خانه عناوین مطالب تماس با من

یه اَلِف که بچه نیست

یه اَلِف که بچه نیست

پیوندها

  • خانم تیلو
  • آقای دکتر
  • خانم آشتی
  • خانم مرمر
  • مهر_ بانو
  • خانم مارال
  • مامان استکان
  • نون
  • Pariiish
  • شاخه نبات
  • نپنتی :)

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی! سرگذشت تیرهٔ من، سرگذشتی نیست ، کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
  • شبی یاد دارم که چشمم نخفت
  • که من توبه کردم به دست تو بر ، که گرد فضولی نگردم دگر
  • خوش باش دمی که زندگانی این است!
  • حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او، ور به حق گفت ،جدل با سخن حق نکنیم!
  • [ بدون عنوان ]
  • ای رفیقان چه نشستید به پریشانی من ، نوشتان باد ، غم تنهایی و ویرانی من!
  • یکی را که عادت بود راستی ، خطایی رود در گذارند از او
  • آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

جستجو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 7 مرداد 1404 11:43
    در نظر بگیرید تو یه خونواده ای ، یه عروس و بچه هاش با کل خونواده چند سالی قطع ارتباطند( موضوعش و کی محقه ، مطرح نیست ) . می رسه به اون دوازده روز . کل خونواده میرن به باغ ویلایی تو کردان . بچه های این عروس که دبیرستانی هستند ، بی قراری می کنند و پدرشون مجبور میشه به خونواده اش رو بندازه که زن و بچه های منم بیان . اول...
  • ده روزه عمر با همه تلخی، انصاف اگر دهیم شیرین است شنبه 4 مرداد 1404 14:48
    دیروز صبح، قرار یه دورهمی دوستانه داشتیم ، هفته قبل زنگ زدم به یکی از دوستهام گفتم : ما چند نفر داریم میریم صبحونه فلان جا ، تو هم به بقیه بگو . اگه دوست داشتید بیایید . گفت : دو تا از بچه ها گفتن از این به بعد اگه صحرا باشه، ما نمیاییم . گفتم خب اگه اون دو تا نیومدن به صحرا خبر بده ، صحرا ایراد گیر و کمی پرخاشگره ،...
  • تا نگردی آشنا ، زین پرده رمزی نشنوی پنج‌شنبه 2 مرداد 1404 13:56
    دوستم یه خبری بهم داد و آخرش گفت : البته بذار فلانی( یکی از دوستامون ) خودش بهت بگه ، وانمود کن نمی دونی. این وانمود کردن وقتی خبر داری ،خیلی کار سختیه . دبیرستانی بودم ، می خواستم بگم دختر دوست مامانم اینو گفت ، با ادای اون می گفتم . یه بار برادرم بهم گفت : بهت یه چیزی می گم ، تو به روی خودت نیار ، اما فلانی ( یکی از...
  • پدر! مادر! شما متهمید ؛) سه‌شنبه 31 تیر 1404 10:52
    راد کلاس اول بود ، رفته بودم دنبالش . وقتی اومد، زیپ کیفش باز بود ، سر کتابهاش بیرون بود و جا مدادیش تو دستش . روی یه نیمکت تو حیاط نشستیم تا کیفش رو مرتب کنم ، پدر بزرگ یکی از بچه ها که هر از گاهی میومد دنبال نوه اش ، اومد بالای سرمون وایساد ، خیلی پیر بود بهش سلام کردم با لبخند جواب داد ولی نرفت ‌، دوباره بهش نگاه...
  • بگذاریم غریزه پی بازی برود ، کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد! چهارشنبه 25 تیر 1404 15:00
    غروبی با راد بر می گشتیم خونه ، گفت: من ناراحتم ، از تابستون یک ماه گذشت ، کلاس هایی که می خواستم رو نرفتم .تابستون داره تموم میشه. گفتم : اسمت رو می نویسم از اول مرداد بری استخر ، اون یکی کلاس که دوست داری هم، سعی می کنم یه جا پیدا کنم برات. حقیقتش ته دلم چون قرص نیست ، مرددم این ثبت نام ها رو انجام بدم یا نه ، موندم...
  • زعیب خویش هنر نیست چشم پوشیدن، که پرده پوشی عیب کسان هنر باشد دوشنبه 23 تیر 1404 12:25
    همه ما روزهای خوب داریم و روزهای بد ، نوسانات خلقی داریم ، یه روز دوست داریم بریم تو خلوت خودمون و به هیچ چیز بیرونی فکر نکنیم . یه روز ممکنه دوست داشته باشیم سر بذاریم به کوه و کمر ( مو بِکَنیم :))) . ولی اگه از یه روز و یه هفته و یه ماه بیشتر شد، شد چند ماه ، به جایی رسیدیم که هر کی، هر چی گفت بهمون برخورد ، اگرچه...
  • آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ، با دوستان مروت، با دشمنان مدارا! یکشنبه 22 تیر 1404 10:52
    در عجیب ترین حالت روابط فامیلی هستیم ، یه جوری همه از هم دلخورن ، سر چیزهای بی ربط و سو تفاهم های الکی، شنیدید که میگن قمر در عقربه ، چند روز صبر کنید بگذره ، الان به نظرم میاد 《خرچنگ》 با چنگکش ، دم《 اسد 》رو گرفته و ما تو همچین وضعیتی هستیم. تقریبا تو هیچ کدومش من، هیچ طرف قضیه نیستم ، ولی نمی تونم بی تفاوت باشم وقتی...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 19 تیر 1404 15:44
    با کسی صحبت می کردم ، گفت مدیر موسسه زبان به یه دختر نوجوون ، گفته این پسره که همراهت میاد کیه؟ اون هم گفته : فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه . یاد خودمون میفتم که خودمون رو ملزم می دونستیم به همه جواب پس بدیم ، مدیر موسسه که هیچ ! نگهبان دم در هم می تونست بازخواستمون کنه . اوایل دهه هشتاد یه تایمی می رفتم جهاد...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 16 تیر 1404 13:02
    در دل تاریک این شب‌های سرد ای امید ناامیدی های من، برق چشمان تو همچون آفتاب، می درخشد بر رخ فردای من. خطر اسپویل ! باید بگم این پست متعلق به آدمهایی از جنس خودمه ، خوندنش هیچ نفعی برای کسی که مرزبندیمون مشخصه نداره. بابا که فوت کرده بود، یکی از دوستهام که البته رفاقتمون خانوادگیه ، تماس گرفت ، بهم تسلیت بگه ، اون قدر...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 15 تیر 1404 12:53
    از تو کوچه یه دسته عزاداری رد شد ، به راد گفتم بیا نگاه کن ، دیدم بیشتر نوجوون هستند ، گفتم دوست داری بری ؟ گفت : نه ، گرمه! بچه که بودم تاسوعا ، عاشورا می رفتیم شمال ، نمی دونم فضاش واقعا خوش آیند بود یا چون بچه بودم همه چی به نطرم خیلی جذاب بود . پدربزرگم تاسوعای سال ۱۳۳۷ به رحمت خدا رفته بود ، بابا اینا همیشه...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 13 تیر 1404 09:03
    تا حالا بعد بازی استقلال و پرسپولیس از کنار ورزشگاه آزادی رد شدید؟ خیلی عجیب غریب ترافیک میشه . حتی خیابونها هم بعدش شلوغ میشه .آمار تماشاگرها تو دربی صدهزار نفره . البته خیلی ها معتقدن ظرفیت واقعی ورزشگاه حدود ۸۰ هزار نفره . حالا اونا میگن صد هزار، ما هم میگیم صد هزار( کدوم کِریم؟) با توجه به گفته ها و داده های جدید...
  • میتوان همچون عروسک‌های کوکی بود با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید! سه‌شنبه 10 تیر 1404 11:33
    باز داره مختار نشون میده ، ما مختار رو بیشتر از فامیلهامون می بینیم ! باز راد و پدرش نگاه می کنند و من باز هم نگاه نمی کنم ، جالبه تو تمام این سالهایی که نشون داده، من یک بار کامل نگاه نکردم ولی اون قدر نشون داده که منی که تصادفا چشمم هربار به یه سکانس افتاده، انگار کامل دیدمش و جریانش رو می دونم . رفتم تو اتاق و کتاب...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 6 تیر 1404 10:53
    دوستم گفت : اگه ما متولد یه روستا تو سوئیس بودیم ، چطور زندگی می کردیم ؟! اصلا میدونستیم ایران کجاست؟! دیروز کل روز به تمیز کردن گذشت ، ذهنم مشغول و مشوش بود ، دیدم ته ذهنم دارم جوری کار می کنم انگار قراره دوباره ساک بیندم ، انگار فقط اومدم یه سر و سامونی بدم و برگردیم. بلاتکلیفم ، حدسم چیه؟ بی استناد ! تموم نشده ،...
  • کاش یک لحظه به سرمستی باد ، شاد و آزاد به سر می بردی چهارشنبه 4 تیر 1404 12:28
    خوب شد آتش بس شد ، حالا موقت و دائمیش مهم نیست ، برگردیم سر خونه زندگیمون ، در خلوت خودمون رفرش بشیم . با دوستهام صحبت می کردم ، یکیشون گفت : اون قدر ظرف شستیم به مامانم گفتیم ظرفشویی بخر ، گفته : نمی خواد ! خودم ظرفها رو میشورم ولی تا حالا یه بار ظرف نشسته ، بعد غذا تند رفته خوابیده ،آخر هم گفته مدیر خونواده منم ،...
  • روزگاری چشم پوشیدم زخواب تا بخوانم قصه مهتاب را ، این زمان دور از ملامتهای ماه ، چشم می بندم که جویم خواب را! دوشنبه 2 تیر 1404 09:30
    دیروز داشتم با کسی صحبت می کردم ، گفتم فلانی چطوره ، اینجاست؟! گفت : نه با خانمش برگشتن تهران باید می رفتن سر کار ، بچه رو گذاشتن پیش عمه اش. بچه شش ساله است. می دونید احساسم میگه این جنگ ،مدل جنگ ایران و عراق نیست ، راستش دلیل اومدنمون از تهران ، ترس از موشک بارون نبود ، مشکل این بود که تا می خوابیدم از صدای ضدهوایی...
  • ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن ، وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور! شنبه 31 خرداد 1404 12:31
    دیروز صبح، ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه، تصمیم گرفتم نامه بدم به گوترش بگم جان مادرت ! بیا دو طرف ماجرا رو مجبور به خویشتن داری کن ، من دارم خویشتن داریم رو از دست میدم از بس مامانم صبح زود بیدار میشه و شروع می کنه به کار. من آروم کار انجام میدم ، حالا نه در حد لاک پشت ، مثلا در حد مرغ ، ولی مامانم خیلللی سرعتی و ربات...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 27 خرداد 1404 15:21
    میخوابی و بیدار میشی، دیگه دنیا اون دنیا نیست حتی حقیقت و رویا اون حقیقت اون رویا نیست شاید بیداری اما ، یکی تو رو خواب میبینه بیدار شدن تو رویاها، سبکیه سنگین اینه حالا جای کابوس مرگ ، زندگی رو خواب میبینم دنیامو مث قصه ها این دفعه بهتر میچینم واسه حضور آدما هرجا خاکه گل میکارم واسه عبور آدما هرجا دره ست پل میذارم...
  • گر تو بهتر میزنی ، بستان ، بزن! دوشنبه 19 خرداد 1404 13:47
    چند سال پیش که میخواستیم اسباب کشی کنیم به این خونه ، یکی از عزیزامون تماس گرفت که برای اون روز بیایم کمکتون؟ تشکر کردم و گفتم نیازی نیست ، گفت : منو فلانی میخواستیم بیایم کمک ، البته یدی نه ! نظارتی ! چون فلانی خیلللی خوب به کارها نظارت می کنه ! از اولش کمک نمی خواستم ، اینو که گفت به این فکر کردم ، عمه ام هم میتونه...
  • مستمع چون تشنه و جوینده شد ، واعظ ار مرده بود گوینده شد چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:51
    بلاگ اسکای شبیه شده به کافه یا رستوران هایی که یه عده نشستند هی چیز میز سفارش میدن ولی حرفهاشون گل انداخته ، پا نمیشن برن، بعد ویتر هی میاد می پرسه چیز دیگه ای احتیاج ندارید! کم و کسری ندارید؟ بعد خودشون رو مشغول به جمع و جور می کنند و زیر چشمی نگاهتون می کنند بلکه پا شید برید . بلاگ اسکای هم هی میره ، برمی گرده ، سخت...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 10 خرداد 1404 12:18
    دیروز صبح ، همسر گفت سریال سووشون اومده ، بذارم ببینیم ؟ گفتم : ببینیم. یه ربع ، بیست دقیقه نگاه کردم ، تکنیک فیلم برداریش ، دوربین روی دسته ! اینطوریه که دوربین دائم داره تکون می خوره ، معمولا برای صحنه هایی که قراره فکر کنید خودتون اونجا حضور دارید استفاده می شده ، اگه نظر کارگردان این بوده ، تو بهترین حالت خب من...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 8 خرداد 1404 16:28
    بچه بودم ، دقیق یادم نیست شاید شش یا هفت ساله ، میخواستیم بریم بیرون ، من زودتر کفشم رو پوشیدم و رفتم جلوی در . همسایه روبروییمون تو کوچه، یه آقای پزشکی بود ، خانمشون هم تحصیلکرده بود ، یه پسری داشتن از من یه سال کوچیکتر ، این پسره همیشه میومد جلوی در خونشون و کوچه رو تماشا می کرد . اون روز که رفتم جلوی در ، تا در...
  • چون عاقبت کار جهان نیستی است، انگار که نیستی، چو هستی خوش باش! چهارشنبه 7 خرداد 1404 18:03
    (یه پادکستیه به اسم طنزپردازی ، تو گوگل همین رو تایپ کنید ، یه صفحه باز میشه ، یه کم بالا و پایین کنید صفحه رو ، یه پادکسته اسمش دهشاخ عمو حسنه ! صبر کنید) همسرم رفته بود برای ضبط یه پادکست ، از محیطش گفت که یه خونه ای بوده تو یه برج ، محیط رو اکوستیک کرده بودن و چند تا اتاق بوده و ساعتی رزرو کرده بودن و ... گفت چند...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 2 خرداد 1404 15:43
    یه خبری خوندم مبنی بر اینکه استاندار گیلان گفته : اجازه ساخت و ساز ویلا به افراد غیربومی رو نمیدن ، خب ، می دونید ، برام گیلان و مازندران و گلستان فرق نمی کنه ، معتقدم این فسقل جای سبز ایران متعلق به مردم کل کشوره و همینطور نسل آینده ، پس اینطور بی رویه ، ویلا سازی تو زمین های کشاورزی و شالیزار و باغ چای و کنار دریا و...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 12:55
    داشتم یه چیزی رو توضیح می دادم که یه آیین نامه جدیدی اومده و باید فلان کار رو کنیم ، یه بنده خدایی شنید ، گفت با توجه به اینکه مورد ما هم شبیه، شامل ما میشه ؟ خبط کردم گفتم : به نظر میاد بله ! هیچی یه ربع طرف داشت منو توجیه می کرد که موردمون به هم شبیه نیست ، انگار که من دست اندرکارم ، اگه منو مجاب کنه ، شاملش نمیشه ....
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 09:04
    گروهی از ویدئوهایی که برام خیلی عجیبه ، بلاگرهایی هستند که آهنگ میذارن با شوهرهاشون می رقصن ، خب ،قیافه مردها رو نگاه می کنم ، فکر می کنم فردا اینا میرن سر کار ، همکارها ، دوستهاشون چیزی نمی گن ؟! چند وقت پیش ( دیگه می دونید از کدوم صفحه نگاه می کنم) یکیشون رو داشتن مسخره می کردن ، ولی واقعا دیگه نمی تونستم بخندم ....
  • مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه میخواهی ؟ من از او پرسیدم.... شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:50
    پنجشنبه مهمون داشتم، روز قبلش همسر گفت: برم گوشت و مرغ بخرم ؟ با اینکه روز قبل مهمونی، معمولا کار اضافه انجام نمیدم ، گفتم بخر . ساعت ۳ تا ۵ هم برقمون رفت . خریدها رو انجام داد و شستم و بسته بندی کردم .بعد وصل برق، دمای فریزر هر ساعت یه درجه کم میشد . خودش رو کشت رسید به منفی بیست . بستنی برداشتم برای دسر فردا و در...
  • گفتا : غلطی، بگذر زین فکرت سودایی سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1404 08:49
    پیش نوشت : اینی که می نویسم قصه غم نیست مواجهه من با رسم دنیاست و سئوال و ابهامم ، پس شما هم لطفا با همین دید بخونید چند شب پیش خواب بابا رو می دیدم ، بهش گفتم یه سریال دارم میبینم ، توش اسم آقای لاجوردی رو آورده ، کاش ببینیش! یادم نبود که بابا دیگه نیست . اغلب اوقات، تو خواب یادمه که بابا فوت کرده ، اوایل که رفته بود...
  • هم چاکر و هم میرم ، هم اینم و هم آنم دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 13:53
    فضای بلاگ اسکای ساکته ، نزدیک به خرداده و امتحانات . این یعنی ، اینکه میگم پشت هر وبلاگی می تونه چند تا دختر دبیرستانی باشند که یه شخصیت ساختن خیلی دور از ذهن هم نیست خودم و دوستهام یه بار این کار رو کردیم ، وقتی بیست ساله بودم ، البته نه تو وبلاگ ، حالا شاید یه روز داستانش رو گفتم ، میگن کافر همه را به کیش خود پندارد...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:34
    قصه خاورمیانه ، قصه بچه های ته کلاسه ، همه شلوغی ها اون جاست ، همه بی انضباطی ها اونجاست ، هر سر و صدایی میاد ، نگاهها معطوف به اونجاست ! بدیش اینه حتی اگه، یکی که ذاتا همفکر بچه های ته کلاسه رو ، بیاری تو ردیف جلو بشونی ، بازم تمام فکر و ذکرش اونجا ، ته کلاسه ! اگه شبیه اون ته کلاسی ها نباشی و به هر دلیلی بُر خورده...
  • دعام کن اگه منو یادت نمیره چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 08:57
    راد داشت شبکه ها رو پایین بالا می کرد ، رسید به یه برنامه ای که احتمالا تم مذهبی داشت با آدمهایی با وجنات مشخص ، عقیق به دست و ..... تو همین بین اونها با هم یه شوخی کردن که خنده دار بود ، راد شبکه رو نگه داشت و نگاه می کرد . برنامه بدی نبود . صدای آسانسور رو شنیدم ، گفتم : اگه بابا بود بزن جای دیگه . بعد ادامه دادم ،...
  • 311
  • 1
  • 2
  • صفحه 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 11