یه بار میون بحث بهم گفت: اصلا انتقاد پذیر نیستی . گفتم : آفرین ! درست تشخیص دادی ، پس یادت باشه دیگه ازم انتقاد نکنی.
متاسف ،سر تکون داد و رفت . یادم نمیاد در مورد چی بود ، ولی مطمئنم که بعدش بهش فکر کردم ، چون می دونم، اگرچه که اولش گارد داشته باشم، حتما بعد تو خلوت بهش فکر میکنم و اگه به این نتیجه برسم که حرف درستی بوده خودمو اصلاح میکنم. اوایل ازدواجمون یه بار گفت : میتونم ازت یه انتقادی کنم ؟ بعد انتقاده شبیه توبیخ بود ، تو خیابون بودیم ، داشتم میرفتم پیش دوستم .رفتم و با عصبانیت برای دوستم تعریف کردم ، دوست جان از تصور قیافه همسر که به نظرش خیلی مودب میاد و جمله《 میتونم ازت یه انتقادی کنم》 غش کرده بود از خنده . هنوزم بعد سالها به این جمله میخنده .این دوستم اگه انتقاد کنه ناراحت نمیشم ، به گردنم حق خواهری داره اما خواهرم ؟ خواهرم تند انتقاد می کنه انگار می خواد سر آدمو قطع کنه ، حتی در حد اینکه بخواد بگه رژت پاک شده . باید مدام ذکر بگی : این منو دوست داره ، این منو دوست داره که بهم نریزی و عصبانی نشی.
انتقاد شنیدن سخته و انتقاد کردن اگه به نیت بهبود باشه سخت تر.
چون علاوه بر نیت که از یه همدلی و مودت میاد، باید مراقب لحن ، وزن کلمات و شروع جمله بود .
شروع جمله منظورم این نیست که به طرف بگیم عزیزم تو خیلی خوبی ، بعد گند بزنیم بهش . چون معنا و مفهوم جملات بعدی ، نیت اولیه رو مشخص می کنه ، ابدا زیر بار این جور عزیزم گفتنها نمیرم ، آدم، لجن رو کادو پیچ به کسی تحویل بده در اصل قضیه تفاوتی حاصل میشه؟!
یه جمله خوب و موثر اینه که بگیم : شاید بهتر باشه / بود که .....
چند وقت پیش، برای یه کار پوستی رفته بودم دکتر ، تو مطبها و جاهای بسته ماسک میزنم . منشی کنار اسمم تیک زد ، رفتم نشستم ، دیدم منشی سرش رو گذاشت روی میز . فکر کردم خسته است ، نوبتم شد ، رفتم تو اتاق ، خانم دکتر کار رو انجام داد. منشی اومد تو اتاق و به دکتر گفت : حالم خوب نیست ،خیلی استخوون هام درد می کنه . دکتر گفت: ویروس جدید اومده ، داری میری خونه ، حتما چهار تخمه!؟( همچین چیزی) بخر ، مایعات زیاد بخور ، عنبرنسا هم یادت نره ، حتما دود بده!!
( آقاااا تو دکتر مملکتی، چرا نمیگی، عزیزم ماسک بزن ! مردم ازت نگیرن ) از اون جا که گفت: استخوون درد دارم ، پشتم رو کرده بودم به منشی و سعی می کردم دیر به دیر نفس بکشم . کبود شده بودم
. ماسک زدم و تند و سریع اومدم بیرون. همسر گفت: مطمئنی دکتره؟ تا حالا مهر کرده نسخه ات رو؟
پارسال که راد آبله مرغون گرفته بود ، دو نفر بهم گفتن بچه های ما قبلا گرفتن ولی ما با عنبرنسا خوبشون کردیم و اصلا اذیت نشدن . تازه یکی گفت : باید عنبرنسا اصل باشه
، از فلان جا ، برامون فرستادن. عنبر نسایی که اصل نیست ، یعنی مال یه موجود دیگه است!؟
راد تو اون دوره ، داروهای پزشک رو می خورد و دو هفته درگیر بود و خیلی بی تابی می کرد ، به پدرش گفتم دو نفر اینو گفتن. گفت: برم چی بگم ؟ من اصلا روم نمیشه برم بگم پشکل الاغ میخوام . بعد یه چیز کثیف رو کجا باید آتیش زد و ... خلاصه نرفت .
پ.ن :عنبرنسارا (همچنین عنبرنسا، عنبرنصاریٰ و عنبرنصارا)، سرگین یا پشکل الاغ ماده است.
بعدها از حال و احوالم ، تو قطعی برق می تونم استندآپ کمدی بسازم ، الان ولی بیشتر شبیه روضه است که بخونم و شما ریز ریز گریه کنید.
بسته به ساعتش فرق می کنه ، قبلش تند کارها رو انجام میدیم ، اگه قرار به بیرون رفتن باشه ماشین رو می ذاریم بیرون ، وسایلی که قراره تو دو ساعت، استفاده بشه از یخچال بیرون می ذارم ، برق که میره نمی دونم چرا، ولی میگیم : رفت! امان از وقتی که ساعتهای بعد از ظهر باشه ، ۴۰ دقیقه اول خوبم ، کم کم گرمم میشه ، آب می خورم و از پنجره بیرون رو نگاه می کنم ، به همسر میگم آخه ما چقددررر خاک برسریم ، از خودمون بدم میاد که اینا هر کاری می خوان ، می کنند باهامون. دراز می کشم ، کتاب می خونم ، از رو تختی هم گرما حس می کنم ، جام رو عوض می کنم ، کف زمین دراز می کشم ، غر میزنم ، میگم ما تو این شرایط، برای چی برای بقا تلاش می کنیم ؟! دفعه بعد اگه جنگ شد دیگه باهاتون نمیام . همسر میگه : حرص نخور ، یه ربع دیگه میاد . ده دقیقه آخر میگم مراقب باشید، پرم به پرتون نگیره . عصبانیم ، دوست دارم پنجره رو باز کنم و داد بکشم : من دچار خفقانم ! خفقان ! من به تنگ آمده ام از همه چیز!
برق میاد و به تمام وسایل برقی نگاه می کنم که ببینم هنوز سالمند؟ راد میگه : مامان نگران نباش و من به این فکر می کنم خوش به حالش که دغدغه نداره.
چند وقت پیش که رفتیم شمال، دیدم برق قطع میشه آب هم متعاقب اون. به خواهرم گفتم بریم آفتابه بخریم .آب توش ذخیره باشه . قبل از اینکه وارد مغازه بشیم گفتم : تا رفتیم نرو سمت آفتابه ، یه کم بچرخ ، فروشنده نگه اینا لنگ آفتابه بودن . بعد هم گفتم یادم رفت یه نایلونی بیارم که تیره باشه ، آفتابه دیده نشه . گفت : من ساک پارچه ای خرید همراهمه.
تا رفتیم تو ، خواهرم دقیقا به سمت آفتابه ها رفت ، جوری که انگار آفتابه ، صداش می کرد. اما من ، چون در درونم یه الف نوجوون دارم که هنوز معذب میشه ، نمی رفتم سمتش . رفتم بین قفسه ها بطری آب ، شکرپاش و یه قندون برداشتم ، دیدم خواهرم با آفتابه اومده پشتم :|
رفتیم صندوق، وسایل رو گذاشتم ، خواهرم آفتابه رو گذاشت . فروشنده آفتابه رو برداشت گفت : اصل کاری همین بودها!!
خواهرم می خندید. خانم آقای فروشنده خریدها رو می خواست بذاره تو کیسه ، خواهرم گفت : خودم ساک دارم ، خانمه پرسید : چقدر خوب، برای حفظ محیط زیست؟! خواهرم : نه! چون خجالت می کشه آفتابه دست بگیریم. 
طرف تو هیچ مراسمی برای بستگانش شرکت نمی کرد ، وقتی عزیز خودش فوت کرد ، چند نفر شرکت نکردن ، زمین و زمان رو بهم می دوخت که چرا احترام نذاشتن ، گفتم : شاید چون شما هم شرکت نمی کردید ، فکر می کردن خیلی براتون مراسم اهمیت نداره . گفت : الان وقت تلافی نبود .
واقعیت اینه برای تعداد بالایی از ما ، هر چیزی وقتی تعریف میشه و معنا پیدا می کنه که برای خودمون اتفاق بیفته. اما ظلم ، سوگ ، ناحقی و .....متاسفانه عقلشون نمی رسه که ما مرکز جهان و مبدا تاریخ بشریتیم ، اینه که تاریخش از اون جایی شروع نمیشه که برای ما اتفاق افتاده . حالا هر چقدر نیما بگه آی آدم ها.....
س .ن : داشتم تو یه جمعی خیلی جدی ،حرف میزدم اومدم بگم تا روزی که اسرافیل در صور بدمه ، گفتم تا روزی که صور در اسرافیل بدمه ، جمع ترک خورد 
س : سوتی
همسر گفت : بریم پیرپسر رو ببینیم ؟ راستش هر کی رفته دیده ، از حال خراب بعدش و خانم های گریون تو سینما و آقایون عصبی و ... گفته . تصمیم ندارم تو این اوضاع و احوال ببینمش . حداقلش اینه که نمی خوام تو سینما ببینم. گفتم : خودت برو ببین . راد گفت : منم میرم . گفتم : مناسبت نیست . پرسید : مگه داستانش رو می دونی؟! از قصد که پدرش بشنوه، گفتم : آره ، می خوای اسپویل کنم ؟
همسر گفت : نههه!
برای من لو رفتن داستان اهمیتی نداره ، چون فکر می کنم همه داستان های دنیا تکراری هستند و اون چیزی که مهمه نحوه روایته ، همسر حساسه و اصلا خوشش نمیاد کسی داستان رو لو بده .
!( اگه فروشنده رو ندیدید از اینجا به بعد رو نخونید چون لو میره) سر فیلم فروشنده ، الان یادم نمیاد چرا سرچ کرده بودم، ببینم کی بازی می کنه ، اسم فرید سجادی حسینی رو زده بود ، نوشته بود متجاوز . دو تایی رفتیم سینما ، توی راه بهش گفتم : دوست داری تو یه خط ، داستان رو بگم ؟ خیلی جدی می گفت: نه ، اذیت نکن ! جدیتش باعث می شد بیشتر تحریک بشم ، یه در صد فکر کنید ، فرصت طلایی همسر آزاری رو از دست بدم ، سر به سرش می ذاشتم ، که بذار یه کمش رو بگم خُب!
فیلم شروع شد تا رسید به اون صحنه که بعد از کلی پرس و جو، شهاب حسینی می رسید به مجتبی پیرزاده ، طبیعتا می دونستم اون سوژه نیست . سرمو نزدیکش بردم و خیلی آروم در گوشش گفتم : این نیست.
فقط نگاه شماتت بارش از گوشه چشم 

آخر هفته اتون خوش رنگ و لعاب باشه مثل سکانس های آشپزخونه فیلم ماهی ها عاشق می شوند ، پر از زندگی و خنده باشه مثل مهمان مامان و جهان باهاتون برقصه