ولی داستان باید منطق داشته باشه‌ها ! که پذیرفتنی باشه !  مگر اینکه با منطق مارول و دیسی و با علاقه به اون  ژانر دنبالش کنی



هیچ نه انگیزه ای ، که هیچم ، پوچم! هیچ نه اندیشه ای ، که سنگم ، چوبم!

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم!


حالم شبیه اون غروبیه که از شدت سردرد گفتم ، قهوه بخورم بلکه خوب شم ، خوب که نشدم ، هیچ! تپش قلب شدید هم اضافه شد ، یهو بلند گفتم : وااااای که دوست دارم دنیا رو بالا بیارم !

کاش میشد دنیا رو بالا آورد!

اینترنت قطعه؛ طرف زنگ زده خانم فلانی ، تصمیم داشتید آقا پسر رو کلاس ثبت نام کنید، کردید؟ گفتم: با این اوضاع اینترنت، فعلا تصمیمی ندارم ، اصرار می‌‌کرد براش یه چاره ای پیدا می‌کنند. 

اول از ذهنم گذشت هر کی به فکر خویشه ، کوسه به فکر ریشه! بعد فکر کردم اون هم یه جوونیه و لنگ عایدی این شغل لابد!





به تاریخ پست قبل نگاه می‌کنم ، به نظرم یک ماااااه گذشته و نَه یک هفته !

چند روز پیش رفتم تو اتاق همسر ، گفتم اگه اینطوری بشه ، اگه اون طوری بشه .... نشسته بود ،صندلیش رو چرخوند و گفت : بهترین کار اینه که دکمه فکر کردنت رو خاموش کنی . سعی کن ذهنت رو کنترل کنی ، نه اینکه ذهنت کنترلت کنه  ، رها کن ، ناظر باش  !  

نمی‌تونم ! غمگین بودم . تو آشپزخونه میون وعده‌هایی که درست می‌کردم تا در نبود دو روزه‌ام ، برای شرکت در مراسم ختم یکی از بستگان بی‌غذا نمونند ؛ شروع کردم به رقصیدن . راد نگاهم کرد و  با لبخند گفت : خوبی ؟!

خوب بودم؟!

هر وقت بابا بداخلاق می‌شد یا در شرفش بود، برای عوض کردن فضا، همینطور که باهاش حرف می‌زدم می‌رقصیدم  ؛  می خندید.

روز سومی که از دست داده بودیمش ، همه تو حیاط بودن ( ایام کرونا بود) مشغول خوردن شام . من،  تنها  بالا تو خونه بودم  ، نگاهم به قابلمه های متعدد کثیف افتاد ، شروع کردم به شستن ( به حق کارهای نکرده )، سینک کنار پنجره است ، بوی بارون می‌اومد و دلتنگ‌ترم می‌کرد؛ عمیقا  غمگین بودم  و دلتنگ .

سینک رو میشستم که   برادر و خواهرم اینا اومدن  ، اون قدر که از ظرف شستن بدم میاد ، هر کدوم که اومدن ، چیزی گفتن: آخ ! تو داری میشوری ؟ ! چرا تنها داری میشوری ؟ !دستت درد نکنه و .....

رفتم جلوی قاب عکس بابا، تعظیم کردم و با رقص چرخیدم و گفتم: ..... جون ! دیدی همه قابلمه‌ها رو من شستم .

خوب که دقت می‌کنم ، می‌بینم ناخودآگاه وقتی دچار تنشم ( غم ، ترس، هیجان) حرکات نرمی می‌کنم، رقص گونه‌ ! شاید برای اینکه بگم  قویم و  هنوز مسلطم به اوضاع  و خوبم .


پ.ن: اون قدر صدای شعار شنیدم که گوشم پر شده از صدا ، تو این سکوت شب هم صدا می شنوم  ،بعد که خوب گوش تیز می کنم می بینم صدای دستگاه تصفیه هوایی ، هواکشی  و حتی ذهنمه !  کاش بشه آروم و بی ترس و واهمه ،عمیق خوابید. 

مراقب خودتون باشید ، سلامت بمونید



تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی! سرگذشت تیرهٔ من، سرگذشتی نیست ، کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی


سال نود ونه که بورس خیلی عجیب و غریب رشد کرد ، همسر تماس گرفت با یکی از همکارهای قدیمی شاغل در بورس و پرسید جریان چیه ؟ جواب شنید که ما خودمون هم نمی دونیم چی شده ! انگار نشستیم تو اتاق و کلی آدم دارن میریزن تو ! 

دوشنبه غروب، مامان تماس گرفت، گفتم :دارم لباس می‌پوشم با راد بریم ، کادوی روز پدر بخریم ، گفت : نه ، نرو ، شلوغه! گفتم : کجا شلوغه؟ اینجا خبری نیست! 

ما ، ماهواره نداریم ، از اون موقع که ریختن روی پشت بوم‌ها و دیش‌ها رو انداختن پایین، بی خیالش شدیم ، چی نگاه می کنیم ؟ ای فیلم ،بیشتر فیلیمو،  گاهی نماوا و فیلم نت .

برای باخبر شدن ،نشستم و تو یوتیوب گشتم : بازاریهای معترض (یاللعجب!)، المیرا شریفی مقدمی که خبر اعتراض به حق رو می‌خونه ، نیروهایی که سنگ و کلوخ می‌خورن و فرار می‌کنند، صحبت فرمانده‌ای که میگه ما کلاه داریم، اگه سنگ بخوریم اشکالی نداره ولی خدای ناکرده مردم آسیب نبینند . هنرپیشه هایی که حق رو به مردم میدن . ایرنایی که خبر اعتراضها رو کار کرده ! و .‌..........

تو ، توییتر حساب کاربری ندارم ولی تیتر وار می‌تونم توییت آدمها رو ببینم . روزنامه نگارهای اصلاح طلبی که ضمن حق دادن به مردم ، اکانت فعالان پایداریچی رو میذارن و میگن اینا دارن مردم رو تشویق به اعتراض می‌کنند و پایداری ها و تندروهایی که  دولت پزشکیان رو میزنند و حق به مردم میدن! 

شبیه، اون جوابم امروز. یه چیزی سر جاش نیست ، یاد اون شبی افتادم  که نمی دونستم چی میشه، می‌ترسیدم سحر شه ، تمام شب ذکر خوندم تا خوابم برد ولی هر بار که پهلو به پهلو شدم ، حتی توی خواب خوندم : 《وَمَکَرُوا وَمَکَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ 》

بگذریم ، شما هم بگذرید لطفا! اومدم روز مرد رو تبریک بگم .

روز مرد مبارک همه آقایونی که حلال ،تمام تلاششون رو می‌کنند که آب تو دل زن و بچشون تکون نخوره، حتی اگه مراد حاصل نمیشه ؛  مبارک اون آقایونی که وقتی میگی برو فلان وسیله رو برام از تو کشوی سوم، در نقطه ای با عرض جغرافیایی این  و طول جغرافیایی اون بیار ، بعد از گشتن نمیگن : نیست ، پیداش نمی کنم! 

 مبارک اون آقایونی که وقتی از دستشویی میان بیرون ،روی آینه، آب نپاشیدن و روی شیر روشویی، لکه آب باقی نذاشتن؛  با اغماض مبارک اونایی که این کار رو انجام میدن  ولی گردن می گیرن!

پ.ن : گفتن تبریک برای عُموم  و البته عَموم آزاده

پ.ن: انشالله که کامنتها قابل تایید باشه


ب.ن : برای مقابله با نفس اخباره ( نفسی که دوست داره اخبار رو دنبال کنه) و تبعات جسمی و روحی این قضیه ، از موبایل دوری می‌کنم  و احتمالا دیرتر از حد معمول کامنتها ، تایید میشه. سلامت بمونید






شبی یاد دارم که چشمم نخفت


صبح بیدار شدم ، دیدم  به به ، هوا چه تمیز شده ، کوه ِ برف زده  رو میشه کامل دید ، زنگ زدم به مامان ، پرسیدم رفتی؟ گفت : نرسیده به قزوینم . گفتم : مازوت سوزی کار تو بود؟ چطور این همه مدت اینجا بودی هوا کثیف بود ، تا رفتی شمال، خوب شد هوا.

از اونجایی که تصمیمی بگیره حتما عملی می‌کنه ، هفته پیش گفت که دوشنبه یا سه شنبه میره شمال ،چون نمی‌تونه تو این هوا نفس بکشه. راد چون اندازه من نمی‌شناسدش ، سعی می‌کرد منصرفش کنه . بهش گفتم  تلاش مذبوحانه می‌کنی .

مامان تمایل داشت یه شب، من و خواهر بریم خونه‌اش بخوابیم ، پنجشنبه‌ای که گذشت رو مقرر کردیم  و نمی‌دونم چرا مثل کسایی که قراره جایی بمب گذاری کنند خواهرم  چهارشنبه زنگ زد و گفت چه ساعتی اونجا باشیم ؟ گفتم عصر ، گفت: حدودای همین ساعت خوبه؟!  ۵ و بیست دقیقه بود ، گفتم : خوبه . فردا ساعت ۶ ونیم اونجا بودم !

ساعت ۱۱ شب ، دیدم  یه کمی سردرد دارم ، رفتم خوابیدم. من تو یه اتاق و اون دو تو یه اتاق دیگه ، چشمهام گرم شده بود ، دیدم مامانم از اون اتاق با بالش و پتوش داره میره تو یه اتاق دیگه بخوابه، مامانم قابلیت اینو داره از هر جسم بی صدایی یه صدای عجیبی در بیاره ، تخصص اصلیش رونمایی از این قابلیت در زمان شبه، مثلا دستمال کاغذی رو جوری می‌کشه بیرون که با سنج زدن هیچ فرقی نمی‌کنه . بنابراین بلند شدن و پتو رو دست گرفتن و جابه جایی هم حتما یه صدایی داشت که منو بیدار کرد.

با سردردی که بیشتر شده بود ،مجدد خوابیدم این بار با صدای در دستشویی بیدار شدم :|  و دوباره خوابیدم  ، شنیدم دو نفر پچ پچ کنان دارن با هم حرف میزنند ، هوا تاریک بود ، فکر کردم دم اذان صبحه ، الان نمازشون رو می‌خونند و میخوابند . چشمهام رو بستم ، حرف زدنشون تموم نمیشد ،با قلبی اندوهگین و سردردی مضاعف  رویا بافی می‌کردم خودم رو تصور می‌کردم که با طلوع خورشید با بالشی در دست به سمت خونمون میدوم .  دیگه دیدم  اسم فک و فامیل رو دارم می شنوم  و خبری از نمازخوندن نیست ؛ بلند شدم در اتاق رو بستم ، بالش رو گذاشتم روی سرم و خوابیدم . این بار با صدای کلید و باز و بسته شدن در بیدار شدم ، یادم اومد که مامانم این مژده رو بهمون داده بود که صبح میره نون تازه می خره . خوابیدم . و  بار دیگه صدای آیفون و خواهرم که می‌گفت : ممنون بذارید تو آسانسور برمیدارم !   شب قبل خواهرم گفته بود فردا صبح حلیم  بخوریم .

بلند شدم ، در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون . خواهرم گفت: میخوای باهامون دعوا کنی؟ نذاشتیم دیشب بخوابی؟  می‌دونی خانمها تو سن بالا ،هورمون هاشون بهم میریزه ، بی خواب میشن ( تازه فهمیدم اون ساعت ۲و نیم صبح بوده) . گفتم: نه! میخوام صبحونه بخورم و قرص برای سردردم .


ب.ن: هلیم غذایی است رقیق که از گوشت تهیه می‌شود. این واژه را با املای حلیم نیز می‌نویسند.‌

اینو از یه مقاله ثبت شده در فرهنگستان کپی کردم ، هلیم منو یاد هِلیُم میندازه . با هر دو مدل مینویسن ، مهم نوشتنش نیست مهم اینه با شکر خورده بشه