خانه عناوین مطالب تماس با من

اَلِف پَلِف

اَلِف پَلِف

پیوندها

  • خانم تیلو
  • آقای دکتر
  • خانم آشتی
  • خانم مرمر
  • مهر_ بانو
  • خانم مارال
  • مامان استکان
  • نون
  • Pariiish
  • شاخه نبات
  • نپنتی :)

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • زحق توفیق خدمت خواستم، دل گفت پنهانی چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
  • تو نی نی چشات خیسه ، آدم میترسه بنویسه
  • با اینکه خداوند کریم است و رحیم ، گندم ندهد بار، چو جو می‌کاری!
  • کاش یه روزم بشه همه به ما حسودی کنند:)
  • جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکُش فریاد
  • [ بدون عنوان ]
  • هر طایفه‌ای به من گمانی دارد من زانِ خودم، چنانکه هستم، هستم !
  • نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

جستجو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] شنبه 20 دی 1404 00:36
    به تاریخ پست قبل نگاه می‌کنم ، به نظرم یک ماااااه گذشته و نَه یک هفته ! چند روز پیش رفتم تو اتاق همسر ، گفتم اگه اینطوری بشه ، اگه اون طوری بشه .... نشسته بود ،صندلیش رو چرخوند و گفت : بهترین کار اینه که دکمه فکر کردنت رو خاموش کنی . سعی کن ذهنت رو کنترل کنی ، نه اینکه ذهنت کنترلت کنه ، رها کن ، ناظر باش ! نمی‌تونم !...
  • تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی! سرگذشت تیرهٔ من، سرگذشتی نیست ، کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی جمعه 12 دی 1404 16:07
    سال نود ونه که بورس خیلی عجیب و غریب رشد کرد ، همسر تماس گرفت با یکی از همکارهای قدیمی شاغل در بورس و پرسید جریان چیه ؟ جواب شنید که ما خودمون هم نمی دونیم چی شده ! انگار نشستیم تو اتاق و کلی آدم دارن میریزن تو ! دوشنبه غروب، مامان تماس گرفت، گفتم :دارم لباس می‌پوشم با راد بریم ، کادوی روز پدر بخریم ، گفت : نه ، نرو ،...
  • شبی یاد دارم که چشمم نخفت دوشنبه 8 دی 1404 11:34
    صبح بیدار شدم ، دیدم به به ، هوا چه تمیز شده ، کوه ِ برف زده رو میشه کامل دید ، زنگ زدم به مامان ، پرسیدم رفتی؟ گفت : نرسیده به قزوینم . گفتم : مازوت سوزی کار تو بود؟ چطور این همه مدت اینجا بودی هوا کثیف بود ، تا رفتی شمال، خوب شد هوا. از اونجایی که تصمیمی بگیره حتما عملی می‌کنه ، هفته پیش گفت که دوشنبه یا سه شنبه...
  • که من توبه کردم به دست تو بر ، که گرد فضولی نگردم دگر سه‌شنبه 2 دی 1404 16:56
    با راد رفتیم یه پاساژی که نزدیک دانشگاه برادرزاده جان بود ، روی پله برقی به قسمت فودکورت که نزدیک شدیم گفتم : حالا هی اینور و اونور رو نگاه نکن ، شانس پسرداییت ، اینجا با کسی نباشه معذب شه ! ( خیلی بچه درونگرا و محجوبیه) راد پرسید: اگه ببینیش نمیری جلو؟ _ : نه! به روی خودمون نمیاریم که دیدیمِش. +: بعدا به دایی میگی؟...
  • خوش باش دمی که زندگانی این است! جمعه 28 آذر 1404 19:39
    از کنار آجیل فروشی رد شدیم ، شلوغ بود ، مامان پرسید هندونه خریدید ؟ این مسئولیت همسره ، بس که خوش شانسه ، از انتخاب من ،میزان خوش شانسیش مشهوده! گفتم: میخریم نگران نباش! چه خوبه که مردم دنبال آجیل و انار و خرمالو و هندونه هستند ، دفعه پیش، که باز یکی از پیکهای تورمی بود، فکر می‌کردم چطوره پس هر جا میری ازدحامه ؟...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 24 آذر 1404 09:17
    مامان گفت:آقای فلانی هم رفت پیش بچه‌هاش. پرسیدم برای همیشه ؟! گفت: فکر کنم. آقای فلانی از اقوام سببی پدرمه. بذارید اسمش رو بذاریم شبه ظریف مثلا ، چون به لحاظ تیپ ، قیافه و هیکل و قد و قواره شبیه آقای ظریف هستند ، اضافه کنید که همیشه عطرهای بسیار خوش بو و باماندگاری بالا می‌زدند . ایشون از نسل انقلابی ها بودن ، پست...
  • ای رفیقان چه نشستید به پریشانی من ، نوشتان باد ، غم تنهایی و ویرانی من! شنبه 22 آذر 1404 09:32
    یه روزی خیلی سال پیش، پسرداییم تماس گرفت که الف ،من از یه دختر خانمی خوشم اومده ، میخوام بریم خواستگاری ولی روم نمیشه به مامانم بگم ، تو میگی ؟ قبول کردم و گفتم ؛ با مطرح شدن موضوع تو خونواده علی الخصوص خونواده مادریش، چون اولین نوه بود یه ولوله‌ای به پا شده بود که، پسرمون رو به کسی میدیم که کَس باشه ، پیرهن تنش اطلَس...
  • یکی را که عادت بود راستی ، خطایی رود در گذارند از او چهارشنبه 19 آذر 1404 09:04
    و گر نامور شد به قول دروغ دگر راست باور ندارند از او یه خانمیه که بدون اینکه ازش سئوالی بپرسی، شروع می کنه در مورد خودش به دروغ یه چیزهایی میگه ، بعد دروغهاش مثلا در این حده که یکی هم سن من، بگه منم تو تیم اعزامی با یوری گاگارین بودم ، جا تنگ بود منو لحظه آخر حذف کردن.یعنی ساختار داستانش ، حتی به لحاظ زمانی مطابقت...
  • آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند دوشنبه 17 آذر 1404 09:23
    متن سخنرانی دیروز پزشکیان رو خوندم که گفته《همه میدونیم که پنجاه درصد رای ندادن و ... این پیام روشنی برای ما داره》. باور کنید اگه بدونه! رابطه عمو و عمه کوچیکم با مامانم هرگز خوب نبود ، الان می‌تونم درک کنم چرا ؟ پدرم تو ۱۸ سالگی، جای پدر رو تو خونه گرفته بود ، احتمالا این دو ،در ناخودآگاهشون مامانم رو ، زن بابا میدیدن...
  • بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی ، خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی چهارشنبه 12 آذر 1404 10:01
    راد که به دنیا اومد، چون سرشار بودم از سئوال، بعضا ابلهانه ! علاوه بر پزشک بیمارستان یه پزشک حاذق و البته پیر هم ویزیتش می‌کرد. نمی‌دونم در قید حیاتن یا نه ؛ ان شالله باشند و کاش دنیا یه جوری بود، میشد کارزار امضا کرد برای کسایی که عاشقانه خدمت می‌کنند و تقدیم بارگاه الهی کرد که تا ابد بمونند . ایشون شاگرد دکتر قریب...
  • از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود، زنهار از این بیابان ، وین راه بی نهایت دوشنبه 10 آذر 1404 11:48
    دیشب بعد یه هفته از شمال برگشتیم . تو جاده نگاهم به کوههایی بود که تو گرد و غبار بودن . خدایی مدل مملکت داری ، نشون میده از ما بدشون میاد ، اشکالی نداره ، دل به دل راه داره ! اما این وسط تکلیف اون مردمان عاشق چیه ؟ عاشقانی که دارین تو این شرایط زندگی می‌کنید ، راضین؟ حتما دیگه ! از قدیم گفتن جور از حبیب خوشتر ،کز مدعی...
  • وقتی می خوای بنویسی و متاثری از ترس رنجیدن و قضاوت شدن و ..... پنج‌شنبه 29 آبان 1404 10:05
    .
  • فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟ یکشنبه 25 آبان 1404 08:29
    تازه از خواب بیدار شده بودم و اومدم نشستم روی مبل ، روبه رو مامان. راد و پدرش داشتن یه فیلم نگاه می‌کردن که نمی‌دونم چی بود. به هر حال هر چی بود موزیک نبود! مامان‌، بی‌‌مقدمه گفت:میگن عارف ( خواننده) مریضه . گفتم: طبیعیه دیگه ، پیره. مامان یه جوری که انگار میخواد منو با نگاهش ذوب کنه ، بهم نگاه کرد و گفت : یعنی هر کی...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 22 آبان 1404 11:41
    امروز مدرسه برای بچه ها کلاس فوق برنامه گذاشته بود و تهدید کرده بودن اگه کسی نیومد دیگه شنبه هم نیاد . ساعت اول: ورزش ! اجازه بدید من برم مغز تیم برنامه ریزی رو بخورم . تو این هوای آلوده ، پنجشنبه ، فوق برنامه ورزش؟!! به راد گفتم: ورزش که هیچی ،ساعت بعدش میبرمت.صبح قرار بود مامان رو هم ببرم آزمایش بده ، راد رو گذاشتیم...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 21 آبان 1404 08:00
    مهمونی بودیم ، یکی گفت : کی زمان ما ، ما جرات داشتیم بگیم به پدر و مادر ، خونه فلان فامیل نمیایم یا باهاشون مسافرت نریم و.‌‌.. الان بچه ها اینطور نیستند (ایشون دهه پنجاهی هستن ) گفتم : ولی من چندباری شده بود که مسافرت با مامان اینا نرم ،چون اینجا بهم بیشتر خوش می‌گذشت با دوستام یا اینکه مهمونی نمی‌رفتم همراهشون ،با...
  • گلستان خرمی از یاد برده ،به هر جا برگ گل را باد برده شنبه 17 آبان 1404 09:10
    وقتی یه آهنگی رو گوش میدم ، بیشتر ترانه رو می‌شنوم ، یعنی گوش موسیقیایی ندارم، گوش احساسی دارم ، خیلی به آهنگ توجه نمی‌کنم و فقط وقتی موسیقی بی‌کلام گوش بدم ، می‌تونم روی ملودی تمرکز کنم . راد بر خلاف من آهنگ ها رو خوب یادش می‌مونه ، مثلا میگه این آهنگی که داره پخش میشه مال فیلم میان ستاره ایه و.... هفته پیش دیدم داره...
  • من دوست دارم ولی بهت نمیگم، دست سردمو، به دست تو نمیدم. تو اگه با من باشی، قلبت می میره گرمی قلب تو رو، دستام می گیره سه‌شنبه 13 آبان 1404 11:08
    قبلا ماجرای آشنایی با همسر رو تعریف کردم . اون موقع که ایشون خواستگاری کرد ، چون دفعه دومی بود که منو میدید ، شک کردم که نکنه ازم کوچیکتر باشه ، میدونم به نظر خیلی ها سن یه عدده و .... نظرشون محترمه ؛ اما من جز اون خیلی ها نبودم و نیستم . برام مهم بود که حتما ازم بزرگتر باشه ، بعد از اینکه قرار شد بار بعد همدیگه رو...
  • در نوازش، نیش ماران یافتن ، زهر در لبخند یاران یافتن سه‌شنبه 6 آبان 1404 10:56
    یه بار تو دانشگاه نشست دانشجو و اساتید بود ، حراست ، رئیس دانشگاه ، مدیر گروه و اساتید بودن ، سئوال ها و خواسته ها رو روی یه کاغذ می‌نوشتیم و دونه دونه باز می‌کردن و می‌خوندن و جواب می‌دادن . گلایه ها عموما از کمبودها بود و اینکه فلان استاد خوب درس نمیده و ... تا شاگرد اول سال پایینیمون یه دختری بود ،خیلی با ناز حرف...
  • کشتی شکستگانیم ، ای باد شرطه برخیز! دوشنبه 5 آبان 1404 08:42
    یه آشنایی بعد از جدایی از همسرش ، عکس تکی خودش رو از عروسیشون نگه داشته بود و زده بود روی دیوار خونشون . راستش تا قبل از اون هر کسی رو دیده بودم ، بعد از جداییش تمام عکسها رو نیست و نابود کرده بود . واقعا این حجم از شهامت رو که بپذیری اون هم یه بخش از زندگیت بوده و اینی که هستی محصول همه سالهای زیسته و تجربیاتته ؛فارغ...
  • امروز شهر ما را صد رونق ست و جانست! یکشنبه 4 آبان 1404 08:26
    دو هفته پیش خواهرم رفته بود شمال ، فکر می‌کردم مامان باهاشون برگرده ، برنگشت . بهش زنگ زدم. گفتم: سلام ، بی ادب! +: سلام ، چرا؟ _،: چرا نیومدی؟ + : میام ، کار داشتم . _: بیا... + : بذار نارنگی ها برسند حیفه ، لوبیا و اشپل بخرم براتون بیارم ، لوبیا پلو برات درست کنم . ( گوشهام دراز شده بود اینجای صحبت ) _: باشه ، اومدی...
  • هرگز از زمین جدا نبوده‌ام ، با ستاره آشنا نبوده‌ام چهارشنبه 30 مهر 1404 12:35
    بعضی فیلم ها یه دیالوگ هایی دارن که تو ذهن می مونه ، تو فیلم آذر ،شهدخت ، پرویز و دیگران ( انگار دارم یه سری آدم رو پیج می‌کنم ) پدره به دخترش میگه مردی که یه پنچری ریز نداشته باشه، حتما یه پنچری بزرگ داره و یه جمله‌ منتسب به انگلیسیها رو هم نقل می‌کنه که به صحت روایتش شک دارم، ولی جمله اینه :«به مردی که سیگار نمی‌کشه...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 29 مهر 1404 10:36
    یکی از بچه ها تماس گرفت که شنبه دعوتید خونه ما و گفت که به دوست جان هم گفته ولی دوست جان گفته چون سر کارم شاید نتونم بیام . چرا شنبه؟ اونها یه جمع رفیق تر ۴ نفره اند که دوتاشون روز تعطیلیشون شنبه است. رفتم .منتظر موندیم ولی دوست جان ( رفیق فابریک من) نیومد . دو روز بعد که باهاش حرف زدم گفتم جات خیلی خالی بود . گفت:...
  • فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد! چهارشنبه 23 مهر 1404 09:20
    همسایه امون نزدیک یک ماهه که نیست ، پدرشوهرش یه آقایی بود شاید نود و خرده‌ای ساله، گه گاهی از پشت پنجره می دیدمش که با عصا ،سنگین راه میره ، خونه‌اشون یه کوچه باهامون فاصله داره ، دو روز قبل فوتش هم دیده بودمش ، یک ماه پیش که همسر گفت: پدرآقای فلانی فوت کرده. گفتم :پریروز دیدمش ! خوب بود ! ( جمله مسخره ایه ، می دونم)...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 21 مهر 1404 07:54
    در طول روز وقتی کارتون به آدمهای مختلف و مشاغل مختلف میفته ، متوجه می‌شید که خیلی روحیه همدلی وجود نداره ، به لحاظ جامعه شناسی دنبال چراییش نیستم ، فقط می‌خوام بگم این چیزیه که وجود داره و باهاش برخورد داریم ؛ برای همینه که یه جایی مثل فلان اداره، وقتی تلفنی پیگیر کارمون میشه ،یه کسی بهمون تو خیابون کمک می‌کنه ، کسی...
  • سعدی قلم به سختی رفته‌ست و نیک‌بختی ، پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را شنبه 19 مهر 1404 12:33
    اون موقع که پسرمون کلاس دوم بود ، یکی از هم کلاسیهاش که خیلی دوستش داشتم و دارم یه برادر کوچیکتر داشت فکر کنم حدودا سه ساله ، اولین بار ، بارون میومد به مادرش گفتم : من از کنار خونه شما هم می تونم برم خونمون، بیاید می‌رسونمتون. اوایل خود مادره هم میومد ولی از یه جایی به بعد چون با بچه کوچیک حاضر شدن سخت بود و بیشتر...
  • کسی کو خرد را ندارد ز پیش، دلش گردد از کرده خویش ریش سه‌شنبه 15 مهر 1404 22:04
    هشیوار دیوانه خواند ورا همان خویش بیگانه داند ورا چند روز پیش مشغول آشپزی بودم ، صدای یه آقایی رو شنیدم که بلند فریاد میزد برو کنار ، کی گفته یه طرفه است! از پنجره بیرون رو نگاه کردم، یه آقایی از ۲۰۷ سفید( کاش می شد شماره پلاکهاشون رو منتشر کرد خونواده فرهیخته اشون ببینند) سرش رو کرده بود بیرون و داد و بیداد می کرد و...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 14 مهر 1404 14:42
    یه خانمی سی و اندی سال پیش، عاشق یه آقایی (باهاشون غریبه نبود)شد که کل خونواده اش باهاش مخالف بودن ، خانم پزشک بود و خونواده معتقد بودن که انتخاب بهتری می تونه داشته باشه ؛ با تموم مخالفتها و پافشاریها در نهایت با اولتیماتوم اینکه حق نداری یه روز برگردی و بگی پشیمونی! با اون آقا ازدواج کرد. چند سال گذشت و تو این سالها...
  • راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد ، پرده بگشا ز در خانه که دیوار افتاد! پنج‌شنبه 10 مهر 1404 13:11
    چند روز پیش که پست دوست مهربون و عزیزمون رو خوندم ، اول فکر کردم داره شوخی می کنه ، دومین مرتبه خوندم و شوکه به صفحه نگاه می کردم ، به این فکر کردم چرااااا ؟ بچه جان چرااا؟؟ بعد وجدانم در گوشم گفت : اگه یه نفر تو دنیا حق پرسیدن این سئوال رو نداشته باشه ،قطعا اون توئی. میز تحریر برادرم کمد داشت ، یکی از تفریحاتم این...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 8 مهر 1404 16:39
    اوایل آشنایی با خونواده همسر ، خواهرشون یکی از حسن خلق‌های همسر رو این عنوان کردن که خیلی تو غذا خوردن ساده گیره ، اصلا بدغذا نیست و هیچ وقت نشده که بپرسه غذا چی داریم . سالهاست که با هم زندگی می کنیم ، شهادت میدم ، خواهرش درست گفت . هیچ وقت غذا براش مهم نبوده ، (البته زمانش براش مهمه ) غذا می تونه حاضری باشه یا...
  • اجرام که ساکنان این ایوان اند اسباب تردد خردمندان اند دوشنبه 7 مهر 1404 08:16
    هان تا سر رشته خرد گم نکنی کانان که مدبرند سرگردان اند قبلا گفتم که پیش از تولد راد ، یه دوره ای رفتم کلاس نجوم ( آسترونومی) ، اون موقع استادی داشتیم که اتفاقا امسال تو یکی از برنامه‌های پیش از سال تحویل، تو تلویزیون برنامه داشت . ایشون معتقد بود که نجوم تاثیری روی تولد و زندگی و.‌‌.. نداره و خرافه است و مثلا اینکه...
  • 323
  • 1
  • صفحه 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 11