بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی ، خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی


راد که به دنیا اومد، چون سرشار بودم از سئوال، بعضا ابلهانه ! علاوه بر پزشک بیمارستان یه پزشک حاذق و البته پیر هم ویزیتش می‌کرد. نمی‌دونم در قید حیاتن یا نه ؛ ان شالله باشند و کاش دنیا یه جوری بود، میشد کارزار امضا کرد برای کسایی که عاشقانه خدمت می‌کنند و تقدیم بارگاه الهی کرد که تا ابد بمونند . ایشون شاگرد دکتر قریب بودن ، سالها رئیس بخش اطفال بیمارستان های مختلف  . مطب بزرگی داشتند و روی در ورودی علاوه بر تلفن مطب ،تلفن خونه اشون رو هم نوشته بودن . 

یه بار که راد سرماخورده بود؛ بهم گفتن من داروها رو برات می‌نویسم  که دوباره نیای ولی تا سه روز صبر کن عجله نکن ،اگه بعد از سه روز تب ادامه داشت آنتی بیوتیک بده و ...  خیلی  جاها خیالم رو راحت کردن .

میخوام منصف باشم ایشون بسیار اخلاق مدار، مریض رو میدیدن و از طرف دیگه هم خدا رو شکر به نظر تامین بودن .


دیروز با دوستی صحبت می‌کردم ، بچه اش رو برای صافی کف پا بُرده پیش یه متخصص ، ایشون تو اتاق های متعدد آدمهای مختلف نشونده و هر کی یه پکیجی ، سی دی و ... می‌فروشه با رقم های عجیب و غریب و تعریف کرد از متخصص معروف دیگه ای هم به همین منوال.

بقیه مردم رو نمی‌ دونم  ولی  تیرآخر رو بهم میزنند وقتی می‌بینم پزشکی  ، تو حوزه درمان ، دکه و دکان بازار راه انداخته. :|

اگه انگیزه‌ای برای اصلاح بود ، پزشکیان  بایدتمام توانش رو میذاشت و فقط تو همین حوزه  که اتفاقا صاحب نظره ورود می‌کرد و اصلاحیه میداد و بازنگری تو قوانین و ... انجام میداد که یک ده آباد به از صد شهر خراب!

حالا نیست  .وضعیت اینطوریه متاسفانه . اون تیر آخر منظورم این بود که وقتی  تو حوزه درمان تبلیغ و کاسبی و .‌‌... می‌بینم ، می‌فهمم چققققدر اوضاع وخیمه  و انتظارم از بقیه پایین میاد.

درسته این بی‌ربط نیست به اقتصاد خراب ،  اگرچه که تنها دلیلش هم نیست  ! ولی اخلاق، ربطی به حکومتها نداره . اگه اخلاق و انسانیت  تو آدمهای جامعه مرده باشه ، فرقی نمی کنه خاوری اون پست رو داشته باشه یا من یا امیرکبیر ، هر کدوممون تو اون جایگاه  تا حدی که بتونیم فساد می‌کنیم فقط الان دستمون کوتاهه.

هر کی تو هر جایی، مقامی و... هست ، کافیه  فقط اندکی وجدان داشته باشه ! ذره ای انصاف . شاید بهتر باشه منتظر نباشیم  که  یکی از بیرون کاری کنه، شاید  این بار باید از خودمون شروع کنیم، جز به جز این کل.



 


از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود، زنهار از این بیابان ، وین راه بی نهایت


دیشب بعد یه هفته از شمال برگشتیم . تو  جاده نگاهم به کوههایی بود که تو گرد و غبار بودن . خدایی مدل مملکت داری ، نشون میده از ما بدشون میاد ، اشکالی نداره ، دل به دل راه داره ! اما این وسط تکلیف اون مردمان عاشق چیه ؟ عاشقانی که دارین تو این شرایط زندگی می‌کنید ، راضین؟  حتما دیگه ! از قدیم گفتن جور از حبیب خوشتر ،کز مدعی رعایت 

با مامان رفتیم و برگشتیم ؛هر جا که خواستم چیزی بگم اسم رضوان جون و شیرین عزیز  اومد جلوی چشمم . 

توی راه تا آهنگ عارف پخش شد، مامان پرسید : خوب شد حالش؟ کامنتهاتون یادم اومد ، گفتم : ان‌شالله خوب میشه ، چند روز بعد گفت: فلانی فوت کرده و تو چشمهاش اشک جمع شد و گفت چیه این زندگی؟  اگه الف سابق بودم  ،باید می‌گفتم : نود ساله بوده ، خدا رو شکر که دنیا رو  به اندازه دیده و ... ولی یادتون افتادم و گفتم : آره خیلی تلخه که فوت می‌کنند و... ‌ 

اگرچه که اون قدر ازم دور بود این حالت و بهم نمی‌اومد که فکر کردم وضعیتم شبیه یه مردیه که  یهو سبیلش رو بزنه و رژ قرمز بزنه ، با تصورش، لحظه ای بعد پقی زدم  زیر خنده و در جوابش که گفت چی شد؟ گفتم: یاد یه چیز بامزه ای افتادم. :|

هر جا هم عصبانی شدم ، کظم غیظ کردم و  با لبخند جواب دادم ، خلاصه از این به بعد منو کاظم صدا کنید.


فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟


تازه از خواب بیدار شده بودم و اومدم نشستم  روی مبل ، روبه رو مامان. راد و پدرش داشتن یه فیلم نگاه می‌کردن که نمی‌دونم چی بود. به هر حال هر چی بود موزیک نبود! مامان‌، بی‌‌مقدمه گفت:میگن عارف( خواننده) مریضه . گفتم: طبیعیه دیگه ، پیره.

مامان یه جوری که انگار میخواد منو با نگاهش ذوب کنه ، بهم نگاه کرد و گفت : یعنی هر کی پیر شد باید مریض شه و بمیره؟!

گفتم : نه! ولی وقتی این همه جوون انواع و اقسام بیماری ها رو دارن ، طبیعیه که آدمی تو اون سن، سلولهاش پیر شده باشند و مریض بشه بعلاوه اینکه جایی که هست مشکل تامین دارو  و تجهیزات نداره.

قیافه اش در هم  رفته بود ولی واقعا منظورم  اونی نبود که اون فکر کرده بود و همین حالاش هم که خواب آلود نیستم، نمیدونم چی باید می گفتم؟! و اون چه انتظاری داشت ؟ مثلا  می گفتم : آخی عارف که سنی هم نداره در عنفوان جوانیه چرا مریض شد؟!!!

به این فکر می‌کنم این آدم مامانمه! منو به دنیا آورده و بزرگ کرده ، دچار سو برداشت میشه ، پس بقیه چی؟ سرخورده میشم، چقدر اونها ممکنه رنجیده بشن از جوابی که انتظار شنیدنش رو دارن و  چیز دیگه ای که میشنون.

نصیحتم کنید، ناراحت نمیشم ، میدونم ! واقعا بلد نیستم با آدمهای سن دار معاشرت کنم . 


دیروز کار می‌کردم و کورش یغمایی می‌خوند : بهار از دست های من پر زد و رفت  ، گل یخ، توی دلم جوونه کرده ...

فکر کردم ، تو بهترین حالت نهایتا ،چهل سال دیگه  هستم و بعد، به وقتی که نیستم و کسایی که نیستن و  این همه حرف و  ناراحتی  و بگومگوهای الکی  که همه خاموش میشه .جهانم، مثل اون لحظه ای که برف میباره و هیچ صدایی نمیاد ساکت شد .

انگار همه چی، بی خودی بزرگه .

و تاریخ ، خوشحالم که تو این برهه از تاریخ ، تو این مختصات زندگی کردم، شاید این، اون رسالتی بود که ما به دوش می کشیدیم ،  برای آیندگان  ، برای آینده

 درس بزرگی تو این بخش از تاریخ ایران  نهفته است ، از دیده نظر کن هان !


پ.ن: همچنان از چپها با هر گرایشی بدم میاد ، نمیدونم لامصبها مغزشون از چیه که تا لحظه مرگ، هر کجای  دنیا  که زندگی کنند ،پشت اداهای روشنفکری و کلمات فریبنده زیبا  پنهون میشن و با ادعای نجات بشریت و انسانیت و ...به زندگی لامپری گونه خودشون که همانا ایده آلشونه ادامه میدن و باز دست از شعار دادن برنمیدارن.







امروز مدرسه برای بچه ها کلاس فوق برنامه گذاشته بود و تهدید کرده بودن اگه کسی نیومد دیگه شنبه هم نیاد . ساعت اول: ورزش ! 

اجازه بدید من برم مغز تیم برنامه ریزی رو بخورم . تو این هوای آلوده ، پنجشنبه ، فوق برنامه ورزش؟!! به راد گفتم: ورزش که هیچی ،ساعت بعدش میبرمت.صبح قرار بود مامان رو هم ببرم آزمایش بده ، راد رو گذاشتیم مدرسه و رفتیم آزمایشگاه . مامان رفت که خون بگیرن ازش ، یه آقایی اومد که پیر بود ؛ رفت وایساد جلوی پذیرش .

دختر جوون گفت : کد آزمایشتون رو بدید. گفت : چی؟! دختر تکرار کرد . گفت: آزمایش قبلا دادم . دختر گفت: برای جواب اومدید؟ آقا گفت: چی؟ دختر تکرار کرد. آقا گفت : نه .بعد با دستش نمی‌دونم چه حرکتی درآورد که دختر خانم که حالا فهمیده بود باید از حد معمول بلندتر صحبت کنه گفت : آزمایش ادرار و ... ببرید بذارید تو دستشویی.

گفت: دیروز آوردم :|

دختر خانم پرسید : خب الان چیکار دارید ؟

گفت : چندبار باید آزمایش بدم .

 دختر گفت: دادید دیگه و....  خلاصه نتونستن به همدیگه چیزی رو تفهیم کنند؛ فرستادنش پیش یه خانمی.

به این فکر کردم جامعه ایران به سمت پیرهایی میره که خیلی‌هاشون بچه ندارن یا کنارشون نیستن . حتما از یه جایی به بعد که خیلی دیر و دور نیست نیازش احساس میشه و یه سری موسسات ایجاد میشه که یه سری جوون هم پای یه سری پیر کارهاشون رو براشون انجام بدن . 

مامان اومد بیرون .گفتم دعا کن خدا سلامتی رو روزی مردم قرار بده.

هوا افتضاح تر شد، ولی خوشبختانه ترافیک نبود . 

اخبار رو می‌خونم  تو هر حوزه‌ای  بد از بد، واکنش دولتمردان عجیب و غریب ! هیچ کسی کاری نمی‌کنه ،برای خودشون منظورم نیست ، برای مردم میگم ! آهان ببخشید اشتباه نشه ،ما دو جور مردم داریم، منظورم به مردمی از جنس خودم بود که به هوای تمیز احتیاج دارن و به امنیت اقتصادی و ....بقیه‌ای که با غیر اینا زمستون رو سر می‌کنند و خستگیشون رو درمیکنند منظورم نبود؛اگه شامل اون گروهید خوش‌به حالتون ، خوش به حالشون.( فکر کردید ما بخیلیم  ) فکر می‌کنم حس و حال مسئولین شبیه  ترانه روزبه بمانیه:

 حال من حال اون آدم زخمیه که خودش دیده زخمش چقدر کاریه، اما جایی نمیره ،خوش نشسته بمیره !


بگذریم ، هنوز آرزو مال ماست ، آخر هفته خوبی داشته باشید . امیدوارم بارون بیاد و شهر رو بشوره و شادی بیاره.