یه خانمی سی و اندی سال پیش، عاشق یه آقایی (باهاشون غریبه نبود)شد که کل خونواده اش باهاش مخالف بودن ، خانم پزشک بود  و خونواده معتقد بودن که انتخاب بهتری می تونه داشته باشه ؛ با تموم مخالفتها و پافشاریها در نهایت  با اولتیماتوم اینکه حق نداری یه روز برگردی و بگی  پشیمونی!  با اون آقا ازدواج کرد. چند سال گذشت و تو این سالها با همسر و خونواده همسرش  سازش نداشت  و مدام دعوا  و مشاجره و...یه روز دیگه کم آورد ، با بچه اش رفت خونه پدرش و گفت : میخوام جدا شم. مادرش گفت : ما بهت گفته بودیم حق اینکه بگی اشتباه کردی رو نداری . گفت : می ترسم وسط مشاجره یه بلایی سرم بیاره ، مادرش گفت: همه این ها رو بهت گفته بودیم، تنها کاری که می تونیم برات انجام بدیم  اینه که بچه ات رو ما نگه داریم ،تو هم برو زندگیت رو بساز( توجه کنید خانم متولد میانه دهه چهله)

سالها از اون روزها گذشته ، بچه اشون بزرگ شده  و رفته سراغ زندگی خودش ،خوشبختانه به ظاهر حداقل آدم موفقیه ، خانم و آقا دیگه کرک و پرشون ریخته ، تو سر و کله هم نمیزنند ولی چند وقت پیش تو جمعی گفت: جوون بودم ، فکر می کردم با خونواده اش فرق می کنه ، الان می دونم چه بخواد و چه نخواد نصف خصلتهاشون رو به ارث برده .

درست میگه ! منصف باشیم می بینیم قدیمیا حق داشتن ،می گفتن دونه از گیاهش خیلی دورتر نمیفته! 

اغلب ما خانم ها ( من البته ابوالفضل پرتو آذرم ) همسر رو دوست داریم و موجود دوست داشتنی می‌بینیم، اونی که دوست داشتنی نیست و انواع و اقسام  انگها و وصله ها بهش می‌چسبه ،خونواده اشونه. یه لحظه فکر کنید چند بار تا حالا این جمله رو شنیدید:《 خودش  خوبه ها! خونواده اش خیلی اخلاق های گندی دارن که خدا رو شکر این اصلا به اونها نرفته》 به کی رفتن یعنی؟!!!!!

قصدم تطهیر خونواده همسر نیست چون رابطه ، کلا بر مدار چالشه ! بحثش طولانیه آدم موجود ناشناخته ایه  رویکردش میتونه خیلی متفاوت باشه با یه پست منم فرهنگ و  الگوی غالب عوض نمیشه ولی بپذیریم متاسفانه با نهایت درد و اندوه  این آدم دوست داشتنی از دل همون خونواده دوست نداشتنی  بیرون اومده ، واقعیت تلخیه ولی باید پذیرفت!


پ.ن: یه سئوال بی ربط . تو یکی از ترانه های عرفان جان طهماسبی میگه صدای ناله کردنات تو  پر شالم نبود. خوزستانی ها ، بختیاری ها یا امثالهم این اصطلاح به پر شالم نیست رو تو ادبیات عامیانه استفاده می کنید؟ مودبانه اش اینه که برام مهم نبود اینو میدونم ، می خوام ببینم این اصطلاح تو زبونتونه؟



با قوری جان یه شوخی کردم تو پست قبل ، یه خاطره یادم افتاد که فکر کنم به سال هشتاد و هشت برمی‌گرده ، یه شب داشتم وبلاگ می‌خوندم ، تصادفی یه وبلاگی رو دیدم که یه آقایی نویسنده بود ، بنده خدا به اسم خودش نمی‌نوشت از تو کامنتها ، اسمش رو متوجه شدم ، فامیلیش ولی فکر کنم زیر پست ها بود ، چند تا خاطره اش رو خوندم و سنش رو حدس زدم و فردا زنگ زدم به خواهر، گفتم  دوست پسر دوستت بود ، همکلاسیتون تو دانشگاه و.... اون پسره وبلاگ داره .( چند باری دیده بودمشون) خواهر رفت وبلاگش رو خوند و تایید کرد تشخیصم رو. 


یه بار رفتم باشگاه ، مربی اومد تمرین داد ، دیدم صورتش آشناست ، اسمش رو پرسیدم ،یادم اومد دوست یکی از بستگان بوده و تو عروسی اون چند سال پیش دیده بودمش . همون یه جلسه هم رفتم چون حالا دیگه میدونستم تربیت بدنی نخونده و کلا تحصیلات آکادمیک برام تو هر زمینه( متاسفانه) خیلی مهمه  ، برای خواهر تعریف کردم ، اون چند وقت بعد، میون صحبتها به اون فامیلمون گفت که شیلا فلان جا مربی ورزشه . گفت : وای تلفنش اینا رو گم کردم ، به الف بگو تلفن اون مرکز رو بده ، دستش درد نکنه که ما رو  دوباره بهم رسوند . 


یکی از دوستامون ، دو سه سالی با یه پسری دوست بود یه بار عکس پسره  رو آورد نشونمون بده، خونواده اش هم تو عکس بودن، دوست جان  گفت: اسم این دختره( خواهر پسره ) بهاره، من اینو می شناسم ، عروس یکی از دوستهامونه ، پدر ومادرش از هم جدا شدن به این علت .دوستم زیر بار نمی رفت می‌گفت : امکان نداره! من سه ساله با این دوستم. خلاصه رفت و به پسره گفت و فهمید که دوست جان درست میگفته ، پسره هم گفت دوستت خیلی فضوله !

وقتی با همسر آشنا شدیم ، کارمند بورس بود، دوستم که خبر داشت گفت با یه پسری آشنا شدم که برای عکس گرفتن از پرسنل ، چند روزی داره میره بورس. گفتم : خب تا اونجاست بگو زحمت بکشه از فلانی اطلاعات دربیاره. گفت: گفتم بهش . چند وقت بعد پسره رو دیدم بهم گفت که آرومه و کسی در موردش چیز بدی نگفته.


خیلی از این موردها پیش اومده ، شاید بیراه نگفته اون که گفته دنیا اندازه یه کفِ دسته.

راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد ، پرده بگشا ز در خانه که دیوار افتاد!



چند روز پیش که پست دوست مهربون و عزیزمون  رو خوندم ، اول فکر کردم داره شوخی می کنه ، دومین مرتبه خوندم و شوکه به صفحه نگاه می کردم ، به این فکر کردم چرااااا ؟ بچه جان چرااا؟؟ بعد وجدانم در گوشم گفت : اگه یه نفر تو دنیا حق پرسیدن این سئوال رو نداشته باشه ،قطعا اون توئی.


میز تحریر برادرم کمد داشت ، یکی از تفریحاتم این بود که توی اون رو ببینم ، شیشه تیله هاش ، یه سری درجه ستاره ای شکل ، پوکه فشنگ ، برچسب های عقاب ،...و   از همه جذاب تر ، یه دفتر! با یه جلد ضخیم شبیه به گالینگور و براق .(خب ، برادر من چرا یه پسر باید دفتر خاطرات می داشت ؟) حالا درسته شبیه دفتر خاطرات متداول و روزنگار نبود و انگار گذری هر وقت مطلب قشنگی دیده بود، توش نوشته بود یا اگه یه اتفاقی به نظرش خاص بود، اون رو یادداشت کرده بود . هر چی که بود با همه نقص هاش، برام جذاب بود. اولین بار وقتی اون دبیرستانی بود، دفترش رو خوندم و ندونسته چیزی رو به خواهرم لو دادم ، خواهرم باهاش صحبت کرد و نتیجه این شد که در کمدش رو قفل کرد . چند سالی گذشت. شد ۱۸، ۱۹ ساله ؛ یه بار که نبود و من پشت میزش نشسته بودم ، نمی دونم چی شد، روی صندلی خم شدم و خودم رو مچاله کردم ، بله ! اینجاست که شاعر می فرماید : تقدیر بی تقصیر نیست!  

زیر میز ، تو حاشیه اونجا که سطح میز به پایه وصل میشه یه فضای کوچیکی بود که یه چیز براق اونجا بود،دست دراز کردم و کشیدمش بیرون ، کلید کمد بود! برای اینکه داستان آموزنده باشه و من آدم خوبه داستان باشم باید بگم اونو گذاشتم اونجا ؛ اما در واقعیت  من اون قددر کنجکاو بودم که با قلبی مطمئن و شاد در کمدش رو باز کردم و دفتر رو برداشتم و ورق زدم، چیز خاصی بهش اضافه نکرده بود شاید یکی ، دو تا شعر. اما یه پاکت توش بود که قبلا نبود. توش یه نامه بود از دوست صمیمی برادرم که رفته بود سربازی و براش نامه نوشته بود و ازش خواسته بود نامه ای رو که پیوست کرده ، بده به دوست دخترش ، تو همون پاکت یه شِبه پاکت بود( با ورق درست کرده بود) با احتیاط و بدون اینکه خراب کاری کنم بازش کردم و متن سوزناک خطاب به دخترخانم رو خوندم. بعد هم نامه رو مرتب گذاشتم سر جاش و دفتر رو به کمد و کلید رو به جای اصلی برگردوندم و به هیچ کسی هم چیزی نگفتم.

یه کم بزرگتر شدم ، یه بار می خواستم برای دوستم یه چیزی بنویسم یادم اومد تو دفتر برادرم یه شعر در مورد پاییز دیده بودم ، دوباره به همون ترتیب رفتم سراغ دفتر . اون موقع ما دستگاه تایپ( ماشین تحریر) داشتیم ، در کمال وقاحت ، با دستگاه تایپ روی یه ورق برای برادرم تایپ کردم : ( اون اهرم هایی که پر سر و صدا بالا میومد و هر حرف رو تایپ می کرد تجسم کنید)


سلام ..... جان! نمیدونم کی این مطلب رو می بینی!

من دفترت رو برداشتم  و از توش یه شعر نوشتم . خیلی دوستت دارم. قربانت .الف

و کاغذ رو گذاشتم تو دفترش. 

چرا این کارو کردم نمی دونم ولی الان که فکر می کنم شبیه به تیر آخر بود.

این که بنده خدا نمی تونست هیچ چیز رو قایم کنه و برای خودش یه خلوتی داشته باشه، یه جایی که متعلق به خودش باشه و فارغ از دنیا بنویسه یا یه یادگاری رو نگهداره حتما براش عدم امنیت می آورد.


پ.ن: دفعه آخر هنوز اون پاکت نامه دوستش تو دفتر بود ، بعدها شنیدم که گفت علی زنگ زده که نامه رو نده ، فهمیده بود دختر خانم یه دروغی گفته بوده و باهم بهم زدن. چند وقت پیش تو خونه مامان بهش گفتم: یادت میاد علی رفته بود سربازی، برات نامه نوشته بود ؟ یادش نمی اومد، گفتم یه نامه هم به دوست دخترش نوشته بود. باز هم یادش نبود ، گفتم : فکر کن یه نامه ای به معشوق نوشته شده که هیچ وقت به دستش نرسید ولی من محتواش رو به خوبی یادمه ، چون خونده بودم . شبیه به کتاب اوریانا فالاچی《 نامه به کودکی که هرگز زاده نشد!》می شد باشه  نامه به دختری که هرگز همسرم نشد!

پ.ن ۲:  این چند روز به این فکر کردم که کدوم پست رو دوست ندارم کسی از آشنایان بخونه ؟:|


اوایل آشنایی با خونواده همسر ، خواهرشون یکی از حسن خلق‌های همسر رو این عنوان کردن که خیلی تو غذا خوردن ساده گیره ، اصلا بدغذا نیست و هیچ وقت نشده که بپرسه غذا چی داریم .

سالهاست که با هم زندگی می کنیم ، شهادت  میدم ، خواهرش درست گفت . هیچ وقت غذا براش مهم نبوده ، (البته زمانش براش مهمه ) غذا می تونه حاضری باشه یا تکراری . هر چیزی رو‌ درست کنم با هر طعمی ، هیچ وقت اعتراضی نمی‌کنه برای همین تا دو سال پیش نمی‌دونستم ، دلمه ای که تو خونه اشون پخته میشه ، شیرینه !  بارها تو مهمونی که برگزار کردم ، یکی از غذاها دلمه بوده و ترش  

این حُسنه؟ نمیدونم ، حقیقتش همون طور که مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد ، اونی که داره غذا میخوره هم می‌تونه کسی که غذا درست کرده رو به وجد بیاره .‌ 

رویکرد همسر، ایده آله برای زمان هایی که کار داری و وقت نداری یا حوصله آشپزی نداشتی ، چون مطلقا سخت گیر نیست. میخوره و تشکر و تمام!

اما  راد  ... 

راد غذا براش خیلی اهمیت داره و چون اصطلاحا در  بچگی سر سفره مادرم  بزرگ شده؛ آداب غذایی  خونه مامان رو دنبال می‌ کنه . پدرم موقع غذا تو ذهنش انگار چک لیست داشت ، حضور و غیاب می کرد، مثلا نگاه می کرد ، می‌دید سالاد و زیتون و ماست هست ، سبزی خوردن نیست . میگفت : سبزی خوردن نیاوردی؟ یا حتی برای سالاد ، آب غوره بود ، سراغ آب لیمو رو می گرفت ، آب لیمو بود سراغ روغن زیتون رو می گرفت . مامان برای اینکه مجبور نشه به دفعات بلند شه ، همه چیز  رو با هم می آورد . همین که بابا به سفره نگاه مینداخت ،مامان بهش می‌گفت: آره ! بگرد ببین چی پیدا می‌کنی که نیست  حالا گاهی واقعا این اتفاق میفتاد مثلا میگفت پیاز هم  بیار( چیزی که متداول نیست خوردنش)

این باعث شده  راد ، سفره شلوغ رو دوست داشته باشه ، تعریفش از میز مورد علاقه اینه که اون قدر پر باشه که دستم رو نتونم بذارم روی میز.  (البته من به کدبانویی مامانم نیستم و فقط وقتی می خوام خیلی خوشحالش کنم یا غذایی رو که دوست نداره ، به خوردش بدم اینطور میز رو پر می کنم.)

از مدرسه که میاد در رو که باز می‌ کنم اگه غذای مورد علاقه اش باشه  از  دم در میگه چه بوی خوبی میاد. آخر غذاش با یه عشق و علاقه ای میگه: خدا بهت سلامتی بده. خیلی خوب بود.

 غذایی که برای از سر باز کردن درست کرده باشم و دوست نداشته باشه  رو می‌خوره( چون ما، نمیخورم نداریم) ولی حتما می پرسه که برای وعده بعد، چه غذایی می خوای درست کنی.‌

اون قدر علاقه نشون میده که ناخودآگاه شرمنده میشم اگه غذا باب دلش نباشه. 

چقدر تایپ کردم  می خواستم بگم ، هر حُسنی می‌تونه گاهی عیب باشه و هر عیبی  گاهی حُسن بر حسب  فضا ، زمان و شرایط!


پ.ن: هیچ شعری مناسب متن پیدا نکردم که تو عنوان بنویسم ، ته ذهنم داریوش می خونه نون و پنیر و سبزی، تو بیش از این می ارزی


بعدا نوشت: یادم اومد تنها ایرادش اینه ،سوپ  و آش رو غذا نمی دونه :|


اجرام که ساکنان این ایوان اند اسباب تردد خردمندان اند


هان تا سر رشته خرد گم نکنی 

 کانان که مدبرند سرگردان اند

قبلا گفتم که پیش از تولد راد ، یه دوره ای رفتم کلاس نجوم ( آسترونومی) ، اون موقع استادی داشتیم که اتفاقا امسال تو یکی از برنامه‌های پیش از سال تحویل، تو تلویزیون برنامه داشت . ایشون معتقد بود که نجوم تاثیری روی تولد و زندگی و.‌‌.. نداره و خرافه است و مثلا  اینکه شما متولد فلان برج فلکی باشید یا بهمان برج ، در نهایت بعد خوندن  ویژگی هر ماهی  تا نصف خصوصیات  رو   تو خودتون پیدا می کنید. قطعا  نظرشون مورد وثوقه .

سال پیش،  از سر یه کنجکاوی ، شروع کردم به خوندن در مورد ستاره ها و ماههای تولد و ...( آسترولوژی) ؛ نه از روی کتاب های توی بازار !  

نوشته هر برج فلکی تحت تاثیر یه سیاره یه سری خصوصیات رو بروز می ده . مثلا اگه برج حمل (متولد فروردین) باشید، فرق می کنه که تحت تاثیر ژوپیتر(مشتری) باشه یا ساترن ( زحل)  یا نپتون .

 یه اتفاق جالب افتاد ؛ یه خصوصیت  واحد رو ممکنه برای یه برج تحت تاثیر اغلب  سیاره ها و خورشید( ستاره) و ماه ( قمر)  نوشته باشه ، بعد میام تو واقعیت می بینم تو کسایی که من می شناسم  این اتفاق واقعا افتاده. 

مثال می زنم یه برجی  ( اسمش رو نمی گم که کسی بد دل نشه) مشکلش رو تو اغلب چارت‌ها براش اختلاف زناشویی  نوشته ، در واقعیت هفت نفر رو  می‌شناسم که متولد این ماه هستند . ۳ تاشون جدا شدن ، از این سه تا یکیشون دو بار جدا شده ، ۳ نفر اختلاف شدید دارن (دو تاشون در شرف جدایی بودن ). فقط یکی  زندگی خوبی داشت که البته همسرشون زود فوت شدن و بسیار صبور هم  بود.

آسترولوژی  تو بهترین حالت، شبه علم محسوب میشه، احتمال داره همه اینا تصادفی باشه ولی جالب بود برام .

احساس می کنم شبیه رابین هود شدم وقتی نقش رمالی گرفته بود، رفته بود پرنس جان رو گول بزنه .



پ.ن: عذر تقصیر ! اگه پستها فراز و فرود داره ، بی شان میشه ، می نویسم که عادت نکنم به ننوشتن.