... هنوز اما به شب عادت نکردم ، دارم دنبال روشنی می گردم


این چند روز فقط کامنت خوندم ، زیر پستها ، تو خبرگزاریها و ...


فکر می‌کردم دیگه هیچی فاصله میون ما رو پر نمی‌کنه ، بین ما دیوار قیامته و دیگه هیچوقت با هم یکی نمیشیم . اما الان یه خبر خوندم که اگه تا آخر اتفاق بیفته ،همگی با توجه به دیدگاه‌های متفاوتمون ولی سرش قاعدتا باید اتفاق نظر داشته باشیم ؛منو خیلی خیلی ، خوشحال می‌کنه. 


حالا بیان برن چین، به مطالعاتشون ادامه بدن ، مگه چین بد جاییه؟آدم  سرسفره_ دوستش_ می ‌شینه!



تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم ، که من از درد نیاسایم ، که من از شعله نیفروزم!



اوایل فیلم قرمز (جیرانی) یه سکانسیه که هستی  (هدیه تهرانی) و ناصر (فروتن) دارن دعوا می‌کنند دیالوگشون  اینطوریه: 

....‌

ناصر: پس تو چی می خوای؟

هستی: طلاق!

ناصر: طلاق میخوای که بری زن اون مرتیکه شی؟

هستی: دیگه از دست این فکرهات  خسته شدم.

ناصر: جواب بده، طلاق می خوای که بری زن اون مرتیکه شی؟!!

هستی : آره ! آره! آره! آررره!


بهترین و جامع ترین جواب  و کنش، در مقابل آدمی که نمی فهمتت و درکی  از تو و دنیات نداره، خلاصه  میشه تو همین  تکرار آره!





غم را در اینجا ره مده ، گر غم در اینجا پا نهد ، آتش به جان در میزند!



میون مراسم ختم ، یکی از دوستهای بابا اومد بشینه صندلی از زیرش در رفت ، بنده خدا  نقش زمین شد ، دوستهای دیگه‌اش  کمکش کردن تا بتونه بلند شه. همه ماسک داشتیم  و  صورتها و احیانا ،خنده‌ها مشخص نبود . منم زیر ماسک لبخند زدم  و  لحظه عجیب !! اونجایی بود که فکر کردم  ،برگشتیم خونه ، یادم باشه به بابا بگم که دوستش  چطور افتاد  و تصور کردم  که می‌خنده .

بابا نبود ! اون لحظه ، اون لحظه کوتاه خاص،  میون غم و غصه که یادم رفت  بابا دیگه پیشمون نیست ، همون _زندگی _ بود ، که  نشون می‌داد با قدرت در جریانه!


ناامیدی و یاس  انرژی رو میاره تا پایین ترین سطح ، مراقب خودتون باشید . خدا رو چه دیدید؟ شاید این بار نشست به قضاوت و اومد پایین ، خودش بغلمون کرد و گذاشت سر بذاریم روی شونه هاش.

 

رضوان عزیز پیامتون رو خوندم ، خیلی ممنونم ازتون . خیره ان شالله.



ولی داستان باید منطق داشته باشه‌ها ! که پذیرفتنی باشه !  مگر اینکه با منطق مارول و دیسی و با علاقه به اون  ژانر دنبالش کنی ! 



هیچ نه انگیزه ای ، که هیچم ، پوچم! هیچ نه اندیشه ای ، که سنگم ، چوبم!

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم!


حالم شبیه اون غروبیه که از شدت سردرد گفتم ، قهوه بخورم بلکه خوب شم ، خوب که نشدم ، هیچ! تپش قلب شدید هم اضافه شد ، یهو بلند گفتم : وااااای که دوست دارم دنیا رو بالا بیارم !

کاش میشد دنیا رو بالا آورد!

اینترنت قطعه؛ طرف زنگ زده خانم فلانی ، تصمیم داشتید آقا پسر رو کلاس ثبت نام کنید، کردید؟ گفتم: با این اوضاع اینترنت، فعلا تصمیمی ندارم ، اصرار می‌‌کرد براش یه چاره ای پیدا می‌کنند. 

اول از ذهنم گذشت هر کی به فکر خویشه ، کوسه به فکر ریشه! بعد فکر کردم اون هم یه جوونیه و لنگ عایدی این شغل لابد!