وقتی یه آهنگی رو گوش میدم ، بیشتر ترانه رو میشنوم ، یعنی گوش موسیقیایی ندارم، گوش احساسی دارم ، خیلی به آهنگ توجه نمیکنم و فقط وقتی موسیقی بیکلام گوش بدم ، میتونم روی ملودی تمرکز کنم .
راد بر خلاف من آهنگ ها رو خوب یادش میمونه ، مثلا میگه این آهنگی که داره پخش میشه مال فیلم میان ستاره ایه و....
هفته پیش دیدم داره یه آهنگی میزنه ، گفتم : داری ملا ممد جان رو میزنی؟ گفت: بله! نوشته مزار.
چند روز پیش مشغول نقاشی بودم و اون هم نشسته بود و داشت یه آهنگ جدید رو تمرین میکرد . آهنگه خیلی آشنا بود . پرسید میدونی چیه؟
گفتم: مال فیلم شعله است . همون که ببعی و پسر عمه زا با هم میخوندن و یه تیکهاش رو خوندم.
قیافه اش :|
گفت : بالاش نوشته جمعه! ( فرهاد)
چند بار دیگه هم زد ، اولش واقعا شبیه اون آهنگ هندیه است.
می خواستم غر بزنم ! تا صبح ( کی میرسی پس) میتونم یه نفس غر بزنم؛ اما فایده ای نداره، به اندازه کافی دل خون هستم از این افسرده پاییز . به جاش خاطره ای که یادم اومد رو تعریف میکنم :
راد کوچیک بود میبردمش انواع کارگاههای کودک . یه کارگاه رنگ و موسیقی بود ، بچه ها بین دو و نیم ساله تا سه و نیم ساله بودن.
یه جلسه مربی جلوی بچه ها، کاغذ گذاشت و گفت آهنگ میذارم و شما نقاشی بکشید .توی آهنگ صدای سوت قطار می اومد. بچه ها طبیعتا مداد رو هم درست دست نمی گرفتن ، شروع کردن خطهای درهم کشیدن .
نگاه کردم دیدم مربی با نگاهی سراسر تحسین، داره ورق راد رو نگاه میکنه و مادرهای دیگه هم با یه حالت وااای ونگوگ زمانه ات رو بنگر! داشتن ورق راد رو نگاه میکردن. یه نگاه هم با حیرت به من میکردن که چقدر مادر ونگوگ براش عادیه؟!
دیدم راد ، تنها بچه ایه که ریل کشیده 
اما واقعیت چی بود؟ پسرخاله راد بهش ساده ترین چیز یعنی نردبون کشیدن رو یاد داده بود . بچه ام بی توجه به آهنگ نردبون خودش رو طبق معمول کشیده بود ، اونا نمیدونستن که اون نردبونه . اعتراف کردم؟ نه!
قبلا ماجرای آشنایی با همسر رو تعریف کردم . اون موقع که ایشون خواستگاری کرد ، چون دفعه دومی بود که منو میدید ، شک کردم که نکنه ازم کوچیکتر باشه ، میدونم به نظر خیلی ها سن یه عدده و .... نظرشون محترمه ؛ اما من جز اون خیلی ها نبودم و نیستم . برام مهم بود که حتما ازم بزرگتر باشه ، بعد از اینکه قرار شد بار بعد همدیگه رو ببینیم بهش گفتم : دفعه بعد ، شناسنامه ات رو هم بیار .( احتمالا فکر کرد میخوام عقد کنیم
).
تو سالهای اخیر خیلی مد شد و انگار یه موجی راه افتاد که آقایون مخصوصا چهرههای شناخته شده، میرن با کسایی ازدواج میکنند که هم سن دخترشونن . در مورد هزار سال پیش صحبت نمیکنیم ، از عهد قاجار هم حرف نمیزنم . در این زمان که همه چی یه سرعت و شتابی گرفته که تفاوت نسل ها خیلی مشهوده ، جهان بینی ها و ارزش ها و ... خیلی در طی دهه ها با هم فرق میکنه؛ حقیقتا برام سئواله! یه آقای دهه چهلی که اول جوونیش میفته تو فضای انقلاب و جنگ و پسا جنگ ، چه حرف مشترکی با یه دختر دهه هفتادی داره که میره با اون ازدواج میکنه و دختر دهه هفتادی مشکلی نداره که باید توضیح بده این بابام نیست، شوهرمه!
چند وقت پیش مصاحبه یه خانمی رو میدیدم که همگیتون میشناسیدشون گفت برای ازدواج حاضر نیستم با زیر ۴۰ سال ازدواج کنم . خودش بالای پنجاه سالشه !!! اینو یه جا خوندم که از منظر روانشناسی( خانم دکتر استوار تصحیح کنید لطفا اگه اطلاعاتم غلطه)دو ، سه سال بزرگتر رو هم سن گزینی اطلاق می کنند. باشه قبول میکنم ، ولی بالای ده سال آخه؟!
تو تمام دوران نوجوونی و جوونیم جز یکی از دوستهام هیچ کسی پسر کوچیکتر از خودش رو نمیپسندید ، اون دوستم هم پدرش زود فوت کرده بود و تفاوت سنی زیادی بین والدینش بود .از اول میگفت دوست دارم یه سال ازم کوچیکتر باشه که آخرش هم همینطور شد. ولی ایده آل دخترها نبود اون موقع!
حالا مطالعه تحقیقاتی انجام دادن( تو دانمارک) ، یورونیوز منتشر کرده که آدمها هر چی سنشون میره بالاتر تمایلشون به شریکهای جوون تر بیشتر میشه. مردهای ۷۰ ساله زنهای ۵۸ ساله رو ترجیح میدن و زنهای ۷۰ ساله مردهای ۶۸ ساله رو .
پ.ن: از ازدواج های اجباری( هر نوعش فشار جامعه و خونواده و....) حرف نمیزنم ،اینایی که گفتم در حوزه انتخاب منظورم بود.
پ.ن۲: یعنی اردلان سرفراز هم تو تیم ماست؟!
یه بار تو دانشگاه نشست دانشجو و اساتید بود ، حراست ، رئیس دانشگاه ، مدیر گروه و اساتید بودن ، سئوال ها و خواسته ها رو روی یه کاغذ مینوشتیم و دونه دونه باز میکردن و میخوندن و جواب میدادن . گلایه ها عموما از کمبودها بود و اینکه فلان استاد خوب درس نمیده و ... تا شاگرد اول سال پایینیمون یه دختری بود ،خیلی با ناز حرف میزد ، دستش رو بلند کرد ؛ استادها همه میشناختنش .گفتن بفرماییدخانم فلانی.
بلند شد، از وسط سالن گفت: به رفتار اساتید نظارت کنید .استاد شیمی ( درس عمومی) چند بار به من گفته تلفنت رو بده که به سئوالاتت جواب بدم ، اگه من سئوال داشته باشم خودم از ایشون میپرسم لازم نیست که تلفن من دانشجو رو داشته باشه. ( همهمه شد تو سالن و پچ پچ و خنده)
دختره نشست و روند عوض شد ! هیهات منا الذله !(۲ بار)
دونه دونه بچه ها بلند شدن در مورد مشکلات اخلاقی استادها حرف زدن، با شهامت، بی خجالت!
من و رفیق عین بچه های خوب ردیف اول نشسته بودیم و چشم در چشم اساتید ، دیگه جواب نمیدادن ،ساکت شده بودن ، فقط گوش می دادن !
مدیرگروهمون ، عضو تایید اساتید بود، بعد اون جلسه باهاش کلاس داشتیم ،اومد تو کلاس ، گفت: طرف بیرون اگه هر کاری میخواد بکنه ، به خودش ربط داره ! ولی در کسوت استادی حق این اشتباه رو نداره ، ازتون گله دارم که چرا زودتر نگفتید، نمیخواستید اسمتون مشخص بشه ، تو نامه مینوشتید و از زیر دراتاق می فرستادید تو و....
راست میگفت ، اونجایی که بچه ها اومدن آموزش ببینند ، حتی اگه بچه ای از سر شیطنت یا هر چیزی پالسی میفرسته (میدونم که داریم از این مدل) برازنده کسوت استادی نیست که فرصت طلبی کنه و سو استفاده کنه، آدم شان جایگاهی رو که داره باید رعایت کنه ، نه لزوما به خاطر خودش به خاطر اون واژه ای که کلی آدم دیگه با اون اسم خطاب میشن. استاد! پزشک! وکیل! و ....
پ.ن: رفیق تو ارشد برای داشتن رزومه کاری از طرف یکی از استادهامون( دکترشین )معرفی شد به یه استاد دیگه مثلا اسمش( چاملی ( کارتون تنسی تاکسیدو). یه روز گفت چاملی گفته براش یه سری نمودار و ... ببرم، ولی پنجشنبه برم ، پنجشنبه روز کاری نیست. گفتم بده دوستت ببره.( پسر بود) بعدها یه بار دکتر شین بهم گفت :خانم پلف میخوام ازتون یه سئوال بپرسم برای رفیق مشکلی پیش نیومده؟ گفتم: نه! مِن و مِن کرد و با شرمندگی گفت: من نمی تونم مسائل رو باز کنم، امیدوارم متوجه بشید، یه حرفهایی پشت دکتر چاملی هست ، می خوام ببینم برای رفیق چیزی پیش نیومده چون خیلی نگران شدم. گفتم : متوجه ام ، نه خدا رو شکر. خیالتون راحت! خوب شد خودش نرفته بود:/
یه آشنایی بعد از جدایی از همسرش ، عکس تکی خودش رو از عروسیشون نگه داشته بود و زده بود روی دیوار خونشون . راستش تا قبل از اون هر کسی رو دیده بودم ، بعد از جداییش تمام عکسها رو نیست و نابود کرده بود . واقعا این حجم از شهامت رو که بپذیری اون هم یه بخش از زندگیت بوده و اینی که هستی محصول همه سالهای زیسته و تجربیاتته ؛فارغ از خوب و بد بودن، برام تحسین برانگیز بود. چون قطعا اگه خودم هم بودم همه چیز رو از بین میبردم تا به ظاهر هم شده اون بخش از زندگیم یادم بره.
چند وقت پیش، همسر گفت دو تا هنرپیشه با هم ازدواج کردن و فیلم منتشر کردن ، گفتم: دختره طفلی متاهله ، چقدر بدم میاد از هوش مصنوعی برای این کارها استفاده میکنند و ... کاش فتا پیگیری کنه و ...
بعد فهمیدم فیلمه واقعی بوده. :|
حالا آدم های مشهوری رو میبینم که عکس های ازدواج سومشون رو خودشون( خودخواسته) منتشر می کنند.
بذارید خودم رو بذارم جاشون : با توجه به اخلاق خودم ، دفعه اول و دوم به هر دلیلی جدا شدم ، از ترس اینکه حرف دهن مردم نشم ، حتما یه عقدکنون مختصر میگیرم ، به کسی هم نمی گم ، میذارم ببینم یه سال میتونم طرف رو تحمل کنم؟ تو زرد از آب در نیاد !
در واقع به جای اینکه بعدها از مردم گله کنم که سرشون تو زندگی منه و پاشون همیشه رو دُممه ، دُم بلند و قشنگم رو از وسط جامعه جمع میکنم.
چند روز قبل که خبر پژمان پخش شد ،مهم نیست پاپوشه ، پرستو بوده ،کرکس بوده یا هر چی اون بخش رو کار ندارم . هنرپیشههای دیگه از مردم گله میکردن! مردم مگه خبر رو منتشر کردن؟! خبرگزاریهای رسمی منتشر کردن و حتما با مجوز بوده ، چه ربطی به مردم داره ؟!! خدا رو شکر دیوار مردم از همه کوتاهتره ، دولت مردم رو مقصر می دونه، چهره ها مردم رو مقصر می دونند . خوب که فکر میکنم میبینم ما ، مردم عادی که سرنشین کشتی نیستیم و آویزون اون تیوپهای کناری کشتی هستیم هم ، خیلی اوقات یادمون میره تو چه وضعیتی هستیم و از همون جا که آویزونیم چون زورمون فقط به خودمون میرسه؛ باز به کناریهامون لگد میزنیم ، یکی از این لگدها باعث شد که یه نفر رو از پیوندهام خارج کنم( اینو برای خواننده خاموش نوشتم ، ببین تا چه حد حواسم بهتون هست
)
پ.ن: دیروز اون پست رو گذاشتم ، بعد فکر کردم نکنه کسی افسوس بخوره ، میخواستم پاکش کنم ولی کامنتهایی که گرفتم از سر لطف، مانع بود. عذر خواهی میکنم از تمام کسانی که مادرشون در قید حیات نیستن.امیدوارم بهشت برین جایگاهشون باشه و دعای خیرشون پشت و پناهتون.
دو هفته پیش خواهرم رفته بود شمال ، فکر میکردم مامان باهاشون برگرده ، برنگشت . بهش زنگ زدم.
گفتم: سلام ، بی ادب!
+: سلام ، چرا؟
_،: چرا نیومدی؟
+ : میام ، کار داشتم .
_: بیا...
+ : بذار نارنگی ها برسند حیفه ، لوبیا و اشپل بخرم براتون بیارم ، لوبیا پلو برات درست کنم . ( گوشهام دراز شده بود اینجای صحبت )
_: باشه ، اومدی آش رشته هم درست کن !
هفته بعد که تمام دورهمی هاش رو رفت و مثل کسی که نون رو می کشه ته تابه املت تا هیچی نمونه ، ته مهمونی ها رو درآورد. زنگ زد که پنجشنبه میام .
پنجشنبه صبح با راد که خیلی خوشحال بود رفتیم خونه مامان ، پارچهها رو از روی مبلها و فرشها و.... برداشتیم و انداختیم تو ماشین، یه گردگیری سبک انجام دادم . کتری رو شستم و چای دم کردم که رسید . چای خوردیم ، غذا سفارش دادم و تا برسه ، جارو کردم ، حرف زدیم و ....
غروب که لباس میپوشیدم پرسیدم: خرید نداری؟ برای فردا صبح کم و کسری داشت . گفتم : میخرم ، میذارم تو آسانسور.
از سوپر که دراومدم باد خنکی میاومد ، انگار تو هوا یه عطر خاصی بود که دلم یهو تنگ شد . گفتم: فکر کن زنگ بزنیم ، بابایی در رو باز کنه و بفهمیم همه نبودنش خواب بوده. راد گفت: یا ابوالفضل ! چه ترسناک!
خریدها رو گذاشتم و اومدم بیرون.
خنکی هوا، رضایت درونی و ....گفتم: چقدر خوبه که مامانی هست ، کاش مامانی زیاد بمونه! ( منظورم تو دنیا بود) راد گفت: آره . ما هیچ جای دیگه ای رو نداریم که اینقدر راحت بتونیم بریم و ساکت شد.
برای عوض کردن فضا، شروع کردم به خوندن : بر گیسویت ای جان! کمتر زن شانه ....
دستپاچه و خندون، برگشت پشت سر رو نگاه کرد و گفت : هیس ! نخون.
و این گونه اول آبان با اومدن مامان توامان شد . :)
امیدوارم بارون بیاد که آبان به معنی برسه. اولین قطره بارون که نشست روی صورتتون ، انگار که خدا بوسیده باشدتون ، دعاتون مستجاب بشه. 