هیچوقت آدم جهان وطنی نبودم ، جهانم مساحتش یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربعه ، کجا برام مهمه : ایران ، کی برام مهمه : مردمش .
دوست جانم شبیه منه ، گفت دیگی که برای ما نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه ، اگه نشه اون چیزی که منافعمون رو تامین میکنه وایسادم که جهان تقاص بده و خواسته ام عوض میشه و ....
خیلی وقته که قصد داریم همو ببینیم ، نمیشه! بهش گفتم با این تفکر که پیش گرفتیم وعده ما....سریع گفت: مهدیه تهران! 
حرفش رو زدم، یاد یه خاطره افتادم :
دوست جان میون جنگ تماس گرفت و وقتی حال همسرش رو پرسیدم گفت : میخوایم از هم جدا شیم. از اونجایی که بیست ساله ازدواج کرده و بیست و دو ساله که میخواد جدا شه ،خندیدم . گفت: جدی میگم . گفتم : باشه بذار کارمندها برن سر کار، بعد برو جدا شو ، فلانی کارمند دادگاه خانواده است ، میدونم که خونه است .
چون جنگ دور از ذهن نبود ، وقوعش باعث بهم ریختگیم نشده بود ، خوب بودم ، صدا که نزدیک میشد میرفتیم یه گوشه امن ، چیدمان خونه رو تغییر دادیم و توکل بر خدا . با راد اطراف خونه پیادهروی میکردیم و ... تا رسید به اینکه میخوان برق رو بزنند ، این برام قفل بود ،خیلی بهمم ریخت،عصر بود داشتم برنج پاک میکردم ، همون طور که سرم پایین بود گفتم : وااای که چقدر بیشعورم که اینجا نشستم ! من باید مهاجرت میکردم ، به جای اینکه فکر کنم الان اگه برق رو بزنند چی میشه و چه گلی به سرم بگیرم ! چرا بهش فکر نکرده بودم
همسر گفت: یعنی منی که هیچوقت به مهاجرت فکر نکردم بیشعورم؟ گفتم: تو هم بیخرد بودی . گفت: یعنی همه ماهایی که موندیم ایران بیشعور بودیم :| گفتم : ما مگه نماینده تمام مردم ایرانیم ؟!!! ما میتونستیم بریم و نرفتیم، من از _خودمون_ حرف میزنم ! گفت:من بیست ساله میشناسمت تو هیچوقت مهاجرت مسالهات نبود، ما از کجا میدونستیم که کار به اینجا میکشه و عصبانی بلند شد و رفت تو آشپزخونه ! منم همون لحظه بلند شدم تلفن رو جواب بدم و رفتم تو اتاق و در رو کوبوندم ! ( کاری که قبلا نکرده بودم)
بعدها به دوست جان گفتم اگه ساعت ۴ و نیم صبح اون روز آتش بس نمیشد ، باید دو تا نوبت تو دادگاه خانواده میگرفتی.
پ.ن: انشالله که کار از دعا بیاید ، امیدوارم که عاقبت به خیر بشیم
مامان گفت: برات سمنو خریدم که دوست داری ، همیشه هم میگه اون دوتا ( خواهر و برادرم ) که دوست ندارن برای خودم و خودت خریدم . پرسید : رشته خوشکار( نمیدونم املاش درسته) هم بخرم ؟ گفتم : بخر!
گفت: ماهی هم خریدم نمی خورم تا شما بیاین . گفتم : بخور خودت ، ببین ما هستیم! گفت: از این حرفها نزن دیگه! انگار به حرف منه، گفتم : باشه ،بخور اگه ما اومدیم میریم میخریم .
امروز بیست و یکمه ، چیزی نمونده به سال نو. سبزه نذاشتم ، یعنی کسی یادش بوده که سبزه بذاره و دم دمای عید بساط کنه برای فروش ؟ کاش باشه. صبح همسر رو فرستادم گردو بخره ، همیشه این موقع صف بود جلوی آجیل فروشی، گفتم چطور بود؟ گفت بیرونش که خبری نبود ولی بودن کسایی که داشتن خرید میکردن. اصلا نمی دونم با این روال ،قراره دید و بازدید داشته باشیم؟ من زیادی جدی میگیرم ، سر کرونا هم اینطور بود دیرتر از بقیه شروع به رفت و آمد کردم ، یه بار شوهر عمه راد بهم گفت : تو فقط اجازه بده ما بیایم خونه اتون ، قول میدیم دست شستن که هیچی ، دوش بگیریم.
خواهرم چند روز پیش گفت: بیا سوغاتیهات رو بگیر . گفتم : میترسم تا اونجا بیام . گفت: با اسنپ بفرستم؟ گفتم: نه! دیشب راد پرسید: به نظرت پرپروک بازه زنگ بزنیم پیتزا بیاره. گفتم : اگه تو راه برای پیک یه اتفاقی بیفته ، خیلی ناراحت میشم .
همسر پریروز به جای من رفت پستخونه ، گفت : بیا بیرون ، ببین مردم دارن زندگی میکنند ، کسی خبر نداشته باشه ، باور نمیکنه جنگه! از پشت پنجره میبینم که فرش فروشی مشتری داره و عابرها و ماشین ها رو نگاه میکنم . مشکل اینه : یاد نگرفتم که زندگی کنم ، حالم رو گره میزنم به آینده . باید یه کاری کنم .
پ.ن: رشته خوشکار یه شیرینیه، تو ماه رمضون میخورن ( شاید هم همیشه بخورن) . فکر کنم لایه بیرونیش آرد برنجه ، توش از گردو و دارچین و شکر پر میشه ، سرخ شده سرو میشه .نمیدونم همه جای شمال دارن یا فقط متعلق به گیلانه ، تنها چیزی که میدونم و مطمئنم اینه که خوشمزه است
پریشب که خیلی سرو صداها زیاد بود ، صبح تا چشمم رو باز کردم ، سایت تابناک و همشهری رو باز کردم ببینم کجا رو زدن ، هیچ خبر مرتبطی پیدا نکردم .هنوز صبحانه نخورده بودیم که خواهرم تماس گرفت و گفت دیشب نگرانتون بودیم ولی فکر کردم شاید راد و پدرش خواب باشند . از اون پرسیدم گفت :منم تو خبرها ندیدم کجا رو زدن، فقط میدیدم هم غربه هم شرق.
خلاصه فهمیدم ، کلا اینکه کجا رو زدن اولویت خبرگزاریها نیست ،ممکنه کسی فکر کنه اینکه میخوایم بدونیم به چه کارمون میاد؟ خب ، یه بخشش غریزیه . ذاتا دوست داریم شاید هم احتیاج داریم که به پیرامونمون کمی اشراف داشته باشیم .شما یه گربه رو هم به احوالاتش نظارت کنید میبینید که دائم محیطی که توش زندگی میکنه رو رصد میکنه ، به صداها واکنش نشون میده .نمیشه بهش بگی مگه تو یه آفتاب و یه گُله خاک و یه غذا از این دنیا بیشتر میخوای؟
اینترنت وقتی محدود نبود ،میشد از ایکس خبر گرفت که اون هم الان نداریم و سهم ما دیدن توییتهای نور دیدهها در سایتهای داخلیه که پیش از این، آدمها حداقل ظاهر رو حفظ میکردن ، الان اون قدر با هم ندار شدیم که همین طور که جلوی هم پیژامه پوشیدیم میگن بله!!! اینه! و شاید قیافه هاشون رو این شکلی هم بکنند
و یه صدایی از دهنشون در بیارن .
یه فیلمی بود سالها پیش دیدم، امیدوارم چون قدیمیه همه دیده باشند و اسپویل نشه اسمش Underground بود مال Emir Kusturica.( اگه برنامه دارید ببینید از اینجا به بعد رو نخونید) فضای جنگ جهانی دومه یه زندگی زیر زمین برقراره ، یه سری آدم معمولی اون زیر دارن زندگی میکنند در واقع پناهگاهه. بعد پول میدن یه سری دلال ،خطر به جون میخرن میرن بیرون براشون خرید میکنند و کارهاشون رو انجام میدن و ... بعد میفهمن که چند وقته جنگ تموم شده اون دلال ها برای منافعشون بهشون نگفتن .
دیشب به همسر میگم فکر کن جنگ تموم شه کسی به ما نگه .
دیروز کلی وبلاگستان رو بالا و پایین کردم ، در کمال تعجب میبینم که آدمهایی با سوگیریهای سیاسی مختلف تو پیوندهای هم هستند . بعد میبینم خب تو واقعیت هم همینطوره، ما ( مردمان عادی)دور و برمون آدمهایی هستند که باهم مراوده داریم ، گاهی شبیه بهم نیستیم ولی همدیگه رو حذف نمیکنیم . هر روز با خواهرم حرف میزنیم و احوالپرسی میکنیم ، خواهش میکنم تفکراتش رو برای خودش نگه داره و منو آزار نده ، در مورد چیزهایی که اتفاق نظر داریم حرف میزنیم ، بچه ها، هوا ، غذا، پوست و مو....
سال ۴۰۱ با بچه های مدرسه جایی بودیم ، خُب شناختمون از وقتی میاد که ۱۴/ ۱۵ ساله بودیم ، خونواده همو ، تفکرات و تعلقات و... رو میشناسیم .میدونستم خونوادهاش مثل خونواده من اهل نماز و روزه و.... هستند . یادم بود که برادرش دو خردادی بود. قیدی برای حجاب سر نداشتیم ولی حتما یه نورمی از پوشش رو رعایت میکردیم و.... هی گفت و گفت دیدم همه جا نقطه مقابل منه حرفهاش ، هی توجیه میکنه و.... ، یه لحظه ساکت شدم و پرسیدم: الهام ! تو رای دادی؟ (شبیه علی! تو زن داری؟ شد
) .گفت: آره! گفتم بابا بگو دیگه ! قربونت داریم بحث الکی میکنیم .سمپاتی . قبول نمیکرد. این قبول نکردن رو دوست ندارم ، این اما و اگر گفتن رو ، به نظرم آدم شسته و رفته باید بگه : آری ، این چنین است برادر!
نظراتمون متاثر از جاییه که به دنیا اومدیم ،رشد کردیم،مراوداتمون،مطالعاتمون،تجربیاتمون،تعصباتمون،تعصباتمون ، تعصباتمون و حتی منافعمون !
اینطوری میتونیم درک کنیم چرا ما هر چی میگیم طرف مقابل متوجه نمیشه ، همه هم این جمله رو میگیم که 《نرود میخ آهنی در سنگ!》 چه کاریه با هم بحث کنیم ، بیاید در مورد چیزی که همه دوست داریم حرف بزنیم نوبرونه قشنگ و دلبر و سبز و خوشمزهای که آخر اسفند و اول بهار میاد.
پ.ن:همچنان معتقدم تو اتفاقاتی که در جریانه ما _مردمی که صبح به صبح پا میشیم چای دم میکنیم و به این فکر میکنیم دونه هل طعمش رو بهتر میکنه یا چوب دارچین؟حواسمون به موجودی فریزره و دنده ماشین انگار مشکل پیدا کرده و دغدغه پیدا کردن مدرسه خوب و شهریه اش رو داریم و از این مدل مشغولیات ذهنی_مطلقا هیچ نقشی نداشتیم و نداریم وصرفا میتونیم دعا/آرزو کنیم: فردا آفتاب درخشانتر از همیشه بر ایران بتابه.
دیشب خواب بودم ، یه صدایی اومد بیدار شدم و بعد صدای آسانسور و آدمهایی که میرفتن پشت بوم
خودمم البته صبح بعد بیدار شدن با صدای یه انفجار که خیلی دور نبود خواب آلود ، رفتم پنجره رو باز کردم و دود سیاه رو دیدم ، حالا از لابه لای خونه ها مثلا حدس زدم فلان خیابونه ، خب ؟ بعدش؟ سوپرمنم نیستم که کمک کنم به خاموش کردن شعله ها.
دبیرستانی که بودم ، سرویسمون بچه ها رو از شهرارا تا آریاشهر بعلاوه جلال برمیداشت و میبرد مرزداران. تو مسیر از یه خیابونی تو آریاشهر رد میشدیم که یه عکاسی اونجا بود، عکس سه آقا روی تابلوی مغازه بود و اسمشون هم زیرش نوشته بود ، ماها میخندیدیم که این سه تا رو نگاه! به توافق نرسیدن اسم مغازه ، اسم یکیشون باشه .
چند سال بعد شنیدم ،تو جنگ ایران و عراق این سه ( گویا برادر بودن)رفته بودن روی پشت بوم به تماشا ، موج انفجار باعث فوتشون شده بود.احتمالا عکاسی پدرشون بوده .تا اونجایی که دست خودتونه مراقب خودتون باشید باقیش هم توکل بر خدا .
پ.ن: روی صداها حساس شدیم ، در حدی که صدای در ورودی هم شبیه به انفجاره ، میگیم زد؟ بعد می بینیم آسانسور جا به جا میشه میفهمیم اشتباه کردیم . خواهرم گفت نمیدونم قبلا هم همسایه بالاییمون مثل فیل راه میرفت یا الان چیزیش شده پاش رو می کوبه.
پ.ن۲: صبح ساعت ۸ هوا تاریک تاریک بود ، بیرون رو که نگاه کردم گفتم بیاید ببینید چه چهره آخرالزمانی داره ، همسر معتقد بود دوده ، من معتقد بودم ابر سیاهه که داره ازش دود می چکه! نمیدونم کدوم بود.