گر به مردابی زجریان ماند آب ، از سکون خویش نقصان یابد آب ، جانش اقلیم تباهی ها شود ، ژرفنایش گور ماهی‌ها شود


چی بنویسم که ده من اومدید ، صد من برنگردید؟ 

شنیدید میگن آدمهایی که چیزی برای از دست دادن ندارن خیلی ترسناکن ! درست میگن ولی این یه تبصره داره ،اون تبصره امیده . امید می تونه محرک باشه حتی برای آدمی که چیزی برای از دست دادن نداره، امید که نباشه آدم مثل مرداب راکد میشه.

دلم برای همگیتون، تنگ شده.  

دیروز خواهر بعد از چند بار کنسل شدن پرواز ،رفت ، پریشب گفت : لباس چه تیمی رو می‌خواستی ؟ خیلی راحت  و عادی گفتم: بذار ببینیم وقتی برمی‌گردی ،هستیم بعد بهت میگم! ساکت شد و  فهمیدم حرف خوبی نزدم پیش از سفر دل چرکینش کردم ، پسرش رو بهم سپرد ، گفتم بهش بگو همکاری کنه ،مثل دیو سفید نخوابه ! تلفنش رو زود جواب بده . خواستم ببرمش شمال با زبون خوش بیاد ، مجبور نشم از اِتِر استفاده کنم  . قطع کردم و به مامان زنگ زدم ، گریه می‌کرد ، داشت اخبار نگاه می‌کرد . باهاش حرف زدم آروم شد و گفت : کاش خواهر تو این اوضاع نمیرفت گفتم: اجبار داشت ! و   یاد مسئولیت پسرش افتادم و  از ذهنم گذشت کاش نمی رفت!

این روزها وانمود می‌کنم که اخبار رو مستمر دنبال نمی‌کنم و وانمود می کنم که روم تاثیر نداره ، همسر به شدت منعم میکنه و میگه نگرانتم و نمیدونی چه به روزت میاد و حالت بد میشه و ...

و من به این فکر می‌کنم که وقتی اومد خواستگاریم ، هیچی، مطلقا هیچی از سیاست و سیاسیون نمی‌دونستم ( الانم خیلی نمیدونم البته) مضحک به نظرتون بیاد شاید ، اما تا اون زمان فکر می‌کردم ما  نخست وزیر داریم .  انتخاباتی بود که احمدی نژاد و هاشمی  اومدن بالا، غروب بود، همسر تماس گرفت ، پرسید: رای دادی؟

گفتم: نه !

_ عه، چرا؟

+: من هیچوقت رای نمیدم ، چه فرقی می‌کنه؟

_: یعنی چی؟ خواهش می‌کنم برو رای بده ، مامان و بابات رو هم ببر.

+: ول کن، باید لباس بپوشم این همه راه برم.

_: من بیام ببرمت ؟

+ :نه!

اون قدر گفت و گفت وگفت که انگار باباش کاندید بود راضی شدم برم ، بابا پوزخند زد و گفت : اونی در میاد که باید دربیاد و نیومد.

مامان رو راضی کردم و رفتیم و نتیجه خلاف رای ما شد. 

بهش گفتم : الکی برای چی این همه راه رفتیم ؟ تقصیر تو بود.

گفت: در عوض  از اینکه تو اشتباهات اون آدمی که انتخاب شده سهمی ندارید می‌تونید خوشحال باشید.


حالا حکایتم شده شبیه اون آدمهایی که هی میخوای بلندشون کنی برقصن ، میگن نه !خجالت میکشیم ! بلد نیستیم ، با آهنگ بعدی و  .... بعد بلند میشن لا مصبا دیگه هیچ جوره نمیشینند‌.






... هنوز اما به شب عادت نکردم ، دارم دنبال روشنی می گردم


این چند روز فقط کامنت خوندم ، زیر پستها ، تو خبرگزاریها و ...


فکر می‌کردم دیگه هیچی فاصله میون ما رو پر نمی‌کنه ، بین ما دیوار قیامته و دیگه هیچوقت با هم یکی نمیشیم . اما الان یه خبر خوندم که اگه تا آخر اتفاق بیفته ،همگی با توجه به دیدگاه‌های متفاوتمون ولی سرش قاعدتا باید اتفاق نظر داشته باشیم ؛منو خیلی خیلی ، خوشحال می‌کنه. 


حالا بیان برن چین، به مطالعاتشون ادامه بدن ، مگه چین بد جاییه؟آدم  سرسفره_ دوستش_ می ‌شینه!



تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم ، که من از درد نیاسایم ، که من از شعله نیفروزم!



اوایل فیلم قرمز (جیرانی) یه سکانسیه که هستی  (هدیه تهرانی) و ناصر (فروتن) دارن دعوا می‌کنند دیالوگشون  اینطوریه: 

....‌

ناصر: پس تو چی می خوای؟

هستی: طلاق!

ناصر: طلاق میخوای که بری زن اون مرتیکه شی؟

هستی: دیگه از دست این فکرهات  خسته شدم.

ناصر: جواب بده، طلاق می خوای که بری زن اون مرتیکه شی؟!!

هستی : آره ! آره! آره! آررره!


بهترین و جامع ترین جواب  و کنش، در مقابل آدمی که نمی فهمتت و درکی  از تو و دنیات نداره، خلاصه  میشه تو همین  تکرار آره!





غم را در اینجا ره مده ، گر غم در اینجا پا نهد ، آتش به جان در میزند!



میون مراسم ختم ، یکی از دوستهای بابا اومد بشینه صندلی از زیرش در رفت ، بنده خدا  نقش زمین شد ، دوستهای دیگه‌اش  کمکش کردن تا بتونه بلند شه. همه ماسک داشتیم  و  صورتها و احیانا ،خنده‌ها مشخص نبود . منم زیر ماسک لبخند زدم  و  لحظه عجیب !! اونجایی بود که فکر کردم  ،برگشتیم خونه ، یادم باشه به بابا بگم که دوستش  چطور افتاد  و تصور کردم  که می‌خنده .

بابا نبود ! اون لحظه ، اون لحظه کوتاه خاص،  میون غم و غصه که یادم رفت  بابا دیگه پیشمون نیست ، همون _زندگی _ بود ، که  نشون می‌داد با قدرت در جریانه!


ناامیدی و یاس  انرژی رو میاره تا پایین ترین سطح ، مراقب خودتون باشید . خدا رو چه دیدید؟ شاید این بار نشست به قضاوت و اومد پایین ، خودش بغلمون کرد و گذاشت سر بذاریم روی شونه هاش.

 

رضوان عزیز پیامتون رو خوندم ، خیلی ممنونم ازتون . خیره ان شالله.


زار و زار گریه می‌کردن پریا ، مثل ابرای باهار گریه می‌کردن پریا



یکی بود یکی نبود! زیر گنبد کبود

یکی تو یه اتاقی بود مجهز ؛ تلفن داشت ، اینترنت داشت ، کامپیوتر داشت ، کاغذ داشت ، خودکار و مداد رنگی داشت ، پاکت نامه داشت ، میکروفن داشت ، میکروفن وصل بود به یه  بلندگو، بالای یه درخت بلند .

تو اتاق بغلیش  اما   کسی دیگه بود، که از دار دنیا یه قلم و یه کاغذ داشت .قلمش هم  توتمش  نبود!

قصه خنده دار دنیا این بود که ،اونی که تو اتاق با امکانات کامل بود،  تمام فکر و ذکرش این بود که یه جوری خودش رو برسونه به اتاق بغلی و  ورق و نوشته های اون  رو بخونه و  روش خط بکشه ، انگار خودش هم  در اعماق وجودش به اون آدم  بیشتر باور داشت!

بالا رفتیم ماست بود ، قصه ما راست بود !