مهمونی بودیم ، یکی گفت : کی زمان ما ، ما جرات داشتیم بگیم به پدر و مادر ، خونه فلان فامیل نمیایم یا باهاشون مسافرت نریم و.‌‌..  الان بچه ها اینطور نیستند (ایشون دهه پنجاهی هستن ) گفتم  : ولی من  چندباری شده بود که مسافرت با مامان اینا نرم ،چون اینجا بهم بیشتر خوش می‌گذشت با دوستام یا اینکه مهمونی نمی‌رفتم همراهشون ،با بچه ها می‌رفتیم بیرون واسه همین بچه های نسل  زد رو درک می‌کنم ، ناراحت نمیشم اگه خواهرزاده و برادرزاده نیان ،چون خودمم همینطور بودم( البته طفلی ها فقط ۱ بار نیومدن چون پدر و مادرشون این رو حمل بر بی ادبی می‌دونند :/)  به نظرم آدمها باید جایی باشند که بهشون بیشتر خوش می‌گذره .

گفت : نسبت به دوران خودت پس خیلی بلا بودی ! مامان فکر کنم جو گیر شده بود گفت : آره ، ما  از پس این بر نمی اومدیم . :|

گفتم: وا ، خب چرا اینجوری میگی؟ بهم اعتماد داشتید منم کار خاصی نمی کردم ( حقیقتش هم همین بود یعنی بدون کشمکش این اتفاق میفتاد )

یه ساعت بعد اون خانم داشت چیزی تعریف می‌کرد از عروسیش ، گفت محل عروسی رو یادتونه ؟ بهم نگاه کرد ،  اصلا یادم نمی‌اومد اون موقع بهشون چی گفته بودیم .اون موقع ۱۹ ساله بودم .خندیدم و گفتم با عرض شرمندگی عروسی شمام من نیومدم و شام بیرون بودم خیلی معذرت می‌خوام  .آخرجمله ام تو ذهنم صدای خودم پیچید که گفته بودم  جایی می‌رفتم که بیشتر بهم خوش می‌گذشت 


پ.ن: مسافرت هایی که نمی رفتم علاوه بر اینکه همین جا بهم بیشتر خوش می گذشت ، پول سفرم رو هم از بابام می‌گرفتم و درآمدزایی می‌کردم. هم اینکه وقتی باهاشون نمی‌رفتم کل سفر جای خالیم رو احساس می‌کردن برام سوغاتی بیشتر می‌آوردن



نظرات 11 + ارسال نظر
مریم ... چهارشنبه 21 آبان 1404 ساعت 10:28

سلام
من مثل شما البته من متولد ۶۵ هستم و دهه پنجاهی نیستم اما تو همون دوره خودمم پدر و ما درگیری نداشتم و براحتی خونه دوستام میرفتم و حتی شب می موندم و اینکه داداش داشته باشه یا نه اصلا تو خونه ما باب نبود همشون داداش بزرگم داشتن ... البته والدینم می‌دونستن من بی عرضه تر از این حرفام که بخوام کاری کنم خیالشون راحت بود ... و بیشتر بین خواهرها برای من اینطور بود همون بحث اعتماد
الان منم به دخترم اعتماد دارم اونم جاهایی که دوست نداره نمیاد ... دخترم ۱۴ سالشه

سلام .
چه خوب . اونهایی که شب باهاشون میرفتم بیرون نسبت فامیلی یا دوستی با پدر و مادرم هم داشتن واسه همین اعتماد وجود داشت .
راستش فکر نمی کنم خیلی دوست داشته باشم راد باهامون نیاد در مورد نسل زد درک می کنم به آلفا میرسه درکم تموم میشه

ربولی حسن کور چهارشنبه 21 آبان 1404 ساعت 10:58 http://Rezasr2.blogsky.com

سلام
ما از اونهایی بودیم که گوش به فرمان بودیم و همه جا به دنبال پدر و مادر! انصافا خونه بعضی از فامیل هم حوصله مون سر میرفت (بخصوص اونهایی که بچه هم سن و سال ما نداشتن) اما .... والدین محترم میفرمودند: مگه میشه یه خانواده دو قسمت بشه؟!

سلام .
این جمله ای که من به راد میگم تازه اون طفلی خودش مهمونی رو دوست داره ولی اگه در حد اینکه بگه من اینجا رو دوست ندارم بگه ، بهش میگم آره بعضی جاها رو آدم دوست نداره ولی ما یه خونواده ایم با پوزش از سمیه عزیز

قورى° چهارشنبه 21 آبان 1404 ساعت 11:04 http://ketriyoghoriii.blogfa.com/

سلام الف جان
چه بامزه ، من همه جا کنار خانواده بهم خوش میگذشت أصلا یادم نمیاد جایى و دلم ونخواسته برم باهاشون
دختر داییم اما یادمه خیلی جاها نمیومد ، خونه بود و درس مى خوند
به نظرم براى اون زمان واقعا پدر و مادرتون باهاتون خیلی همراه بودن ، چون یادمه همین دختر داییم یکى دوبار بیرون رفت با دوستاش خانواده کمى بهش سخت گرفتن و در موردش کلى صحبت کردن
اون رفت بیرون اما خوب یکى دوبار بیشتر نشد
فکر مى کنم خانواده ها به بچه هاى خودشون اعتماد داشتن اون زمان به دوستاى بچه هاشون اعتماد نداشتن

سلام
ببین بحث 《 بیشتر》 خوش گذشتن بود . مثلا یه گزینه این بود برم عید دیدنی گزینه دیگه این بود که با بچه های فامیل (دختر و پسر) بریم سینما . خب قطعا دومی جذاب تر بود.
آره فکر کنم تو نسل ما این کار خیلی متداول نبود. تو بحث اعتماد ،کلی از این هایی که با هم میرفتیم گشت و گذار نسبت فامیلی داشتیم ولو دور . مثلا یکی از رفیق جینگهام پدربزرگش، پسر عمه پدربزرگم بود چه نزدیک :))))
ولی فقط یه مورد رو فکر می کنم نمیدونم چرا بهمون گیر ندادن ، مامانم و عموم اینا رفتن عید دیدنی خونه عمه ام ،ما دو تا دختر اول و دوم دبیرستان خرم و شاد بدون اینکه به کسی بگیم رفتیم کوه . این رو یادش میفتم تعجب می کنم چون مامانم آدم مضطربیه ، نمی دونم فکر می کرد من خونه عمومم؟

امید چهارشنبه 21 آبان 1404 ساعت 13:23

والا ما اینقدر زیاد بودیم که خیلی از مهمونی ها چند تایی از ما را نمی بردند همیشه هم قرعه به نام ما سه تا اخری می افتاد

آخی ! دلم سوخت ، تعداد بالا؟ خب اون موقع همه همینطور بودن دیگه . کم بودن متداول نبود.

قورى° چهارشنبه 21 آبان 1404 ساعت 13:34 http://ketriyoghoriii.blogfa.com/

الان از مامان بپرسین دوست دارم ببینم واکنششون چیه اگر اون زمان فکر کردن شما خونه عمو بودین
یک نکته در مورد خانواده خودم ، همه با بچه ها شون همه جا میرفتن ، در کنار بزرگ تر ها جمع ما بچه ها هم بود و خوب این خودش باعث مىشد به ما هم خوش بگذره شاید هم چون ما از تهران میرفتیم اصفهان ، مخصوصا عید ها همه فامیل در رقابت تنگاتنگى بودن براى دعوت کردن ما
نکته مهم تر ما که دعوت میشدیم بقیه هم دعوت میشدن کلا عید دینى زمان قبل از ازدواجم خیلی هیجان انگیز و دوست داشتنى بود برام مثلا سینما رفتن ما بالاى بیست سى نفر همیشه تو سینما بودیم یا پارک یا موزه
کلا دسته جمعى و ویرانگر وارد میشدیم همه جا
اما دروغ نگم بعد ازدواج عید دینى سمت خانواده کترى و أصلا دوست نداشتم
درست بر عکس خانواده من اعتقاد دارن که زشته دست جمعى جایى بریم ، هر خانواده جدا باید بره

فکر کنم همین تو ذهنش بود ، یه درصد فکر کن بگم در پناه خدا بودیم !
خب ، پس شما هم بیرون می رفتید و خوش می گذروندید . منم دوست دارم عیددیدنی همه با هم بیان خونمون که مجبور نباشم همه روزها آماده باش مهمون باشم
قوری صفحه اتون برام باز نمیشه:|

سارا چهارشنبه 21 آبان 1404 ساعت 13:48 http://15azar59.blogsky.com

سلام الف پلف جان
.
هنوز هم نسل پدر مادرها همونطورن مثلا مهمونی خونشون همه بچه ها باید بیان یا تفریح و مهمونی فامیلی باشه میخوان که همه بچه ها باشن و بیان و زشت میدونن و بی احترامی که نخوان بیان .

سلام سارا جون.
مامان من الان اینطور شده ، یعنی از وقتی ازدواج کردم فکر می کنه باید منو کنترل کنه .چند روز پیش خیلی عصبانی شدم که با یه فریبی منو برد مهمونی ، کاملا احساس می کردم منو شبیه اسبهای کالسکه سلطنتی انگلیس می بینه که باید برم تو مراسم رژه شرکت کنم و حتما جفت باشیم( خواهرم هم بود)

مهتاب چهارشنبه 21 آبان 1404 ساعت 15:34 https://privacymahtab.blogsky.com/

من شده بود مهمونی عید به اجبار برم یا میان خونمون به اجبار پذیرایی کنم اما از یه سنی به بعد تصمیم گیرنده خودم بودم کاری هم باهام نداشتن حتی چقدر سفر و مهمونی دوستانه رفتم و دقیقا حرف اعتماد بوده نه اینکه از پسم برنیومدن

کلی تجربه و خاطره شیرین داری همینطوره

ربولی حسن کور چهارشنبه 21 آبان 1404 ساعت 20:52

سمیه؟

بله ، خانم سمیه عزیز یه بار برام به حق نوشته بودن وقتی خودت تحت اجبار نبودی برای معاشرت نباید پسرت رو تحت فشار و اجبار بذاری . درست می گفتن حدس میزدم ایشون جوابم به کامنت شما رو بخونه.

رویا پنج‌شنبه 22 آبان 1404 ساعت 01:04

راستش خانواده من به غیر از یه مواقعی واقعا دوست نداشتن ما را ببرن مثلا عیدها فقط خونه یکی یه دونه عمو والسلام همین حالا خودشون واجب داشتن بازدید همه را پس بدن اما بدون بچه چه معنی داره بچه دنبال پدر و مادرش راه بیفته اصلا یعنی چه هر کجا که پدر و مادر میخوام برن بچه هم بخواد دنبالشون راه بیفته حقیقت واسه همون یکی دو جا هم اینقده قانون و مقررات و چشم زهره داشتن که خودمون هم دیگه تمایلی به رفتن نداشتیم خلاصه که خواهر ما با این شرایط بزرگ و بزرگ‌تر شدیم تا اینکه شروع کردن به گیر دادن که شما آداب معاشرت بلد نیستید پس تو مدرسه چی به شما یاد دادن نگفتن سری به بزرگترها بزنین نگفتن مهمون که میاد بیایید یه سلامی بدین اما دیگه دیر بود تا افتادم تو خانواده همسری که واجب داشتن دسته جمعی برن دیدن کسی دسته جمعی که میگم حداقل بیست نفر و بودن بچه هم از واجبات بود حالا من را تصور کن که چقدر برام عجیب و غریب بود . مثلا با هم قرار میذاشتن روز دوم عید برن دیدن دایی بزرگه روز سوم اون یکی و همینطور بقیه تو طول هفته بیش از ده بار همدیگه را میدیدن اصلا یه وضعی راه فراری هم نبود. تا اینکه کم کم به همسر گفتم این چه مدلشه ولم کن راستش حس کردم اونم دوست نداره و شروع کردیم به کاهش روابط و مراودات غیرضروری .

رویا جون دچار افراط و تفریط شده بودید دنیا بعد کرونا انگار به کم شدن مهمونی ها میل کرد. همون خانمی که تو پست درموردش نوشتم همون سال ، شهریور عروسی خودش بود. مهر عروسی برادرم و آبان عروسی خواهر اون خانم. اگه یه عروسی و مهمونی رو از دست میدادیم خیلی مهم نبود الان اما به ندرت عروسی دعوت میشیم . دیگه از دست نمیدیم

رضوان پنج‌شنبه 22 آبان 1404 ساعت 03:43 https://nachagh.blogsky.com/

گفتی نسل زد را درک میکنی .
این خوبه.تبریک میگم.

مرسی ولی راد آلفا محسوب میشه باید ببینم با اون چند چندم
______________________
پیامتون رو خوندم . ممنونم اطلاعاتی نداشتم در موردش لطف کردید

لیمو یکشنبه 25 آبان 1404 ساعت 13:53 https://lemonn.blogsky.com

من از اون دسته بچه هایی بودم که دوست داشتم همه جا باهاشون برم و اصولا کم پیش میومد خود خواسته بمونم خونه در عوض خواهرم هر بار میگفت نمیام و یه کشمکش خنده دار بین مامانم و خودش راه میفتاد. مامانم میگفت بدون بچه ام بهم خوش نمیگذره و خواهرم هم میگفت حوصله سروصدا ندارم. اکثرا هم می اومد و خوش میگذشت بهش اما برنامه رو اجرا میکرد قبلش.

شما مثل خواهرم بودی اگه اولی بودی کار رو برای بعدی سخت میکنید

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.