به کجا چنین شتابان


دبستانم سر کوچه بالایی خونمون بود ، راهنمایی یه کم دور شده بود ، مثلا پیاده یه ربع راه بود و البته تو یه سربالایی  تقریبا نفس گیر. همه بچه های دبستان کوچیده بودیم به اون راهنمایی ، سرویسی شدیم ، سرویس اون موقع مینی بوس بود ، تا خرتناق هم بچه سوار می کرد ، سال بعد رفتم دبیرستان که اون یه ربع با ماشین راه بود و همون راننده سرویس تا پایان دبیرستان با یه مینی بوس قرمز مندرس ولی سرپا ، ما رو می برد مدرسه .


قبلا صبح راد با پدرش می رفت مدرسه و پدرش  میرفت سر کار و ظهر من می رفتم دنبالش .دو /سه سالی که همسر برای خودش کار می کنه ، صبح ها راد رو ایشون می رسونه  و بیشتر مواقع بعد ازظهرها هم . (خدا خیرش بده) امروز حالش خوب نبود ، من راد رو  رسوندم ، فکر کنم از سر کوچه بد وبیراه گفتن رو شروع کردم ، فاجعه است به تمام معنا!! یعنی شبیه رانندگی نیست شبیه تلاش برای بقاست ! انگار ته مسیر از چشمه حیات ،یه لیوان آب بقا گذاشتن .

فکر کنم بیشتر از نصف بچه های مدرسه ای با ماشین والدینشون میرن مدرسه . رانندگی هامون که قربونش برم افتضاح  هست ، روز به روز بدتر و در حجم بیشتر هم میشه .حالا شما فکر کن یه بچه هم تو ماشینه که قراره به موقع برسونیش. نور علی نور. 

راد رو رسوندم و نشستم تو ماشین و انگار قصد ندارم برم( به نشونه اعتراض می خوام  همین جا تحصن کنم) دارم پست میذارم . خلوت شه بعد میرم  که موقع برگشت هم مجبور نشم با آدمهایی که احتمالا اونام اعصابشون خورده  هم مسیر بشم.


پ.ن : از خانم ها انتظار ندارم راه بدن  همون طور از راننده تاکسی ها  ( برحسب تجربه ) راد گفت : نمیری ؟ گفتم : پشت فرمون زن نشسته ، راه نمیده ، یه جوری سیخ هم جلو رو نگاه می کنه که انگار گردنش قفل کرده. گفت : پس چرا تو راه میدی ، گفتم : چون من مشتی ام ، به جنسیتم ربط نداره . ( راننده تاکسی ها رو می دونم ، خانم ها شاید ریشه در سالهایی داره که کمتر بهشون این فرصت داده شده)

بریم. هفته خوبی در انتظارتون باشه





یکی داشت تعریف می کرد ، یه پسربچه سیزده ساله‌ای رفته ریش هاش رو زده ، بعد باباش باهاش  دعوا کرده که باید از ما اجازه می گرفتی. 

خب ، یه چیزهایی رو متوجه نمیشم ، وقتی نسل ما به بی اهمیت بودن بعضی چیزها در دوران نوجوونی خودمون واقفه و انتقاد داره ، چطور ممکنه خودمون دوباره بیفتیم تو همون چرخه؟! گفتم : دعوا کردن نداره ، دوباره درمیاد . گفت : دیگه سر خود نباید این کار رو می‌کرد،  باید اجازه می‌گرفت. 

تصور کنید : سلام پدر! من میخوام برم چند کرکی که روی صورت خودم در وضعیت یکی بود، یکی نبود ،دراومده  و  اجازه اش  دست شماست  رو بتراشم  


زمان خودمون چون مدرسه روی سبیل و ابرو حساس بود ، من فقط این دیتا رو داشتم که سبیل و ابرو  خط قرمز تربیته . به سن دانشگاه که رسیدیم ، یکی از دوستهام ، دانشگاه یه شهر دیگه قبول شد  و با بچه های شهرهای دیگه تو خوابگاه بود، یه بار گفت: باورت میشه ، یکی از بچه ها  می‌خواست بره آرایشگاه  موهاش رو کوتاه کنه ، زنگ زد از پدرش اجازه گرفت. اونجا فهمیدم  چقدر  می‌تونه دامنه موضوع گسترده باشه ولی نمی‌دونستم برای پسرها هم محدودیت هایی وجود داره تا یه بار که رفتم خونه داییم ( دوتا پسر داره که من خواهرنداشته اشونم) داشتم با بزرگه حرف میزدم که کوچیکه  میون حرفمون گفت:  بهش بگو! بزرگه بهم گفت : این می خواد ریشش رو بزنه !

با قیافه گنگ بهش نگاه کردم ، فکر کردم ، من کِی گفتم می خوام برم دستشویی که این معطل منه!  گفتم: خُب بره بزنه. 

برادر بزرگه خندید و گفت: عه، نه! مامان اینا نمی ذارن ! میخواد تو بهشون بگی.

این اولین مواجهه من با سخت گیری در مورد سبیل پسرها بود‌. گفتم : مگه سبیل شمام مثل دخترها مهمه؟! 

به مامانم که اومد خونشون تو یه فرصت مناسب گفتم من بحث رو می کشم به اون سمت ،  حواست باشه.

بعد از شام که داشتیم حرف میزدیم . یه چشمک  زدم  و به پسردایی کوچیکه گفتم :  این موهای  تُنُک  صورتت رو چرا نمیزنی؟ 

بزرگه گفت: اتفاقا دوست داره  ولی مامان اینا نمی ذارن.

خانم داییم گفت : آخه ، زوده! حیفه!

مامان سریع گفت:  پشم :| حیفه؟!  حرفهایی میزنی

گفتم: بذارید بزنه  .  مامان هم گفت : پاشو!

پسرداییم اصلا تعلل نکرد  و چند دقیقه بعد با صورت سفید و باز ، شاد و خرم ، چست و چابک اومد بیرون  .


خیلی قدیم ها برای تنبیه و تحقیر، گیس کسی رو می بریدن و کلمه گیس بریده هم توهین بود ، در مورد سبیل هم،  اینطور بوده یعنی ؟! مثلا کسی سبیل نداشت بهش می گفتن بی سبیل ، سبیل تراشیده ، صورت صیقلی یا نه آدمها دوست دارن تا جایی که می تونند اعمال نظر و قدرت  کنند. 


 

سر صبحانه  تلویزیون ، آهنگ《 هم شاگردی سلام》  رو  پخش کرد . راد تا حالا نشنیده بود ، گفت چرا هی یادآوری می کنند که قراره بریم مدرسه ؟

هم شاگردی سلام ،فکر کنم اگه قراره رتبه بندی بشه جز منفورترین آهنگهاست ، چند نسل رو باهاش شکنجه دادن  بعد هم با فضای اون موقع !مدل مکتب خونه مدرن ، انگار برای رفتن به گوانتانامو ، برات آهنگ بذارن و بخوان خوشحال باشی. 

برمیگردم به گذشته ، رنگ  مدرسه تو دبستان و راهنمایی برام طوسی ، قهوه ایه ، سرد و خشکه .معلم هام رو دوست دارم چون درسم خوب بود و حرف گوش کن بودم ، برخوردی  نداشتم ، ولی ناظم ها  ... نه دوستشون ندارم ، ازشون می ترسیدم . جالبه کسی با من برخورد بدی نکرده بود. ولی چرا یه سری زن( نه خانم) سن و سال دار باید رفتار خشن ، خشک ، بدون انعطاف با  تحکم و با اخم   با یه سری بچه دبستانی می‌ داشتند؟ اون هم اون نسل ، که اگه کتک هم می‌خوردن،  پدر و مادرها نمی‌اومدن مدرسه . چه نیازی به این همه دیسیپلین بود؟  نبرد نا برابریه که یکی  حداقل ۳ یا ۴ برابر یه بچه سن داره و از موضع قدرت هم برخورد می کنه . به جد معتقدم کلمه 《فرهنگی》 که همه آموزش و پرورشی‌ها برای خودشون استفاده می‌کنند ، برازنده همگیشون نیست و این اون چیزیه که فقط  باید به کسایی اطلاق بشه که در راستای توسعه فرهنگ ( اخلاقی/ اجتماعی و...) تلاشی انجام دادند.

رنگ دبیرستانمون ولی سبز و آبیه ، حتی اگه مدیرمون بداخلاق بود و بچه‌ها بهش می‌گفتن (برونکا)  چون دقیقا مدل اون می‌چرخید و میومد سخنرانی می‌کرد. ناظم ها ، معلم ها قریب به اتفاق برازنده این عنوان بودن که بهشون گفت : جز جامعه فرهنگی کشورند . سرشون سلامت و درگذشته‌ها هم روحشون شاد.


پ.ن : سال تحصیلی خوبی پیش روی بچه ها باشه ، سلامتی و خوشحالی و موفقیتهاشون رو ببینید. 

مهتاب عزیز ،چند سال پیش یه کوچولویی رو گذاشتن تو بغلت که کف پاش تو دستت جا می شد، مبارکت باشه که صاحب اون پاهای کوچولو امروز رفته مدرسه . 

زندگی زیباست ای زیبا پسند ، زنده اندیشان به زیبایی رسند


کل هفته گذشته ، از کنار هر داروخونه ای که رد شدیم پرسیدیم واکسن آنفولانزا دارن ؟ که می گفتن میاد ولی معلوم نیست کی.

سال قبل هم تصادفا قبل از توزیعش ، تو داروخونه بودم ، مسئولش بهم گفت ۱۰ دقیقه دیگه اینجا باشید چون زود تموم میشه و شرمنده اتون میشم و بهم یه لیست نشون داد از کسایی که ثبت نام کرده بودن  و  گفت:  دو تا بیشتر بهت نمیدم ، ما هم  با فاصله  از هم رفتیم و سه تا گرفتیم :|

دیروز صبح زنگ زدیم و بالاخره  گفتن امروز تا ۱۱ و نیم ، ۱۲ گفتن که میاد. همسر گفت : زودتر بریم . ده و نیم جلوی داروخونه بودیم ، رفت پرسید : گفتن نیومده ، وایساد جلوی در داروخونه برای شکار واکسن 

 من و راد تو  ماشین نشسته بودیم ، بهش گفتم:  اینجا خوب شلوغه؛ بیا قصه آدمها رو بگیم .‌این کاریه که تو ترافیک یا یه موقع هایی  از پشت پنجره خونه ، می‌کنیم ، یه آدم رو انتخاب می‌کنیم و قصه اش رو می‌گیم ، نوبت به من که می‌رسه یه جوری میگم که  بخنده. 

راد یه آدم رو انتخاب کرد و تازه شروع کرد به گفتن که دیدم ، پدرش دوباره رفت تو داروخونه و چند دقیقه بعد با  واکسن ها اومد بیرون . گفت : یه خانمی از جلوم رد شد دیدم تو دستش واکسنه ، بهش گفتم از اینجا خریدید ، گفت : بله !

نمیدونم  اونی که دفعه اول گفت نیومده دروغ گفت یا واقعا خبر نداشت.


میدونید بچه بودیم اون قدر تنوع لوازم التحریر هم مثل چیزهای دیگه کم بود، داشتن یه مدادرنگی مدل جدید، یه دفتر خاص و ... بهمون سرخوشی مفرط میداد. 

مرسی از این جغرافیا که هنوزم برامون چیزی تو آستین داره برای هر چیزی،  ولو کوچیک تلاش می کنیم ، حس به دست آوردن تو اون لحظه مثل یه توفیق بزرگه  و  تا آخر شب خوشحالیم ، دیروز   چند بار ،از اینکه واکسن رو پیدا کردیم ،  به هم لبخند زدیم  و  ابراز خرسندی کردیم . شبیه حال یوری گاگارین وقتی برگشت به زمین  .‌ ما هم میتونستیم یه جمله مثل جمله اون بگیم : زندگی زیباست!

صرفا برای اطلاع !!


یه بچه ای خیلی شلوغ می‌کنه ، شیطنت می‌کنه ، اعصاب همه رو بهم می‌ریزه، بعد برمی‌گردی به مامانش نگاه می‌کنی ، می‌بینی انگار دیازپام خورده ، آروم نشسته و مثل شما نگاه می‌کنه ، فکر می‌کنی  پس چرا چیزی نمی‌گه؟ چرا بلند نمیشه بچه رو بگیره و ....

یه دوستی دارم به خاطر شیطنت بچه‌اش ، هر جای عمومی که شما فکر کنید تذکر گرفته ، دو جا هم عذرشون رو خواستن  که لطفا تشریف ببرید بیرون .

بهم گفت تو یه کلاس (کارگاه هنر فکر کنید) بچه‌اش حاضر نبوده بشینه و روند کلاس رو مختل کرده بود ، مادر و پدرها به این نگاه می‌کردن که چرا این کاری نمی‌کنه و نچ نچ می‌کردن.

گفت: هی به من نگاه می‌کنند ،بهش بگم بشین که بهم فحش بده ، آبروم تو جمع بره؟!! خودشون بگن .

 

درست و غلط رو  کار ندارم ، خواستم بگم گاهی این طوریه!