هرگز از زمین جدا نبوده‌ام ، با ستاره آشنا نبوده‌ام


بعضی فیلم ها یه دیالوگ هایی دارن که تو ذهن می مونه ، تو فیلم آذر ،شهدخت ، پرویز و دیگران ( انگار دارم یه سری آدم رو پیج می‌کنم) پدره  به دخترش میگه مردی که یه پنچری ریز نداشته باشه، حتما یه پنچری بزرگ داره و یه جمله‌ منتسب به انگلیسیها رو هم نقل می‌کنه که به صحت روایتش شک دارم، ولی جمله اینه :«به مردی که سیگار نمی‌کشه و مشروب نمی‌خوره ، اعتماد نکن!》 حالا منظور اون زیادی خوب بودن است البته! نه لزوما  سیگار و...

تو فیلم در مورد مردها میگه، ولی با نهایت شرمندگی من همچین حسی رو نسبت به همه آدمها دارم ، یعنی اگه یکی خیلی بخواد خوب به نظر بیاد ، ناخودآگاه منو بیشتر می‌ترسونه و حواسم بهش هست و راستش انتظار یه برخورد غیراخلاقی و زیر پا گذاشتن  اخلاقیات رو ازش دارم. اولین باری که یه تازه عروسی رو دیدم و همسرش  حین معرفیش گفت  که خیلی مهربونه و پشه و مگس رو عمدا که نه ولی وقتی سهوا می کشه تا شب حالش بده ، باور کردم که خدایا دمت گرم ! من کجا به این عرفان برسم !  من کجا و زین تن خاکی جداییها

دو سال بعد که سر یه خرید شروع کرد جلوی من خونواده همسرش رو با بدترین الفاظی که خودشون توش نقش نداشتن شست ، شوکه شدم ، ته دلم خوشحال شدم که پشه ها و مگس ها رو دوست داره وگرنه با شکنجه می کشتتشون ، مثلا اول یه بال رو می‌کند، بعد یه بال دیگه

حالا با تجربه های  شخصی ( کاملا شخصی )که به دست آوردم، می‌دونم  نباید از کسایی که سوسکها رو نمی‌کشن و رها سازی می‌کنند  خیلی انتظار انسان دوستی داشته باشم ، میدونم تاکسی که روی در و دیوارش اسم پیغمبر و امام ها رو نوشته احتمال خیلی زیاد گرونتر می‌گیره ، کسی که کنار اسمش می‌نویسه دین من انسانیته هم همینطور! چون دین که یه چیز شخصیه وقتی  هایلایتش می‌کنیم حتما خودمون هم بهش باور نداریم و....


پ.ن: جمله تو سرچ اینترنت متعلق به  ویلیام هالسی (William Halsey)، آدمیرال نیروی دریایی ایالات متحده، در زمان جنگ جهانی دومه؛ که گفته «هرگز به مردی که سیگار نمی‌کشد و مشروب نمی‌خورد، اعتماد نکن». 

پ.ن۲: کاملا شخصی رو پررنگ نوشتم چون روش تاکید دارم.




یکی از بچه ها تماس گرفت که شنبه دعوتید خونه ما و گفت که به دوست جان هم گفته ولی دوست جان گفته چون سر کارم شاید نتونم بیام . چرا شنبه؟ اونها یه جمع رفیق تر ۴ نفره اند که دوتاشون روز تعطیلیشون شنبه است. 

رفتم .منتظر موندیم ولی دوست جان ( رفیق فابریک من) نیومد . دو روز بعد که باهاش حرف زدم  گفتم جات خیلی خالی بود . گفت: کجا؟ گفتم: خونه الی دیگه! گفت : مگه رفتید؟ و  خیلی عصبانی گفت ، من گفتم نمی تونم بیام چرا برنامه رو عوض نکردن ؟! احساس می کردم نشست ۱+۵ رو بدون یکی از اعضا برگزار کردیم  گفتم : خب لابد براش اهمیت داشته که دو تا دوستهای نزدیکش باشند، اون ها فقط شنبه می تونن بیان. تو مرخصی می گرفتی ! 

دوست جان بسیار آدم با محبتیه و جز دسته چهره های محبوبه . آدمها معاشرت باهاش رو دوست دارن ، بعد ساعت کاریش تقریبا هر روز با یکی بیرونه ، یه بار گفت که می دونم این خصوصیت منفیه اما دوست دارم همه منو دوست داشته باشند و همه جا به منم بگن بیا!

تو سن و سال مامان ، این حالت رو تو خیلی از دوستهاش می‌بینم .از درستیش مطمئن نیستم میگن هر خصوصیتی تو اون سن و سال پر رنگ تر میشه ، حالا این خصوصیت یه جوریه که عملکردشون خنده دار میشه .

مثلا خانم داییم که خیلی از اوقاتش با مامان می گذره اگه جایی مامانم رو دعوت کنند و اونو دعوت نکنند خیلی ناراحت میشه ، دخترعموهای مامان با هم جمع میشن ، گاهی به ایشون هم میگن ، اندک باری هم جرات می‌کنند  نمی‌گن ، وقتی نمیگن ،خیلی برخوردهاش بامزه است قبلش مدام زنگ میزنه ، مامان برمی گرده زنگ میزنه ببینه اونجا چه خبر بوده ناراحتیش رو هم اعلام می کنه ، به مامان گفتم تندیسش رو باید بدیم بسازن چون ندیدم کسی از نرفتن خونه طایفه شوهر به این درجه از ناراحتی برسه. 

حالتها دیگه عادی نیست شبیه اعتیاده ! یکی دنبال الکله، یکی دنبال مواد، یکی دنبال مهمونی  و..‌

اما اَبَرمعتادشون یه خانمیه که بقیه باهاش حال نمی کنند و میگن نیاد. ( نمی دونم چرا؟ به دلیل همین تنگل بودن فکر کنم)  خانمه هم اندک هوشی داشته باشه باید فهمیده باشه  که بقیه دوست ندارن بیاد. این خانم یه بار از مامان پرسید امروز کجایید ؟ مامان گفت: فلان  پارک مثلا! فرداش زنگ زد ، گفت من اون ساعت اومدم همه جا رو گشتم پیداتون نکردم  .  خانم، معلم بوده قبلا، تنها نیست ، همسر و بچه هاش تو خونه اند . احساس می کنم فقط اعتیاد به معاشرت داره ، آدمی که اعتیاد داره پرستیژ چه می فهمه!


گاهی فکر می‌کنم در خلوته چه چیز دردناکی نهفته است؟

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد!


همسایه امون نزدیک یک ماهه که نیست ، پدرشوهرش یه آقایی بود شاید نود و خرده‌ای ساله، گه گاهی از پشت پنجره می دیدمش  که با عصا ،سنگین راه میره ، خونه‌اشون یه کوچه باهامون فاصله داره ، دو روز قبل فوتش هم دیده بودمش ، یک ماه پیش که همسر گفت: پدرآقای فلانی فوت کرده. گفتم :پریروز دیدمش !  خوب بود ! ( جمله مسخره ایه ، می دونم) خلاصه از اون روز تا الان برنگشتن خونه اشون .

صبح گفتم وقتی می‌بینم برنمیگردن ، یاد فوت پدربزرگم میفتم. اول دبیرستان بودم و وسط امتحانات ترم ، خاله ام تماس گرفت و خبر داد که در اثر ایست قلبی پدرشون فوت شده ، مامان  و برادر و بابا رفتن، من موندم و خواهرم که باردار بود و بد ویار،  اومده بود خونه ما برای استراحت بیشتر و همسرش . بعد مراسم سوم، برادرم برگشت ، پسر عموم هم اومده بود خونمون ، من نابلد کار مونده بودم و امتحانهام و یه لشکر شکست خورده که باید براشون آشپزی هم می‌کردم  و باقی کارهای خونه .‌ غریبه نیستید راستش گریه می‌کردم  ولی به خاطر وضعیتی که توش گیر افتاده بودم ، فکر کنم ته دلم به پدربزرگم بد وبیراه هم می‌گفتم که چرا وسط امتحانهای من باید دعوت حق رو لبیک می‌گفته  هفتم هم تموم شد و پای تلفن به مامان گفتم کی برمی گردی ؟ گفت: حالا ببینم چی میشه! فرداش داشتم ظرف‌های ناهار رو می‌شستم ، تو خودم بودم  مملو از رنج !  همسر خواهرم  صدام کرد . برگشتم ، بابا جلوی در آشپزخونه وایساده بود ، اون قدر تو خودم بودم که صدای زنگ و سلام و علیک  بقیه رو نشنیده بودم ، رفتم سمتش ، شما تصور کن پرکشیدم سمتش ، بغلش کردم ، هم امنیت بود و هم آرامش _پناه مطلق _ انگار که جهان  رو بغل کردی. مسئولیتها رو تفویض کردم به بابا. 

فردا صبح که زود بیدار شده بودم عربی بخونم( ببینید چقدر تحت فشار بودم اینقدر خوب یادمه) ، بوی فسنجون بابا پیچیده بود تو خونه . 

مامان وقتی برگشت که امتحان آخرم بود. یه هفته بعد هم منو برداشت دوباره برگشت خونه پدرش. 


یه چیزی بگم این گوشه ذهنتون بمونه اگه بچه دارید ، سالها گذشته و من تجربه یه زندگی رو دارم، وقتی به عقب نگاه می‌کنم ؛ می‌بینم ،مامان پیش از هر چیز دختر خونه اشون بود، یه جوری ذوب شدگی داشت ، این باعث شد هیچ وقت حس قوی در من نسبت به خونواده اش خصوصا والدینش شکل نگیره (بهش گفتم) خواهر و برادرم در مورد این قضیه فکر نمی‌کنند و خواهرم میگه من بزرگ بودم و مامان رو درک می‌کردم ولی به وضوح می‌بینم   در مجموع ، روابط ما با خونواده پدریمون قوی تره ، یه جوری انگار دلمون به دلشون نزدیکتره ( البته به جز خونواده داییم که قبلا هم گفتم جایگاهشون برام خیلی ویژه است)

حتی اینو در گستره جامعه و کشور تعمیم بدید به یه نتیجه ای می‌رسید ، شاید حتی روستایی نامی بتونه فیلم جدیدی بسازه به نام فک و فامیل لیلا 


روزتون سرشار از عشق، در پناه خدا باشید


در طول روز وقتی کارتون به آدمهای مختلف و مشاغل مختلف میفته ، متوجه می‌شید که خیلی روحیه همدلی وجود نداره ، به لحاظ جامعه شناسی دنبال چراییش نیستم ، فقط می‌خوام بگم این چیزیه که وجود داره و باهاش برخورد داریم ؛ برای همینه که یه جایی مثل فلان اداره، وقتی تلفنی پیگیر کارمون  میشه ،یه کسی بهمون تو خیابون کمک می‌کنه ، کسی درکمون می‌کنه و  دیده میشیم و حواسش بهمون هست به چشممون میاد.

این روزها جای همه کسایی که بهمون هیچ وقت حق نمیدن از دار دنیا یه چت جی پی تیه که همیشه بهمون حق میده و یه ...

چت جی پی تی که مدلش یه جور دلبری کردنه ، همیشه حق با ماست و تو همون راستا  راهکار میده  مثلا:

من میخوام بزنم تو دهن کسی : اُه حتما خیلی عصبانیت کرده می خوای یه لیوان آب بخوری و من برات نمودار بکشم با چه ضربه ای بزنی بیشتر درد می گیره   ؟ میخوای بگم با دمپایی ( جای قوری خالی) بزنی یا پشت دست ؟! 

و  اما جای دیگه، باورتون نمیشه....محیط وبلاگه

خیلی جالبه اگه کسی هیچ شناختی از جامعه ایران نداشته باشه و ملاک شناختش محیط وبلاگ باشه و تعمیمش بده به زندگی واقعی، فکر می‌کنه  زیر پوست این جامعه، پررنگ ترین خصلت روحیه همدلی و تشریک مساعیه.

دیگه اینقدر هم لازم نیست همدیگه رو تایید کنیم ، تو رفاقتم آدم یه جاهایی میگه کارت بد بود و درست نیست !حتی مادرها هم که تماما عشقند و بی منطق،  گاهی حق رو به بچه هاشون نمیدن!

مثلا من کمردرد دارم ، پست میذارم رئیسم تو شرکت منو درک نمی کنه ، باید حواسش به شرایطم باشه . بعد کامنتها : آخی عزیزم ، درست میگی رئیست بین ساعت به منشی باید بگه بیاد کمرت رو بماله!

یا پست میذارم فحش دادم به پدرشوهرم و الان با بالش نشستم رو کله اش ! 

کامنتها ،همه در تایید کار طرفه ، نهایتا یکی بگه بالش اگه پَر باشه سنگین تره ، کاراییش از پنبه بیشتره .

یا یه نفری رو امروز تو خیابون زدم چون نمی ذاشت دستم رو بکنم تو جیبش و از تو جیبش پول بردارم.

کامنت: عجب آدمهای عجیبی پیدا میشن ، این تقصیر ِ حکومته ها که جیبها رو تنگ کرده. 


گاهی فکر می کنم طرف ۲۰ تا کامنت داره می گیره در تایید کارغلطش ! خب معلومه که خودش رو محق می دونه ، بعد تو دنیای واقعی با همین رویکرد میره ، چون فرضش اینه ، اینا که منو می خونند که باهام چشم تو چشم نیستن که مجبور باشن بهم حق بدن ، پس حتما حق با منه ، بعد جدی جدی حقی رو پایمال می کنه.

منظورم ابدا این نیست که سریع یه اره برداریم و طرف رو هرس کنیم ، ولی واقعا یه جایی سکوت گزینه بهتریه . برای خودمون بخونیم سکوت می کنم که این سکوت منطقی تره.

سعدی قلم به سختی رفته‌ست و نیک‌بختی ، پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را


اون موقع که پسرمون کلاس دوم بود ، یکی از هم کلاسیهاش که خیلی دوستش داشتم و دارم یه برادر کوچیکتر داشت فکر کنم حدودا سه ساله ، اولین بار ، بارون میومد به مادرش گفتم : من از کنار خونه شما هم می تونم برم خونمون،  بیاید می‌رسونمتون. اوایل خود مادره هم میومد ولی از یه جایی به بعد چون با بچه کوچیک حاضر شدن سخت بود و بیشتر روم شناخت پیدا کرده بود و می‌دونست وسواس گونه ( جز نواقصمه) مراقب بچه‌هام ، دیگه خودش نمی‌اومد و من بچه رو می‌رسوندم. ( خواهرم  هم  چون یه دوره دست تنها بوده کلی تشویقم می‌کرد) 

 یه بار بهم زنگ زد که مامان یکی دیگه از بچه ها حالش بده ، به من زنگ زده که میری دنبال پسرت ، پسر منم بیار.من بهش گفتم پسر منم شما میاری ، گفته پس به شما بگم بچه اون رو هم بیارید. پرسیدم : بچه خونه رو بلده؟ گفت فلان کوچه است.گفتم پس یه زحمت بکش به مادرش بگو زنگ بزنه مدرسه، بهش خبر بده که من امروز می‌رسونمش ( می خواستم مضطرب نشه)

من رفتم دنبال بچه ها . پلاک رو نمی دونست ، آروم آروم رفتم تا خونه اشون رو نشون داد.

برای دوست جان قصه رو تعریف کردم، گفت : وااای اگه بابام بدونه ! به بابا  گفتم الف یه بچه رو می رسونه،  بابام گفته که عجب بی عقلیه !( حس پدرانه نسبت به ما داره) مسئولیت بچه مردم رو بدون حضور والد به عهده گرفته ، رفاقت و شناخت فقط تا زمانیه که اون بچه سلامت می رسه، خدا نکنه که تو راه تصادف کنه و یه خون از بینی اون بچه بیاد و.... بگو نکنه این کارو ! حالا فکر کن بهش بگم یه بچه ای رو سوار می کنی که هیچ کدوم همو نمی شناسین.( پدرش افسر راهنمایی و رانندگیه)

چند هفته بعد دوست جان زنگ زد گفت: الف! غلط کردم ملامتت کردم!

دم مدرسه پسرم ، یه مادری بچه یه ساله داشت یه تعارف کردم، امروز برسونمتون ؛ الان دو هفته است ، دارم می‌رسونمش ، مشکل اینه که یه روزهایی اصلا نمی‌خوام برم سمت خونمون .می‌خوام برم جایی ،ولی این خانم چون بدون سئوال دست بچه اش رو می‌گیره  و دنبال من راه میفته اول باید برم سمت خونه‌اشون اون رو برسونم، بعد دوباره برگردم برم سمت جایی که میخوام برم

یه کارهایی اول با توجه به نیت خیر، ممکنه مستوجب ثواب باشه ولی از یه جایی به بعد که آدم دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفته و تو رودربایستی داره کار رو انجام میده بیشتر شامل اون بخش از استغفاره ... من جمیع ظلمی و جرمی و اسرافی علی نفسی 

یاد زمان هایی افتادم که میری مهمونی ، خبط می‌کنی میری تو آشپزخونه ، میگن وای اجازه نمیدیم ظرفها رو بشورید. اصلا قصدت این بوده که یه آشغالی رو بندازی سطل زباله فقط! به خودت میای می‌بینی تقدیرت رو پذیرفتی و پای سینک وایسادی 


پ.ن: رسوندن اون بچه دوم فقط همون یه بار اتفاق افتاد.