که من توبه کردم به دست تو بر ، که گرد فضولی نگردم دگر


با راد رفتیم یه پاساژی که نزدیک دانشگاه برادرزاده جان بود ، روی پله برقی به قسمت فودکورت که نزدیک شدیم گفتم : حالا هی اینور و اونور رو نگاه نکن ، شانس پسرداییت ، اینجا با  کسی نباشه معذب شه ! ( خیلی بچه درونگرا و محجوبیه) 

راد  پرسید: اگه ببینیش نمیری جلو؟ 

_ : نه! به روی خودمون نمیاریم که دیدیمِش.

+: بعدا به دایی میگی؟

_: نه! 

+: به مامانی چی؟ 

_: نه!


چقدر من آدم معتقدیم  به حریم شخصی!  خُب ، راستش به اندازه کافی قبلا خراب کاری کردم

یه مورد ! میرفتم دانشگاه ، دیدم ماشین یکی از بچه‌های فامیل که با هم جور بودیم سر محمودیه پارکه، زنگ زدم که اگه نزدیکه بیاد ببینمش. برداشت ، گفتم : کجایی؟ گفت: خونه! ( دیگه از اینجا به بعدش رو نباید می‌پرسیدم اما  امان از بی تجربگی)

گفتم : پس ماشینت چرا سر محمودیه است؟!

گفت: ماشین دست رضاست( برادرش)

خداحافظی کردیم ؛ من از کجا باید میدونستم که بدبخت، رضا  که تازه با یه دختری دوست شده بود و مامانش اینا روش حساس شده بودن و دیگه ماشین رو بهش نمیدادن ، به عنوان اینکه برای پیگیری یه کار مهمی  باید بره سهروردی ، تونسته ماشین خواهرش رو بگیره و بره سر قرار تو محمودیه رضا از کجا باید میدونست که مامانش از کجا فهمیده که اون الان سهروردی نیست و محمودیه است؟! وقتی مامانش زنگ زد و باهاش دعوا کرد و تهدید کرد که تو محمودیه چیکار می‌کنی ؟ !!فقط تونست بگه الان میام !

بعد که رفته بود خونه ، به خواهرش گفته بود شما  چطوری  فهمیدید من کجام؟!!  گفت: الف ، زنگ زد و گفت ! اون هم گفت: اَه این دختره چه فضوله!( بی‌ادب رو داشته باشین، خوب کاری کردم )

چند روز بعد که  زنگ زدم خونه‌اشون ، خودش گوشی رو برداشت ، نمی‌‌تونستم  جلوی خنده‌ام رو  بگیرم ، بهش گفتم ، ببخشید ،قصدم فضولی نبود،به خدا نمی‌دونستم ماشین دست توئه ؛  نگفتم که حتی شماره ماشین رو هم نگاه نکردم و فقط از روی رنگش حدس زدم ماشین خواهرشه! ببینید چقدر بدشانس بود بنده خدا





خوش باش دمی که زندگانی این است!


از کنار آجیل فروشی رد شدیم ، شلوغ بود ، مامان پرسید هندونه خریدید ؟ این مسئولیت همسره ، بس که خوش شانسه ، از انتخاب من ،میزان خوش شانسیش مشهوده!   گفتم:  میخریم نگران نباش! چه خوبه که مردم دنبال آجیل و انار و خرمالو و هندونه هستند ، دفعه پیش، که باز یکی از پیکهای تورمی بود،  فکر می‌کردم چطوره  پس هر جا میری ازدحامه ؟ رستوران ها شلوغه ، آجیل فروشی شلوغه ، بلیط کنسرت‌ها سریع فروخته میشه و پاساژها شلوغه و... الان فکر می‌کنم خوب آدمها وقتی نتونند سرمایه گذاری کنند به آینده فکر نمی‌کنند ، نمی‌تونیم کاسه گدایی دست بگیریم از فردا همه بریم تو خیابون که نشون بدیم وضعیت اقتصادی نابسامانه، پس آدمها میان حال لحظه ایشون رو خوب می‌کنند ، یاد اون دوستمون افتادم که گفت :من با ماشین روزها میرم سر کار می‌بینم مردم خوشحالن یا نه! حالا به نظر خوشحالم بیایم که خیلی خوبه ، دممون گرم! به قول شاعر دمتم گرم ! دمتم گرم ، نزدیک میشم دور میشم ،بلکه مقبول در این راه پر استرس و وصله ناجور بشم ، اینه قصه ام ، اینه قصه ام ، اینه قصه ام


آخر تابستون باید یه چکاپی میشدم ، صبحی که داشتم می‌رفتم سرم رو گرفتم رو به بالا و آسمون رو نگاه کردم؛ چقدر قشنگ بود ، فکر کردم چه لحظه عجیبیه ، میشه همه چی عوض شه ، فکر کردم خدایا ، چقدر سرنوشتم ممکنه تغییر کنه ، حمید مصدق گفته :

《میتوانی تو به من زندگانی بخشی  یا بگیری از من ،آنچه را می‌بخشی ،من به بی سامانی ، باد را می‌مانم ، من به سرگردانی ، ابر را می‌مانم !》 وصف حال اون لحظه ام بود.

با خودم گفتم : حیفه همه زمان‌هایی که آدم به خاطر کسی یا چیزی ، خرابش کنه و از دست بده . اولویت همیشه با سلامتیه چه اهمیتی داره که چی شد و چی هست و چی میشه .

متاسفانه آدم فراموشکاره اگه هر لحظه به خودش یادآوری نکنه. سلامتی خودش یه دنیاست ، بزرگترین موهبته ! انگار خدا صدش رو گذاشته باشه برای کسی. دعا می‌کنم خدا صدش رو براتون بذاره . پیشاپیش یلداتون مبارک ، سفره اتون پر برکت 




 

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او، ور به حق گفت ،جدل با سخن حق نکنیم!



یه پسری از آشناهامون ، دنبال کار می‌گشت   تو تهران ، تا قبلش کار داشت ولی کیلومترها دورتر بود . برادرم از یه آشنایی خواهش کرد و اون رو استخدام کردن ، چند سال اونجا مشغول بود؛  همه چی گل و بلبل بود ، بعد چند سال از اونجا دراومد ؛ مثل اینکه رقمی که بابت سنوات ( مزایای پایان خدمت ) می‌خواست رو ندادن یا همچین چیزی. اینجور مواقع آدمها یاد اونی که بدبختشون کرده میفتن ، مامانش با برادرم تماس گرفت که تلفن خونه مدیرعامل رو که آشنایی باهاش رو بهم بده ، خب قطعا برادرم این کارو نکرد و یه جوری دست به سرش کرد، بعد مامانش زنگ زد به مامانم و از برادرم خیلی تند و تیز گله کرد . بعدها شنیدم زنش و مامانش رفتن محل کارش ، برای طلب اون چه که مدنظرشون بوده . یعنی فکر کنید عین بچه مدرسه‌ای صغیر اولیات برن دنبال کارت!!!! که البته موفق نشدن.

چند وقت رفت یه شهر دیگه ، دوباره با برادرم تماس گرفت که میتونی منو جایی معرفی کنی؟ ( مامانم به برادرم گفته بود مداخله نکن، باز به تو چیزی بگن ولی برادرم معتقد بود گناه مادر رو به پای بچه نباید نوشت ، نمی‌دونیم تو استخدام بعدیش دخالتی داشت یا نه)

بعد این اتفاقها، به همسر سپردم برای کسی کار پیدا کنه گفت : پروسه رو انداختن، کار راحتی نیست ، باید شرایط مهیا باشه؛ اونی که مدیرعامل یه جاییه از صبح تا شب صد نفر رو می‌بینه که ازش این خواسته رو دارن بعد میگی ، آخرش مثل فلانی نشه ، مامان و باباش پاشن برن محل کارش ، فحشش هم ما بخوریم! قبلش باهاش اتمام حجت کن!


آدمها گاهی از تجربیات دیگران درس می‌گیرن که مداخله نمی‌کنند ، در واقع می‌ترسند ،چون اگه کاری نکنی طرف فقط میگه نتونست یا نخواست ولی با ورودت به ماجرا ، اگه فاقد درک کافی باشه هر جایی که به مشکل بربخورن ، از نظرشون تو  هم ، مسئولیت خودت رو داری .

اینه که کسی به نظر میاد دستش بازه و کاری نمی‌کنه ، احتمالا ،چون چند بار چوب اون کار رو خورده یا چوب خوردن دیگران رو دیده. (بقیه دارن تقاص کار کسی دیگه رو می دن)


پ.ن: تو پست قبل یادم رفت از کامنتهای پست قبل تر تشکر کنم ، وقتی هر کی از جایی که وایساده نظرش رو نسبت به یه موضوع میگه خیلی برام کاربردی و ارزشمنده ، انگار یکی نور رو میندازه و یه نقطه رو که ندیدی نشونت میده ، دارم علاقمند به جامعه شناسی میشم.ممنونم دوستان


بعدا نوشت: چند وقت پیش خواهر همسر ازم خواست یه نیروی معتمد پیدا کنم برای نظافت منزل پدرشون . آخرش یه جمله گفت که میخوام برای اینکه خیال بابا راحت بشه بگم الف می شناسدش!  از اون جمله هاییه که  خیلی خطرناک بود. نمی خواستم بمونم زیر مسئولیتش گفتم هیچ کسی رو در این حد نمی شناسم که تضمینش کنم.


مامان گفت:آقای فلانی هم رفت پیش بچه‌هاش. پرسیدم  برای همیشه ؟! گفت: فکر کنم.

آقای فلانی  از اقوام سببی پدرمه.  بذارید اسمش رو بذاریم شبه ظریف مثلا ، چون به لحاظ تیپ ، قیافه و هیکل و قد و قواره شبیه آقای ظریف  هستند ، اضافه کنید که همیشه عطرهای بسیار خوش بو و باماندگاری بالا  می‌زدند .

ایشون از نسل انقلابی ها بودن ، پست خوبی داشتن ، آدم بسیار خوبی بودن و مثل همه اون آدمهایی که اول انقلاب حضور فعال داشتن یه سری آرمان و اعتقاد داشتن که اوایل ، حداقل، ظاهری نبود، یه اعتقاد ، اعتقاد به حجاب بود . خونواده ما قیدی برای رعایت حجاب نداشت ، مامانم تا پیش از اینکه بره سفر حج ، حجاب نداشت  و همینطور خاله ام و ....

منم طبیعتا جلوی فک و فامیل و دوست و آشنا روسری سر نمی‌کردم؛ تا ایشون وقتی راهنمایی بودم یه ماموریت اومدن تهران ( محل کارش تهران نبود) برام یه روسری آوردن و گفتن که اینم کادوی خانم الف که روسری سر نمی‌کنه ! 

بابا بهم گفت : نمیخواد سر کنی ، هر کی ناراحته ، نیاد خونمون  .

آقای شبه ظریف  حتما برای جلسات وزراتخونه ای که زیر مجموعه اش بود در ماه ، یکی ، دو باری می‌اومد تهران و چون با پدرم رابطه خوبی داشت، خونه ما هم می‌اومد. علی رغم  مخالفت پدرم ، به احترامشون ، از دفعه بعد  روسری سر کردم  و ایشون تنها کسی بودن که جلوش روسری سر می‌کردم  ، خونواده‌اش هم طبیعتا می‌دونستن چون جلوی اونهام حجاب نداشتیم.

گذشت تا رسید به نامزدی برادرم ، نوزده ساله بودم . ایشون قرار نبود تهران باشه ، دقیقا شب قبل نامزدی اومد تهران و با پسرش یه سر زد خونمون. دعوت هم نکرده بودیمش ، پسرش ،تنها ،ساکن تهران بود و چون باهامون جور بود و دوست برادرم ، قرار بود بیاد . ولی  آقای شبه ظریف فرضش این بود که  الان که  تهرانه، قراره بیاد.

چند تا دخترهای فامیل هم خونمون بودن . بعد رفتنش بابا با  دیدن قیافه های ما  که حالا چیکار کنیم ؟ گفت: شماها  همون جور باشید که راحتید ، اون ناراحت میشه ، نیاد!

تو نامزدی همه کسایی که فقط جلوی ایشون روسری سر می کردن تا آخر مراسم  باهاش سلام و علیک نکردن ، یه جوری همگی خودمون رو زده بودیم به کوری ! سرمون رو مینداختیم پایین ،یه جاهایی هم تغییر مسیر می دادیم .می دیدیم داره میاد ، می رفتیم یه سمت دیگه . البته ایشون بیشتر وقت رو تو واحد کناری که برای شام بود نشسته بودن . تا آخر شب که یکی پیشنهاد داد که اون تعدادی که از خونواده داماد موندن، جمع شن با عروس و دوماد عکس بگیرن . دیدم داره میاد ، سریع رفتم جلوی پای ردیف اول ، جلوی مامان و خواهرم نشستم . دختر عموم بنده خدا آخرین نفر تو ایستاده ها کنار بابام وایساده بود ، گفت می‌دیدم آقای شبه ظریف داره میاد ،به بابات می‌گفتم عمو بذارید من رد شم بابات میگفت : وایسا دیگه ، جا نیست کجا میخوای بری ؟!  گفت من زیر لب می گفتم: آقای... ، آقای ... ، عمو می گفت : چی میگی؟!!! تو عکس تونسته جاش رو با بابام عوض کنه و کنار آقای شبه ظریف نباشه.  عکس  رو نگاه کنید بی حجابها همه یه طرفند، آقایون سمت بابا هستند و آقای ظریف . میون اونها دخترعموم وایساده 







ای رفیقان چه نشستید به پریشانی من ، نوشتان باد ، غم تنهایی و ویرانی من!


یه روزی خیلی سال پیش، پسرداییم تماس گرفت که الف ،من از یه دختر خانمی خوشم اومده ، میخوام بریم خواستگاری ولی روم نمیشه به مامانم بگم ، تو میگی ؟ قبول کردم و گفتم ؛ با مطرح شدن موضوع تو خونواده  علی الخصوص خونواده مادریش، چون اولین نوه بود یه ولوله‌ای به پا شده بود که،  پسرمون رو به کسی میدیم که کَس باشه ، پیرهن تنش اطلَس باشه و...

خلاصه با کلی کشمکش درون فامیلی ، خواستگاری و بله برون انجام شد . بعد بله برون بهش زنگ زدم که تبریک بگم و آرزوی خوشبختی کنم  ؛ با صدایی که خیلی غمگین و رنجیده بود گفت: احساس می‌کنم همه منتظر نشستن که زمین خوردنم رو ببینند .


تو دو هفته گذشته با دو دوستی صحبت کردم که یکی  ده ، دوازده ساله که ساکن کانادا و دیگری استرالیاست .بعد از صحبت باهاشون یه صدایی تو ذهنم خاموش نمیشه !

من هیچوقت مهاجرت نکردم ، عزیزانم هم که مهاجرت کردن از صفر شروع نکردن .نمیدونم!  این دو،  چون با سختی مهاجرت کردن اینطور رفتار می‌کنند یا اقتضای خلقیات فردیه ، حتی الان شک دارم که رفتارشون آگاهانه باشه . به نظر میاد ،خیلی دوست ندارن که وضعیت ایران یه تکون اساسی بخوره و اوضاعش روبراه بشه ،حتی اگه وانمود می‌کنند دلشون اینجاست !  اینو از اون جایی میگم  که با یه اصراری معتقدن اینجا درست نمیشه ، اگر همه چیز هم تغییر کنه ، حداقل ده سال طول می‌کشه تا همه چیز روی روال بیفته و دیگه فایده‌ای نداره ،  جمله یکیشون این بود که مگه مردم اونجا عوض میشن که اوضاعش خوب شه ؟ !

وقتی  برای اینکه این بحث فرسایشی ، خسته کننده تموم شه یه جمله گفتم ؛ مصرانه میگفت: نه !نه  با مردمش میخوان چیکار کنند ؟صدای‌ ذهنم میگفت:  منتظر نشستن زمین خوردنت رو ببینند! 


آرزوی خوب برای دیگران داشتن هیچ هزینه ای نداره ،  من دیدم آدمی رو که ناتوان بود در دعا کردن برای کسی و چقدر طرف میتونه بخیل باشه که حتی نتونه آرزو کنه ! باید می‌پرسیدم  شنیدن چی الان خوشحال ترت می‌کنه؟ (ما که از این غمگین تر نمیشیم ، ولی خوشحالی ته نداره لااقل تو خوشحال تر بشی)


پ.ن: پسرداییم خوشبخته خدا رو شکر