دو تا از دوستهام با همسرهاشون رفتن تور یه روزه یه طرفی ؛ میدونید دیگه لیدرها اولش مجبور میکنند آدمها دونه دونه بلند شن ، خودشون رو معرفی کنند بگن چند سالهاند و شغل و تحصیلاتشون چیه؟ ( چراش رو نمی دونم) اینها تصمیم گرفتن بلند شن ، سنشون رو پایین تر بگن و بگن پزشکند. بماند که چون همسرهاشون در مورد خودشون راست گفتند احتمالا برای همه کلی علامت سئوال ایجاد شده
. اما بعد از تعریف ماجرا و خندیدنمون ، گفتم: ریسک کردید ، اومدیم یکی حالش بد می شد، قطعا همه انتظار داشتن شما به عنوان پزشک کاری کنید. ( یه اصغر فرهادی درون دارم تبعات دروغ رو می سنجه)
دوست دیگهامون گفت : نشون میده اعتماد به نفسشون بالاست.
دچار چالش شدم . دروغ گفتن اصلا کار راحتی نیست ، اینو می دونم ، خصوصا تو جمع . اما مگه دروغ گفتن نشونه اعتماد به نفس و عزت نفس پایین نبود ؟!!!! یعنی کسی دروغ بگه باید به خاطر اعتماد به نفس بالاش تحسینش کرد از این به بعد ؟!! پس پاشیم یه دقیقه ایستاده دست بزنیم 
پ.ن: موزه جواهرات ، سکه ، ایران باستان تعطیله تو اینترنت زده بازه ولی تشریف ببرید ،میبینید بسته است و با پرس و جو متوجه می شید گویا از بعد اون ۱۲ روز بسته است.
دیشب موقع خواب به راد گفتم : هفته دیگه این موقع باید زود بخوابی ، چون فرداش اول مهره .
امسال تابستون عجیب و غریب و برزخ طور گذشت . هر آن بیم حمله و اثراتش باعث شد کلاس هایی که می خواست رو از مرداد شروع کنیم . بی برنامه و روز به روز زندگی کردیم .گفتم کاش بریم سفر . تا ۱۲ شب ، شهرهای جدید رو سرچ کردم ببینم هتل خوب دارند؟در کمال تعجب بعضی مراکز استانهامون هتل ۵ ستاره ندارن ، ۴ ستاره دارن که نظرات رو می خونی پشیمون میشی و بعد جاهای دیدنیشون ؟ ! بعضی شهرها هیچی ندارن ، یعنی جاذبه گردشگری شهر x، روستای y که فقط سرسبزه ( فکر کردید اسم شهر رو میگم؟ از جونم سیر شدم که فحش بخورم؟!
) خب الان حق میدم تا تقی به توقی می خوره مردم میرن سمت شمال ، چون هیچی نباشه شالیزار و جنگل و دریا به لحاظ بصری آدم رو راضی میکنه.
راد کنارم نشسته بود و نگاه میکرد ؛ خسته شد ،گفت : نمیخواد! منو این هفته ببر موزه جواهرات ملی و موزه سکه ، یه روز هم با بچه ها بریم رستوران .
وقتی میخوابیدم به این فکر کردم چقدر راحت گذشتیم از تابستون ، چقدر میتونستیم بهتر استفاده کنیم ، کجا گم شد این همه زمان؟ و حالا یه هفته مونده ، همه چی یادمون اومده .
قصه دنیا هم شاید اینطور باشه ،شاید آدم به آخرش که میرسه تازه قدرش رو میدونه و میفهمه . مامان بزرگم وقتی به رحمت خدا رفت ۹۷ ساله بود . از مرگ حرف نمیزد ، زندگی رو دوست داشت ، مریض هم نبود فقط کهولت سن داشت.سرپا بود، چشمهاش خوب می دید و گوشهاش خوب میشنید و هوش و حواسش سر جاش بود . فقط خودش براش مهم بود .همسر دخترخالهام نوهاش رو برد پیشش ، بهش گفت : این نبیره شماست . گفت : خُب! چیکار کنم .( فکر کنم زندگی اون آقا قبل و بعد این جمله تغییر کرد
)
بیست سال آخر عمرش دیگه حال کسی رو هم نمی پرسید ، مامان می گفت : هیچ وقت نمیشه زنگ بزنم ، مامانم بگه دختر تو خوبی؟ تا صدای مامان رو می شنید می رفت سر اصل مطلب اوایل پا و دستم امروز درد می کنه بود ، کم کم دقتش رو خودش زیاد شده بود، یه بار میگفت پوستم شل شده، چی کار کنم ؟ یه بار میگفت کم میرم دستشویی نکنه پروستات دارم :|
مامان میگفت : اقتضای سنه ، عصبانی می شد و می گفت : می گید مال پیریه. پیر نباید زندگی کنه؟ ! وقتی فوت کرد ، به مزارش که نگاه کردم ، به این فکر کردم بنده خدا چقدر زندگی رو دوست داشت ولی زورش به طبیعت نرسید. الان میگم شاید فهمید که زندگی به خودی خودش مهم بود؛فقط متنش نه حاشیههاش . فقط خودش.
سعی کردم غمگین نباشه ، اگه جایی خنده اومد روی لباتون ، به گیرنده هاتون دست نزنید . قصد فرستنده بود.
یکی از دوستام با همسرش سالهاست که اختلاف دارن.( اختلاف چرت ، تعصب کوری که در بن ماست ، تعصب بی حد به خونواده از جانب طرفین) میون حرفها گفت : اگه برگردم عقب،با توجه به تجربیاتم باهاش ازدواج نمیکنم . بعد ازم پرسید تا حالا به این فکر کردی که اگه برگردید باز با همین آدم ازدواج میکنی؟
فکر کردم و گفتم : نمیدونم !
واقعا نمیدونم اگه با کسی دیگه ازدواج میکردم خوشبخت تر بودم یا نه ؟! چون حتما اون هم جز خصوصیاتش ، یه خصوصیتی بود که دوست نداشتم . ولی یه چیزی رو میدونم ، اگه یه روزی به هر دلیلی از همسر جدا شم ، از اینکه یه دوست خوب و خوشفکر رو از دست میدم ،خیلی ناراحت میشم.
این حرفی بود که آخرین شب یلدایی که مادر همسر در قید حیات بود و همگی خونه اشون جمع بودیم، گفتم . گفتم : بیشتر از هر چیزی تو دنیا برام دوست خوبیه . ممکنه از نظر یکی این تعریف محسوب بشه و از نظر کسی دیگه تخریب. اما اون شب خونواده اش، به صورت خاص مامان و باباش خیلی خوشحال شدند .
قصدم اون شب دلربایی از خونواده اشون نبود ، اولش داشتم به شوخی می گفتم دستتون درد نکنه یه جوری تربیتش کردید حرفم رو گوش میده ، از بیرون میاد هنوز هم موبایل و سوییچ ماشین رو با الکل ضدعفونی می کنه . یادم نمیاد چطور حرف کشید به رفاقتش، اما خنده ای که تو صورت خونواده اش اومد ، حس خوبی که ناخواسته جاری شد ، الان که فکر می کنم راضیم از همکاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک برای ثبت همچین لحظه ای.
به دوستم گفتم : تهش چی؟ فکر کن فردا( دور از جونتون) یکیتون دیگه نباشه ، بعد نمی گید ارزشش رو داشت این قدر به خاطر بقیه تو سر و کله هم زدیم ؟! گفت....
مهم نیست چی گفت، فقط بدونید اون قدددر جملهام ارزشمند بود که نمی شد روش قیمت گذاشت ،باهاش مثل حرف مفت برخورد شد 

ما سه بچه ، بعد ازدواجمون هرروز با خونه پدریمون در حد سلام و احوال پرسی تماس می گرفتیم . ( به جز سالهایی که خواهر ایران زندگی نمی کرد)
این روال بود تا پدرم از دنیا رفت. اون دو ، مدل سابق هر روز یه بار تماس می گیرن ، من اوایل صبح یه بار زنگ میزدم و از ۵ تا ۱۱ شب هر یکساعت ، در حد چند ثانیه سلام، چطوری و خداحافظ .به تدریج کمش کردم ، الان شده روزی ۳ بار مثل آنتی بیوتیک . خواهر و برادر اگه زنگ بزنند و نتونند از مامان خبری بگیرن ، ازم می پرسن که مامان کجاست؟ چون من دقیقا برنامههاش رو میدونم .
چند شب پیش ۱۰ دقیقه به ۱۱ شب زنگ زدم برنداشت؛ پیام گذاشتم که میخواستم بهت شب به خیر بگم . معمولا خودش زنگ میزنه ،۵ دقیقه گذشت زنگ نزد ، دوباره زنگ زدم برنداشت ؛ موبایلش رو گرفتم باز جواب نداد، شد بیست دقیقه که پشت هم موبایل و تلفن خونه رو میگرفتم . نگران بودم که تو دستشویی گیر کرده باشه یا رفته باشه تو حیاط و در بسته شده باشه( پارسال اینطوری شده بود) و احساس بی پناهی و استیصال کنه . همسر گفت : نگران نباش ! به مهر( یکی از پسرهای فامیل) زنگ بزن . داشتم از خجالت و شرمندگی میمردم که اون وقت شب مزاحمش میشم ، زنگ زدم با خجالت موضوع رو گفتم ، گفتم که تلفن طبقه پایین رو ندارم اگه داری بهم بده که راد با گوشی دوید تو اتاق گفت : مامانی زنگ زده.
گوشی رو گرفتم گفتم :کجایی ؟! نگرانت شدم . خیلی ریلکس گفت دستشویی بودم . بی توجه به همسر که با دست اشاره میکرد آروم ! گفتم :بیست دقیقه تو دستشویی؟ شدنیه؟ اونم تو که وقتی میری حموم ، موبایلت رو میذاری پشت در! ترس رفته بود و شرم اینکه اون وقت شب، مزاحم فامیل شدم تمام وجودم رو پر کرده بود. بهش گفتم یه زنگ به مهر بزن، به اون هم خبر دادم. گفت: چرا به اونا زنگ زدی؟! گفتم چون سابقه نداشت تو ۲۰ دقیقه بری دستشویی ، من بدبخت فکر کردم جایی گیر افتادی.
قطع کردم ، دست چپ و قلبم درد میکرد . قرص پروپرانولول نداشتم که البته اگه داشتم هم، چون فشارم رو میندازه نمی تونستم بخورم به همسر که لیوان آب آورده بود گفتم یه امگا۳ بهم بده ، نمیدونم به چه دردی میخوره
فقط می خواستم قلبم باور کنه براش دارم یه کاری انجام میدم ، آروم بگیره.
یه اس ام اس سرشار از شرمندگی فرستادم به مهر، اون هم با محبت جوابم رو داد و دراز کشیدم روی زمین . راد اومد دستم رو گرفت و گذاشت روی صورتش ، گفت : الان دیگه ناراحت نباش . گفتم نیستم ، خجالت زده ام . گفت : گوشیت رو بیارم ، اسم مهر رو به( مامان یاب) تغییر بدیم . خندیدم و حرف زدیم و کم کم خوب شدم .
همسر گفت : شاید تو حیاط بوده ولی چون تو بهشون گفتی : شبها تحت هیچ شرایطی حتی اگه صدا هم شنیدی، نرو پایین نخواسته بهت بگه.
میدونید خیلی چیزها نعمته و ما نمیدونیم ، یکیش حضور پدر و مادر با همه . که خیال آدم از بابت اینکه همدیگه رو دارن راحته ، نگران تنهاییشون نیستید . تازگیها به همه نعمتهایی که داریم و برامون عادی شده فکر میکنم . کاش دنیا ، کار رو به اونجا نرسونه که بگیم هیچ چیزی ارزشش رو نداشت که اون لحظه رو از دست بدیم و اون لحظه خوش باشیم و با زندگی کیف کنیم .
ساز زندگیتون کوک باشه همیشه.

حبیب تو سریال لیسانسه ها رو یادتونه ؟ هر کی بهش نگاه می کرد فکر می کرد عاشقشه. فکر کنم هر کدوم ما یه ما بازاء حبیب رو از نزدیک دیدیم . یه دوستی داشتم ؛ فرضا ،قرار میذاشت با بچه های کلاس زبان دسته جمعی میرفتن بیرون ؛ موقع برگشت اونی که معرفت به خرج میداد و میرسوندش میشد سوژهاش . میگفت: قشنگ میفهمم دوستم داره ولی نمیگه . بعد صبرش هم کم بود ، میرفت بهش میگفت : من که میدونم منو دوست داری ولی نمیتونی بگی و روت نمیشه و .... . طرف فرار میکرد. از این دست تجربیات زیاد داشت اما باز براش درس عبرت نمی شد .
یه بنده خدایی رو هم میشناسم تو ۱۹ سالگی ازدواج کرد ، بعد جدی میگفت : وقتی به فامیل گفتیم ، همه ناراحت شدن و گفتن چرا نگفتید میخواید فلانی رو بفرستید خونه بخت( می دونید دیگه یه برنامه بی بی سی ، شبها پخش میکنه :دختر آقای فلانی میخواد شوهر کنه:/) ، چون همه منو میخواستن ، تا حدی که یه آقایی که منو برای پسرش بهش معرفی کرده بودن، وقتی پدر بزرگم گفت که نوه ام داره ازدواج میکنه ، حالش بد شد افتاد روی صندلی و بهش آب دادن . (بالیوود درون رو حال کردید
) .
و از همه جذاب تر ! اجازه بدید اسکار این برداشت آزاد رو تقدیمشون کنم ؛ کسی بود که گفت : فلان فامیلمون چون منو دوست داشت عروسیم نیومد و گفتن : بیرون روی داشته . پرسیدم : پس بعد شما ازدواج کرده؟ گفت: نه! زودتر از من ازدواج کرده بود. گفتم : ازتون خواستگاری کرده بود؟! گفت : نه، ولی معلوم بود. : |
عذر میخوام از بزرگترها ، یعنی فقط اسهال شدن رو کسی جز سایدافکت عاشق شدن حساب نکرده بود که اون هم شد.
حالا امروز و فردا جشن نامزدی و عروسی دعوت شدید ، یادتون باشه نرفتنتون ممکنه حمل بر عاشقی بشه .
خیلی خوش بگذره تعطیلات بهتون.
ب .ن: یه جای نوشته تصحیح شده.