-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مهر 1404 14:42
یه خانمی سی و اندی سال پیش، عاشق یه آقایی (باهاشون غریبه نبود)شد که کل خونواده اش باهاش مخالف بودن ، خانم پزشک بود و خونواده معتقد بودن که انتخاب بهتری می تونه داشته باشه ؛ با تموم مخالفتها و پافشاریها در نهایت با اولتیماتوم اینکه حق نداری یه روز برگردی و بگی پشیمونی! با اون آقا ازدواج کرد. چند سال گذشت و تو این سالها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مهر 1404 09:24
با قوری جان یه شوخی کردم تو پست قبل ، یه خاطره یادم افتاد که فکر کنم به سال هشتاد و هشت برمیگرده ، یه شب داشتم وبلاگ میخوندم ، تصادفی یه وبلاگی رو دیدم که یه آقایی نویسنده بود ، بنده خدا به اسم خودش نمینوشت از تو کامنتها ، اسمش رو متوجه شدم ، فامیلیش ولی فکر کنم زیر پست ها بود ، چند تا خاطره اش رو خوندم و سنش رو...
-
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد ، پرده بگشا ز در خانه که دیوار افتاد!
پنجشنبه 10 مهر 1404 13:11
چند روز پیش که پست دوست مهربون و عزیزمون رو خوندم ، اول فکر کردم داره شوخی می کنه ، دومین مرتبه خوندم و شوکه به صفحه نگاه می کردم ، به این فکر کردم چرااااا ؟ بچه جان چرااا؟؟ بعد وجدانم در گوشم گفت : اگه یه نفر تو دنیا حق پرسیدن این سئوال رو نداشته باشه ،قطعا اون توئی. میز تحریر برادرم کمد داشت ، یکی از تفریحاتم این...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 مهر 1404 16:39
اوایل آشنایی با خونواده همسر ، خواهرشون یکی از حسن خلقهای همسر رو این عنوان کردن که خیلی تو غذا خوردن ساده گیره ، اصلا بدغذا نیست و هیچ وقت نشده که بپرسه غذا چی داریم . سالهاست که با هم زندگی می کنیم ، شهادت میدم ، خواهرش درست گفت . هیچ وقت غذا براش مهم نبوده ، (البته زمانش براش مهمه ) غذا می تونه حاضری باشه یا...
-
اجرام که ساکنان این ایوان اند اسباب تردد خردمندان اند
دوشنبه 7 مهر 1404 08:16
هان تا سر رشته خرد گم نکنی کانان که مدبرند سرگردان اند قبلا گفتم که پیش از تولد راد ، یه دوره ای رفتم کلاس نجوم ( آسترونومی) ، اون موقع استادی داشتیم که اتفاقا امسال تو یکی از برنامههای پیش از سال تحویل، تو تلویزیون برنامه داشت . ایشون معتقد بود که نجوم تاثیری روی تولد و زندگی و... نداره و خرافه است و مثلا اینکه...
-
به کجا چنین شتابان
شنبه 5 مهر 1404 08:10
دبستانم سر کوچه بالایی خونمون بود ، راهنمایی یه کم دور شده بود ، مثلا پیاده یه ربع راه بود و البته تو یه سربالایی تقریبا نفس گیر. همه بچه های دبستان کوچیده بودیم به اون راهنمایی ، سرویسی شدیم ، سرویس اون موقع مینی بوس بود ، تا خرتناق هم بچه سوار می کرد ، سال بعد رفتم دبیرستان که اون یه ربع با ماشین راه بود و همون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 مهر 1404 18:54
یکی داشت تعریف می کرد ، یه پسربچه سیزده سالهای رفته ریش هاش رو زده ، بعد باباش باهاش دعوا کرده که باید از ما اجازه می گرفتی. خب ، یه چیزهایی رو متوجه نمیشم ، وقتی نسل ما به بی اهمیت بودن بعضی چیزها در دوران نوجوونی خودمون واقفه و انتقاد داره ، چطور ممکنه خودمون دوباره بیفتیم تو همون چرخه؟! گفتم : دعوا کردن نداره ،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 شهریور 1404 11:33
سر صبحانه تلویزیون ، آهنگ《 هم شاگردی سلام》 رو پخش کرد . راد تا حالا نشنیده بود ، گفت چرا هی یادآوری می کنند که قراره بریم مدرسه ؟ هم شاگردی سلام ،فکر کنم اگه قراره رتبه بندی بشه جز منفورترین آهنگهاست ، چند نسل رو باهاش شکنجه دادن بعد هم با فضای اون موقع !مدل مکتب خونه مدرن ، انگار برای رفتن به گوانتانامو ، برات آهنگ...
-
زندگی زیباست ای زیبا پسند ، زنده اندیشان به زیبایی رسند
یکشنبه 30 شهریور 1404 10:59
کل هفته گذشته ، از کنار هر داروخونه ای که رد شدیم پرسیدیم واکسن آنفولانزا دارن ؟ که می گفتن میاد ولی معلوم نیست کی. سال قبل هم تصادفا قبل از توزیعش ، تو داروخونه بودم ، مسئولش بهم گفت ۱۰ دقیقه دیگه اینجا باشید چون زود تموم میشه و شرمنده اتون میشم و بهم یه لیست نشون داد از کسایی که ثبت نام کرده بودن و گفت: دو تا بیشتر...
-
صرفا برای اطلاع !!
جمعه 28 شهریور 1404 12:27
یه بچه ای خیلی شلوغ میکنه ، شیطنت میکنه ، اعصاب همه رو بهم میریزه، بعد برمیگردی به مامانش نگاه میکنی ، میبینی انگار دیازپام خورده ، آروم نشسته و مثل شما نگاه میکنه ، فکر میکنی پس چرا چیزی نمیگه؟ چرا بلند نمیشه بچه رو بگیره و .... یه دوستی دارم به خاطر شیطنت بچهاش ، هر جای عمومی که شما فکر کنید تذکر گرفته ،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 شهریور 1404 11:26
دو تا از دوستهام با همسرهاشون رفتن تور یه روزه یه طرفی ؛ میدونید دیگه لیدرها اولش مجبور میکنند آدمها دونه دونه بلند شن ، خودشون رو معرفی کنند بگن چند سالهاند و شغل و تحصیلاتشون چیه؟ ( چراش رو نمی دونم) اینها تصمیم گرفتن بلند شن ، سنشون رو پایین تر بگن و بگن پزشکند. بماند که چون همسرهاشون در مورد خودشون راست گفتند...
-
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:59
دیشب موقع خواب به راد گفتم : هفته دیگه این موقع باید زود بخوابی ، چون فرداش اول مهره . امسال تابستون عجیب و غریب و برزخ طور گذشت . هر آن بیم حمله و اثراتش باعث شد کلاس هایی که می خواست رو از مرداد شروع کنیم . بی برنامه و روز به روز زندگی کردیم .گفتم کاش بریم سفر . تا ۱۲ شب ، شهرهای جدید رو سرچ کردم ببینم هتل خوب...
-
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
یکشنبه 23 شهریور 1404 15:49
یکی از دوستام با همسرش سالهاست که اختلاف دارن. ( اختلاف چرت ، تعصب کوری که در بن ماست ، تعصب بی حد به خونواده از جانب طرفین) میون حرفها گفت : اگه برگردم عقب،با توجه به تجربیاتم باهاش ازدواج نمیکنم . بعد ازم پرسید تا حالا به این فکر کردی که اگه برگردید باز با همین آدم ازدواج میکنی؟ فکر کردم و گفتم : نمیدونم ! واقعا...
-
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست، کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
جمعه 21 شهریور 1404 17:12
ما سه بچه ، بعد ازدواجمون هرروز با خونه پدریمون در حد سلام و احوال پرسی تماس می گرفتیم . ( به جز سالهایی که خواهر ایران زندگی نمی کرد) این روال بود تا پدرم از دنیا رفت. اون دو ، مدل سابق هر روز یه بار تماس می گیرن ، من اوایل صبح یه بار زنگ میزدم و از ۵ تا ۱۱ شب هر یکساعت ، در حد چند ثانیه سلام، چطوری و خداحافظ .به...
-
نبیند مدعی جز خویشتن را ، که دارد پرده پندار در پیش
سهشنبه 18 شهریور 1404 18:19
حبیب تو سریال لیسانسه ها رو یادتونه ؟ هر کی بهش نگاه می کرد فکر می کرد عاشقشه. فکر کنم هر کدوم ما یه ما بازاء حبیب رو از نزدیک دیدیم . یه دوستی داشتم ؛ فرضا ،قرار میذاشت با بچه های کلاس زبان دسته جمعی میرفتن بیرون ؛ موقع برگشت اونی که معرفت به خرج میداد و میرسوندش میشد سوژهاش . میگفت: قشنگ میفهمم دوستم داره ولی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 شهریور 1404 10:19
چند سال پیش یکی از دوستان خواهرم، باهاش تماس گرفت که دلم خیلی برات تنگ شده؛ فلان روز که خونه مامان هستی میام می بینمت . روز موعود رسید و دوستش رفت خونه مامانم با یه سری وسایل و توضیح اینکه الان وارد این کار شدم و اینها رو بخرید و خودتون هم وارد این حوزه بشید و.... یه چیزی تو مایه های شبکه های هرمی، ولی این بار...
-
هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی ، کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
شنبه 15 شهریور 1404 12:27
(تاک شو) رو دوست دارم . الانم که خیلی روی بورسه ، هر کی تو شبکه های اجتماعی یه برنامه گفتگو محور داره. صبح به صبح میکروفن رو میزنه زیر بغل و یا علی . مهمون دعوت میکنه و سئوال و جواب و ... اوایل میگفتم اَه، این یکی دیگه چرا مجری شده ؟! فقط مونده بود این پسره مجری بشه با این شین های کشششش دار که آدم رو یاد عهدیه...
-
گر ترازو را طمع بودی به مال، راست کی گفتی ترازو وصف حال
چهارشنبه 12 شهریور 1404 10:40
راد ،تو خونمون اونیه که همیشه پول فیزیکی داره .چون همیشه یه مبلغی عیدی یا کادوی تولد بهش دادن . بعد مثلا ۵۰ تومن میخواستم ، ازش میگرفتم ؛ موقع پس دادن صد بهش میدادم . بچم دید شغل خوبیه ، کم کم زد تو کار توسعه ، فرضا میخواستم سکه بخرم، میگفت: میشه دو تومن بذارم منم باهات شریک بشم ؟ چند روز پیش که دلار رفت بالا ،...
-
قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن
سهشنبه 11 شهریور 1404 13:15
قوری جان برام نوشته : دمپایى ابریه خیسم و بیارم خدمتتون انگار درسته که میگن آدم به همه چیز عادت می کنه . اولش، برای انجام توامان چند کار نمیشد بنویسم (یکیش استرسش مانع بود )ذهنم هم نیاز به یه سکوتی داشت. ولی دیروز ، وقت داشتم . چند بار صفحه رو باز کردم و دیدم نمی تونم بنویسم . انگار به ننوشتن هم عادت می کنی اگه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 شهریور 1404 10:16
موبایلم زنگ میزد ، پشت فرمون بودم ، دوستم گفت : می خوای از کیفت در بیارم گفتم : نه! بعد زنگ میزنم مامانمه. گفت : آهنگ مادرمنه، زنگ گوشیت؟! گفتم : برای مامان بله . اگه همسر زنگ بزنه (Mon amour, mon ami / Marie Laforêt) رو می شنوم اگه راد زنگ بزنه :«بلا چاو» (Bella ciao) اگه خواهر باشه موسیقی بی کلام ، جان مریم و... پیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مرداد 1404 10:32
هیچ 《نتیجه گیری》 هدفم نیست . منتظر بودیم ، راد کلاسش تموم بشه ، بچه ها آروم آروم میومدن بیرون . همسر گفت : این دختر بچه رو نگاه کن. ۱۲، ۱۳ ساله میخورد بهش. چادری بود از این مدل چادرهایی که آستین داره . یه کوله خیلی بزرگ قرمز خوش رنگ رو انداخته بود پشتش. گفت : با این کوله شبیه وینگسوت(Wingsuit) میشه . گفتم : دوست داره...
-
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ، هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
سهشنبه 28 مرداد 1404 16:03
سعی می کنم برنامه های غمگین رو نگاه نکنم ، اخبار حوادث رو دنبال نکنم . مامان و خواهر اما این رسالت بر دوششونه که زنگ بزنند و منو حتما مطلع کنند . مثلا من فیلمی که از میدون قدس دراومده رو ندیدم، اما از شمایی که دیدی بهتر میدونم چه اتفاقی افتاده ، خواهرم پای تلفن پرسید: دیدی؟ گفتم : نه ، نمی خوام ببینم . گفت : خوب کاری...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مرداد 1404 18:57
از شمال که برگشتیم ، مامان برنگشت . بهونه اش ، گل و گیاه بود که اگه بهشون نرسه خراب میشن ولی واقعیت اینه حالش اونجا بهتره ، با چند گروه معاشرت می کنه و خوشحال تره . از اون جایی که برونگراست هر چی تعداد بالاتر باشه، بهش بیشتر خوش می گذره، یه گروه بالای پنجاه نفرن. چند هفته پیش بهم گفت : اینجا گوشتش خوب نیست ، دفعه بعد...
-
تویی گل یاس بهارم، اسمت رو گلاب میذارم
پنجشنبه 23 مرداد 1404 15:36
داشتم سفارشها رو تو پاکت میذاشتم ، راد گفت : منم میخوام کمک کنم . گفتم : موبایلم رو بیار ، آهنگ بذاریم خسته نشیم .گفت :عرفان طهماسبی و اینا نذار. می دونم فن شهرام شبپره است .شهرام گذاشتم و مشغول شدیم ، ولی ته دلم دوست داشتم آهنگ ملایم تری گوش بدم . بچه بودم و خواهر و برادرم تو دوران جوونی و نوجوونی بودن . میرفتیم...
-
هم چاره تحمل است و تسلیم ، ورنه به کدام جهد و مردی!؟
سهشنبه 21 مرداد 1404 14:49
بچه که بودیم یه مجموعه کتاب بود به اسم 《 به من بگو چرا؟》 یه سئوال توش جا مونده فکر کنم . چرا پدر و مادرها دوست دارند ، همون اندازه که اونها به خونواده اشون ارادت و علاقه دارند ، فرزندشون هم همون قدر ارادت داشته باشه و حتما هم نشون بده ؟! چرا دائم چک می کنند که حتما اون فرزند که الان خودش هم سن و سالی داره ، به خاله و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مرداد 1404 12:01
یه بار میون بحث بهم گفت: اصلا انتقاد پذیر نیستی . گفتم : آفرین ! درست تشخیص دادی ، پس یادت باشه دیگه ازم انتقاد نکنی. متاسف ،سر تکون داد و رفت . یادم نمیاد در مورد چی بود ، ولی مطمئنم که بعدش بهش فکر کردم ، چون می دونم، اگرچه که اولش گارد داشته باشم، حتما بعد تو خلوت بهش فکر میکنم و اگه به این نتیجه برسم که حرف...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مرداد 1404 11:55
چند وقت پیش، برای یه کار پوستی رفته بودم دکتر ، تو مطبها و جاهای بسته ماسک میزنم . منشی کنار اسمم تیک زد ، رفتم نشستم ، دیدم منشی سرش رو گذاشت روی میز . فکر کردم خسته است ، نوبتم شد ، رفتم تو اتاق ، خانم دکتر کار رو انجام داد. منشی اومد تو اتاق و به دکتر گفت : حالم خوب نیست ،خیلی استخوون هام درد می کنه . دکتر گفت:...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مرداد 1404 09:41
بعدها از حال و احوالم ، تو قطعی برق می تونم استندآپ کمدی بسازم ، الان ولی بیشتر شبیه روضه است که بخونم و شما ریز ریز گریه کنید. بسته به ساعتش فرق می کنه ، قبلش تند کارها رو انجام میدیم ، اگه قرار به بیرون رفتن باشه ماشین رو می ذاریم بیرون ، وسایلی که قراره تو دو ساعت، استفاده بشه از یخچال بیرون می ذارم ، برق که میره...
-
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب، دارد می سپارد جان!
چهارشنبه 15 مرداد 1404 10:38
طرف تو هیچ مراسمی برای بستگانش شرکت نمی کرد ، وقتی عزیز خودش فوت کرد ، چند نفر شرکت نکردن ، زمین و زمان رو بهم می دوخت که چرا احترام نذاشتن ، گفتم : شاید چون شما هم شرکت نمی کردید ، فکر می کردن خیلی براتون مراسم اهمیت نداره . گفت : الان وقت تلافی نبود . واقعیت اینه برای تعداد بالایی از ما ، هر چیزی وقتی تعریف میشه و...
-
جان به لب آمده در ظلمت غم ، کی به دادم رسی ،ای صبح امید؟
پنجشنبه 9 مرداد 1404 10:11
همسر گفت : بریم پیرپسر رو ببینیم ؟ راستش هر کی رفته دیده ، از حال خراب بعدش و خانم های گریون تو سینما و آقایون عصبی و ... گفته . تصمیم ندارم تو این اوضاع و احوال ببینمش . حداقلش اینه که نمی خوام تو سینما ببینم. گفتم : خودت برو ببین . راد گفت : منم میرم . گفتم : مناسبت نیست . پرسید : مگه داستانش رو می دونی؟! از قصد که...