در نظر بگیرید تو یه خونواده ای ، یه عروس و بچه هاش با کل خونواده چند سالی قطع ارتباطند( موضوعش و کی محقه ، مطرح نیست ) . می رسه به اون دوازده روز . کل خونواده میرن به باغ ویلایی تو کردان . بچه های این عروس که دبیرستانی هستند ، بی قراری می کنند و پدرشون مجبور میشه به خونواده اش رو بندازه که زن و بچه های منم بیان . اول قبول نمی کنند ولی در نهایت به شرطی که چشم تو چشم نشن می پذیرن یه واحد دربست رو در اختیارشون بذارن . اینها می رن و ۱۴ روز اونجا می مونند ولی گرد کدورت ضخیم تر میشه ، چون اجازه نداشتند مثل بقیه از محوطه استفاده کنند.
ما این نما رو از دور می بینیم .
انسانی و اخلاقی: اینه که تو دوران بحران ، آدمها به غریبه ها هم امان می دن و دلهاشون رو به هم نزدیک می کنند و از کدورت چشم پوشی می کنند.
قانونی : کسی نمی تونه کسی رو مجبور کنه باهاش ارتباط داشته باشه و از امکاناتش استفاده کنه
شرعی: جایی که مالک رضایت نداشته باشه ، نماز هم نداره
عرف : نسبت رو ارجح بدونن به باقی قضایا که قراره فامیل اگه گوشت هم رو بخوره استخوون رو دور نندازه.
هر کدوم از ما ، اگه از منظر هر کدوم از طرفین این داستان رو بشنویم ، قضاوتمون فرق می کنه ، در واقع مهمه که چه کسی این قضیه رو برامون روایت کنه .
قضاوت ما ، همه جای زندگی، متاثر از منبعی که می شنویم و می بینیم.
تا موضوع مربوط به این حادثه است بگم دوستی در نهایت اعتماد به نفس بهم گفت :خونواده همسرش خیلی ..... ( فحش بذارید) . چون موقعی که می رفتن به اینها تعارف نکردن ، بچه ها! فکر کنم اضطراب مغز آدمو می خوره ، دوستم خودش ویلا داره ، چرا کسی که خودش فومن ویلا داره باید انتظار داشته باشه کسی که انزلی ویلا داره بهش تعارف کنه بگه با ما بیا و تهران نمون ، بعضی تو رودربایستی با خودشون موندن انگار، می خوان با یکی قطع رابطه کنند ، دنبال بهونه می گردن!
دیروز صبح، قرار یه دورهمی دوستانه داشتیم ، هفته قبل زنگ زدم به یکی از دوستهام گفتم : ما چند نفر داریم میریم صبحونه فلان جا ، تو هم به بقیه بگو . اگه دوست داشتید بیایید . گفت : دو تا از بچه ها گفتن از این به بعد اگه صحرا باشه، ما نمیاییم . گفتم خب اگه اون دو تا نیومدن به صحرا خبر بده ، صحرا ایراد گیر و کمی پرخاشگره ، هر جا بریم اول که میاد غر میزنه ، اینجام جاست؟، چرا نورش کمه؟ ، چه بی کلاسه! ، چرا پرده داره؟ ، بیرون رو نمی بینم ، چرا در گنجه بازه ؟....
دو روز بعد زنگ زد و گفت اون دو تا نیستن ، به صحرا زنگ زدم ، گفت : چرا اینطوری قرار گذاشتید ؟ چرا اونجا قرار گذاشتید ؟ من این هفته احتمالا نیستم .
گفتم : آهان ! خب بهش می گفتی ما نمی دونستیم قراره تو هم بیای ، وگرنه اگه از اول می دونستیم قرارمون رو می ذاشتیم یه فلافلی تو انقلاب ، که در خور تو باشه 

دروغ چرا ؟ ته دلم راضی تر بود ، که برنامه اش جور نشد. (راضی بودم که بیاد چون وقتی بیرونیم هر کسی حق داره بیاد ، در ضمن شاید حالتهاش به خاطر یه رنجی باشه که ازش بی خبریم)
دیروز سر راه رفتم دنبال همون دوستم ، تا نشست ، گفت : ببین، من خیلی چاق شدم؟! گفتم : نه ، خیلی خوبی ، لباست هم خیلی قشنگه .
تو کافه هم میون حرف زدن ها ، یکی از بچه ها گفت خوابم میومد ، آرایش نکردم ، گفتم : هیچ احتیاجی هم نداری واقعا ! صورتت خیلی قشنگ و شیکه ( راست گفتم ) . بقیه هم در تایید حرف من هر کدوم یه چیزی گفتن.
گفت : وای بچه ها ، کل میز رو امروز، من حساب می کنم .
میز کناریمون خالی و پر شد ، یه لحظه که نگاه کردم دیدم ، خانم و آقای جوونی هستند و خانم صورتش ساده و زیباست ، میون حرفها، متوجه شدم تمام دوستام ، حتی اونی که پشت به میز اونها هم نشسته بود( بهش گفتم پشت سرت چشم داری؟!!!) متوجه زیبایی اون خانم شدن.
موقعی که بلند می شدیم ، همون دوست شیکمون که رو به میز اونها نشسته بود گفت : بچه ها برم بهش بگم خیلی قشنگه ؟ گفتم : آره بگو ، بذار انرژی خوب بگیره.
گفت : خانم، ببخشید ما به شما زیاد نگاه کردیم ، شما خیلی زیبایید!
زاویه ایستادن دوستم ، طوری بود که اون خانم رو ماسکه کرده بود ، من آقایی که همراهش بود رو نگاه می کردم ، نمی دونید تمام صورتش شد خوشحالی و کیف! زودتر هم با خنده و هیجان گفت : نه ،خواهش !
انگار تو یه چرخه تبادل انرژی بودیم .
این متن منتسب به گابریل گارسیا مارکزه ، از صحت و سقمش بی خبرم ، ان شالله که باشه :
《هیچکس تو را بهخاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند، خرد و تواناییِ بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است...》
پ.ن: اون جربانی که تو پست قبل نوشتم ، مطرح شد و چون تعدادمون کم نبود لازم نشد من خیلی فیلم بازی کنم و وانمود کنم.
دوستم یه خبری بهم داد و آخرش گفت : البته بذار فلانی( یکی از دوستامون ) خودش بهت بگه ، وانمود کن نمی دونی.
این وانمود کردن وقتی خبر داری ،خیلی کار سختیه . 
دبیرستانی بودم ، می خواستم بگم دختر دوست مامانم اینو گفت ، با ادای اون می گفتم . یه بار برادرم بهم گفت : بهت یه چیزی می گم ، تو به روی خودت نیار ، اما فلانی ( یکی از پسرهای فامیل) ، عاشق اون دختر دوست مامانه ، اداش رو جلوی اون در نیار! دیگه اداش رو در نیاوردم، وفادار به عهدم با برادرم هم بودم .
تا یه روز پسر فامیلمون یه بار که خونمون بود، خودش یواشکی بهم گفت : می خوام یه چیزی بهت بگم ، ولی قول بده به هیچ کسی ، خصوصا خواهرم نگی. من یه کسی رو دوست دارم . تو حدس بزن کیه ؟
من
به خاطر اینکه طبیعی جلوه کنه و شک نکنه ، اون قدر آدمهای دور از ذهن و عجیب و غریب رو حدس میزدم که دیگه فقط مونده بود بگم : فهمیدم ! نکنه مامان بزرگمه!!
اون بنده خدا هم دیگه فکر کنم از یه جایی به بعد با توجه به حدس های پرتم ، به عقل و شعورم شک کرده بود . گفت : اه ، بابا ، دختر خانم .... ! اونو دوست دارم. 
پ.ن : آخر هفته اتون آروم باشه و خوش رنگ مثل دریا تو یه روز آفتابی . 
راد کلاس اول بود ، رفته بودم دنبالش . وقتی اومد، زیپ کیفش باز بود ، سر کتابهاش بیرون بود و جا مدادیش تو دستش . روی یه نیمکت تو حیاط نشستیم تا کیفش رو مرتب کنم ، پدر بزرگ یکی از بچه ها که هر از گاهی میومد دنبال نوه اش ، اومد بالای سرمون وایساد ، خیلی پیر بود بهش سلام کردم با لبخند جواب داد ولی نرفت ، دوباره بهش نگاه کردم ، دستش رو دراز کرد و گفت: بدید ببرمش ، مهم نیست ! راد رو می گفت ، متوجه شدم که راد رو با نوه اش اشتباه گرفته با اینکه اصلا شبیه نبودن . گفتم: الان کیان میاد ، میخواید صداش کنم ؟ گنگ نگاهم کرد ، کیان رو دیدم ، گفتم : اومد ! برگشت و انگار تازه یادش اومد که کی نوه اش بود با یه سردرگمی رفت.
رفته بودم خونه یکی از دوستانمون ، پسر دوستم (به زودی کلاس اولیه ) مادربزرگش رو صدا می کرد که بیا با هم نقاشی بکشیم ، رفت و زود برگشت ، باز بچه صداش کرد که بیا بیا ، وقتی دید مادربزرگش محل نمی ده اومد و شروع کرد به کشیدن پیراهنش ، لج کرده بود ، سرش رو می خواست ببره زیر لباس مادر بزرگش. مادر بزرگ بچه رو از خودش جدا کرد و دیدم تو همون لحظه بچه ، مادربزرگ رو گاز گرفت . مامان دوستم از شدت کلافگی ، نمادین زد تو سر خودش !
دوستم آروم، جوری که مامانش متوجه نشه گفت : زمان بچگی ما ، مادربزرگها پر حوصله تر نبودن؟!
گفتم : نه! بعد با لحن مادربزرگم گفتم که بهمون می گفت شیطونی نکنید و ادامه دادم تازه ما خودمون تو حیاط بازی می کردیم و جلو چشمشون نمی اومدیم، به برادرش که کنارمون نشسته بود نگاه کردم و معذور، حجب به خرج دادم و نگفتم که در ضمن سرمون رو تو تنبون ننه بزرگهامون هم نمی کردیم.( چه جور بچه بزرگ کردنه!
)
مامان اینا یه اکیپ ۶/ ۷ نفره اند که با هم میرن و میان ، میانگین سنی ۷۰ سال . یکی این میون نوه اش رو نگه می داره ، اون نوه هم میاد تو جمعشون و همگیشون رو کلافه می کنه ، به مامان گفتم : دختره چقدر حقوق می گیره ؟ گفت : ۵ تومن !( پارت تایمه ) گفتم: بابا دونگ بذارید بدید بهش بشینه خونه ، گند نزنه به دورهمی شما! مامانم گفت: به خاطر پولش نمیره ، می گه میخوام روحیه ام عوض شه .
قربونت !! یعنی به قیمت اینکه روحیه یه آدم عوض شه ، ۶/ ۷ نفر آدم دارن ضعف اعصاب می گیرن ،چه بسا چند وقت دیگه لباس ضربدری بپوشونیمشون.( اسم گان بیماران روان چیه؟)
حالا یکی تو تاریخ یه خبطی کرد گفت نوه ، مغز بادومه ولی باور کنید خوردن زیاد بادوم هم باعث رودل میشه . یه بار ، دو بار نهایتا سه بار در هفته نوه اشون رو ببینند برای روحیه اشون خوبه ، قرار باشه اونها جای ما بچه نگه دارن ، خدا خودش درایت داشت تا زمان مرگ ، قدرت باروری میداد به زنها.
غروبی با راد بر می گشتیم خونه ، گفت: من ناراحتم ، از تابستون یک ماه گذشت ، کلاس هایی که می خواستم رو نرفتم .تابستون داره تموم میشه.
گفتم : اسمت رو می نویسم از اول مرداد بری استخر ، اون یکی کلاس که دوست داری هم، سعی می کنم یه جا پیدا کنم برات.
حقیقتش ته دلم چون قرص نیست ، مرددم این ثبت نام ها رو انجام بدم یا نه ، موندم چه کنم ؟ گاهی میگم شاید یکی تو تاریخ ، نفرینمون کرده 《کاسه چه کنم چه کنم بده دستشون 》.
چطوری هشت سال ایران تو جنگ بوده ، مردم عروسی می گرفتن و تند تند زایمان می کردن و مهمتر از همه عادی زندگی می کردن ؟! شاید هم درسته که میگن آدم بنده عادته . زمان که می گذره، حتما آدمها راهش رو پیدا می کنند و زندگی می کنند.
به قول آنا گاوالدا《 مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند،که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند ، باور کردنی نیست
اما همین گونه است
زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است..》.
این مدت راد ، برای تغییر روحیه ، دوباره داره سریال روزی روزگاری مریخ رو تماشا می کنه ، یه قسمت در مورد مزاحم تلفنی بود که زمان قدیم فوت می کردن و....
از پدرش پرسید : شما این کارو کردی؟
پدرش: هیچ وقت ! ( ایشون نه زنگ خونه مردم رو زده و فرار کرده ، نه با کسی کتک کاری کرده ، نه مزاحم تلفنی شده ، نه کسی رو سرکار گذاشته ، خلاصه الگو خواستید برای تربیت فرزند، بدم از روش ببرید)
از من پرسید . گفتم : اوه ، خیلی ! یکیش این بود که با دختر عموم و دختر داییم زنگ می زدیم، می گفتیم شما تابوت سفارش دادید؟ بعد تقسیم وظایف هم انجام داده بودیم . دختر عموم چون نمی خندید ، اونی بود که حرف میزد ، دختر داییم رو گذاشته بودیم از پنجره بیرون رو بپاد کسی سر نرسه ، من؟ نمی دونم چراااااااا ولی بِهِم چوب و چکش داده بودن ، بکوبم که حتما فضای تابوت سازی تداعی بشه 
مجسمه بلاهت بودیم!
دیدم خیلی خوشحال دارم تعریف می کنم ممکنه بدآموزی داشته باشه ، آخرش گفتم ولی کار خوبی نمی کردیم ، مردم آزاری می کردیم.
پ.ن: آخرش رو شاد تموم کردم ، آخر هفته خوبی داشته باشید.