ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست، کاین باقی عمر را بها پیدا نیست


ما سه بچه ، بعد ازدواجمون هرروز با خونه پدریمون در حد سلام و احوال پرسی تماس می گرفتیم . ( به جز سالهایی که خواهر ایران زندگی نمی کرد)

این روال بود تا پدرم  از دنیا رفت. اون دو ، مدل سابق هر روز یه بار تماس می گیرن ، من اوایل صبح یه بار زنگ میزدم و از ۵ تا ۱۱ شب هر یکساعت ، در حد چند ثانیه  سلام، چطوری و خداحافظ .به تدریج کمش کردم ، الان شده روزی ۳ بار مثل آنتی بیوتیک  . خواهر و برادر اگه زنگ بزنند و نتونند از مامان خبری بگیرن ، ازم می پرسن که مامان کجاست؟ چون من دقیقا برنامه‌هاش رو می‌دونم .

چند شب پیش ۱۰ دقیقه به ۱۱ شب زنگ زدم  برنداشت؛  پیام گذاشتم که می‌خواستم بهت شب به خیر بگم . معمولا خودش زنگ میزنه ،۵ دقیقه گذشت زنگ نزد ، دوباره زنگ زدم  برنداشت ؛ موبایلش رو گرفتم باز جواب نداد، شد بیست دقیقه که پشت هم موبایل و تلفن خونه رو می‌گرفتم . نگران بودم که تو دستشویی گیر کرده باشه یا رفته  باشه تو حیاط و در بسته شده باشه( پارسال اینطوری شده بود) و احساس بی پناهی  و استیصال کنه . همسر گفت : نگران نباش ! به مهر( یکی از پسرهای فامیل) زنگ بزن . داشتم از خجالت و شرمندگی میمردم  که اون وقت شب مزاحمش میشم ، زنگ زدم با خجالت موضوع رو گفتم ، گفتم که تلفن طبقه پایین رو ندارم اگه داری بهم بده که راد با گوشی دوید تو اتاق گفت : مامانی زنگ زده.

گوشی رو گرفتم گفتم :کجایی ؟! نگرانت شدم . خیلی ریلکس گفت دستشویی بودم . بی توجه به همسر که با دست اشاره می‌کرد آروم ! گفتم :بیست دقیقه تو دستشویی؟ شدنیه؟ اونم تو که وقتی میری حموم ، موبایلت رو میذاری پشت در!  ترس رفته بود و شرم اینکه اون وقت شب،  مزاحم فامیل شدم  تمام وجودم رو پر کرده بود. بهش گفتم  یه زنگ به مهر بزن، به اون هم خبر دادم. گفت: چرا به اونا زنگ زدی؟! گفتم چون سابقه نداشت تو ۲۰ دقیقه بری دستشویی ، من بدبخت فکر کردم جایی گیر افتادی.

قطع کردم ، دست چپ و قلبم درد می‌کرد . قرص پروپرانولول نداشتم که البته اگه داشتم هم، چون فشارم رو میندازه نمی تونستم بخورم به همسر که لیوان آب آورده بود   گفتم یه امگا۳ بهم بده ، نمیدونم به چه دردی میخورهفقط  می خواستم قلبم باور کنه براش دارم یه کاری انجام میدم ، آروم بگیره.

یه اس ام اس سرشار از شرمندگی فرستادم به مهر، اون هم با محبت جوابم رو داد و دراز کشیدم روی زمین . راد اومد دستم رو گرفت و گذاشت روی صورتش ، گفت : الان دیگه ناراحت نباش . گفتم نیستم ، خجالت زده ام . گفت : گوشیت رو بیارم ، اسم مهر رو به( مامان یاب) تغییر بدیم . خندیدم و حرف زدیم و  کم کم خوب شدم .

همسر گفت : شاید تو حیاط بوده ولی چون تو بهشون گفتی : شبها تحت هیچ شرایطی حتی اگه صدا هم شنیدی، نرو پایین نخواسته بهت بگه.

میدونید خیلی چیزها  نعمته و ما نمیدونیم ، یکیش حضور پدر و مادر با همه . که خیال آدم از بابت اینکه همدیگه رو دارن  راحته ، نگران تنهاییشون نیستید . تازگیها به همه نعمتهایی که داریم و برامون عادی شده فکر می‌کنم .  کاش دنیا ، کار رو به اونجا نرسونه که بگیم هیچ چیزی ارزشش رو نداشت که اون لحظه رو از دست بدیم و اون لحظه خوش باشیم و با زندگی کیف کنیم . 

 ساز زندگیتون کوک باشه همیشه.





نظرات 21 + ارسال نظر
ربولی حسن کور جمعه 21 شهریور 1404 ساعت 19:39 http://Rezasr2.blogsky.com

سلام
چه خوب که اتفاقی نیفتاده
امیدوارم سایه شون بالای سر شما و سایر اعضای خانواده مستدام باشه.

سلام
بله ، خدا رو شکر . ممنونم ، زنده باشید

خواننده خاموش جمعه 21 شهریور 1404 ساعت 19:52

سلام بر الف عزیز
پست رو خوندم، آرزو می کنم تمام لحظاتتون آروم باشن.
من تو این دنیا، آرزویی به جز دیدار دوباره پدرم و شنیدن صداش ندارم. سه سال و نیم میگذره که رفته و من هنوز توان دیدن ویدیوهاش رو ندارم. کاش بیشتر بهش زنگ زده بودم.
قدر تمام لحظات با هم بودن رو بدونیم

سلام .
ممنونم همینطور برای شما.
روحشون قرین رحمت حق .
بله

تیلوتیلو جمعه 21 شهریور 1404 ساعت 20:36

سلام عزیزم
حس کردم یه کمی هم عصبانی بودی... شاید اشتباه حس کردم
میتونم نگرانیت را درک کنم
گاهی آدم خسته میشه از اینکه دائما بقیه میخوان بدونن در چه حالیه... درسته مهربونی هست... درسته دلنگرانی از سر دوست داشتنه... ولی گاهی هم آدم ازش خسته و کلافه میشه

سلام تیلو جانم.
عصبانی هم شده بودم .
به مامان یه بار که رفته بود استخر و بهم نگفته بود گفتم قصدم نیست که کنترلت کنم بگو بیرونی که ما نگرانت نشیم . وقتی تهرانه ، خونه اشون به خونه ام نزدیکه ، اگه احساس خطر کنم زود میرم بهش سر میزنم ولی وقتی شماله از دستم خارجه ، میگم نکنه به کمک احتیاج داشته باشه و کسی خبردار نشه . فکرم هزار جا میره.
اما اینکه کلافه و خسته میشه رو نمی تونم منکر بشم ، چون منو خواهرم متاسفانه یه کم مداخله گریم تو کارهاش

رضوان جمعه 21 شهریور 1404 ساعت 22:38 https://nachagh.blogsky.com/

برام پیش اومده در زمان حیات مامان.می فهمم چه کشیدی.مراقب خودت هم باش عزیزم

. مرسی رضوان جون . روحشون شاد.

مانی شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 01:17

سلام بر الف عزیز
می فهمم چه کشیدین
چه خوب که اتفاقی نیفتاده بود.

سلام
بله خدا رو شکر.‌متشکرم

خواننده خاموش شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 03:45

منم خیلی رو مامانم حساس بودم وقت و بی وقت زنگ میزدم و زود زود بهش سر میزدم، وقتی برای کارای درمانش رفته بود تهران من مثل مرغ سرکنده شده بودم روزی ده بار بهش زنگ میزدم که اونم باعث میشد قبض تلفن خونه زیاد بیاد و مادرشوهر و خواهرشوهر سرم غرغرمیکردن(کاش اون موقع موبایل داشتم) جالب اینکه مامانم اصلا نمی گفت تو تازه زنگ زدی چه خبره هر دفعه با روی گشاده باهام حرف میزد و نزدیک ترین و امین ترین بچه اش نسبت به خودش من بودم با من راحت بود و هرکاری داشت میگفت ولی با اون یکی خواهر برادرام اینطوری نبود سال ۸۶ از دستش دادم و هنوزم تو خواب میبینم که بغلش کردم و بوسه بارونش میکنم، دقیقا با این پستت من کاملا حس کردم که چی میگی الف جان

آخ ، آخر نوشتتون
روحشون شاد ، خوبه اونچه که از دستتون برمیومد رو انجام دادید. دعای خیرشون پشت و پناهتون باشه.

رضوان شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 08:42 http://nachagh.blogsky.com

خدا مامان را براتون حفظ کند.شدی مامان ایشون .دکتر بری بگی نگران مامانم میشم دعوات می کنه.

مرسی ، شما رو هم برای آقا پسرها .
اون موقع که راد کوچیک بود به مشاور گفتم نگرانشم هم بهم گفت منطقی نیست کلا نگرانی خوب نیست . اینکه الان ۳ بار زنگ میزنم توفیق بزرگیه برام ولی در گوشی بگم بهتون دوست داشتم منم مثل خواهر و برادرم همون یه بار در روز زنگ میزدم و نگران نبودم.

نوشین شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 09:47

الف عزیز درود
من مدتهاست خواننده خاموشتم. با این پستت سکوتم شکست.
اول از همه بگم که واقعا وقتی پستات رو میخونم لذت میبرم ...
در مورد این پست با تمام وجود حست رو درک کردم چون دقیقا خود منم همینم.
پدرم که اول تیر89 فوت کرد مامان تنها شد و من که یکسال بود ازدواج کرده بودم تقریبا تا زمان کرونا در هفته 4 شب پیش مامان بودم و مابقی روزها هم مامان خونه خواهر یا برادرم میموند و به هیچ عنوان شبها تنهاش نذاشتیم. تمام نگرانی هات رو داشتیم وهنوزم داریم فقط کرونا باعث شده که مامان دیگه خستگیش رو بیان کرد که تا کی شماها قراره از زندگیتون بمونید. (تصور کن من شاغلم بودم و بعد کار یه سر به خونه میزدم و بعد میرفتم پیش مامان - خداروشکر خونه ها نزدیک بود)
خلاصه خداروشکر مامان اون حس اعتماد رو بهمون داد که میتونه تنها بمونه و از خودش مراقبت کنه ولیکن چندین بار دقیقا همین مسائلی که باعث نگرانیت میشه برای منم پیش اومده و هر بار ...
ببخشید کامنتم طولانی شد

سلام‌ عزیزم.
ممنون که نوشتید .
خدا رحمت کنه پدرتون رو . بله اینکه آدم بدونه می تونند تنها هم بمونند و وقتشون رو پر کنند هم خیلی جای شکر داره.ان شالله که تنشون سلامت باشه ، دو تا دوست دارم که پدر همسرهاشون به رحمت خدا رفتن . یکیشون تو هفته فقط یه شب خونه خودش می خوابه . بعد شامها میره خونه مادرش می خوابه ، یکی ،یه روز در میون میره البته از عصر میره . خیلی باعث اختلافشون شده.

نوشین شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 10:00

خلاصه کلام اینکه منم از 9 صبح تماسهام به خونه مامان شروع میشه و تا شب چندین بار تکرار میشه. خودشم چند بار تماس میگیره.
ولیکن ممکنه خواهرم فقط یکبار تماس بگیره..
فقط اصطلاح راد.. مامان یاب

خدا براتون حفظشون کنه ، شما رو هم برای ایشون
مامان یاب : آخه پارسال هم اون بنده خدا رفت کمک مامان
بابت محبت و لطفتون تو کامنت قبلی هم خیلی متشکرم.

شیرین شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 10:07

سلام
سایه مادرعزیزتون مستدام و روح پدر بزرگوارتون شاد

الف جان نگران میشی یکم بداخلاقم میشیا
ببخشیدا من بیشتر واسه مامانتون ناراحت شدم
وقتی تماس گرفتن دیگه نبایدبازخواستشون میکردی
حتما فامیلتونم شرایطو درک میکنن.

وقتی 10 -12 سالم بود مادرم حالشون بدشد بدن سردبا چشمای بسته و هرچقدر صداشون میکردیم جواب نمیدادن، خیلی ناراحت و نگران و مضطرب بودیم و کاری ازدستمون برنمیومد تا دکتر رسیدوبعدازمعاینه و تزریق آمپول وسرم ، گفت: "نگران نباشین چیزی نیست !"
من گفتم " ععع یعنی این همه گریه کردیم الکی بود!؟"
خواهرام "شیــررریــــــن!!!
من " نه ! خب منظورم اینه که خداروشکر مامان چیزیش نیس"

سلامتی و شادی وعشق وآرامش همراه همیشگی زندگیتون باشه

سلام . ممنونم . زنده باشید
بله متاسفانه شیرین جان . این نقد بهم وارده. همسرم میگه تو که نیتت خیره ، همین رو با زبون خوب بگو. متاسفانه یه اره درون دارم. فقط برای اینکه از ناراحتیتون کم کنم بگم ، یه فروردینیه یه کلام و راسخیه ، هر چی بگم هم کار خودش رو می کنه ، همسر میگه خوبیش اینه جدی نمی‌گیردتون
خاطره اتون رو بامزه تعریف کردید .من این خاطره رو تو ده سالگی با پدرم دارم و همون باعث شد کابوس همه زندگیم این باشه که پدرم رو از دست بدم.
قربونتون برم . ممنونم برای شما هم همینطور باشه

سیما از شیراز شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 11:53 https://mymemories1402.blogsky.com/

سلام عزیزم
دقیقا با تمام وجودم درک میکنم وقتی که از پدر و مادر دوری و زنگ میزنی و جواب نمیدن چه حالی بهت دست میده.
یا اگر بیمارن و به من که راه دورم میگن و کاری از دستم برنمیاد ،خیلی احساس درماندگی میکنم.بعضی وقتا فکر میکنم من اگه جای مامانم بودم و بچم راه دور و شاغل بود، کمتر نگرانیها و بیماریهام رو باهاش در میون میذاشتم تا وقتی دستش از چاره کوتاهه حداقل کمتر استرس بکشه.
من خودم به جاییکه موقع ناراحتیم به پدر و مادرم تکیه کنم مجبورم خودم رو سانسور کنم و تکیه گاهشون باشم.
ای جانم به این پسر بااحساس و مهربون.

سلام قربونت.
عزیزم ان شالله تنت سلامت و دلت آروم باشه . خوبه که اینو نوشتید ، یادمون باشه فردا ما در مقام مادر، اگه بچمون راه دوره یه سری نکات رو رعایت کنیم.
مرسی

‰قورى شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 11:54 http://ketriyoghoriii.blogfa.com/

سلام الف جان
عزیزم خوب حق داشتى نگران بشی
اما فکر نکنم فامیلتون اذیتى شده باشن
یک لحظه فکر کن بر عکس بود ماجرا ، ساعت سه صبح که زنگ نزده بودى بهشون
بعد هم تو اینجور موارد آدم کمکى از دستش بر بیاد همیشه خوشحال میشه
ان شالله مامان همیشه سالم و سلامت باشن

سلام مهربون.
اون طفلک برام نوشت من تا دو بیدارم هر وقت کار داشتی زنگ بزن . غرببه نیست . خیلی دوستش دارم ولی فکر کردم یه موقع طرف حوصله خودش رو هم ممکنه نداشته باشه و...
قربونت برم . سلامتی همه مامانها خصوصا مامانهایی که دخترهاشون دور از وطنن

نوشین شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 11:55

خیلی ممنونم از محبتت.
یکی از شانس هایی که من در زندگی متاهلی داشتم اینه که دقیقا همسرم بیشتر از من به فکر مامان بود و هیچوقت بابت این قضیه مشکلی ایجاد نکرد.
در دوران سه ماهه بیماری بابا هم همیشه بهم میگفت هر کسی این فرصت رو نداره که بتونه به پدر ومادرش خدمت کنه و مراقبشون باشه چون خودش متاسفانه سال 77 در روز پدر بصورت ناگهانی با یک سکته پدرش رو از دست داده بود.

الهی همه بزرگترها همیشه در صحت و سلامت باشند و تا زمانی که هستن بتونند از خودشون مراقبت کنند و عمر باعزتی داشته باشند.

خواهش می کنم خدا رو شکر . دور باشه چشم بد ازتون ، بمونید به خوشی سالها برای هم . تجربه تلخی رو همسرتون از سر گذروندن روز پدر و...
آمین برای دعاتون ،

ندا شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 12:02

سلام
اول اینکه چه خوب که اتفاق نیفتاده بود. خدا رو شکر. سایه شون مستندام
فقط خواستم بگم خیلی به دلم نشست، خیلی قشنگ نوشته بودید

سلام .
متشکرم . برقرار بمونند عزیزانتون
مرسی

رویا شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 18:49

سلام الف جان به نظرم می تونید بهشون پیشنهاد استفاده از ساعت های هوشمند یا گجت های سالمندان رو بدید که اگر خدایی نکرده جایی گیر افتادن یا زمین خوردن و گوشی در دسترسشون نبود باهاتون تماس بگیرن.مدل های خارجی این گجت ها هستن که فرد فقط یک دکمه رو می زنه و درخواست کمک می کنه و نیاز به پیچیدگی و آشنایی با تکنولوژی ندارن.

سلام .
مرسی چه پیشنهاد خوب و کاربردی، ممنونم

رویا شنبه 22 شهریور 1404 ساعت 19:16

خوش به حال تموم اونایی که فرصتش را دارن تا تمام زحمات پدر و مادرها را جبران کنن حالا به هر نحوی داشتن ارتباط سالم و منطقی بهشون حس خوب امنیت و قدرشناسی میده

بله ،واقعا امیدوارم حسرتی تو هیچ ارتباطی نمونه .

فاطمه یکشنبه 23 شهریور 1404 ساعت 11:16 http://Ttab.blogsky.com

سلام من هم برام پیش اومده عزیزم.حتی تاخونه مادرم هم باجواب ندادنش رفتم.حق داشتی

سلام . ای جانم ، برام سئوال پیش اومد ، آقایون هم از این نگرانی ها دارن؟ راست میگن دختر بالش زیر سر پدر و مادره.

سوسن یکشنبه 23 شهریور 1404 ساعت 12:34

ببخشید من برای این نوشته شما نظر گذاشتم. آیا نرسیده یا به دلیلی تاییدش نکردید؟

سلام سوسن عزیز.
چشم انتظار کامنتی از جانب شمام . چطور ممکنه تاییدش نکنم! متاسفانه کم سعادت بودم به دستم نرسیده . مشتاقم بدونم چی نوشته بودید؟
نمی دونم مشکل بلاگ اسکای چیه ، اگه دوستان مطلع هستند راهنمایی کنند خوشحال میشم.

رضوان یکشنبه 23 شهریور 1404 ساعت 13:44 http://nachagh.blogsky.com

«الف بانو جان»!من هم گاهی کامنت می‌ذارم تا بفرستم برای دوستان و شک می کنم آیا به دست عزیز جان رسیده و احازه بالا امدن نداده یا ...بعد متوجه شدم ناگهان دستم خورده به یکی از دکمه ها و همش انتخاب شده و موقع ارسال پاک شده و بلاگ اسکای گناهی نداشته

سلام رضوان جون . برام پیش اومده که کامنت گذاشتم موقع تایپ کد امنیتی هر چی سعی می کنم عدد آخر تایپ نمیشه . بعد بی خیال میشم .
_______________________
پیامتون رو صبح خوندم ولی همون لحظه کاری پیش اومد حواسم پرت شد جواب ندادم . الان یادم اومد ببخشید

ویرگول یکشنبه 23 شهریور 1404 ساعت 15:51 http://Haroz.blogsky.com

گریه کردم با این پستت، یعنی دارم زار زار گریه می کنم
اون حجم از استیصال رو با گوشت و خون حس کردم و اشک ریختم چون خودم یه وقتایی از اینور دنیا با فرسنگها فاصله بهش دچار می شم
خدا رحمت کنه پدر رو و مامان رو براتون نگه داره

ویرگول جانم قصدم این نبود ولی از تعداد کامنتهای این پست احساس کردم بخش عاطفی و احساسی بقیه تحریک شد . ببخشید
ممنونم عزیزم . خدا پدر و مادرت رو در سلامت کامل صد و بیست سال کنارهم نگهداره و دلت همیشه آروم باشه

سوسن یکشنبه 23 شهریور 1404 ساعت 21:26

سعی میکنم دوباره نظرم رو بنویسم البته که چیز مهمی هم نبود.
گفته بودم به نظر من واکنش شما خیلی خوب نبود. من نگران شدنتون رو درک میکنم. واکنشی که داشتید تا قبل از اینکه مادرتون تلفن بزنند خوب و درست بود، اما بعدش خیلی بد و اشتباه بود (ببخشید). اینکه مادرتون زنگ زدند و گفتند حالشون خوبه، باید موجب خوشحالی شما بشه نه اینکه حس خشم و عصبانیت در شما به وجود بیاره. من مطمئنم اگر به عنوان مثال مادرتون دوباره پشت در گیر افتاده بود شما پیش خودتون میگفتید کاش مادرم دستش بند بود و جواب نمیداد نه اینکه این اتفاق افتاده باشه. اما حالا که اینطوری شده بود با خشم با مادرتون صحبت کردید. اینکه به پسر فامیلتون اطلاع دادید هم کار درستی بود، من اگه جای شما بودم بعد از مشخص شدن ماجرا اولین کار به ایشون زنگ میزدم و خیلی ساده توضیح میدادم و عذرخواهی میکردم و به نظرم ایشون هم ناراحت نمیشدن. یک جوری اینکه از مادرتون خواستید خودش تماس بگیره برام عجیب بود چون واقعا اتفاقی نیفتاده که باعث شرمندگی شما بشه.
بعد اینکه به نظرم این مدل بازخواست کردن مادرتون درست نیست. ایشون فرد بالغ و عاقلی هستند، شاید دلشون بخواد در زندگی شخصی‌شون یک کمی استقلال عمل داشته باشند. واقعا درسته بگید سابقه نداشته بیست دقیقه دستشویی باشی؟ اصلا شاید چیزی بشه ایشون مجبور بشن اون ساعت برند حمام کنند، شاید دلشون نخواد اون لحظه کامل دلیل رو توضیح بدند. یک کمی به حریم شخصی‌شون بیشتر توجه کنید. من میدونم ما دخترها فکر میکنیم از مادرمون بیشتر میدونیم و احتمالا درست هم فکر میکنیم ولی اونها شاید بعضی وقتها از رفتار ما ناراحت بشن.
من در پیام قبلی نوشته بودم شاید این طور نگران شدن و بعد عصبانی شدن رو بشه به دوستی خاله خرسه تشبیه کرد. نیت خوب اما نتیجه بد. به خودم هم تلنگر میزنم که این موارد رو رعایت کنم.
در آخر پدر و مادر من هم در یک شهر دیگه و غیر از شهر مادری‌ام زندگی میکنند و فامیلی در اون شهر ندارند برای همین درک میکنم بیخبری در اون لحظه چقدر میتونه نگران کننده باشه. امیدوارم از نظر من ناراحت نشید

سلام عزیزم . اول بگم ناراحت نشدم ، درست گفتید همه قسمتها رو . باید روی خودم کار کنم که خودمو کنترل کنم.
فقط اون قسمت که راد اومد تو اتاق با گوشی ،همون لحظه با موبایل خودم به فامیلمون گفتم که مامان تماس گرفته و ببخشید. فکر می کردم کم عذر خواهی شده برای همین دوباره اس ام اس دادم و به مامانم هم گفتم تماس بگیر.
یه بار بهم گفت حالم خوب نیست زود می خوابم ، فردا صبح زنگ زدم برنداشت ، ببینید چه به من گذشت ، خانم داییم رفیق گرمابه و گلستانشه ، با موبابلش تماس گرفتم ،خدا خواست اون برداشت ، چون تو استخر بودن ، گفت اومدیم دو تایی استخر. گوشی رو که قطع کردم گریه کردم به همسرم گفتم احساس می کنم من نگران اطرافیانمم ولی شما ها همه به فکر خودتونید . گفت : فکر نمی کنی بهتره این قدر نگران ما نباشی و...‌
میخوام بگم اون خشم هم مثل اون گریه عکس العمل غیرمنطقی و ناخواسته بود .
مرسی
_____________
کامنت بعدیتون رو خوندم . راست میگید هر چی محتمله

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.