هیچ 《نتیجه گیری》 هدفم نیست .
منتظر بودیم ، راد کلاسش تموم بشه ، بچه ها آروم آروم میومدن بیرون . همسر گفت : این دختر بچه رو نگاه کن. ۱۲، ۱۳ ساله میخورد بهش. چادری بود از این مدل چادرهایی که آستین داره . یه کوله خیلی بزرگ قرمز خوش رنگ رو انداخته بود پشتش. گفت : با این کوله شبیه وینگسوت(Wingsuit) میشه . گفتم : دوست داره دیگه . نمی شه که کوله اش رو ببره زیر چادر. گفت : می تونه کوله نندازه یا اینکه چادر سر نکنه .
..... یه خاطره یادم اومد. گفتم : نمی تونه ! اگه گزینه خونواده اش باشه که اصلا نمی تونه سر نکنه ، اگه انتخاب خودش هم باشه ، حتی با حجاب کامل ، چادر رو که برداره، براش با هیچی نپوشیدن فرق نداره.
پیش دانشگاهی که بودم یه دختر بسیار خانم ، مهربون، درسخون و مودب و محجبه با پوشش چادر هم کلاسیم بود ، دو تا خواهر بودن . خواهرش که کوچیکتر بود ( راهنمایی بود) چادر رو به اجبار خونواده سر می کرد و مطلقا دوست نداشت . تو سرما به خاطر اینکه کاپشن رو زیر چادر نپوشه و خیلی چاق نشه ، با مامانش بحث میکرد و اصرار میکرد که مادرش اجازه بده ، چادر رو برداره که مادرش قبول نمیکرد و اون به نشونه اعتراض کاپشن نمی پوشید. یه بار گفت : خواهرم حالش بهم خورده بود تو خیابون، مثل اینکه کنار چادرش کثیف شده بوده ولی مامانش قبول نمی کرد که چادر رو برداره . گفت خواهرم گریه میکرد ، اما مامانم قبول نکرد. بارها با مامانش بحث میکرد که اجازه بده خواهره ، خودش انتخاب کنه چی بپوشه ولی فایده نداشت .
خود دوستم اما با چادرش حال می کرد ، نمی دونم حتی اگه در ابتدا هم انتخاب خودش نبود، باهاش خو گرفته بود . پیش دانشگاهیمون دو تا در داشت ، در ورود و در خروج . یه روز فوق برنامه داشتیم و باید بعد ساعت روتین می موندیم تو مدرسه . تو حیاط بودیم کیفهامون بالا بود . فکر می کردیم اجازه میدن بریم بالا ولی گفتن همه از در خروج برید بیرون و بچه های کلاس فلان از در ورودی مجدد بیان تو. چراش رو نمی دونم . یادتون باشه اون موقع مدارس هم مثل ارتش_ چرا _نداشت.
این دوستم می گفت من نمیام ، نمی تونم بیام ، خجالت می کشم . ما ۶ ، ۷ نفر دوستاش، گفتیم دورت وایمیستیم ، تو وسط وایسا ، از در خروجی رفتیم بیرون که تو کوچه باز میشد و راه افتادیم به سمت در ورودی که تو خیابون بود. فیلم بازی نمی کرد ، واقعا معذب بود و خجالت می کشید؛ گفت : احساس می کنم لختم.
پ.ن: (Wingsuit Flying) یکی از رشته های ورزشی و از انواع ورزش چتربازی است. در این ورزش، فرد با استفاده از لباس مخصوصی به نام wingsuit یا لباس بالدار در آسمان پرواز می کند.
سعی می کنم برنامه های غمگین رو نگاه نکنم ، اخبار حوادث رو دنبال نکنم . مامان و خواهر اما این رسالت بر دوششونه که زنگ بزنند و منو حتما مطلع کنند . مثلا من فیلمی که از میدون قدس دراومده رو ندیدم، اما از شمایی که دیدی بهتر میدونم چه اتفاقی افتاده ، خواهرم پای تلفن پرسید: دیدی؟ گفتم : نه ، نمی خوام ببینم . گفت : خوب کاری می کنی خیلی بَده ، یه ماشینی میره بالا ، یه آسفالتی بلند میشه ، یه مردی میره کمک بعد ......:|
یا چند روز پیش مامان پرسید راد رو خودت می بری کلاس ؟ گفتم: بله ، گفت : داستان فلان بچه رو شنیدی؟ گفتم : نه ، بهم نگو . گفت : نمی خوام بگم ولی طفلک بچه ....کامل توضیح میداد ، از یه جایی به بعد احساس میکردم تارانتینو یه صحنه از بیل را بکش رو داره تعریف می کنه . بر حسب عادت وقتی زورم نمی رسه که متوقفشون کنم ،گوشی رو آوردم پایین و هر از گاهی گوشی رو میاوردم جلوی دهنم و اصوات ( آخ ، وای ، نچ و ...) رو ادا می کردم .
راد متعجب بهم نگاه می کرد . تماس که تموم شد . پرسید اگه مامانی یه سئوال بپرسه چی جواب میدی ؟! گفتم : حواسم هست، خبره شدم ، تا حالا هم جستم نهایتا میشه مثل داستان عیادت رفتن کر مولانا .
میگم خبره ، چون خیلی اتفاق میفته که کسی زنگ بزنه و تمایل داشته باشه به جزئیات یه چیز حزن انگیز رو تعریف کنه . علتش رو هم نمی دونم واقعا متوجه نمیشم فکر میکنند من بازپرس ویژه قتلم، ضرورت داره در جریان ریز همه چی باشم یا چی؟!
سال اول کرونا، یکی از همسایه های مامان، بعد از فوت بابا ، کرونا گرفته بود ، وقتی مامان تماس گرفت حالش رو بپرسه ، گفت پریشب خیلللی حالم بد بود ، شوهرم می خواست بیاد شما رو صدا کنه بیاید پایین.
خُب ، واقعا درک نمی کردم چرا ؟!! مامان نه کادر درمانه ،نه دوره هلال احمر دیده ، گواهینامه نداره ، وقتی تو ساختمونشون یکی از بستگان همون خانم ساکنه که پزشکه ، چرا میخواستن بیان دنبال مامان؟ از فکری که به ذهنم رسید، نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم گفتم: مامان تنها ارجحیت تو به آقای دکتر اینه که تازگیها یه مرده رو از نزدیک دیدی. شاید آقای همسایتون می خواست بری پایین زنش رو، رو به قبله بخوابونی.
از شمال که برگشتیم ، مامان برنگشت . بهونه اش ، گل و گیاه بود که اگه بهشون نرسه خراب میشن ولی واقعیت اینه حالش اونجا بهتره ، با چند گروه معاشرت می کنه و خوشحال تره . از اون جایی که برونگراست هر چی تعداد بالاتر باشه، بهش بیشتر خوش می گذره، یه گروه بالای پنجاه نفرن.
چند هفته پیش بهم گفت : اینجا گوشتش خوب نیست ، دفعه بعد اگه داشتی میومدی ، دو روز جلوتر برو ، برام گوشت بخر ، بذار فریزر ، خوب یخ بزنه ، بردار بیار. گفتم : دفعه بعد؟!!
اینو باید با اسرائیل هماهنگ کنی ، بهشون بگو قبل اینکه حمله کنند ۴۸ ساعت قبل خبرم کنند، من برم برات گوشت بخرم .
رفته بودیم دکتر، منشی دکتر خیلی خیلی جدی به یه مراجعه کننده گفت: بین n تا m شهریور ، دوباره حمله میکنه. آروم به همسر گفتم : فکر کنم این خانم صبح تو اتاق جنگ اسرائیل کار می کنه . به نظر خیلی مطلع است ، با توجه به حرفهای سرهنگ (خانم منشی) میتونم برم برای مامان گوشت بخرم.
چند روز پیش همسر گفت داشتم میومدم بالا ، خانم دکتر( یکی از همسایه ها) تو آسانسور خیلی ناراحت گفته که باز داره جنگ میشه . گفتم از کجا می دونه؟ گفت: نمی دونم ولی اونقدر ناراحت بود که انگار الان از جلسه ستاد ارتش اومده .
گفتم : شایدم همکاره با منشی دکتر. 
پ.ن : آمار رو فعال کردم ، احساس می کنم تو یه اتاق نشستم که یه تعدادی که نمی شناسمشون از سوراخ کلید نگاهم میکنند.در مورد هر چی که میخوام بنویسم ، ته دلم میگم نه! ننویس ، ممکنه یکی ناراحت بشه.
تو فیلمها نشون میده مردهایی که میگن کسی سر لخت نباشه ، یاالله یاالله ، وارد خونه میشن . منم با توجه به موضوع، باید بگم مثلا کسی دهه چهلی نباشه ، دهه چهلی ها نخونند. بسم الله و پست رو منتشر کنم .
داشتم سفارشها رو تو پاکت میذاشتم ، راد گفت : منم میخوام کمک کنم . گفتم : موبایلم رو بیار ، آهنگ بذاریم خسته نشیم .گفت :عرفان طهماسبی و اینا نذار. می دونم فن شهرام شبپره است .شهرام گذاشتم و مشغول شدیم ، ولی ته دلم دوست داشتم آهنگ ملایم تری گوش بدم .
بچه بودم و خواهر و برادرم تو دوران جوونی و نوجوونی بودن . میرفتیم مسافرت ، اون ها نوارکاست هایی که خودشون دوست داشتند رو میذاشتن ، مثلا حبیب . بلند داد میزد شهلای من کجایی ،شهلا چه بی وفایی .... بابا بعد یکساعت کلافه می شد می گفت : سرم درد گرفت ، این چرا اینطوری می خونه؟ مثل پرتقال فروش ها داد میزنه و تق میزد و نوار از تو ضبط در میومد . بقیه جاده کش میومد تو سکوت .
یا وسط آهنگ اندی و کورس ، یهو میگفت: چه چرت و پرتیه آخه ، دختر همسایه شبهای تابستون.... تق میزد و نوار از ضبط درمیومد.
برادرم از یه جایی به بعد رگ خواب بابا رو پیدا کرده بود ، یه نوار که بابا دوست داشت رو میذاشت تو ماشین و هر وقت احساس میکرد بابا در شرف کلافگیه به مامان می گفت اون رو بذاره . اون چی بود؟ با عرض پوزش از گیلانیان مقیم بلاگ اسکای ، گیلانی ها یه شاعر فولکلور دارن تخلصش شیون فومنیه ( اسمشون یادم نیست) بعد این آقا شعرهای خودش رو دکلمه کرده بود، روی یه موزیک متن بسیار دلگیر.بابا خیلی دوستش داشت . اون تایمی که اون نوار رو می ذاشتن ،خیلی با لذت گوش میداد و لبخند هم داشت . ما هم اون پشت ، به امید سراومدن زمستون و رسیدن بهار موسیقی صبر می ورزیدیم
.
یه سالی که دو ماشینه می رفتیم شمال و من ۱۷ /۱۸ ساله بودم ، بین ماشین خودمون و ماشین خواهرم طمع کردم رفتم تو ماشین اونها ، انتظارم بلک کتزی ، شهرام شب پره ای ، نهایتا ابی بود ، ولی از اون جایی که به قولی طمع سه تا سوراخ داره
تمام راه چی گوش دادیم ؟! خروس زری ، پیرهن پری(احمد شاملو) با اجرای یه تیم ضبط داستان کودک + همسر خواهر و دخترشون که یه جاهاییش به وجد میومدن و هم سرایی می کردن و بلندتر می خوندن
. فکر کنید کل جاده چالوس پیچ در پیچ قشنگ به این می گذشت : دیشب زن مش ماشالله بی درد ، مرغهای محله رو خبر کرد، پاشید مُش مُش پیش اونا چینه ، گفت زود بخورین خروس نبینه :|
پ.ن ۱: راد آهنگ شهرام شب پره رو زیر لب زمزمه می کرد:
از تو چشم بر نمی دارم
تو همه برگم و بارم


بچه که بودیم یه مجموعه کتاب بود به اسم 《 به من بگو چرا؟》
یه سئوال توش جا مونده فکر کنم .
چرا پدر و مادرها دوست دارند ، همون اندازه که اونها به خونواده اشون ارادت و علاقه دارند ، فرزندشون هم همون قدر ارادت داشته باشه و حتما هم نشون بده ؟! چرا دائم چک می کنند که حتما اون فرزند که الان خودش هم سن و سالی داره ، به خاله و عمه و عمو و دایی زنگ زده تبریک/ تسلیت/ خوش آمد بگه ، حال بپرسه و ... ( با رسم شکل و نمودار توضیح دهید)