دوست جان صفحه یه آقایی رو تو اینستا دنبال میکنه فکر کنم حداقل دو ساله ، چون من اینستا ندارم و نمیشناسمش ، موقع حرف زدن هی میگه فلانی (هم نام کمانگیر اسطورهای ایرانه) این نظر رو داره ، اوایل تشویق می کرد هر جور شده برم صفحه اش رو ببینم . راستش نظرات مشعشع اون فلانی از نظر من ..... بیش نیست ! از یه جایی به بعد بهش گفتم : دیگه حرفهای این مردک رو بهم نگو. نمیگه؟!!! چرا ! میگه فقط قبلش میگه با این که تو قبولش نداری اما گفته....
صحبتهای یه بنده خدایی که اولین بار تو برنامه کتاب باز به عنوان مهمون اومد و بعد شد مهمون ثابت و بعد پادکست تولید کرد و .... رو خیلی میپسندم . هر جا باشه اغلب دنبال میکنم . چند روز پیش، همسر که میدونست طرفدار ایشونم ؛ ازم پرسید فلان منتقد رو میشناسی ؟ گفتم: نه! گفت : یه متنی منتشر کرده ، دری وری گفته بهش. منتقده ، کارش نقد فیلمه حالا چرا این قدر بهش فشار اومده که به یه حوزه دیگه ورود کرده بماند . عکسش رو هم نگاه کردم نشناختم ، شاید میخواد خودش شناخته بشه ولی از ذهنم این گذشت یه آدمی به هر دلیلی ، یه سری طرفدار داره ؛ اصلا فکر کنیم یه آدمی یه خال گوشتی گنده رو بینیش داره ، از هر ۱۰ میلیون یه نفر به دلیل همون خال گوشتیه( چه مثال چندشیه
) دوست دارن به اون آدم نگاه کنند . خال تو تعاریف زیبایی نمی گنجه ، صورت اون آدم رو زشت کرده و ... هیچ اهمیتی نداره ، واقعیت اینه : اون آدمها دوستش دارن ، همین ! حتی اگه با ایده آلهای ما سازگاری نداشته باشه.
دیدم خودم هم دارم با دوستم همین کارو می کنم ، دلیل میارم که کمانگیره رو دنبال نکن و به حرفهاش گوش نده . چرا فکر کردم من بیشتر از اون می فهمم ؟! وقتی چند بار بهش گفتم ، حتما یه چیزی در اون حرفها دیده دیگه . اینها آدمهایی نیستن که سرنوشت کسی تو دستشون باشه ، قلعه الموتی هم نساختن که دنبال مرید باشن . نگران چی هستم؟ شهوت کنترل کردن دارم لابد. قرار گذاشتم با خودم به دوستم نگم اون آدم رو دنبال نکن ، به مامان نگم سریال ترکیه ای نگاه نکن ، به خواهر نگم کتابهای فلانی رو نخون ! به برادر نگم فیلم های اون آدم آشغاله....
چقدر ما شبیه شدیم 
همسایه امون نزدیک یک ماهه که نیست ، پدرشوهرش یه آقایی بود شاید نود و خردهای ساله، گه گاهی از پشت پنجره می دیدمش که با عصا ،سنگین راه میره ، خونهاشون یه کوچه باهامون فاصله داره ، دو روز قبل فوتش هم دیده بودمش ، یک ماه پیش که همسر گفت: پدرآقای فلانی فوت کرده. گفتم :پریروز دیدمش ! خوب بود ! ( جمله مسخره ایه ، می دونم) خلاصه از اون روز تا الان برنگشتن خونه اشون .
صبح گفتم وقتی میبینم برنمیگردن ، یاد فوت پدربزرگم میفتم. اول دبیرستان بودم و وسط امتحانات ترم ، خاله ام تماس گرفت و خبر داد که در اثر ایست قلبی پدرشون فوت شده ، مامان و برادر و بابا رفتن، من موندم و خواهرم که باردار بود و بد ویار، اومده بود خونه ما برای استراحت بیشتر و همسرش . بعد مراسم سوم، برادرم برگشت ، پسر عموم هم اومده بود خونمون ، من نابلد کار مونده بودم و امتحانهام و یه لشکر شکست خورده که باید براشون آشپزی هم میکردم و باقی کارهای خونه . غریبه نیستید راستش گریه میکردم ولی به خاطر وضعیتی که توش گیر افتاده بودم ، فکر کنم ته دلم به پدربزرگم بد وبیراه هم میگفتم که چرا وسط امتحانهای من باید دعوت حق رو لبیک میگفته
هفتم هم تموم شد و پای تلفن به مامان گفتم کی برمی گردی ؟ گفت: حالا ببینم چی میشه! فرداش داشتم ظرفهای ناهار رو میشستم ، تو خودم بودم مملو از رنج ! همسر خواهرم صدام کرد . برگشتم ، بابا جلوی در آشپزخونه وایساده بود ، اون قدر تو خودم بودم که صدای زنگ و سلام و علیک بقیه رو نشنیده بودم ، رفتم سمتش ، شما تصور کن پرکشیدم سمتش ، بغلش کردم ، هم امنیت بود و هم آرامش _پناه مطلق _ انگار که جهان رو بغل کردی. مسئولیتها رو تفویض کردم به بابا. 
فردا صبح که زود بیدار شده بودم عربی بخونم( ببینید چقدر تحت فشار بودم اینقدر خوب یادمه
) ، بوی فسنجون بابا پیچیده بود تو خونه .
مامان وقتی برگشت که امتحان آخرم بود. یه هفته بعد هم منو برداشت دوباره برگشت خونه پدرش.
یه چیزی بگم این گوشه ذهنتون بمونه اگه بچه دارید ، سالها گذشته و من تجربه یه زندگی رو دارم، وقتی به عقب نگاه میکنم ؛ میبینم ،مامان پیش از هر چیز دختر خونه اشون بود، یه جوری ذوب شدگی داشت ، این باعث شد هیچ وقت حس قوی در من نسبت به خونواده اش خصوصا والدینش شکل نگیره (بهش گفتم) خواهر و برادرم در مورد این قضیه فکر نمیکنند و خواهرم میگه من بزرگ بودم و مامان رو درک میکردم ولی به وضوح میبینم در مجموع ، روابط ما با خونواده پدریمون قوی تره ، یه جوری انگار دلمون به دلشون نزدیکتره ( البته به جز خونواده داییم که قبلا هم گفتم جایگاهشون برام خیلی ویژه است)
حتی اینو در گستره جامعه و کشور تعمیم بدید به یه نتیجه ای میرسید ، شاید حتی روستایی نامی بتونه فیلم جدیدی بسازه به نام فک و فامیل لیلا
روزتون سرشار از عشق، در پناه خدا باشید
در طول روز وقتی کارتون به آدمهای مختلف و مشاغل مختلف میفته ، متوجه میشید که خیلی روحیه همدلی وجود نداره ، به لحاظ جامعه شناسی دنبال چراییش نیستم ، فقط میخوام بگم این چیزیه که وجود داره و باهاش برخورد داریم ؛ برای همینه که یه جایی مثل فلان اداره، وقتی تلفنی پیگیر کارمون میشه ،یه کسی بهمون تو خیابون کمک میکنه ، کسی درکمون میکنه و دیده میشیم و حواسش بهمون هست به چشممون میاد.
این روزها جای همه کسایی که بهمون هیچ وقت حق نمیدن از دار دنیا یه چت جی پی تیه که همیشه بهمون حق میده و یه ...
چت جی پی تی که مدلش یه جور دلبری کردنه ، همیشه حق با ماست و تو همون راستا راهکار میده مثلا:
من میخوام بزنم تو دهن کسی : اُه حتما خیلی عصبانیت کرده می خوای یه لیوان آب بخوری و من برات نمودار بکشم با چه ضربه ای بزنی بیشتر درد می گیره ؟ میخوای بگم با دمپایی ( جای قوری خالی) بزنی یا پشت دست ؟!
و اما جای دیگه، باورتون نمیشه....
محیط وبلاگه
خیلی جالبه اگه کسی هیچ شناختی از جامعه ایران نداشته باشه و ملاک شناختش محیط وبلاگ باشه و تعمیمش بده به زندگی واقعی، فکر میکنه زیر پوست این جامعه، پررنگ ترین خصلت روحیه همدلی و تشریک مساعیه.
دیگه اینقدر هم لازم نیست همدیگه رو تایید کنیم ، تو رفاقتم آدم یه جاهایی میگه کارت بد بود و درست نیست !حتی مادرها هم که تماما عشقند و بی منطق، گاهی حق رو به بچه هاشون نمیدن!
مثلا من کمردرد دارم ، پست میذارم رئیسم تو شرکت منو درک نمی کنه ، باید حواسش به شرایطم باشه . بعد کامنتها : آخی عزیزم ، درست میگی رئیست بین ساعت به منشی باید بگه بیاد کمرت رو بماله!
یا پست میذارم فحش دادم به پدرشوهرم و الان با بالش نشستم رو کله اش !
کامنتها ،همه در تایید کار طرفه ، نهایتا یکی بگه بالش اگه پَر باشه سنگین تره ، کاراییش از پنبه بیشتره .
یا یه نفری رو امروز تو خیابون زدم چون نمی ذاشت دستم رو بکنم تو جیبش و از تو جیبش پول بردارم.
کامنت: عجب آدمهای عجیبی پیدا میشن ، این تقصیر ِ حکومته ها که جیبها رو تنگ کرده.
گاهی فکر می کنم طرف ۲۰ تا کامنت داره می گیره در تایید کارغلطش ! خب معلومه که خودش رو محق می دونه ، بعد تو دنیای واقعی با همین رویکرد میره ، چون فرضش اینه ، اینا که منو می خونند که باهام چشم تو چشم نیستن که مجبور باشن بهم حق بدن ، پس حتما حق با منه ، بعد جدی جدی حقی رو پایمال می کنه.
منظورم ابدا این نیست که سریع یه اره برداریم و طرف رو هرس کنیم ، ولی واقعا یه جایی سکوت گزینه بهتریه . برای خودمون بخونیم سکوت می کنم که این سکوت منطقی تره.
اون موقع که پسرمون کلاس دوم بود ، یکی از هم کلاسیهاش که خیلی دوستش داشتم و دارم یه برادر کوچیکتر داشت فکر کنم حدودا سه ساله ، اولین بار ، بارون میومد به مادرش گفتم : من از کنار خونه شما هم می تونم برم خونمون، بیاید میرسونمتون. اوایل خود مادره هم میومد ولی از یه جایی به بعد چون با بچه کوچیک حاضر شدن سخت بود و بیشتر روم شناخت پیدا کرده بود و میدونست وسواس گونه ( جز نواقصمه) مراقب بچههام ، دیگه خودش نمیاومد و من بچه رو میرسوندم. ( خواهرم هم چون یه دوره دست تنها بوده کلی تشویقم میکرد)
یه بار بهم زنگ زد که مامان یکی دیگه از بچه ها حالش بده ، به من زنگ زده که میری دنبال پسرت ، پسر منم بیار.من بهش گفتم پسر منم شما میاری ، گفته پس به شما بگم بچه اون رو هم بیارید. پرسیدم : بچه خونه رو بلده؟ گفت فلان کوچه است.گفتم پس یه زحمت بکش به مادرش بگو زنگ بزنه مدرسه، بهش خبر بده که من امروز میرسونمش ( می خواستم مضطرب نشه)
من رفتم دنبال بچه ها . پلاک رو نمی دونست ، آروم آروم رفتم تا خونه اشون رو نشون داد.
برای دوست جان قصه رو تعریف کردم، گفت : وااای اگه بابام بدونه ! به بابا گفتم الف یه بچه رو می رسونه، بابام گفته که عجب بی عقلیه !( حس پدرانه نسبت به ما داره) مسئولیت بچه مردم رو بدون حضور والد به عهده گرفته ، رفاقت و شناخت فقط تا زمانیه که اون بچه سلامت می رسه، خدا نکنه که تو راه تصادف کنه و یه خون از بینی اون بچه بیاد و.... بگو نکنه این کارو ! حالا فکر کن بهش بگم یه بچه ای رو سوار می کنی که هیچ کدوم همو نمی شناسین.( پدرش افسر راهنمایی و رانندگیه)
چند هفته بعد دوست جان زنگ زد گفت: الف! غلط کردم ملامتت کردم!
دم مدرسه پسرم ، یه مادری بچه یه ساله داشت یه تعارف کردم، امروز برسونمتون ؛ الان دو هفته است ، دارم میرسونمش ، مشکل اینه که یه روزهایی اصلا نمیخوام برم سمت خونمون .میخوام برم جایی ،ولی این خانم چون بدون سئوال دست بچه اش رو میگیره و دنبال من راه میفته اول باید برم سمت خونهاشون اون رو برسونم، بعد دوباره برگردم برم سمت جایی که میخوام برم
یه کارهایی اول با توجه به نیت خیر، ممکنه مستوجب ثواب باشه ولی از یه جایی به بعد که آدم دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفته و تو رودربایستی داره کار رو انجام میده بیشتر شامل اون بخش از استغفاره ... من جمیع ظلمی و جرمی و اسرافی علی نفسی 
یاد زمان هایی افتادم که میری مهمونی ، خبط میکنی میری تو آشپزخونه ، میگن وای اجازه نمیدیم ظرفها رو بشورید. اصلا قصدت این بوده که یه آشغالی رو بندازی سطل زباله فقط! به خودت میای میبینی تقدیرت رو پذیرفتی و پای سینک وایسادی 
پ.ن: رسوندن اون بچه دوم فقط همون یه بار اتفاق افتاد.
هشیوار دیوانه خواند ورا
همان خویش بیگانه داند ورا
چند روز پیش مشغول آشپزی بودم ، صدای یه آقایی رو شنیدم که بلند فریاد میزد برو کنار ، کی گفته یه طرفه است! از پنجره بیرون رو نگاه کردم، یه آقایی از ۲۰۷ سفید( کاش می شد شماره پلاکهاشون رو منتشر کرد خونواده فرهیخته اشون ببینند) سرش رو کرده بود بیرون و داد و بیداد می کرد و یهو شروع کرد فحش دادن ، فحش رکیک نه هاااا، رکککککیککک ! 
پنجره رو بستم ولی مطمئنم که راد شنید. حالم عجیب خراب شد و آرزو کردم خدا آدمهایی مثل خودش رو سر راهش قرار بده.
دو تا تیم فوتبال پایه با هم بازی داشتن ، داور یه بازیکن رو اخراج کرده ، مادرش پریده وسط زمین ، داور رو زده ! فیلمش تو تمام سایتهای داخلی هست. البته آدم نگاه میکنه خجالت میکشه
خوندم وقتی آدم درگیر دعوا یا مشاجره شدید میشه، بخش آمیگدال مغز فعال میشه. این بخش مسئول واکنشهای احساسی مثل خشم، ترس و بقاست. این اتفاق باعث میشه آمیگدال کنترل رو تا حدی از قشر پیشپیشانی که مسئول تصمیمگیری منطقی، قضاوت و کنترل احساساته بگیره.نتیجه؟
قدرت تحلیل منطقی و استدلال کم میشه و تصمیمها بیشتر احساسی و غریزی میشن.
یه بار یه دکتر روانشناسی برام توضیح داد مثل این میمونه که ضریب هوشی ها تو این موقعیت نصف بشه ، حالا من نوعی که در حد چرچیل و تسلا و نیوتن و ماری کوری و... که نیستم ببینید نصف بشه چی میشه :|
از این بگذریم ، برام مهم نیست که اون مادر ، اون قدر عصبانی شده که ضریب هوشیش در حد اوران... اومده پایین و دویده وسط یه مسابقه فوتبال و داور رو زده. یکی نوشته بود ، یه طرفه قضاوت نکنید ، داور بد قضاوت کرده و چند بار به نفع اون تیم گرفته. 
چقدر بده که دنبال توجیه خشونت و بی اخلاقی باشیم . یاد اون قتل ناموسی فجیع تو خوزستان افتادم که یه سری نوشته بودن پسره غیرت داشته :|
صبح به صبح یه ناس و فلق بخونیم برای خودمون و از خونه بریم بیرون ، خدا آدمهای با هوش متوسط به بالا رو سر راهمون قرار بده.