرداد بری استخر ، اون یکی کلاس که دوست داری هم، سعی می کنم یه جا پیدا کنم برات. حقیقتش ته دلم چون قرص نیست ، مرددم این ثبت نام ها رو انجام بدم یا نه ، موندم...
-
زعیب خویش هنر نیست چشم پوشیدن، که پرده پوشی عیب کسان هنر باشد
دوشنبه 23 تیر 1404 12:25
همه ما روزهای خوب داریم و روزهای بد ، نوسانات خلقی داریم ، یه روز دوست داریم بریم تو خلوت خودمون و به هیچ چیز بیرونی فکر نکنیم . یه روز ممکنه دوست داشته باشیم سر بذاریم به کوه و کمر ( مو بِکَنیم :))) . ولی اگه از یه روز و یه هفته و یه ماه بیشتر شد، شد چند ماه ، به جایی رسیدیم که هر کی، هر چی گفت بهمون برخورد ، اگرچه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 تیر 1404 15:44
با کسی صحبت می کردم ، گفت مدیر موسسه زبان به یه دختر نوجوون ، گفته این پسره که همراهت میاد کیه؟ اون هم گفته : فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه . یاد خودمون میفتم که خودمون رو ملزم می دونستیم به همه جواب پس بدیم ، مدیر موسسه که هیچ ! نگهبان دم در هم می تونست بازخواستمون کنه . اوایل دهه هشتاد یه تایمی می رفتم جهاد...