در نتیجه واتساپم هم بی استفاده شد ، بازهم برای من(توجه بشه فقط شخص خودم رو عرض میکنم) که اینقدر در دسترس بودن رو دوست نداشتم دیدم خیلی خوبه . کلا اگر بتونم حداقل استفاده رو از موبایل داشته باشم و کار به جایی برسه که فقط تلفن باشه و لاغیر ،خیلی احساس خوب و سبکی میکنم چو تخته پاره بر موج....روزهایی که سردرد دارم ، حال دلم هم خیلی خراب میشه انگار که توی تابع سینوسی اون نقطه با بُردِ (۱-) میشه من . همه چی به نظرم تاریک و بد میاد . صبح به همسر میگم چی فکر میکنی ؟آینده چی میشه و صبر نمیکنم جواب بده میگم : ما که میمیریم، اونو کار ندارم، بعدش اینجا چی میشه. جوابی میده سرشار از امید (معلومه سردرد نداره)
من اما به این فکر میکنم که خلاصه یه روز که صبح میشه و آفتاب طلوع میکنه، ما دیگه نیستیم انگار که هیچوقت نبودیم .
پ.ن: یه روز که سردرد نداشتم از تجربه بی نظیر دیدنِ طلوع مینویسم.
دیروز جلسه اولیا و مربیان بود، هر معلم ده دقیقه زمان داشت که در مورد خودش و انتظاراتش صحبت کنه ، کل تایم جلسه، چیزی حدود یکساعت و ربع بود ، میون صحبت معلم ها ، بارها موبایل والدین، که عموما مادر بودند(با لباسی غیر از فرم اداری) ، زنگ میخورد، گاهی قطع می کردن، بعضی هم جواب میدادن .فکر کنید، یکی داره بلند صحبت میکنه و شما بَک صحبتش یه صحبت ریز هم می شنوید. وقتی از فرهنگ صحبت میکنیم همه شیفته فرهنگ ژاپن توی ادب و احترام هستند، جوری وانمود میکنیم که ما هم جز خوبان عالمیم ولی بدیهیات رو رعایت نمی کنیم ، برای یکساعت موبایل رو سایلنت کنید وقتی وارد جلسه ای میشید ، اگر کسی آتیش گرفته بود و به شما زنگ زد، میتونید تلفن ۱۲۵ رو براش اس ام اس کنید. اگر سفینه اتون معطل مونده که شما سوارش بشید و بره به فضا ، قطعا نابغه ای مثل شما توی صف هست ، ریجکت کنید و اجازه بدید این فرصت این بار به اون برسه . فکر نکنید یه سامورایی هستید و اون گوشی شمشیرتونه که نباید ازتون دور بشه
هیچ اتفاقی نمیفته .
پ.ن :یه فیلمی هست از واکنش (رضا بهبودی) بازیگر تئاتر به استفاده از موبایل یکی از تماشگرها در حین اجرا، ببینید چطور بی فرهنگ بودن میتونه بقیه رو عاصی کنه. چطور میتونه باعث رنجش به حق یکی بشه:(
دیروز صبح با سردرد بیدار شدم ،داشتم می رفتم سمت آشپزخونه که همسر گفت: داریوش مهرجویی رو کشتن
من: واه
همسر با همون خونسردی ذاتی : سرش رو بریدن ، زنش رو هم کشتن.
سرگیجه و سبکی سر و تهوع هم به سردردم اضافه شد ، روی مبل کنار ورودی آشپزخونه نشستم ، فضا برام یه جوری بود انگار که واقعی نباشه فقط گفتم : انگار دارم خواب میبینم.
از دیروز به این فکر میکنم کجا میشه رفت که دیگه هیچ کسی رو ندید ، کدوم روستا، کدوم جزیره، کدوم کره ؟ بشر از دست خودش کجا باید فرار کنه!
حقیقتش این مرگ نیست که منو شوکه کرده (اون که شده کسب و کارمون) ، از دست دادن یه آدم مشهور هم نیست ، این حجم از توحش ، این رو نمیتونم درک کنم ، چی میشه که آدم که قرار بود فردوس برین جاش باشه به این درجه از رذالت میرسه ، بابا قرار بود فرشته هم ره نداشته باشه به مقام آدمیت °!!!!
گاهی میگم خدا ، واقعا از اینکه بشر رو آفریدی احساس پشیمونی نمی کنی؟
یاد یه شعر از فروغ فرخزاد میفتم که از زبان شیطان میگه
شیطان : تف بر این هستی، بر این هستی دردآلود+۱۶ پست مودبانه ای نیست .پیشاپیش عذر میخوام
زمان دبیرستان، یه دوستی داشتم که یه خواهرزاده ی سه ساله شیطون داشت، یه شب همکارهای یه خواهر دیگه اش و همسر خواهرش رو دعوت کرده بودن (جز کادر پرواز بودن) از قبل بچه رو توجیه کرده بودن که شیطونی نکنه و حرف بد نزنه و .... ، یکی از آقایون به پسر بچه گفت: به به ، چه آقایی !! بچه سریع برگشت و گفت: من آقا نیستم ، من ع..م !:|
میدونید الان توی این سن حس میکنم اون بچه بسیار تیزهوش بوده ، یه جوری حرف آخر رو اول زده ، اونجایی که انتظار دیگران رو از خودمون کم میکنیم و به حداقل می رسونیم ، تازه جاییکه می تونیم خودمون باشیم و راحت زندگی کنیم . مهم نیست ما چقدر زیبا ، خوش تیپ ،دانشمند، دست و دلباز ، مودب ، ورزشکار، مدیر، کدبانو ، مدبر و اصلا همه چیز تموم هستیم ، برای آسایش خودمون بهتر اینکه، همیشه توی ذهن دیگران، یه جای خطا برای خودمون گذاشته باشیم ، در واقع اونقدر خوب به چشم نیاییم که خودمون بشیم رقیب خودمون.