هان تا سر رشته خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردان اند
قبلا گفتم که پیش از تولد راد ، یه دوره ای رفتم کلاس نجوم ( آسترونومی) ، اون موقع استادی داشتیم که اتفاقا امسال تو یکی از برنامههای پیش از سال تحویل، تو تلویزیون برنامه داشت . ایشون معتقد بود که نجوم تاثیری روی تولد و زندگی و... نداره و خرافه است و مثلا اینکه شما متولد فلان برج فلکی باشید یا بهمان برج ، در نهایت بعد خوندن ویژگی هر ماهی تا نصف خصوصیات رو تو خودتون پیدا می کنید. قطعا نظرشون مورد وثوقه .
سال پیش، از سر یه کنجکاوی ، شروع کردم به خوندن در مورد ستاره ها و ماههای تولد و ...( آسترولوژی) ؛ نه از روی کتاب های توی بازار !
نوشته هر برج فلکی تحت تاثیر یه سیاره یه سری خصوصیات رو بروز می ده . مثلا اگه برج حمل (متولد فروردین) باشید، فرق می کنه که تحت تاثیر ژوپیتر(مشتری) باشه یا ساترن ( زحل) یا نپتون .
یه اتفاق جالب افتاد ؛ یه خصوصیت واحد رو ممکنه برای یه برج تحت تاثیر اغلب سیاره ها و خورشید( ستاره) و ماه ( قمر) نوشته باشه ، بعد میام تو واقعیت می بینم تو کسایی که من می شناسم این اتفاق واقعا افتاده. 
مثال می زنم یه برجی ( اسمش رو نمی گم که کسی بد دل نشه) مشکلش رو تو اغلب چارتها براش اختلاف زناشویی نوشته ، در واقعیت هفت نفر رو میشناسم که متولد این ماه هستند . ۳ تاشون جدا شدن ، از این سه تا یکیشون دو بار جدا شده ، ۳ نفر اختلاف شدید دارن (دو تاشون در شرف جدایی بودن ). فقط یکی زندگی خوبی داشت که البته همسرشون زود فوت شدن و بسیار صبور هم بود.
آسترولوژی تو بهترین حالت، شبه علم محسوب میشه، احتمال داره همه اینا تصادفی باشه ولی جالب بود برام .
احساس می کنم شبیه رابین هود شدم وقتی نقش رمالی گرفته بود، رفته بود پرنس جان رو گول بزنه .
پ.ن: عذر تقصیر ! اگه پستها فراز و فرود داره ، بی شان میشه ، می نویسم که عادت نکنم به ننوشتن.
یکی داشت تعریف می کرد ، یه پسربچه سیزده سالهای رفته ریش هاش رو زده ، بعد باباش باهاش دعوا کرده که باید از ما اجازه می گرفتی.
خب ، یه چیزهایی رو متوجه نمیشم ، وقتی نسل ما به بی اهمیت بودن بعضی چیزها در دوران نوجوونی خودمون واقفه و انتقاد داره ، چطور ممکنه خودمون دوباره بیفتیم تو همون چرخه؟! گفتم : دعوا کردن نداره ، دوباره درمیاد . گفت : دیگه سر خود نباید این کار رو میکرد، باید اجازه میگرفت.
تصور کنید : سلام پدر! من میخوام برم چند کرکی که روی صورت خودم در وضعیت یکی بود، یکی نبود ،دراومده و اجازه اش دست شماست رو بتراشم
زمان خودمون چون مدرسه روی سبیل و ابرو حساس بود ، من فقط این دیتا رو داشتم که سبیل و ابرو خط قرمز تربیته . به سن دانشگاه که رسیدیم ، یکی از دوستهام ، دانشگاه یه شهر دیگه قبول شد و با بچه های شهرهای دیگه تو خوابگاه بود، یه بار گفت: باورت میشه ، یکی از بچه ها میخواست بره آرایشگاه موهاش رو کوتاه کنه ، زنگ زد از پدرش اجازه گرفت. اونجا فهمیدم چقدر میتونه دامنه موضوع گسترده باشه ولی نمیدونستم برای پسرها هم محدودیت هایی وجود داره تا یه بار که رفتم خونه داییم ( دوتا پسر داره که من خواهرنداشته اشونم) داشتم با بزرگه حرف میزدم که کوچیکه میون حرفمون گفت: بهش بگو! بزرگه بهم گفت : این می خواد ریشش رو بزنه !
با قیافه گنگ بهش نگاه کردم ، فکر کردم ، من کِی گفتم می خوام برم دستشویی که این معطل منه! گفتم: خُب بره بزنه.
برادر بزرگه خندید و گفت: عه، نه! مامان اینا نمی ذارن ! میخواد تو بهشون بگی.
این اولین مواجهه من با سخت گیری در مورد سبیل پسرها بود. گفتم : مگه سبیل شمام مثل دخترها مهمه؟! 
به مامانم که اومد خونشون تو یه فرصت مناسب گفتم من بحث رو می کشم به اون سمت ، حواست باشه.
بعد از شام که داشتیم حرف میزدیم . یه چشمک زدم و به پسردایی کوچیکه گفتم : این موهای تُنُک صورتت رو چرا نمیزنی؟
بزرگه گفت: اتفاقا دوست داره ولی مامان اینا نمی ذارن.
خانم داییم گفت : آخه ، زوده! حیفه!
مامان سریع گفت: پشم :| حیفه؟! حرفهایی میزنی
گفتم: بذارید بزنه . مامان هم گفت : پاشو!
پسرداییم اصلا تعلل نکرد و چند دقیقه بعد با صورت سفید و باز ، شاد و خرم ، چست و چابک اومد بیرون .
خیلی قدیم ها برای تنبیه و تحقیر، گیس کسی رو می بریدن و کلمه گیس بریده هم توهین بود ، در مورد سبیل هم، اینطور بوده یعنی ؟! مثلا کسی سبیل نداشت بهش می گفتن بی سبیل ، سبیل تراشیده ، صورت صیقلی
یا نه آدمها دوست دارن تا جایی که می تونند اعمال نظر و قدرت کنند.
سر صبحانه تلویزیون ، آهنگ《 هم شاگردی سلام》 رو پخش کرد . راد تا حالا نشنیده بود ، گفت چرا هی یادآوری می کنند که قراره بریم مدرسه ؟
هم شاگردی سلام ،فکر کنم اگه قراره رتبه بندی بشه جز منفورترین آهنگهاست ، چند نسل رو باهاش شکنجه دادن
بعد هم با فضای اون موقع !مدل مکتب خونه مدرن ، انگار برای رفتن به گوانتانامو ، برات آهنگ بذارن و بخوان خوشحال باشی.
برمیگردم به گذشته ، رنگ مدرسه تو دبستان و راهنمایی برام طوسی ، قهوه ایه ، سرد و خشکه .معلم هام رو دوست دارم چون درسم خوب بود و حرف گوش کن بودم ، برخوردی نداشتم ، ولی ناظم ها ... نه دوستشون ندارم ، ازشون می ترسیدم . جالبه کسی با من برخورد بدی نکرده بود. ولی چرا یه سری زن( نه خانم) سن و سال دار باید رفتار خشن ، خشک ، بدون انعطاف با تحکم و با اخم با یه سری بچه دبستانی می داشتند؟ اون هم اون نسل ، که اگه کتک هم میخوردن، پدر و مادرها نمیاومدن مدرسه . چه نیازی به این همه دیسیپلین بود؟ نبرد نا برابریه که یکی حداقل ۳ یا ۴ برابر یه بچه سن داره و از موضع قدرت هم برخورد می کنه . به جد معتقدم کلمه 《فرهنگی》 که همه آموزش و پرورشیها برای خودشون استفاده میکنند ، برازنده همگیشون نیست و این اون چیزیه که فقط باید به کسایی اطلاق بشه که در راستای توسعه فرهنگ ( اخلاقی/ اجتماعی و...) تلاشی انجام دادند.
رنگ دبیرستانمون ولی سبز و آبیه ، حتی اگه مدیرمون بداخلاق بود و بچهها بهش میگفتن (برونکا) چون دقیقا مدل اون میچرخید و میومد سخنرانی میکرد. ناظم ها ، معلم ها قریب به اتفاق برازنده این عنوان بودن که بهشون گفت : جز جامعه فرهنگی کشورند . سرشون سلامت و درگذشتهها هم روحشون شاد.
پ.ن : سال تحصیلی خوبی پیش روی بچه ها باشه ، سلامتی و خوشحالی و موفقیتهاشون رو ببینید. 
مهتاب عزیز ،چند سال پیش یه کوچولویی رو گذاشتن تو بغلت که کف پاش تو دستت جا می شد، مبارکت باشه که صاحب اون پاهای کوچولو امروز رفته مدرسه . 
کل هفته گذشته ، از کنار هر داروخونه ای که رد شدیم پرسیدیم واکسن آنفولانزا دارن ؟ که می گفتن میاد ولی معلوم نیست کی.
سال قبل هم تصادفا قبل از توزیعش ، تو داروخونه بودم ، مسئولش بهم گفت ۱۰ دقیقه دیگه اینجا باشید چون زود تموم میشه و شرمنده اتون میشم و بهم یه لیست نشون داد از کسایی که ثبت نام کرده بودن و گفت: دو تا بیشتر بهت نمیدم ، ما هم با فاصله از هم رفتیم و سه تا گرفتیم :|
دیروز صبح زنگ زدیم و بالاخره گفتن امروز تا ۱۱ و نیم ، ۱۲ گفتن که میاد. همسر گفت : زودتر بریم . ده و نیم جلوی داروخونه بودیم ، رفت پرسید : گفتن نیومده ، وایساد جلوی در داروخونه برای شکار واکسن 
من و راد تو ماشین نشسته بودیم ، بهش گفتم: اینجا خوب شلوغه؛ بیا قصه آدمها رو بگیم .این کاریه که تو ترافیک یا یه موقع هایی از پشت پنجره خونه ، میکنیم ، یه آدم رو انتخاب میکنیم و قصه اش رو میگیم ، نوبت به من که میرسه یه جوری میگم که بخنده.
راد یه آدم رو انتخاب کرد و تازه شروع کرد به گفتن که دیدم ، پدرش دوباره رفت تو داروخونه و چند دقیقه بعد با واکسن ها اومد بیرون . گفت : یه خانمی از جلوم رد شد دیدم تو دستش واکسنه ، بهش گفتم از اینجا خریدید ، گفت : بله !
نمیدونم اونی که دفعه اول گفت نیومده دروغ گفت یا واقعا خبر نداشت.
میدونید بچه بودیم اون قدر تنوع لوازم التحریر هم مثل چیزهای دیگه کم بود، داشتن یه مدادرنگی مدل جدید، یه دفتر خاص و ... بهمون سرخوشی مفرط میداد.
مرسی از این جغرافیا که هنوزم برامون چیزی تو آستین داره
برای هر چیزی، ولو کوچیک تلاش می کنیم ، حس به دست آوردن تو اون لحظه مثل یه توفیق بزرگه و تا آخر شب خوشحالیم ، دیروز چند بار ،از اینکه واکسن رو پیدا کردیم ، به هم لبخند زدیم و ابراز خرسندی کردیم . شبیه حال یوری گاگارین وقتی برگشت به زمین .
ما هم میتونستیم یه جمله مثل جمله اون بگیم : زندگی زیباست!
یه بچه ای خیلی شلوغ میکنه ، شیطنت میکنه ، اعصاب همه رو بهم میریزه، بعد برمیگردی به مامانش نگاه میکنی ، میبینی انگار دیازپام خورده ، آروم نشسته و مثل شما نگاه میکنه ، فکر میکنی پس چرا چیزی نمیگه؟ چرا بلند نمیشه بچه رو بگیره و ....


یه دوستی دارم به خاطر شیطنت بچهاش ، هر جای عمومی که شما فکر کنید تذکر گرفته ، دو جا هم عذرشون رو خواستن که لطفا تشریف ببرید بیرون .
بهم گفت تو یه کلاس (کارگاه هنر فکر کنید) بچهاش حاضر نبوده بشینه و روند کلاس رو مختل کرده بود ، مادر و پدرها به این نگاه میکردن که چرا این کاری نمیکنه و نچ نچ میکردن.
گفت: هی به من نگاه میکنند ،بهش بگم بشین که بهم فحش بده ، آبروم تو جمع بره؟!! خودشون بگن .
درست و غلط رو کار ندارم ، خواستم بگم گاهی این طوریه!