خانه عناوین مطالب تماس با من

یه اَلِف که بچه نیست

یه اَلِف که بچه نیست

پیوندها

  • خانم تیلو
  • آقای دکتر
  • خانم آشتی
  • خانم مرمر
  • مهر_ بانو
  • خانم مارال
  • مامان استکان
  • نون
  • Pariiish
  • شاخه نبات
  • نپنتی :)

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • بگذار زاهدان سیه دامن ، رسوای کوی و انجمنم خوانند
  • [ بدون عنوان ]
  • گر به مردابی زجریان ماند آب ، از سکون خویش نقصان یابد آب ، جانش اقلیم تباهی ها شود ، ژرفنایش گور ماهی‌ها شود
  • ... هنوز اما به شب عادت نکردم ، دارم دنبال روشنی می گردم
  • تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم ، که من از درد نیاسایم ، که من از شعله نیفروزم!
  • غم را در اینجا ره مده ، گر غم در اینجا پا نهد ، آتش به جان در میزند!
  • زار و زار گریه می‌کردن پریا ، مثل ابرای باهار گریه می‌کردن پریا

بایگانی

جستجو


Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • گلستان خرمی از یاد برده ،به هر جا برگ گل را باد برده شنبه 17 آبان 1404 09:10
    وقتی یه آهنگی رو گوش میدم ، بیشتر ترانه رو می‌شنوم ، یعنی گوش موسیقیایی ندارم، گوش احساسی دارم ، خیلی به آهنگ توجه نمی‌کنم و فقط وقتی موسیقی بی‌کلام گوش بدم ، می‌تونم روی ملودی تمرکز کنم . راد بر خلاف من آهنگ ها رو خوب یادش می‌مونه ، مثلا میگه این آهنگی که داره پخش میشه مال فیلم میان ستاره ایه و.... هفته پیش دیدم داره...
  • من دوست دارم ولی بهت نمیگم، دست سردمو، به دست تو نمیدم. تو اگه با من باشی، قلبت می میره گرمی قلب تو رو، دستام می گیره سه‌شنبه 13 آبان 1404 11:08
    قبلا ماجرای آشنایی با همسر رو تعریف کردم . اون موقع که ایشون خواستگاری کرد ، چون دفعه دومی بود که منو میدید ، شک کردم که نکنه ازم کوچیکتر باشه ، میدونم به نظر خیلی ها سن یه عدده و .... نظرشون محترمه ؛ اما من جز اون خیلی ها نبودم و نیستم . برام مهم بود که حتما ازم بزرگتر باشه ، بعد از اینکه قرار شد بار بعد همدیگه رو...
  • وه مگر به خوابها ببینمت چهارشنبه 7 آبان 1404 17:48
    قرار بود صبح برم پست خونه ، ناهار با مامان و خواهر بریم بیرون . هوا به شدت کثیف بود و همه چی کنسل شد .راد گفت حالش خوب نیست ، صبح امتحان داد و برگشت خونه ،بستمش به مایعات که بشوره کثافتی رو که به اسم هوا ، نفس کشیده و دیروز تو این هوا ورزش کرده . به مامان زنگ زدم ، گفت: هوا کثیفه ، چشم و سرم درد می‌کنه ، می‌خوابم....
  • در نوازش، نیش ماران یافتن ، زهر در لبخند یاران یافتن سه‌شنبه 6 آبان 1404 10:56
    یه بار تو دانشگاه نشست دانشجو و اساتید بود ، حراست ، رئیس دانشگاه ، مدیر گروه و اساتید بودن ، سئوال ها و خواسته ها رو روی یه کاغذ می‌نوشتیم و دونه دونه باز می‌کردن و می‌خوندن و جواب می‌دادن . گلایه ها عموما از کمبودها بود و اینکه فلان استاد خوب درس نمیده و ... تا شاگرد اول سال پایینیمون یه دختری بود ،خیلی با ناز حرف...
  • کشتی شکستگانیم ، ای باد شرطه برخیز! دوشنبه 5 آبان 1404 08:42
    یه آشنایی بعد از جدایی از همسرش ، عکس تکی خودش رو از عروسیشون نگه داشته بود و زده بود روی دیوار خونشون . راستش تا قبل از اون هر کسی رو دیده بودم ، بعد از جداییش تمام عکسها رو نیست و نابود کرده بود . واقعا این حجم از شهامت رو که بپذیری اون هم یه بخش از زندگیت بوده و اینی که هستی محصول همه سالهای زیسته و تجربیاتته ؛فارغ...
  • امروز شهر ما را صد رونق ست و جانست! یکشنبه 4 آبان 1404 08:26
    دو هفته پیش خواهرم رفته بود شمال ، فکر می‌کردم مامان باهاشون برگرده ، برنگشت . بهش زنگ زدم. گفتم: سلام ، بی ادب! +: سلام ، چرا؟ _،: چرا نیومدی؟ + : میام ، کار داشتم . _: بیا... + : بذار نارنگی ها برسند حیفه ، لوبیا و اشپل بخرم براتون بیارم ، لوبیا پلو برات درست کنم . ( گوشهام دراز شده بود اینجای صحبت ) _: باشه ، اومدی...
  • هرگز از زمین جدا نبوده‌ام ، با ستاره آشنا نبوده‌ام چهارشنبه 30 مهر 1404 12:35
    بعضی فیلم ها یه دیالوگ هایی دارن که تو ذهن می مونه ، تو فیلم آذر ،شهدخت ، پرویز و دیگران ( انگار دارم یه سری آدم رو پیج می‌کنم ) پدره به دخترش میگه مردی که یه پنچری ریز نداشته باشه، حتما یه پنچری بزرگ داره و یه جمله‌ منتسب به انگلیسیها رو هم نقل می‌کنه که به صحت روایتش شک دارم، ولی جمله اینه :«به مردی که سیگار نمی‌کشه...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 29 مهر 1404 10:36
    یکی از بچه ها تماس گرفت که شنبه دعوتید خونه ما و گفت که به دوست جان هم گفته ولی دوست جان گفته چون سر کارم شاید نتونم بیام . چرا شنبه؟ اونها یه جمع رفیق تر ۴ نفره اند که دوتاشون روز تعطیلیشون شنبه است. رفتم .منتظر موندیم ولی دوست جان ( رفیق فابریک من) نیومد . دو روز بعد که باهاش حرف زدم گفتم جات خیلی خالی بود . گفت:...
  • که لیلی گرچه در چشم تو حوریست به هر جزوی ز حسن او قصوریست پنج‌شنبه 24 مهر 1404 11:23
    دوست جان صفحه یه آقایی رو تو اینستا دنبال می‌کنه فکر کنم حداقل دو ساله ، چون من اینستا ندارم و نمی‌شناسمش ، موقع حرف زدن هی میگه فلانی (هم نام کمانگیر اسطوره‌ای ایرانه) این نظر رو داره ، اوایل تشویق می کرد هر جور شده برم صفحه اش رو ببینم . راستش نظرات مشعشع اون فلانی از نظر من ..... بیش نیست ! از یه جایی به بعد بهش...
  • فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد! چهارشنبه 23 مهر 1404 09:20
    همسایه امون نزدیک یک ماهه که نیست ، پدرشوهرش یه آقایی بود شاید نود و خرده‌ای ساله، گه گاهی از پشت پنجره می دیدمش که با عصا ،سنگین راه میره ، خونه‌اشون یه کوچه باهامون فاصله داره ، دو روز قبل فوتش هم دیده بودمش ، یک ماه پیش که همسر گفت: پدرآقای فلانی فوت کرده. گفتم :پریروز دیدمش ! خوب بود ! ( جمله مسخره ایه ، می دونم)...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 21 مهر 1404 07:54
    در طول روز وقتی کارتون به آدمهای مختلف و مشاغل مختلف میفته ، متوجه می‌شید که خیلی روحیه همدلی وجود نداره ، به لحاظ جامعه شناسی دنبال چراییش نیستم ، فقط می‌خوام بگم این چیزیه که وجود داره و باهاش برخورد داریم ؛ برای همینه که یه جایی مثل فلان اداره، وقتی تلفنی پیگیر کارمون میشه ،یه کسی بهمون تو خیابون کمک می‌کنه ، کسی...
  • سعدی قلم به سختی رفته‌ست و نیک‌بختی ، پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را شنبه 19 مهر 1404 12:33
    اون موقع که پسرمون کلاس دوم بود ، یکی از هم کلاسیهاش که خیلی دوستش داشتم و دارم یه برادر کوچیکتر داشت فکر کنم حدودا سه ساله ، اولین بار ، بارون میومد به مادرش گفتم : من از کنار خونه شما هم می تونم برم خونمون، بیاید می‌رسونمتون. اوایل خود مادره هم میومد ولی از یه جایی به بعد چون با بچه کوچیک حاضر شدن سخت بود و بیشتر...
  • کسی کو خرد را ندارد ز پیش، دلش گردد از کرده خویش ریش سه‌شنبه 15 مهر 1404 22:04
    هشیوار دیوانه خواند ورا همان خویش بیگانه داند ورا چند روز پیش مشغول آشپزی بودم ، صدای یه آقایی رو شنیدم که بلند فریاد میزد برو کنار ، کی گفته یه طرفه است! از پنجره بیرون رو نگاه کردم، یه آقایی از ۲۰۷ سفید( کاش می شد شماره پلاکهاشون رو منتشر کرد خونواده فرهیخته اشون ببینند) سرش رو کرده بود بیرون و داد و بیداد می کرد و...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 14 مهر 1404 14:42
    یه خانمی سی و اندی سال پیش، عاشق یه آقایی (باهاشون غریبه نبود)شد که کل خونواده اش باهاش مخالف بودن ، خانم پزشک بود و خونواده معتقد بودن که انتخاب بهتری می تونه داشته باشه ؛ با تموم مخالفتها و پافشاریها در نهایت با اولتیماتوم اینکه حق نداری یه روز برگردی و بگی پشیمونی! با اون آقا ازدواج کرد. چند سال گذشت و تو این سالها...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 14 مهر 1404 09:24
    با قوری جان یه شوخی کردم تو پست قبل ، یه خاطره یادم افتاد که فکر کنم به سال هشتاد و هشت برمی‌گرده ، یه شب داشتم وبلاگ می‌خوندم ، تصادفی یه وبلاگی رو دیدم که یه آقایی نویسنده بود ، بنده خدا به اسم خودش نمی‌نوشت از تو کامنتها ، اسمش رو متوجه شدم ، فامیلیش ولی فکر کنم زیر پست ها بود ، چند تا خاطره اش رو خوندم و سنش رو...
  • راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد ، پرده بگشا ز در خانه که دیوار افتاد! پنج‌شنبه 10 مهر 1404 13:11
    چند روز پیش که پست دوست مهربون و عزیزمون رو خوندم ، اول فکر کردم داره شوخی می کنه ، دومین مرتبه خوندم و شوکه به صفحه نگاه می کردم ، به این فکر کردم چرااااا ؟ بچه جان چرااا؟؟ بعد وجدانم در گوشم گفت : اگه یه نفر تو دنیا حق پرسیدن این سئوال رو نداشته باشه ،قطعا اون توئی. میز تحریر برادرم کمد داشت ، یکی از تفریحاتم این...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 8 مهر 1404 16:39
    اوایل آشنایی با خونواده همسر ، خواهرشون یکی از حسن خلق‌های همسر رو این عنوان کردن که خیلی تو غذا خوردن ساده گیره ، اصلا بدغذا نیست و هیچ وقت نشده که بپرسه غذا چی داریم . سالهاست که با هم زندگی می کنیم ، شهادت میدم ، خواهرش درست گفت . هیچ وقت غذا براش مهم نبوده ، (البته زمانش براش مهمه ) غذا می تونه حاضری باشه یا...
  • اجرام که ساکنان این ایوان اند اسباب تردد خردمندان اند دوشنبه 7 مهر 1404 08:16
    هان تا سر رشته خرد گم نکنی کانان که مدبرند سرگردان اند قبلا گفتم که پیش از تولد راد ، یه دوره ای رفتم کلاس نجوم ( آسترونومی) ، اون موقع استادی داشتیم که اتفاقا امسال تو یکی از برنامه‌های پیش از سال تحویل، تو تلویزیون برنامه داشت . ایشون معتقد بود که نجوم تاثیری روی تولد و زندگی و.‌‌.. نداره و خرافه است و مثلا اینکه...
  • به کجا چنین شتابان شنبه 5 مهر 1404 08:10
    دبستانم سر کوچه بالایی خونمون بود ، راهنمایی یه کم دور شده بود ، مثلا پیاده یه ربع راه بود و البته تو یه سربالایی تقریبا نفس گیر. همه بچه های دبستان کوچیده بودیم به اون راهنمایی ، سرویسی شدیم ، سرویس اون موقع مینی بوس بود ، تا خرتناق هم بچه سوار می کرد ، سال بعد رفتم دبیرستان که اون یه ربع با ماشین راه بود و همون...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 3 مهر 1404 18:54
    یکی داشت تعریف می کرد ، یه پسربچه سیزده ساله‌ای رفته ریش هاش رو زده ، بعد باباش باهاش دعوا کرده که باید از ما اجازه می گرفتی. خب ، یه چیزهایی رو متوجه نمیشم ، وقتی نسل ما به بی اهمیت بودن بعضی چیزها در دوران نوجوونی خودمون واقفه و انتقاد داره ، چطور ممکنه خودمون دوباره بیفتیم تو همون چرخه؟! گفتم : دعوا کردن نداره ،...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 31 شهریور 1404 11:33
    سر صبحانه تلویزیون ، آهنگ《 هم شاگردی سلام》 رو پخش کرد . راد تا حالا نشنیده بود ، گفت چرا هی یادآوری می کنند که قراره بریم مدرسه ؟ هم شاگردی سلام ،فکر کنم اگه قراره رتبه بندی بشه جز منفورترین آهنگهاست ، چند نسل رو باهاش شکنجه دادن بعد هم با فضای اون موقع !مدل مکتب خونه مدرن ، انگار برای رفتن به گوانتانامو ، برات آهنگ...
  • زندگی زیباست ای زیبا پسند ، زنده اندیشان به زیبایی رسند یکشنبه 30 شهریور 1404 10:59
    کل هفته گذشته ، از کنار هر داروخونه ای که رد شدیم پرسیدیم واکسن آنفولانزا دارن ؟ که می گفتن میاد ولی معلوم نیست کی. سال قبل هم تصادفا قبل از توزیعش ، تو داروخونه بودم ، مسئولش بهم گفت ۱۰ دقیقه دیگه اینجا باشید چون زود تموم میشه و شرمنده اتون میشم و بهم یه لیست نشون داد از کسایی که ثبت نام کرده بودن و گفت: دو تا بیشتر...
  • صرفا برای اطلاع !! جمعه 28 شهریور 1404 12:27
    یه بچه ای خیلی شلوغ می‌کنه ، شیطنت می‌کنه ، اعصاب همه رو بهم می‌ریزه، بعد برمی‌گردی به مامانش نگاه می‌کنی ، می‌بینی انگار دیازپام خورده ، آروم نشسته و مثل شما نگاه می‌کنه ، فکر می‌کنی پس چرا چیزی نمی‌گه؟ چرا بلند نمیشه بچه رو بگیره و .... یه دوستی دارم به خاطر شیطنت بچه‌اش ، هر جای عمومی که شما فکر کنید تذکر گرفته ،...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 27 شهریور 1404 11:26
    دو تا از دوستهام با همسرهاشون رفتن تور یه روزه یه طرفی ؛ می‌دونید دیگه لیدرها اولش مجبور می‌کنند آدمها دونه دونه بلند شن ، خودشون رو معرفی کنند بگن چند ساله‌اند و شغل و تحصیلاتشون چیه؟ ( چراش رو نمی دونم) اینها تصمیم گرفتن بلند شن ، سنشون رو پایین تر بگن و بگن پزشکند. بماند که چون همسرهاشون در مورد خودشون راست گفتند...
  • حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی سه‌شنبه 25 شهریور 1404 12:59
    دیشب موقع خواب به راد گفتم : هفته دیگه این موقع باید زود بخوابی ، چون فرداش اول مهره . امسال تابستون عجیب و غریب و برزخ طور گذشت . هر آن بیم حمله و اثراتش باعث شد کلاس هایی که می خواست رو از مرداد شروع کنیم . بی برنامه و روز به روز زندگی کردیم .گفتم کاش بریم سفر . تا ۱۲ شب ، شهرهای جدید رو سرچ کردم ببینم هتل خوب...
  • من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال یکشنبه 23 شهریور 1404 15:49
    یکی از دوستام با همسرش سالهاست که اختلاف دارن. ( اختلاف چرت ، تعصب کوری که در بن ماست ، تعصب بی حد به خونواده از جانب طرفین) میون حرفها گفت : اگه برگردم عقب،با توجه به تجربیاتم باهاش ازدواج نمی‌کنم . بعد ازم پرسید تا حالا به این فکر کردی که اگه برگردید باز با همین آدم ازدواج می‌کنی؟ فکر کردم و گفتم : نمی‌دونم ! واقعا...
  • ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست، کاین باقی عمر را بها پیدا نیست جمعه 21 شهریور 1404 17:12
    ما سه بچه ، بعد ازدواجمون هرروز با خونه پدریمون در حد سلام و احوال پرسی تماس می گرفتیم . ( به جز سالهایی که خواهر ایران زندگی نمی کرد) این روال بود تا پدرم از دنیا رفت. اون دو ، مدل سابق هر روز یه بار تماس می گیرن ، من اوایل صبح یه بار زنگ میزدم و از ۵ تا ۱۱ شب هر یکساعت ، در حد چند ثانیه سلام، چطوری و خداحافظ .به...
  • نبیند مدعی جز خویشتن را ، که دارد پرده پندار در پیش سه‌شنبه 18 شهریور 1404 18:19
    حبیب تو سریال لیسانسه ها رو یادتونه ؟ هر کی بهش نگاه می کرد فکر می کرد عاشقشه. فکر کنم هر کدوم ما یه ما بازاء حبیب رو از نزدیک دیدیم . یه دوستی داشتم ؛ فرضا ،قرار میذاشت با بچه های کلاس زبان دسته جمعی می‌رفتن بیرون ؛ موقع برگشت اونی که معرفت به خرج می‌داد و می‌رسوندش می‌شد سوژه‌اش . میگفت: قشنگ میفهمم دوستم داره ولی...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 18 شهریور 1404 10:19
    چند سال پیش یکی از دوستان خواهرم، باهاش تماس گرفت که دلم خیلی برات تنگ شده؛ فلان روز که خونه مامان هستی میام می بینمت . روز موعود رسید و دوستش رفت خونه مامانم با یه سری وسایل و توضیح اینکه الان وارد این کار شدم و اینها رو بخرید و خودتون هم وارد این حوزه بشید و.... یه چیزی تو مایه های شبکه های هرمی، ولی این بار...
  • هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی ، کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را شنبه 15 شهریور 1404 12:27
    (تاک شو) رو دوست دارم . الانم که خیلی روی بورسه ، هر کی تو شبکه های اجتماعی یه برنامه گفتگو محور داره. صبح به صبح میکروفن رو میزنه زیر بغل و یا علی . مهمون دعوت می‌کنه و سئوال و جواب و ... اوایل می‌گفتم اَه، این یکی دیگه چرا مجری شده ؟! فقط مونده بود این پسره مجری بشه با این شین های کشششش دار که آدم رو یاد عهدیه...
  • 324
  • 1
  • صفحه 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 11