همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم!
حالم شبیه اون غروبیه که از شدت سردرد گفتم ، قهوه بخورم بلکه خوب شم ، خوب که نشدم ، هیچ! تپش قلب شدید هم اضافه شد ، یهو بلند گفتم : وااااای که دوست دارم دنیا رو بالا بیارم !
کاش میشد دنیا رو بالا آورد!
اینترنت قطعه؛ طرف زنگ زده خانم فلانی ، تصمیم داشتید آقا پسر رو کلاس ثبت نام کنید، کردید؟ گفتم: با این اوضاع اینترنت، فعلا تصمیمی ندارم ، اصرار میکرد براش یه چاره ای پیدا میکنند.
اول از ذهنم گذشت هر کی به فکر خویشه ، کوسه به فکر ریشه! بعد فکر کردم اون هم یه جوونیه و لنگ عایدی این شغل لابد!