زمان کرونا ، یه جهان منتظر نشسته بود که به شرایط عادی برگردیم، خلاصه هم شد؛بعضی کشورها با استقبال خود مردم ،بعضی با تهدید بعضی با تشویق واکسیناسیون رو انجام دادن ، موج ها گذر کرد و تموم شد؛اما برای کی؟ برای همه مردم منهای اونهایی که عزیزشون رو در اثر کرونا از دست دادن . منظورم این نیست که جهان برای اونها متوقف شده ، کرونا برای اونها یه نقطه نبود که ازش گذر کنند و تمام. رنجی رو از قِبَلش متحمل شدن که در ادامه زندگی هم باهاشون موند.
همه اتفاقات و حوادث و رنجهای دنیا هم همینطوره ، فقط هر کدوم ما بر اساس تفکراتمون نسبت به یکی از این حوادث واکنش بیشتری داشتیم ، یکی دی ماه فرو ریخت ، یکی اسفند ، یا اصلا دورتر یکی وقتی فُردو رو زدن و باز هم دورتر سال ۴۰۱ و باز هم دورتر شاید .... . این اتفاقات میگذره برای همه ما و روزمرگی ،خلاصه جایی ما رو میبلعه و تنها برای کسانی نمیگذره که مستقیما جزئی از اون اتفاق بودن ، نمیدونم شاید این فراموشکاری جز اپشنهای آفرینش انسانه تا بتونه تاب بیاره . روزی تو برنامهای از پولاد کیمیایی پرسیدن که : ایراد ما ایرانیها چیه؟ گفت: اینکه حافظه تاریخی نداریم . من با توجه به تاریخ به یقین میگم این نقص ( اگه بشه نقص نامیدش) صرفا متعلق به ما نیست و همه جهان دچاره بهش. چه میشه کرد تا بوده همین بوده و همین خواهدبود.
یه سری جملات قشنگه ، دلگرم کننده است ولی واقعی نیست ، مرهم موقتی یه زخمه احتمالا ؛ مثل 《سن فقط یه عدده》 ، 《پول چرک کف دسته 》 و 《نه فراموش میکنیم ، نه میبخشیم 》.
پ.ن: دلخوری خوندن متنی همین حوالی باعث نوشتن این پست شد ، سعی کردم بدون سوگیری بنویسم و چقدر سخت بود.
دیروز حوالی ساعت ۶ ، راههای کشور رو چک کردم دیدم همه خروجیهای تهران رو، ترافیک سنگین اعلام کرده گفتم: خب خدا رو شکر خلوته ! هم میخواستم برم یه چیزی ازدوستی تو آریاشهر بگیرم هم راد رو بذاریم کلاس ، خیلللی شلوغ بود ، دیدم مثل اینکه اونایی که نرفتن، همه جمع شدن اون قسمت شهر .راد گفت: خیلی خوبه من عاشق شلوغیم ، این که این همه آدم تو خیابونه رو دوست دارم . یه بار هم تو یه فیلمی نیویورک رو نشون میداد گفتم اَه ، چه شلوغه ! و اون گفت : خیابون باید اینطوری باشه و گفت تو فیلمها خیابونهای توکیو هم اینطوریه ، خیلی خوبه!
میدونید من جاهای خلوت رو دوست دارم ، دوست دارم خیابون ها پهن باشند و خونه ها با فاصله از هم ، تراکم جمعیت هم کم باشه ، از اینکه مدام خودت رو کج کنی تا از بین جمعیت رد شی خوشم نمیاد.سالها پیش یه بار برای یه درس دانشگاهی رفتیم سمنان ، به عمرم اون قدر کم آدم ندیده بودم ، شهرسازیش هم خوبه ،فقط اگه سرسبزی شهمیرزاد رو داشت خیلی خوب بود. اون موقع فکر میکردم میتونه الگو باشه . دفعه پیش که گفتم به چشم خریدار رفته بودم گیلان هم ،همه جا به نظرم شلوغ بود ، زیبا کنار رو دوست داشتم ، خوب بود، بعد به اقوام گفتم، میگفتن چیزی نداره که خوشت اومده و شهرهای شلوغ رو پیشنهاد میدادن . خلاصه اینکه فکر کنم مکان اشتباهی به دنیا اومدم اگرچه که تهران رو خیلی دوست دارم و هر وقت میرم سفر، دلم براش تنگ میشه .
دوست جان میگه یه جا تو یه کانال/ سایت/ نمیدونم کجا خونده که ما مردمان این برهه از تاریخ، روحهای کهن و قوی داریم که این تقدیر رو پذیرفتیم ،( کلیت این موضوع و داستان برام قابل قبول نیست) پرسیدم: یعنی بهمون نشون داده بودن؟ گفت: آره ! گفتم چه روح .... داشتم پس! گفت: ولی به من میاد ، چون من از اونام که وقتی چیزی رو پیشنهاد میکنند کسی قبول نمیکنه دلم میسوزه سریع قبول میکنم.
یعنی فکر کنید مثلا به روحم گفتن تهران یا ولینگتون ؟ روحم گفته قطعا تهران! اگه یه هزارم درصد اون داستان بالا واقعیت داشته باشه همین یه مورد کافیه که نخوام روحم رو گردن بگیرم.
پ.ن : تعداد آدمها در هر کیلومتر مربع. شهرتهران حدود ۱۲,۰۰۰ نفره و شهر ولینگتون( پایتخت نیوزیلند) حدود ۷۰۰ نفر در هر کیلومتر مربعه
پ.ن: این که میگم دوست جان ، بالای ۱۵ تا دوست دارم که باهاشون در ارتباطم ، از اون تعداد ۵ تا خیلی خوب منو میشناسند و رابطه نزدیکتری داریم و همسایههای دَِلمَند ، از اون ۵ تا ۲ تاشون راز پنهونی هم از هم نداریم ، یکیشون رو صدا میکنم رفیق ، به یکیشون میگم دوستِ جان وگرنه فاز صالح علا بر نداشتم که به آنتن و دوربین و میز و ... یه پسوند جان میده.
تعطیلات اون جوری بگذره که دلتون میخواد
معلم موسیقی پسر، بهش گفته آهنگ که میزنی ترانه رو بخون ، گفت : روم نمیشه ، بهش گفتم من میخونم تو همزمان با من بخون اینطوری خجالت نمیکشی و کم کم عادت میکنی ، وقتی آروم تر میخونم که صداش تو صدای من گم نشه دیگه نمیخونه ، در نتیجه خیلی بلند میخونم ، چند روز پیش گفتم :حالا اون قدر با صدایی که قطعا ژوست نیست میخونم ،چند وقت دیگه یکی از همسایه ها آدرس خونه ما رو میده به اسرائیل به عنوان گرا تا با موشک بزننمون از شرم راحت شن.
مشاور مدرسه یه فرمی داد که راد پر کنه و تو یه قسمت نوشته بود اگه قرار بود جای یه شخصیت مشهور( از هر لحاظ) باشید اون شخص کی بود؟ راد نوشته بود: نادرشاه
مشاور پرسید چرا نادرشاه ؟ به خشونت علاقهمندی؟ گفت: نه! اون ایران رو بعد از دوره صفویه یکپارچه کرد و یه کشور منسجم درست کرد و....
اینو میذارم کنار اینکه وقتی من اولین بار شاهنامه خوندم اصلا از شخصیت رستم خوشم نیومد ، اون جایی که سهراب رو میکشه و بعد میفهمه که بچهاش بوده هم خیلی برام سرنوشت سهراب تلخ بود ، دلم خنک شد که با حیله وقتی جنگ رو برده حالا تا همیشه دلش میسوزه و این داغ میمونه روی دلش. ولی راد وقتی خوند گفت من رستم رو دوست دارم ، رستم ایران رو انتخاب کرد اگه قرار بود یه نفر بمیره حتی اگه بچهاش باشه ، بهتر از اینه که یه تعدادی ایرانی بمیرن .فکر کنم وطن پرستی هم برای بعضی اون طوری تعریف میشه که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی.
بعدا بهم گفت شما دوست داشتی کی بودی؟ یه کم فکر کردم یاد خیام افتادم . گفتم : خیام ! گفت : دوست داشتی دوست حسن صباح باشی؟
یه فیلمی رو حداقل تو سه تاحساب توییتری (x)دیدم که یه آقایی با چفیه مشکی و ماسک در حالی که ریشهاش مشخصه و ریشههاش هم، میون مراسم عزاداری تاسوعا و عاشورا میاد به سمت دوربین و در تقابل با فیلمبردار جملهای میگه مربوط به حوادث دی سال پیش ؛از بیانش و محتواش بگذریم که الان همگی آگاهیم به این تفاوت اندیشه و کار از واژهای سانتی مانتال که روزی ما رو با گرایشات مختلف کنار هم نگه میداشت گذشته. مراسم در کانادا بود ، تو تورنتو ! خوشحال شدم .
میونه جنگ اخیر ،یه خبری اومد که پسر م.ابتکار رو اخراج کردن از امریکا و جملهای از عروسش که با نشریهای مصاحبه کرده بود در راستای اینکه اجازه داشته باشند اونجا بمونند:《ما فقط میخواستیم بچهامون یه زندگی عادی داشته باشه》 جمله توی ذهنم میچرخید و میچرخید، بارش کم نمیشد هر بار که بهش فکر میکردم، سنگین تر میشدم و هر لحظه عصبانیتر، مثل دوستان اهل یقین هم نیستم که وقتی عاشق کسیم هر کاری بکنند توجیه کنم و در نهایت بگم تقصیر این و اون نیست و مسئولین متخلف انشالله سزای عمل زشتشون رو که باعث بی اعتمادی به کلیت میشه رو تو اون دنیا روی پل صراط میدن ( راستی چرا مردم عادی رو هم به آخرت واگذار نمی کنند؟!!!)
بگذریم ، حالا اماااااا اماااا امااا خوشحال میشم میخونم بچه فلان سردار استرالیاست و بچه فلان مقام امریکا و اون یکی آلمان و ..... دمتون گرم ، نوش جونتون ، خوب کاری میکنید ادامه بدید ،آفرین ! یکی از لذتهای زندگیم دیدن عکسهای این روزهای انگلیس بود . خدا رو شکر ، بیش باد!
پ.ن: ویرگول نازنینم خوندن پیامت منو تا عرش برد،مرسی از محبتی که بهم داری ، ان شالله که اون روز خیلی زود برسه
حالا پینوشت بعدی رو بخونی نظرت در موردم عوض میشه.
پ.ن: دیشب دوباره بلاگاسکای برام باز نمیشد ، خیلی حس بدی دارم که هر کاری دلشون میخواد میکنند . دوست دارم بهش اون چیزی رو بگم که جناب بازرگان به خانم رجایی گفته بود
دیروز داشتم ناهار حاضر میکردم صدای بلندی شنیدم ، چند ثانیه اول فکر کردم صدای بمبه
بعد یادم اومد عاشوراست ، صدای طبل بود. این تنها دستهای بود که از تو کوچه امون رد شد و تو خیابونمون هم .
پریروز بعد ازظهر کاچی درست کردم برای خودمون ، اسمش رو گذاشتم کاچی مطمئن نیستم کاچیه یا شبه کاچی ، چون هیچوقت کنار دست کسی نبودم ببینم چطوری حلوا درست میکنند ، یه مدل تنبلانهای اختراع کردم خروجیش شبیه کاچیه ، این دو بی گناه در راه مانده ( راد و پدرش) میخورن و تعریف میکنند . به همسر گفتم چرا کسی برامون نذری نیاورد ؟ گفت: همه چی گرون شده کمتر کسی میپزه ، همون موقع مکالمه ما ، مامان خونه یکی از اقوام، تو شمال مشغول بودن به پختن آش شله قلمکار، یه لحظه دیدم برام ویس فرستاده؛گوش دادم فهمیدم دستش خورده با خنده و خوشحالی به یکی میگه بیا این عکس رو ببین و بک صداش ، صدای همهمه میومد.
ویس رو پخش کردم و گفتم: خوش به حالشون.آش میخورن، کاش یکی بهمون آش رشته میداد.
همسر گفت : تا حالا رفتی نذری بگیری؟
+: نه.هیچوقت ، همیشه برامون آوردن.
_: من تا دلت بخواد گرفتم و همیشه هم خجالت میکشیدم ، خیلی حس بدی داره.
+: چرا میرفتی؟
_: مامانم اینا میگفتن برو، منم نمیتونستم بگم نمیرم!
+: پس الانم من میگم برو بگیر، لطفا روت نشه بگی نه ، برو آش رشته بگیر!
_: اون موقع بچه بودم.
شب شد؛داشتم شام حاضر میکردم؛ در خونمون رو زدن ، خیلی خوشحال شدم و ادای شادی پس از گل رو درمیاوردم و همسر در رو باز کرد ، وقتی برگشت تو ، تو نگاه اول ،واقعا چیزی تو دستش نبود! گفت : فکر کردی غذاست؟ گفتم : آره ! تو کف دستش یه ظرف کوچیک بود و توش حلوا بود . گفتم : خوبه ، باز دمش گرم بنده خدا نذری داده .
یادم افتاد به پروسه نذری دادن ، چند نفر جمع میشدن ، یه خوشی تو جمع بود، یه مودت و رفاقتی ، هر کی یه گوشه کار رو میگرفت ، کوچیکترها تزئین میکردن ، فکر کردم راد هیچوقت این تجربه رو نداشته و میتونم حدس بزنم براش جالبه ، حالا یه فکرهایی دارم ، شاید این بار من باید چند نفر رو خوشحال کنم.
پ.ن: کاش دست برمیداشتید از یه سری مفاهیم و میذاشتید تا ابد برای ما بمونه ، این روزها میگید وطن ، قلبم میریزه ! یکی مدام ته دلم میخونه : وقتی تو میگویی وطن! من خاک برسر میکنم...