مهمونی بودیم ، یکی گفت : کی زمان ما ، ما جرات داشتیم بگیم به پدر و مادر ، خونه فلان فامیل نمیایم یا باهاشون مسافرت نریم و.‌‌..  الان بچه ها اینطور نیستند (ایشون دهه پنجاهی هستن ) گفتم  : ولی من  چندباری شده بود که مسافرت با مامان اینا نرم ،چون اینجا بهم بیشتر خوش می‌گذشت با دوستام یا اینکه مهمونی نمی‌رفتم همراهشون ،با بچه ها می‌رفتیم بیرون واسه همین بچه های نسل  زد رو درک می‌کنم ، ناراحت نمیشم اگه خواهرزاده و برادرزاده نیان ،چون خودمم همینطور بودم( البته طفلی ها فقط ۱ بار نیومدن چون پدر و مادرشون این رو حمل بر بی ادبی می‌دونند :/)  به نظرم آدمها باید جایی باشند که بهشون بیشتر خوش می‌گذره .

گفت : نسبت به دوران خودت پس خیلی بلا بودی ! مامان فکر کنم جو گیر شده بود گفت : آره ، ما  از پس این بر نمی اومدیم . :|

گفتم: وا ، خب چرا اینجوری میگی؟ بهم اعتماد داشتید منم کار خاصی نمی کردم ( حقیقتش هم همین بود یعنی بدون کشمکش این اتفاق میفتاد )

یه ساعت بعد اون خانم داشت چیزی تعریف می‌کرد از عروسیش ، گفت محل عروسی رو یادتونه ؟ بهم نگاه کرد ،  اصلا یادم نمی‌اومد اون موقع بهشون چی گفته بودیم .اون موقع ۱۹ ساله بودم .خندیدم و گفتم با عرض شرمندگی عروسی شمام من نیومدم و شام بیرون بودم خیلی معذرت می‌خوام  .آخرجمله ام تو ذهنم صدای خودم پیچید که گفته بودم  جایی می‌رفتم که بیشتر بهم خوش می‌گذشت 


پ.ن: مسافرت هایی که نمی رفتم علاوه بر اینکه همین جا بهم بیشتر خوش می گذشت ، پول سفرم رو هم از بابام می‌گرفتم و درآمدزایی می‌کردم. هم اینکه وقتی باهاشون نمی‌رفتم کل سفر جای خالیم رو احساس می‌کردن برام سوغاتی بیشتر می‌آوردن



شاید ،وقتی دیگر!


همسایه هنوز برنگشته ( همون که قبلا در موردش صحبت کردم) . به همسر گفتم : چقدر عروس خوبیه ، تقریبا دو ماه داره میشه که رفته اونجا مونده .‌راست میگن ترکها عروس رو به عنوان دختر می‌بینند و ادامه دادم لرها هم همینطورن ، عروس میره ادغام میشه تو خونواده شوهر. به شوخی گفتم : یادمون باشه واسه راد ، از ترکها یا لرها دختر بگیریم .  کره ای‌ها و هندی‌ها هم خوبند ولی هندی ها تمیز نیستن یه بار بریم خونشون غذا بخوریم دل پیچه می‌گیریم و سرم لازم میشیم.

راد ساکت بود . پرسید : آشپزی کدومشون بهتره؟

گفتم : ترکها مشهورن به دستپخت عالی! 

گفت: پس ترک خوبه . 

گفتم : فقط متوجه نمیشی زبونشون رو ، مشکلی نداری؟

گفت : نه! مهم اینه آدم غذای خوب بخوره


پ.ن: پست رمز دار رو حذف کردم چون با انتشارش حوصله اره بده ، تیشه بگیر رو نداشتم و ترجیحم  نیست (حداقل فعلا) که پستی برای کسی باز باشه و برای عده ای بسته . از گفتگو خسته ام ، تازگیها حتی مناظره‌های دو طرف رو نگاه نمی‌کنم . یه زمانی از شنیدن حقیقت و دیدن شهامت یکی از طرفین به وجد میومدم ؛ اما این روزها حتی اون هم حالم رو خوب نمی‌کنه، اون قدر همه چیز واضح است و خواسته‌ها مشخص که گفتنش مثل شنیدن هزار باره  یه داستان تکراری کسالت باره . شاید روزی حوصله ام برگشت و منتشر کردم .شاید!

از دوستان عزیزی که مزاحمشون شدم و وقت گذاشتن متشکرم ان شالله تو پستهای بدون رمزتون جبران کنم.‌کامنتهاتون هم پیش خودم میمونه که محفوظ بمونه نظرتون.


گلستان خرمی از یاد برده ،به هر جا برگ گل را باد برده


وقتی یه آهنگی رو گوش میدم  ، بیشتر ترانه رو می‌شنوم ، یعنی گوش موسیقیایی ندارم، گوش احساسی دارم ، خیلی به آهنگ توجه نمی‌کنم  و فقط وقتی موسیقی بی‌کلام گوش بدم ، می‌تونم روی ملودی تمرکز کنم .

راد بر خلاف من آهنگ ها رو خوب یادش می‌مونه ، مثلا میگه این آهنگی که داره پخش میشه مال فیلم میان ستاره ایه و....

هفته پیش دیدم داره یه آهنگی میزنه ، گفتم : داری ملا ممد جان رو میزنی؟ گفت: بله! نوشته مزار.

چند روز پیش مشغول نقاشی بودم و اون هم نشسته بود و داشت یه آهنگ جدید رو تمرین می‌کرد . آهنگه خیلی آشنا بود . پرسید می‌دونی چیه؟

گفتم: مال فیلم شعله است . همون که ببعی و پسر عمه زا با هم می‌خوندن و یه تیکه‌اش رو خوندم.

قیافه اش :|   گفت : بالاش نوشته جمعه! ( فرهاد)

چند بار دیگه هم زد ، اولش واقعا شبیه اون آهنگ هندیه است.


می خواستم غر بزنم ! تا صبح ( کی میرسی پس) میتونم یه نفس غر بزنم؛  اما فایده ای نداره، به اندازه کافی  دل خون هستم از این افسرده پاییز . به جاش خاطره ای که یادم اومد رو تعریف میکنم :

راد کوچیک بود می‌بردمش انواع کارگاههای کودک . یه کارگاه رنگ و موسیقی بود ، بچه ها بین دو و نیم ساله تا سه و نیم ساله بودن.

یه جلسه مربی جلوی بچه ها، کاغذ گذاشت و گفت آهنگ میذارم و شما نقاشی بکشید .توی آهنگ   صدای سوت قطار می اومد. بچه ها طبیعتا مداد رو هم درست دست نمی گرفتن ، شروع کردن خطهای درهم کشیدن .

نگاه کردم دیدم مربی با نگاهی سراسر تحسین، داره ورق راد رو نگاه می‌کنه و مادرهای دیگه هم با یه حالت وااای ونگوگ زمانه ات رو بنگر! داشتن ورق راد رو نگاه می‌کردن. یه نگاه هم با حیرت به من می‌کردن که چقدر مادر ونگوگ براش عادیه؟!

دیدم راد ، تنها بچه ایه که ریل کشیده 


اما واقعیت چی بود؟ پسرخاله راد بهش ساده ترین چیز یعنی نردبون کشیدن رو یاد داده بود . بچه ام بی توجه به آهنگ نردبون خودش رو طبق معمول کشیده بود ، اونا نمیدونستن که اون نردبونه . اعتراف کردم؟ نه!






من دوست دارم ولی بهت نمیگم، دست سردمو، به دست تو نمیدم. تو اگه با من باشی، قلبت می میره گرمی قلب تو رو، دستام می گیره


قبلا ماجرای آشنایی با همسر رو تعریف کردم . اون موقع که ایشون خواستگاری کرد ، چون دفعه دومی بود که منو میدید ،  شک کردم که نکنه ازم کوچیکتر باشه ، میدونم به نظر خیلی ها سن یه عدده و .... نظرشون محترمه ؛ اما  من جز اون خیلی ها  نبودم و  نیستم  . برام مهم بود که حتما ازم بزرگتر باشه ، بعد از اینکه قرار شد بار بعد همدیگه رو ببینیم بهش گفتم : دفعه بعد ، شناسنامه ات رو هم بیار .( احتمالا فکر کرد میخوام عقد کنیم ).

تو سالهای اخیر خیلی مد شد و انگار یه موجی راه افتاد که آقایون مخصوصا چهره‌های شناخته شده،  میرن با کسایی ازدواج می‌کنند که هم سن دخترشونن . در مورد هزار سال پیش صحبت نمی‌کنیم ، از عهد قاجار هم حرف نمیزنم . در این زمان که همه چی یه سرعت و شتابی گرفته که تفاوت نسل ها خیلی مشهوده ، جهان بینی ها و ارزش ها و ... خیلی در طی دهه ها با هم فرق می‌کنه؛ حقیقتا برام سئواله! یه آقای دهه چهلی  که اول جوونیش میفته تو فضای انقلاب و جنگ و پسا جنگ ، چه حرف مشترکی با یه دختر دهه هفتادی داره که میره با اون ازدواج می‌کنه و دختر دهه هفتادی مشکلی نداره که باید توضیح بده این بابام نیست، شوهرمه!

چند وقت پیش مصاحبه یه خانمی رو میدیدم که همگیتون می‌شناسیدشون گفت برای ازدواج حاضر نیستم با زیر ۴۰ سال ازدواج کنم . خودش بالای پنجاه سالشه !!! اینو یه جا خوندم که از منظر روانشناسی( خانم دکتر استوار تصحیح کنید لطفا اگه اطلاعاتم غلطه)دو ، سه سال بزرگتر رو  هم سن گزینی اطلاق می کنند. باشه قبول میکنم ، ولی بالای ده سال آخه؟!

تو تمام دوران نوجوونی و جوونیم  جز یکی از دوستهام هیچ کسی پسر کوچیکتر از خودش رو نمی‌پسندید ، اون دوستم  هم  پدرش زود فوت کرده بود و تفاوت سنی زیادی بین والدینش بود .از اول می‌گفت دوست دارم یه سال ازم کوچیکتر باشه که آخرش هم همینطور شد. ولی ایده آل دخترها نبود اون موقع!

حالا مطالعه تحقیقاتی انجام دادن( تو دانمارک) ، یورونیوز منتشر کرده  که آدمها هر چی سنشون میره بالاتر تمایلشون به شریکهای جوون تر بیشتر میشه. مردهای ۷۰ ساله زنهای ۵۸ ساله رو ترجیح میدن و زنهای ۷۰ ساله مردهای ۶۸ ساله رو  . 

پ.ن: از ازدواج های اجباری( هر نوعش فشار جامعه و خونواده و....) حرف نمیزنم ،اینایی که گفتم در حوزه انتخاب  منظورم بود.

پ.ن۲: یعنی اردلان سرفراز هم  تو تیم ماست؟!


وه مگر به خوابها ببینمت



قرار بود صبح برم پست خونه ، ناهار با مامان و خواهر بریم بیرون . هوا به شدت کثیف بود و همه چی کنسل شد .راد گفت حالش خوب نیست ، صبح  امتحان داد و برگشت خونه ،بستمش به  مایعات که بشوره کثافتی رو که به اسم هوا ، نفس کشیده و دیروز تو این هوا ورزش کرده . به مامان زنگ زدم ، گفت: هوا کثیفه ، چشم و سرم درد می‌کنه ، می‌خوابم. بعدتر  تماس گرفتم ، فکر کردم صدام  اکو شد ، فهمیدم خواهر اونجاست ! صدامون شبیه به همه.  


 پرده رو کشیدم و تجسم می کنم که باد بلند شده و آسمون آبیه و ابرهای سفید تو آسمونند. چقدر خوبه دستتون کوتاهه از خیالمون .



پ.ن: خدا براتون بخواد ،آخر هفته اتون پر رونق