داشتم یه وبلاگی رو می خوندم که در مورد آشناییش با یه بنده خدایی بود بعد توی کامنتها یکی اومده بود نوشته بود من دوست دارم بیشتر بدونم کاملتر توضیح بده :))))) چرا واقعا؟! به چه درد آدم میخوره از ریزترین چیزها که بهش مطلقا ربط نداره، با خبر باشه ؟!! کنجکاوی بعضی ها دیگه از حالت کنجکاوی سرریز شده از فضولی هم رد شده ، دیگه به نوعی بیماری ( دگرآزاری) تبدیل شده .
من متاسفانه،خودم اینقدر مودبانه با این جور آدمها صحبت میکنم و جواب میدم که خدای جواب دادن به سئوالات نامربوطم ولی اگه بخوام از بین سئوالات عجیب و غریبی که ازم پرسیدن، (از حقوق و قیمت ملک و وسایل و و... بگذریم )اونهایی که روم میشه رو اینجا بنویسم :
_در ماه چقدر پس انداز می کنید؟
_همسرت چطور بهت محبت میکنه؟
_خونه پدر داماد چند متره؟
_شبها به بچه چطور شیر میدی؟
_شبها چندبار پوشک بچه رو عوض میکنی؟
_میری خونه پدرشوهرت در یخچالشون رو باز میکنی؟
و .....
اماا ، تمشک طلایی رو هم میدم به این سئوال :
_قیمت سنگ مزار بابات چقدر شد؟ 
صبح که (راد) رو فرستادم مدرسه ، وقتی از در رفت انگار یه بخشی از ذهنم هم باهاش رفت ، گیج یه چایی ریختم نشستم جلوی تلویزیون و بدون اینکه عادتم باشه تلویزیون رو روشن کردم ،یه شبکه جدید، که کنارش نوشته بود پخش آزمایشی، داشت خیابونها رو نشون میداد و من چون نگران بودم که بچه به موقع رفته یا نه ،ترافیک هست یا نه ،همون شبکه نگه داشتم ، هر چند دقیقه یه خیابون رو نشون میداد از دهکده المپیک تا چمران و نواب و آزادی یهو تصویر کوچیک پایین رو دیدم که نوشته بود، بازگشایی دانشگاههای کشور ،بالاش هم نوشته بود امیر کبیر، حراست وایساده بود و کارت ها رو چک میکرد. یه خانم هم بود که گاهی به سمت دخترا میرفت و از عکس العمل دخترها میشد حدس زد که در مورد لباسشون چیزی میگه ، هزار فکر توی سرم چرخید ، یهو تصویر عوض شد، نوشت دانشگاه تهران، چند تا مرد کت و شلواری با شاخه گل رز قرمز وایساده بودن دم در و به دانشجوهایی که وارد میشدن گل میدادن ، چند دقیقه بعد دانشگاه شریف رو نشون داد که اونقدر سوت و کور بود دوباره برگشتن دانشگاه تهران که فکر کنم بچه هاش اولین جلسه هم براشون مهمه، بعد رفت دانشگاه علم و صنعت که هیچ کسی از در وارد نشد جز یه بنده خدا که از پشت در با یه دختری بود و من اون لحظه فکر کردم کاش اونقدر بدشانس نباشه که فامیلهاش سر صبح این شبکه رو ببین چون کاملا رصد شد ، دوباره تصویر برگشت شریف و این دفعه برای اونها هم از پشت دسته گل آوردن و بهشون دادن ، بعد دانشگاه اصفهان که با جعبه شیرینی به استقبال رفته بودند و مستقبلین یه سری خانم بودن.یه خانمی هم وایساده بود که انگار داشت جیگر باد میزد که البته اسپند بود و یکی هم یه سبد مثل ملزومات خنچه عقد دستش بود، دانشگاه علامه و.... این تایم طولانی من مشغول صبحونه خوردن بودم و توی ذهنم هزار فکر میرفت و میومد از اینکه الهی که کل سال سلامت برن و بیان، به اینکه چند نفرشون از اینجا میرن ،به شغل اون خانم، از اینکه وقتی بهشون گل میدن چه حسی دارن ؟ به چی فکر میکنند ، به این نسل، به نگاههاشون ، چند بار مثل مامانم قربون سرشون رفتم،قربون قد و بالاشون و یهو چیزی توی قلبم سنگین شد ،کاش یکی میومد و این توانایی رو داشت بغلشون می کرد میگفت :ما دوستتون داریم ،قدرتون رو میدونیم ، شما نخبه های این کشورید، براتون کار فراهمه، آینده توی دستهای شماست و هزار وعده که یکی یکی وفا بکند. کاش همه چی قدِ دادنِ یه گل سرخ، ساده و قشنگ بود.
اینکه شبکه های اجتماعی، به صورت خاص اینستاگرام، بستری رو فراهم کرده که آدمها بتونند از طریق اون کسب درآمد کنند به نظرم خیلی خوبه و جای تامل داره ، اما چون به شخصه جز پشت چراغ قرمز و مسابقات (دوی امدادی) ندیدم آدمها همدیگر رو ترغیب به حرکت کنند این صفحاتی که پکیج هایی مثل موفقیت ، ثروت و از این دست رو در قالب کلاس ، پادکست و ... میفروشن برام عجیبن ، البته نه کسی که گرداننده صفحه است، که اون طبیعیه بخواد یه چیزی بفروشه، چون داره کسب درآمد میکنه ،از بابت کسانی که دنبالش میکنند و فکر میکنند میتونند از این راه موفق بشن ، بیشتر از همه هم دلم برای بچه های مثلا نوزده، بیست ساله میسوزه که ممکنه اون پولی که بابت خرید این چیزها میدن خیلی راحت به دست نیاورده باشن. واقعا این صفحه ها با شبکه های هرمی که از آمال آدمها (عموما توی همین سن و سال)سواستفاده می کردن و همه دارایی افراد (اگرچه ناچیز از نظر برگزار کننده)در راه رسیدن به سراب ِثروت در باتلاق کلاهبرداری، فرو میرفت چه فرقی داره !؟؟ 
امروز سر صبحانه همسر داشت در مورد عدد (پی) صحبت می کرد که ریاضیدانان تا فلان بیلیون رقم اعشارش رو درآوردن و شاید این منتج بشه به اینکه هیچ دایره ای عملا وجود نداره و...... یهو فکر کردم کاش اینقدر بشر به همهچیز کار نداشت، کنکاش نمی کرد ، میذاشت بدوی می موندیم ، توی طبیعت زندگی می کردیم ، حتما منقرض میشدیم ؟ نه لزوما !!قاعدتا مثل سایر موجودات قویترین هامون می موندن ، در عوض زمین تخریب نمیشد، اینقدر سر و صدا و همهمه نبود، آلودگی نبود ،جنگ نبود . میشد همون اول قصه، همونجایی که یکی بود، یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود، مگه بشر چقدر میخواست عمر کنه که ارزشش رو داشت به قیمت زندگی ، زندگی رو از بین ببره .
دیروز صبح توی توییتر فهمیدم،رونالدو اومده ایران، چند تا عکس دیدم که مردم از تپه دارن میرن بالا تا برسن به اسپیناس و ... واکنشها هم متفاوت بود ، به درست و غلط بودنش و اینکه همه دنیا اینطوره هم کار ندارم ،ولی ما ها که میریم عروسی، قیافه هامون یه جوری میشه وقتی عروس و دوماد تحویلمون میگیرن انگار که ولیعهد یه کشوری داره باهامون حال و احوال میکنه ، ما ها که وقتی یکی میمیره دوست داریم وانمود کنیم سری از هم سوا بودیم ،خیلی اوقات به دروغ میگیم مرحوم ما رو یه جور دیگه دوست داشت (طبیعتا کسی اون موقع حال نداره پاشه بگه حالش از تو یکی بهم می خورد)، ما ها که یکبار گربه یه آدم مشهور گربه توی محلمون رو لیس زده به همه میگیم ، برای ما چرا باید عجیب باشه که آدمها برای گرفتن یه عکس، یه امضا از رونالدو اینطور خودشون رو به آب و آتیش میزنن ؟!!
پ.ن :عنوان کتابیه از آراسموس ، متن کتاب ربطی به متن نداره :)))