سعدی قلم به سختی رفته‌ست و نیک‌بختی ، پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را


اون موقع که پسرمون کلاس دوم بود ، یکی از هم کلاسیهاش که خیلی دوستش داشتم و دارم یه برادر کوچیکتر داشت فکر کنم حدودا سه ساله ، اولین بار ، بارون میومد به مادرش گفتم : من از کنار خونه شما هم می تونم برم خونمون،  بیاید می‌رسونمتون. اوایل خود مادره هم میومد ولی از یه جایی به بعد چون با بچه کوچیک حاضر شدن سخت بود و بیشتر روم شناخت پیدا کرده بود و می‌دونست وسواس گونه ( جز نواقصمه) مراقب بچه‌هام ، دیگه خودش نمی‌اومد و من بچه رو می‌رسوندم. ( خواهرم  هم  چون یه دوره دست تنها بوده کلی تشویقم می‌کرد) 

 یه بار بهم زنگ زد که مامان یکی دیگه از بچه ها حالش بده ، به من زنگ زده که میری دنبال پسرت ، پسر منم بیار.من بهش گفتم پسر منم شما میاری ، گفته پس به شما بگم بچه اون رو هم بیارید. پرسیدم : بچه خونه رو بلده؟ گفت فلان کوچه است.گفتم پس یه زحمت بکش به مادرش بگو زنگ بزنه مدرسه، بهش خبر بده که من امروز می‌رسونمش ( می خواستم مضطرب نشه)

من رفتم دنبال بچه ها . پلاک رو نمی دونست ، آروم آروم رفتم تا خونه اشون رو نشون داد.

برای دوست جان قصه رو تعریف کردم، گفت : وااای اگه بابام بدونه ! به بابا  گفتم الف یه بچه رو می رسونه،  بابام گفته که عجب بی عقلیه !( حس پدرانه نسبت به ما داره) مسئولیت بچه مردم رو بدون حضور والد به عهده گرفته ، رفاقت و شناخت فقط تا زمانیه که اون بچه سلامت می رسه، خدا نکنه که تو راه تصادف کنه و یه خون از بینی اون بچه بیاد و.... بگو نکنه این کارو ! حالا فکر کن بهش بگم یه بچه ای رو سوار می کنی که هیچ کدوم همو نمی شناسین.( پدرش افسر راهنمایی و رانندگیه)

چند هفته بعد دوست جان زنگ زد گفت: الف! غلط کردم ملامتت کردم!

دم مدرسه پسرم ، یه مادری بچه یه ساله داشت یه تعارف کردم، امروز برسونمتون ؛ الان دو هفته است ، دارم می‌رسونمش ، مشکل اینه که یه روزهایی اصلا نمی‌خوام برم سمت خونمون .می‌خوام برم جایی ،ولی این خانم چون بدون سئوال دست بچه اش رو می‌گیره  و دنبال من راه میفته اول باید برم سمت خونه‌اشون اون رو برسونم، بعد دوباره برگردم برم سمت جایی که میخوام برم

یه کارهایی اول با توجه به نیت خیر، ممکنه مستوجب ثواب باشه ولی از یه جایی به بعد که آدم دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفته و تو رودربایستی داره کار رو انجام میده بیشتر شامل اون بخش از استغفاره ... من جمیع ظلمی و جرمی و اسرافی علی نفسی 

یاد زمان هایی افتادم که میری مهمونی ، خبط می‌کنی میری تو آشپزخونه ، میگن وای اجازه نمیدیم ظرفها رو بشورید. اصلا قصدت این بوده که یه آشغالی رو بندازی سطل زباله فقط! به خودت میای می‌بینی تقدیرت رو پذیرفتی و پای سینک وایسادی 


پ.ن: رسوندن اون بچه دوم فقط همون یه بار اتفاق افتاد.


کسی کو خرد را ندارد ز پیش، دلش گردد از کرده خویش ریش


هشیوار دیوانه خواند  ورا

همان خویش بیگانه داند  ورا


چند روز پیش مشغول آشپزی بودم ، صدای یه آقایی رو شنیدم که بلند فریاد میزد برو کنار ، کی گفته یه طرفه است! از پنجره بیرون رو نگاه کردم، یه  آقایی از ۲۰۷ سفید( کاش می شد شماره پلاکهاشون رو منتشر کرد خونواده فرهیخته اشون ببینند) سرش رو کرده بود بیرون و داد و بیداد می کرد و یهو شروع کرد فحش دادن ، فحش رکیک نه هاااا، رکککککیککک ! 

پنجره رو بستم ولی  مطمئنم که راد شنید. حالم  عجیب خراب شد و آرزو کردم خدا آدمهایی مثل خودش رو سر راهش قرار بده.


دو تا تیم فوتبال پایه با هم بازی داشتن ، داور یه بازیکن رو اخراج کرده ، مادرش  پریده وسط زمین ، داور رو  زده ! فیلمش تو تمام سایتهای داخلی هست‌. البته آدم نگاه می‌کنه خجالت می‌کشه

خوندم وقتی آدم درگیر دعوا یا مشاجره شدید می‌شه، بخش آمیگدال مغز فعال می‌شه. این بخش مسئول واکنش‌های احساسی مثل خشم، ترس و بقاست. این اتفاق باعث میشه آمیگدال کنترل رو تا حدی از قشر پیش‌پیشانی  که مسئول تصمیم‌گیری منطقی، قضاوت و کنترل احساساته  بگیره.نتیجه؟

قدرت تحلیل منطقی و استدلال کم میشه و تصمیم‌ها بیشتر احساسی و غریزی می‌شن.

یه بار یه دکتر روانشناسی برام توضیح داد مثل این می‌مونه که ضریب هوشی ها تو این موقعیت نصف بشه ، حالا من نوعی که در حد چرچیل و تسلا و نیوتن و ماری کوری و... که نیستم ببینید نصف بشه چی میشه :|

از این بگذریم ، برام مهم نیست که اون مادر ، اون قدر عصبانی شده که ضریب هوشیش در حد اوران... اومده پایین و دویده وسط یه مسابقه فوتبال و داور رو زده. یکی نوشته بود ، یه طرفه قضاوت نکنید ، داور بد قضاوت کرده و چند بار به نفع اون تیم گرفته. 

چقدر بده که دنبال توجیه خشونت و بی اخلاقی  باشیم . یاد اون قتل ناموسی فجیع تو خوزستان افتادم که یه سری نوشته بودن پسره غیرت داشته :|

صبح به صبح یه ناس و فلق بخونیم برای خودمون و از خونه بریم بیرون ، خدا آدمهای با هوش متوسط به بالا رو سر راهمون قرار بده.




یه خانمی سی و اندی سال پیش، عاشق یه آقایی (باهاشون غریبه نبود)شد که کل خونواده اش باهاش مخالف بودن ، خانم پزشک بود  و خونواده معتقد بودن که انتخاب بهتری می تونه داشته باشه ؛ با تموم مخالفتها و پافشاریها در نهایت  با اولتیماتوم اینکه حق نداری یه روز برگردی و بگی  پشیمونی!  با اون آقا ازدواج کرد. چند سال گذشت و تو این سالها با همسر و خونواده همسرش  سازش نداشت  و مدام دعوا  و مشاجره و...یه روز دیگه کم آورد ، با بچه اش رفت خونه پدرش و گفت : میخوام جدا شم. مادرش گفت : ما بهت گفته بودیم حق اینکه بگی اشتباه کردی رو نداری . گفت : می ترسم وسط مشاجره یه بلایی سرم بیاره ، مادرش گفت: همه این ها رو بهت گفته بودیم، تنها کاری که می تونیم برات انجام بدیم  اینه که بچه ات رو ما نگه داریم ،تو هم برو زندگیت رو بساز( توجه کنید خانم متولد میانه دهه چهله)

سالها از اون روزها گذشته ، بچه اشون بزرگ شده  و رفته سراغ زندگی خودش ،خوشبختانه به ظاهر حداقل آدم موفقیه ، خانم و آقا دیگه کرک و پرشون ریخته ، تو سر و کله هم نمیزنند ولی چند وقت پیش تو جمعی گفت: جوون بودم ، فکر می کردم با خونواده اش فرق می کنه ، الان می دونم چه بخواد و چه نخواد نصف خصلتهاشون رو به ارث برده .

درست میگه ! منصف باشیم می بینیم قدیمیا حق داشتن ،می گفتن دونه از گیاهش خیلی دورتر نمیفته! 

اغلب ما خانم ها ( من البته ابوالفضل پرتو آذرم ) همسر رو دوست داریم و موجود دوست داشتنی می‌بینیم، اونی که دوست داشتنی نیست و انواع و اقسام  انگها و وصله ها بهش می‌چسبه ،خونواده اشونه. یه لحظه فکر کنید چند بار تا حالا این جمله رو شنیدید:《 خودش  خوبه ها! خونواده اش خیلی اخلاق های گندی دارن که خدا رو شکر این اصلا به اونها نرفته》 به کی رفتن یعنی؟!!!!!

قصدم تطهیر خونواده همسر نیست چون رابطه ، کلا بر مدار چالشه ! بحثش طولانیه آدم موجود ناشناخته ایه  رویکردش میتونه خیلی متفاوت باشه با یه پست منم فرهنگ و  الگوی غالب عوض نمیشه ولی بپذیریم متاسفانه با نهایت درد و اندوه  این آدم دوست داشتنی از دل همون خونواده دوست نداشتنی  بیرون اومده ، واقعیت تلخیه ولی باید پذیرفت!


پ.ن: یه سئوال بی ربط . تو یکی از ترانه های عرفان جان طهماسبی میگه صدای ناله کردنات تو  پر شالم نبود. خوزستانی ها ، بختیاری ها یا امثالهم این اصطلاح به پر شالم نیست رو تو ادبیات عامیانه استفاده می کنید؟ مودبانه اش اینه که برام مهم نبود اینو میدونم ، می خوام ببینم این اصطلاح تو زبونتونه؟


راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد ، پرده بگشا ز در خانه که دیوار افتاد!



چند روز پیش که پست دوست مهربون و عزیزمون  رو خوندم ، اول فکر کردم داره شوخی می کنه ، دومین مرتبه خوندم و شوکه به صفحه نگاه می کردم ، به این فکر کردم چرااااا ؟ بچه جان چرااا؟؟ بعد وجدانم در گوشم گفت : اگه یه نفر تو دنیا حق پرسیدن این سئوال رو نداشته باشه ،قطعا اون توئی.


میز تحریر برادرم کمد داشت ، یکی از تفریحاتم این بود که توی اون رو ببینم ، شیشه تیله هاش ، یه سری درجه ستاره ای شکل ، پوکه فشنگ ، برچسب های عقاب ،...و   از همه جذاب تر ، یه دفتر! با یه جلد ضخیم شبیه به گالینگور و براق .(خب ، برادر من چرا یه پسر باید دفتر خاطرات می داشت ؟) حالا درسته شبیه دفتر خاطرات متداول و روزنگار نبود و انگار گذری هر وقت مطلب قشنگی دیده بود، توش نوشته بود یا اگه یه اتفاقی به نظرش خاص بود، اون رو یادداشت کرده بود . هر چی که بود با همه نقص هاش، برام جذاب بود. اولین بار وقتی اون دبیرستانی بود، دفترش رو خوندم و ندونسته چیزی رو به خواهرم لو دادم ، خواهرم باهاش صحبت کرد و نتیجه این شد که در کمدش رو قفل کرد . چند سالی گذشت. شد ۱۸، ۱۹ ساله ؛ یه بار که نبود و من پشت میزش نشسته بودم ، نمی دونم چی شد، روی صندلی خم شدم و خودم رو مچاله کردم ، بله ! اینجاست که شاعر می فرماید : تقدیر بی تقصیر نیست!  

زیر میز ، تو حاشیه اونجا که سطح میز به پایه وصل میشه یه فضای کوچیکی بود که یه چیز براق اونجا بود،دست دراز کردم و کشیدمش بیرون ، کلید کمد بود! برای اینکه داستان آموزنده باشه و من آدم خوبه داستان باشم باید بگم اونو گذاشتم اونجا ؛ اما در واقعیت  من اون قددر کنجکاو بودم که با قلبی مطمئن و شاد در کمدش رو باز کردم و دفتر رو برداشتم و ورق زدم، چیز خاصی بهش اضافه نکرده بود شاید یکی ، دو تا شعر. اما یه پاکت توش بود که قبلا نبود. توش یه نامه بود از دوست صمیمی برادرم که رفته بود سربازی و براش نامه نوشته بود و ازش خواسته بود نامه ای رو که پیوست کرده ، بده به دوست دخترش ، تو همون پاکت یه شِبه پاکت بود( با ورق درست کرده بود) با احتیاط و بدون اینکه خراب کاری کنم بازش کردم و متن سوزناک خطاب به دخترخانم رو خوندم. بعد هم نامه رو مرتب گذاشتم سر جاش و دفتر رو به کمد و کلید رو به جای اصلی برگردوندم و به هیچ کسی هم چیزی نگفتم.

یه کم بزرگتر شدم ، یه بار می خواستم برای دوستم یه چیزی بنویسم یادم اومد تو دفتر برادرم یه شعر در مورد پاییز دیده بودم ، دوباره به همون ترتیب رفتم سراغ دفتر . اون موقع ما دستگاه تایپ( ماشین تحریر) داشتیم ، در کمال وقاحت ، با دستگاه تایپ روی یه ورق برای برادرم تایپ کردم : ( اون اهرم هایی که پر سر و صدا بالا میومد و هر حرف رو تایپ می کرد تجسم کنید)


سلام ..... جان! نمیدونم کی این مطلب رو می بینی!

من دفترت رو برداشتم  و از توش یه شعر نوشتم . خیلی دوستت دارم. قربانت .الف

و کاغذ رو گذاشتم تو دفترش. 

چرا این کارو کردم نمی دونم ولی الان که فکر می کنم شبیه به تیر آخر بود.

این که بنده خدا نمی تونست هیچ چیز رو قایم کنه و برای خودش یه خلوتی داشته باشه، یه جایی که متعلق به خودش باشه و فارغ از دنیا بنویسه یا یه یادگاری رو نگهداره حتما براش عدم امنیت می آورد.


پ.ن: دفعه آخر هنوز اون پاکت نامه دوستش تو دفتر بود ، بعدها شنیدم که گفت علی زنگ زده که نامه رو نده ، فهمیده بود دختر خانم یه دروغی گفته بوده و باهم بهم زدن. چند وقت پیش تو خونه مامان بهش گفتم: یادت میاد علی رفته بود سربازی، برات نامه نوشته بود ؟ یادش نمی اومد، گفتم یه نامه هم به دوست دخترش نوشته بود. باز هم یادش نبود ، گفتم : فکر کن یه نامه ای به معشوق نوشته شده که هیچ وقت به دستش نرسید ولی من محتواش رو به خوبی یادمه ، چون خونده بودم . شبیه به کتاب اوریانا فالاچی《 نامه به کودکی که هرگز زاده نشد!》می شد باشه  نامه به دختری که هرگز همسرم نشد!

پ.ن ۲:  این چند روز به این فکر کردم که کدوم پست رو دوست ندارم کسی از آشنایان بخونه ؟:|


اوایل آشنایی با خونواده همسر ، خواهرشون یکی از حسن خلق‌های همسر رو این عنوان کردن که خیلی تو غذا خوردن ساده گیره ، اصلا بدغذا نیست و هیچ وقت نشده که بپرسه غذا چی داریم .

سالهاست که با هم زندگی می کنیم ، شهادت  میدم ، خواهرش درست گفت . هیچ وقت غذا براش مهم نبوده ، (البته زمانش براش مهمه ) غذا می تونه حاضری باشه یا تکراری . هر چیزی رو‌ درست کنم با هر طعمی ، هیچ وقت اعتراضی نمی‌کنه برای همین تا دو سال پیش نمی‌دونستم ، دلمه ای که تو خونه اشون پخته میشه ، شیرینه !  بارها تو مهمونی که برگزار کردم ، یکی از غذاها دلمه بوده و ترش  

این حُسنه؟ نمیدونم ، حقیقتش همون طور که مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد ، اونی که داره غذا میخوره هم می‌تونه کسی که غذا درست کرده رو به وجد بیاره .‌ 

رویکرد همسر، ایده آله برای زمان هایی که کار داری و وقت نداری یا حوصله آشپزی نداشتی ، چون مطلقا سخت گیر نیست. میخوره و تشکر و تمام!

اما  راد  ... 

راد غذا براش خیلی اهمیت داره و چون اصطلاحا در  بچگی سر سفره مادرم  بزرگ شده؛ آداب غذایی  خونه مامان رو دنبال می‌ کنه . پدرم موقع غذا تو ذهنش انگار چک لیست داشت ، حضور و غیاب می کرد، مثلا نگاه می کرد ، می‌دید سالاد و زیتون و ماست هست ، سبزی خوردن نیست . میگفت : سبزی خوردن نیاوردی؟ یا حتی برای سالاد ، آب غوره بود ، سراغ آب لیمو رو می گرفت ، آب لیمو بود سراغ روغن زیتون رو می گرفت . مامان برای اینکه مجبور نشه به دفعات بلند شه ، همه چیز  رو با هم می آورد . همین که بابا به سفره نگاه مینداخت ،مامان بهش می‌گفت: آره ! بگرد ببین چی پیدا می‌کنی که نیست  حالا گاهی واقعا این اتفاق میفتاد مثلا میگفت پیاز هم  بیار( چیزی که متداول نیست خوردنش)

این باعث شده  راد ، سفره شلوغ رو دوست داشته باشه ، تعریفش از میز مورد علاقه اینه که اون قدر پر باشه که دستم رو نتونم بذارم روی میز.  (البته من به کدبانویی مامانم نیستم و فقط وقتی می خوام خیلی خوشحالش کنم یا غذایی رو که دوست نداره ، به خوردش بدم اینطور میز رو پر می کنم.)

از مدرسه که میاد در رو که باز می‌ کنم اگه غذای مورد علاقه اش باشه  از  دم در میگه چه بوی خوبی میاد. آخر غذاش با یه عشق و علاقه ای میگه: خدا بهت سلامتی بده. خیلی خوب بود.

 غذایی که برای از سر باز کردن درست کرده باشم و دوست نداشته باشه  رو می‌خوره( چون ما، نمیخورم نداریم) ولی حتما می پرسه که برای وعده بعد، چه غذایی می خوای درست کنی.‌

اون قدر علاقه نشون میده که ناخودآگاه شرمنده میشم اگه غذا باب دلش نباشه. 

چقدر تایپ کردم  می خواستم بگم ، هر حُسنی می‌تونه گاهی عیب باشه و هر عیبی  گاهی حُسن بر حسب  فضا ، زمان و شرایط!


پ.ن: هیچ شعری مناسب متن پیدا نکردم که تو عنوان بنویسم ، ته ذهنم داریوش می خونه نون و پنیر و سبزی، تو بیش از این می ارزی


بعدا نوشت: یادم اومد تنها ایرادش اینه ،سوپ  و آش رو غذا نمی دونه :|