مامان گفت:آقای فلانی هم رفت پیش بچه‌هاش. پرسیدم  برای همیشه ؟! گفت: فکر کنم.

آقای فلانی  از اقوام سببی پدرمه.  بذارید اسمش رو بذاریم شبه ظریف مثلا ، چون به لحاظ تیپ ، قیافه و هیکل و قد و قواره شبیه آقای ظریف  هستند ، اضافه کنید که همیشه عطرهای بسیار خوش بو و باماندگاری بالا  می‌زدند .

ایشون از نسل انقلابی ها بودن ، پست خوبی داشتن ، آدم بسیار خوبی بودن و مثل همه اون آدمهایی که اول انقلاب حضور فعال داشتن یه سری آرمان و اعتقاد داشتن که اوایل ، حداقل، ظاهری نبود، یه اعتقاد ، اعتقاد به حجاب بود . خونواده ما قیدی برای رعایت حجاب نداشت ، مامانم تا پیش از اینکه بره سفر حج ، حجاب نداشت  و همینطور خاله ام و ....

منم طبیعتا جلوی فک و فامیل و دوست و آشنا روسری سر نمی‌کردم؛ تا ایشون وقتی راهنمایی بودم یه ماموریت اومدن تهران ( محل کارش تهران نبود) برام یه روسری آوردن و گفتن که اینم کادوی خانم الف که روسری سر نمی‌کنه ! 

بابا بهم گفت : نمیخواد سر کنی ، هر کی ناراحته ، نیاد خونمون  .

آقای شبه ظریف  حتما برای جلسات وزراتخونه ای که زیر مجموعه اش بود در ماه ، یکی ، دو باری می‌اومد تهران و چون با پدرم رابطه خوبی داشت، خونه ما هم می‌اومد. علی رغم  مخالفت پدرم ، به احترامشون ، از دفعه بعد  روسری سر کردم  و ایشون تنها کسی بودن که جلوش روسری سر می‌کردم  ، خونواده‌اش هم طبیعتا می‌دونستن چون جلوی اونهام حجاب نداشتیم.

گذشت تا رسید به نامزدی برادرم ، نوزده ساله بودم . ایشون قرار نبود تهران باشه ، دقیقا شب قبل نامزدی اومد تهران و با پسرش یه سر زد خونمون. دعوت هم نکرده بودیمش ، پسرش ،تنها ،ساکن تهران بود و چون باهامون جور بود و دوست برادرم ، قرار بود بیاد . ولی  آقای شبه ظریف فرضش این بود که  الان که  تهرانه، قراره بیاد.

چند تا دخترهای فامیل هم خونمون بودن . بعد رفتنش بابا با  دیدن قیافه های ما  که حالا چیکار کنیم ؟ گفت: شماها  همون جور باشید که راحتید ، اون ناراحت میشه ، نیاد!

تو نامزدی همه کسایی که فقط جلوی ایشون روسری سر می کردن تا آخر مراسم  باهاش سلام و علیک نکردن ، یه جوری همگی خودمون رو زده بودیم به کوری ! سرمون رو مینداختیم پایین ،یه جاهایی هم تغییر مسیر می دادیم .می دیدیم داره میاد ، می رفتیم یه سمت دیگه . البته ایشون بیشتر وقت رو تو واحد کناری که برای شام بود نشسته بودن . تا آخر شب که یکی پیشنهاد داد که اون تعدادی که از خونواده داماد موندن، جمع شن با عروس و دوماد عکس بگیرن . دیدم داره میاد ، سریع رفتم جلوی پای ردیف اول ، جلوی مامان و خواهرم نشستم . دختر عموم بنده خدا آخرین نفر تو ایستاده ها کنار بابام وایساده بود ، گفت می‌دیدم آقای شبه ظریف داره میاد ،به بابات می‌گفتم عمو بذارید من رد شم بابات میگفت : وایسا دیگه ، جا نیست کجا میخوای بری ؟!  گفت من زیر لب می گفتم: آقای... ، آقای ... ، عمو می گفت : چی میگی؟!!! تو عکس تونسته جاش رو با بابام عوض کنه و کنار آقای شبه ظریف نباشه.  عکس  رو نگاه کنید بی حجابها همه یه طرفند، آقایون سمت بابا هستند و آقای ظریف . میون اونها دخترعموم وایساده 







ای رفیقان چه نشستید به پریشانی من ، نوشتان باد ، غم تنهایی و ویرانی من!


یه روزی خیلی سال پیش، پسرداییم تماس گرفت که الف ،من از یه دختر خانمی خوشم اومده ، میخوام بریم خواستگاری ولی روم نمیشه به مامانم بگم ، تو میگی ؟ قبول کردم و گفتم ؛ با مطرح شدن موضوع تو خونواده  علی الخصوص خونواده مادریش، چون اولین نوه بود یه ولوله‌ای به پا شده بود که،  پسرمون رو به کسی میدیم که کَس باشه ، پیرهن تنش اطلَس باشه و...

خلاصه با کلی کشمکش درون فامیلی ، خواستگاری و بله برون انجام شد . بعد بله برون بهش زنگ زدم که تبریک بگم و آرزوی خوشبختی کنم  ؛ با صدایی که خیلی غمگین و رنجیده بود گفت: احساس می‌کنم همه منتظر نشستن که زمین خوردنم رو ببینند .


تو دو هفته گذشته با دو دوستی صحبت کردم که یکی  ده ، دوازده ساله که ساکن کانادا و دیگری استرالیاست .بعد از صحبت باهاشون یه صدایی تو ذهنم خاموش نمیشه !

من هیچوقت مهاجرت نکردم ، عزیزانم هم که مهاجرت کردن از صفر شروع نکردن .نمیدونم!  این دو،  چون با سختی مهاجرت کردن اینطور رفتار می‌کنند یا اقتضای خلقیات فردیه ، حتی الان شک دارم که رفتارشون آگاهانه باشه . به نظر میاد ،خیلی دوست ندارن که وضعیت ایران یه تکون اساسی بخوره و اوضاعش روبراه بشه ،حتی اگه وانمود می‌کنند دلشون اینجاست !  اینو از اون جایی میگم  که با یه اصراری معتقدن اینجا درست نمیشه ، اگر همه چیز هم تغییر کنه ، حداقل ده سال طول می‌کشه تا همه چیز روی روال بیفته و دیگه فایده‌ای نداره ،  جمله یکیشون این بود که مگه مردم اونجا عوض میشن که اوضاعش خوب شه ؟ !

وقتی  برای اینکه این بحث فرسایشی ، خسته کننده تموم شه یه جمله گفتم ؛ مصرانه میگفت: نه !نه  با مردمش میخوان چیکار کنند ؟صدای‌ ذهنم میگفت:  منتظر نشستن زمین خوردنت رو ببینند! 


آرزوی خوب برای دیگران داشتن هیچ هزینه ای نداره ،  من دیدم آدمی رو که ناتوان بود در دعا کردن برای کسی و چقدر طرف میتونه بخیل باشه که حتی نتونه آرزو کنه ! باید می‌پرسیدم  شنیدن چی الان خوشحال ترت می‌کنه؟ (ما که از این غمگین تر نمیشیم ، ولی خوشحالی ته نداره لااقل تو خوشحال تر بشی)


پ.ن: پسرداییم خوشبخته خدا رو شکر


یکی را که عادت بود راستی ، خطایی رود در گذارند از او

و گر نامور شد به قول دروغ

دگر راست باور ندارند از او


یه خانمیه که بدون اینکه ازش سئوالی بپرسی،  شروع می کنه در مورد خودش به دروغ یه چیزهایی میگه ، بعد دروغهاش مثلا در این حده که یکی هم سن من، بگه  منم تو تیم اعزامی با یوری گاگارین بودم ، جا تنگ بود منو لحظه آخر حذف کردن.یعنی ساختار داستانش ، حتی به لحاظ زمانی مطابقت نداره خیلی اوقات!

حالا این قسمتش برام عادی شده ، قسمت عجیبش اون قسمتیه که در حضور همسرش، این دروغ ها رو میگه و همسرش آدمیه که سرش به تنش می ارزه واقعا ، برام سئواله که اون آقا چه احساسی داره ؟ یه بار تو خلوتشون به زنش نگفته چرا دروغ میگی؟ و چرا دروغ شاخدار میگی؟ نگفته دروغی که تحقیق او میتوان ، مکن تا توانی بر کس بیان!



پ.ن : راستی شیشه پنجره را باران شست! * خدا رو شکر صد مرتبه! بیش باد! وقتی از هر چیزی تو ذهن آدمها بحران بسازی ، داشتن هر حداقلی  ،آرزو میشه و تحققش ، دست آورد. 

دعاشون کنم به وقت بارش بارون: کاش بر تو( شما) همان رود که بر من( ما) رفت!▪︎


ب . ن 

* : حمید مصدق 

▪︎: بهرام بیضایی


             




آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند


متن سخنرانی دیروز پزشکیان رو خوندم  که گفته《همه میدونیم که پنجاه درصد رای ندادن و ... این پیام روشنی برای ما داره》.  باور کنید اگه بدونه!


 رابطه عمو و عمه کوچیکم با مامانم هرگز خوب نبود ،  الان می‌تونم درک کنم چرا ؟  پدرم تو ۱۸ سالگی، جای پدر رو  تو خونه گرفته بود ، احتمالا این دو ،در ناخودآگاهشون مامانم رو ، زن بابا میدیدن . 

بعد فوت بابا ، عموم که تا قبل همیشه با کلام ، مامان رو آزار میداد و همیشه خصومت داشت ، مرتب با مامان تماس می‌گرفت . مامان یه بار به عمه بزرگم ، بار دیگه به خانم همین عموم که رابطه خوبی با هم دارن و  به دختر عمه‌ام گفت که  ایشون تا حالا که با من قهر بوده ، الان که برادرش فوت کرده دیگه زنگ نزنه  ولی اون به روی خودش نمی‌آورد؛ یه بار که مامان رو رنجوند ، مامان مستقیم ، چکشی پای تلفن بهش گفت : دیگه تماس نگیر  اصلا  ازت خوشم نمیاد!

خب ، واقعا  فکر می‌کردم دیگه زنگ نزنه ، در کمال تعجب چند بار باز تماس گرفت  .به مامان که با خشم بهم گفت: چیکار کنم قطع ارتباط کنه ؟ گفتم :اصلا باورم نمیشه که به یکی مستقیم بگی ازت بدم میاد نفهمه ، به نظرم بیا تو روزنامه های کثیرالانتشار اطلاعیه بده



سوم دبیرستانه( یازدهم) ، گفت: میخوام برم . باباش گفت: صبر کن ، اوضاع درست میشه . گفت: برام فرقی نمی‌کنه ، هر چی هم بشه من می‌خوام برم. دیپلم که بگیرم میرم. فکر میکنم  چه خوبه اینقدر از خودش شناخت داره ؛ فقط  خود رفتن براش مهمه اینقدر که هنوز نمی‌دونه کجا بره !

اوضاع مالیشون رو خبر دارم ، اون قدر خوب نیست که با این قیمت ارز بتونه راحت بره ، در گوشی بهتون بگم  حتی اون قدر خوب نیست که تو همین تهران راحت زندگی کنند  ولی وقتی همه یه کار رو انجام میدن ، موجی راه میفته که میبَرَدِت. چقدر موج نسل ها رو با خودش اینور و اونور برد.

تو ذهنم یه فکر( شاید نادرست) می‌چرخه ، هر چیزی که همه گیر بشه به ابتذال کشیده میشه، حتی مهاجرت!

ناراحتم؟  ابدا !   نظاره گرم صرفا . نشسته ام ، به در نگاه میکنم  ، هوشنگ ابتهاج هم نشدیم دریچه برامون آه بکشه. 


بعدا نوشت: راد در غیاب پدرش ازم خواست با هم دربی رو ببینیم ، ۹۰ درصد بازیکن ها رو نمی شناسم و دارم از خواب کور میشم ، تا اینجا فهمیدم یه اندونگ نامی تو زمینه که اهل گابونه ، گابُن کجاست آخه؟!