بعد از اتفاقات دی ،کارم شده بود افراطی و دیوونه وار ، اخبار رو تو x دنبال کنم ، از صبح گوشی چسبیده بود به دستم ، انگار که ماسک اکسیژن رو صورت بیمار باشه و به همون ضرورت .کم کم همه جای بدنم درد میکرد ، باید گوشی رو کنار میذاشتم ولی نمیتونستم . خواهرم چند ماه پیش بهم گفته بود یه سریال رو ببینم ،از اونجا که سلیقه مشابه ای نداریم، خیلی سرسری و با اکراه، از اون مدلها که میخوای بگی اَه این چی بود؟! قسمت یک رو تو موبایلم دیدم و جذبش شدم ، پشت هم، همه قسمتها رو دیدم. خبر خوندن افراطی از سرم افتاد .هنوز برنگشته بود،باهاش تلفنی حرف میزدم ؛گفتم که سریال رو دیدم و حواسم پرت شد . گفتم اونقدر غرق داستان شدم دیگه میتونید منو ایورانَخ صدا کنید.
یه زمانی دلمون میگیره سر بلند میکنیم میگیم: خدا هستی؟ حواست هست؟ پس چرا کاری نمی کنی؟!
اگه فیلمها برداشت آزادی هم از تاریخ باشند و تاریخ دنیا رو از هر کجا که میلت میکشه بری دنبال کنی، انگار همیشه میل به بی اخلاقی وفساد و خونریزی و شهوت قدرت بوده . اگه قرار به مداخله خدا بود فکر کنم همون اول کار،باید میزد زیر میز بازی .گاهی که خیلی متاثر میشم میگم الان وقتشه خدا بگه باز هم نشد؛ نه! این نبود اون دنیایی که مد نظرم بود،بزنه اون دکمه رو و همه چیز رو کن فیکون کنه و جهانی دیگه رو بیافرینه .
پ.ن :دیشب باز صداها زیاد شد ، دارم سه مدل غذا درست میکنم برای تردد کمتر تو آشپزخونه. راد هم فاز تعطیلات گرفته همش میپرسه چی داریم بخورم؟!
سری پیش بعد از جنگ دوازده روزه ، یکی از دوستام گفت که خلوتی خیابون خیلی اعصابم رو بهم میریخت( ایشون شمال ویلا داشت ولی چون خونوادهاش راضی نبودن تهران رو ترک کنند ،فکر می کرد بیمعرفتیه که بره و نرفت )
دختر برادرم هم بهم گفت که هر شب گریه میکرده وقتی به اتاقش که قراره خراب بشه و به تهرانی که حتما ویرونهای قراره ازش باقی بمونه فکر میکرده (همسر برادرم به خاطر پدر و مادرش حاضر به ترک تهران نبود)
دیروز با یه آشنایی صحبت میکردم ، گفت که خوشحال شدم شما هم تهرانید، قوت قلبه برام که اینجایید. راستش الان که هر دو مدل رو تجربه کردم میدونم واقعا بین کسی که تهران یا هر شهری که شرایطی شبیه به تهران رو داره با کسی که جای امن تر( نه لزوما ایمن) مثل شماله ،تفاوت وجود داره ، طبیعی هم هست.
اون سری فکر کنم سحرگاه جمعه ، شروع حمله بود و ما دوشنبه از تهران رفتیم ، واقعا شب دوشنبه تا صبح سه شنبه فهمیدم خواب راحت و یه سره چه نعمتیه . فضای شهری که مامان اینا خونه دارن فضای جنگی نبود ، بچه هایی که شرایطمون شبیه بهم بود با هم تماس گرفتیم و کافه و... هم رفتیم . همین الان هم که دارم مینویسم مامانم برای افطار مهمون دعوت کرده ، پریشب هم خودش جایی دعوت بود.
ولی اینجا با اینکه به نسبت روزهای اول خیلی سر و صداها کم شده ، دیشب ۵ بار با صدای چیزی شبیه به انفجار اگر چه در دوردست بیدار شدم . بعد شنیدم که آسانسور جابه جا شد و صدای در پشت بوم رو شنیدم ، این که آدم دوست داره از اوضاع مطلع باشه ولو نصف شب هم ،جای تامل و تفکر داره .
حالا فکر کنید طرف روز و شب، گوشش تیزه که داره حمله میشه؟! از یه جایی به بعد وهم آلود، دیگه تشخیص صداها هم سخت میشه، تو این چنین شرایطی تصورکنید شهر هم خالی باشه ، میتونم حدس بزنم که چه فشار روانی رو آدمها اون موقع تحمل کردند.
دیشب که اون عزیز اینو بهم گفت؛ دیدم راست میگه منم در ناخودآگاهم، اینکه برادر و خواهرم اینجان باعث دلگرمیمه با اینکه نمیبینمشون . این هم بمونه به یادگار که مامان تو شمال ساعت ۳ رفته بود نون بگیره و ۵ و نیم برگشت و از صف شلوغ نونوایی گفت و همسر اینجا رفت نون بخره ،گفت بربری پخته بودن ولی هیچ کسی تو اون صف نبود ۳ نفر تو صف سنگک بودیم و میوه رو هم نسبت به قبل ارزون تر خریده بود، همه چیز هم توی سوپرها هست البته که بعضی چیزها رو گرونتر کردن و قیمت رو جنس رو پاک کردن !
پ.ن: برگشتیم خونمون و از صبح یه بنده خدای زحمت کشی ،خیلی به موقع ،اومده داره نمای ساختمون( سنگها) رو برای ایمنی محکم میکنه ، حجم صدای دریل اونقددددر زیاده که چند دقیقه پیش از لرزش وجودم ( وقتی میرسه به پشت دیوار ما) تهوع گرفته بودم . مامان تماس گرفت پرسید خبری نیست؟ گفتم : والا با توجه به این صدا عملا ما صدای همدیگه رو به زور میشنویم. شاید همیشه همینطوریه! دور آدمها اگه خیلی شلوغ باشه و پر سرو صدا ، صدای اصلی اهمیتش رو از دست بده و باعث بشه به موقع هوشیار نشی.
آفتاب از پنجره آشپزخونه افتاده روی فرش ، من در انتظار جوش اومدن آب ، تکیه داده به شوفاژ به این فکر میکنم که اعضای کنگره ام بیدار بشن ، برگشت به خونه رو به رای بذارم. دیگه تو این چند وقت اینقدر آدمها همدیگه رو متهم کردن که در شروع جنگ، نظر مردم هم مهم بوده و سهم پر رنگی داشتن ، الان باور کردم ما خیلی مهمیم. همه دنیا چشمشون به دهن ماست که سریع بگن سمعا و طاعتا ! ( درست نوشتم؟)
منم ،سناتوری چیزی هستم، سناتور الف پلفهام . روبیوو! بچه بیا برو چای بذار.
کجا اومدم که قصد دارم برگردم ؟ خونه مامانم :))
دوستم تماس گرفت ،آنتن نمیداد. گفتم: یه لحظه صبر کن ،برم تو اتاق مامان اینا باهات حرف بزنم ، گفت : خیالم راحت شد رفتی شمال ، گفتم نه ! تهرانم.
گفت : مگه دو تا منطقه متفاوتید؟
+: نه!
به نشونه اعتراض که نیستش میخوام خونه اش رو بهم بریزم بس که تر و تمیز و مرتبه.
راستش خونههامون دو طرف یه خیابونه ، از پنجره خونمون کوچهاشون رو میبینم ولی اینجا تو کوچه پس کوچه است ، جاهایی داره که مطلقا شیشه نداره و امن تره و مهمتر اینکه ماهواره دارن ، در نبود اینترنت و کم کاری خبرگزاریهای داخلی، حداقل اعلام میکنند فلان منطقه رو خالی کنید متوجه میشیم.
دو شبه که صدا نمیاد یا دوره که مخل خوابم نمیشه ، ببینم دو تا سناتور موافقند برگردیم.
این روزها هم میگذره؛ خیلی دوست دارم بدونم اینکه آدمها با هم تو این شرایط که خاصه مدام بحث میکنند واقعا التیام بخشه؟ کمک کننده است؟ روحیه آدمها رو ارضا می کنه؟ اثر خارجی که نداره .
شاید بهتره هر کی بره تو دورهمی آدمهای شبیه به خودش . اونجا که همه شبیه بِهَم هستند و کسایی که شبیه به خودشون نیستن رو نفهم خطاب میکنند و بهم برای میزان درک بالا و فرهیختگی تبریک میگن و هی پر و بال میدن به هم تا جایی که آدم ایمان میاره به اون جمله که گویا تنها چیزی که به عدالت بین همه مردم تقسیم شده عقله، چون همه فکر میکنند عاقلند.
تمرین گفتگو و پذیرش صدای مخالف ؟ فکر نکنم !! من به گل واژه گفتمان و ... تو شرایط نابرابر اصلا اعتقادی ندارم . انگار دو تا آدم با وزن ۶۰ کیلو و ۱۲۰ کیلو رو بشونی دو طرف الاکلنگ.
پ.ن: سلامت بمونید جسمی و روحی ، قصه فردا رو کسی نمی دونه ، در امان خدا باشید.
یه مردی بود حسینقلی
چشاش سیا لُپاش گُلی
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت.
خندهی بیلب کی دیده؟
مهتابِ بیشب کی دیده؟
لب که نباشه خنده نیس
پَر نباشه پرنده نیس.
شبای درازِ بیسحر
حسینقلی نِشِس پکر
تو رختخوابش دمرو
تا بوقِ سگ اوهو اوهو
تمومِ دنیا جَم شدن
هِی راس شدن هِی خم شدن
فرمایشا طبق طبق
همگی به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشوندهی ملاپیناس
دَمش دادن جوون و پیر
نصیحتای بینظیر:
«ـ حسینقلی غصهخورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمیشه
عیشِ دومادی نمیشه.
خندهی لب پِشکِ خَره
خندهی دل تاجِ سره،
خندهی لب خاک و گِله
خندهی اصلی به دِله…»
حیف که وقتی خوابه دل
وز هوسی خرابه دل،
وقتی که دل هواش پسه
اسیرِ چنگِ هوسه،
دلسوزی از قصه جداس
هرچی بگی بادِ هواس!
احمد شاملو.
پ.ن : فاطمه عزیزم یه بار در مذمت رفتنهای بی خبر نوشت ، اون قدر دچار نوسان خلقیم که ممکنه یهو ،یه مدت دلم نخواد بنویسم ، این بمونه برای اون روز که بدون خبر و بدون دلیل نرفته باشم .