شعله ور

راد وقتی بچه بود یه کتاب براش خریده بودیم   داستانش در مورد الفی اتکینز  بود ( زمان بچگی ما کارتونش رو نشون میدادن) بعد توی این داستان پدر داشت روزنامه میخوند ، الفی میخواست  یه کاردستی درست کنه، به باباش میگفت میشه از جعبه ابزارت مثلا چکش ، میخ ، سمباده و ... بردارم؟  باباش بدون اینکه سرش رو بلند کنه همینطور که مشغول به مطالعه بود، هر بار میگفت : بردار ولی به اره دست نزن !!  خوب چکش و میخ هم خطرناک بود ولی باباش گیرش انگار فقط اره بود.

حالا تمام وسایل ، مایحتاج ، خوراک ، پوشاک ، خودرو ، خونه ، میخ ، سیخ  و تیغ و ...قیمتش چند برابر شده، ما باهاش مشکلی نداریم ، حرف بنزین میشه انگار آلارم دادن، شده حکایت اون ارهه! چرا؟!

فکر میکنیم بنزین رو گرون کنند، قیمتها میره بالا ، نکنند هم میره ، پول چاپ میکنند در حد بنز، باز هم تورم خواهیم داشت. فقط فرقش اینکه اون موقع  اینقدر خودرو تک سرنشین نخواهیم داشت، منه مادر نمیگردم مدرسه ، کلاس های مختلف اون سر شهر پیدا کنم ، منه نوعی برای دو تا کوچه بالاتر رفتن ماشین برنمیدارم و هزار تا دیگه از این مثالها ،واقعیت تلخیه ،ولی ابدا و اصلا خیابونهامون  ظرفیت این همه ماشین رو نداره ، حالا یه سری میگن خیابون بسازن و خیابونها رو عریض کنند ، بیایید لطفا از داشته هامون حرف بزنیم ، فعلا بضاعتمون اینه !! به قول لیلا ( برادران لیلا) الان باید چی کار کرد؟


خیام صادق



مامان  پای تلفن برام تعریف  میکرد که تو جمعی که بودن حرف کشیده شده به درگذشته ها ( درگذشتگان درسته چون برای انسان از جمع (ها) استفاده نمیشه ولی متن خیلی کتابی میشد)  ، یکی از پسرهای فامیل (فکر کنم ۶_۴۵ ساله است) گفته که غصه نخورید، همه اونها هم اینجا هستن و حضور دارند و فقط ما نمیبینیمشون . بعد به مامانم گفته که مثلا شوهر شمام دائم از احوالاتتون باخبره ! بعد به مامانم گفته که شوهر شما کدوم بچه اش رو بیشتر دوست داشته؟ مامان : هر سه تا رو دوست داشت ولی رابطه اش با 《الف》 خیلی خاص بود ، اونم گفته :پس از همه بیشتر به 《الف 》سر میزنه .

صحبت مامانم که تموم شد بهش گفتم ، پسره مُرده ؟!  فقط یکی که خودش مرده و برگشته میتونه اینقدر قاطع حرف بزنه !

من نمیگم اینطوری که این آدم یا آدمهای دیگه میگن هست یا نیست ، چه بسا که قلبا هم دوست دارم ، بابا م  همیشه کنارم باشه ، میگم وقتی چیزی اینقدر پنهانِ و دیتاهایی که ما داریم خیلی زمینیه و محدود و بیشتر بر اساس حدس و گمان و آمال و آرزوهامونه چطور میتونیم قاطع همچین چیزی بگیم . اصلا چطور جرات میکنیم خیلی مطمئن در موردش حرف بزنیم ! 


به قول خیام 

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده ای کو که بما گوید راز

ای کهنه سرباز زمین ، جان جهان، ایران زمین!


حوادث رو خوندم و عصبانیم  .

چند وقت پیش یه مستندی دیدم در مورد مهاجرت مردم مکزیک به آمریکا ، یه سری مکزیکی ، بالای قطار باری نشسته بودند و  دسته جمعی میرفتند به سمت امریکا ، بعد میرسیدن به یه دیوار( در زمان ترامپ ساخته شده بود گویا) و مرز و مامورهای مرزی و .. . گله هم میکردن که ما فقط میخوایم بیایم توی این کشور کار کنیم چند روزه گشنه بودیم  ، چرا اجازه نمیدن ما بریم توی کشورشون؟!! چرا سخت گیری میکنند و از این حرفهایِ با ریشه چپی که مرز قرار داده و ...

  طرف از کشور خودش هیچ مطالبه ای نداره ، شال و کلاه کرده بره یه جای دیگه و هنوز وارد نشده دو قورت و نیمش هم باقیه! مثل اینکه پدر و مادر یکی تو گشنگی نگهش داشته باشند ، طرف بگه  وقتی من گرسنه هستم،همسایه چطوری میتونه بخوابه !!! 

دیروز یه جا خوندم ترامپ به مردم امریکا وعده داده : اولویت من امریکاست ، اگه من امریکایی بودم فقط و فقط به خاطر همین جمله و اون سرسختی که در پذیرفتن مهاجرین داره میرفتم بهش رای میدادم. کاش یکی پیدا میشد به ما میگفت:  اولویت من ایرانه !! حب وطن از نشونه های ایمانه! آخخخ که چه تلخم من




کدام دانه فرورفت در زمین که نرست ؟!


اینی که میگم ، فقط حس و حالم به عنوانِ یه ناظر در جریانِ اتفاقه ، چون مطالعه جامعه شناسی و روانشناسی در موردش ندارم ، شاید هم از منظر این دو حوزه خیلی به جا و مناسب باشه !

چند روز پیش، مراسم چهلم مادرِ همسر، سر مزارشون برگزار  شد ، دو تا آقا اومدن، که یکی نی میزد و دیگری شعر میخوند، اولش اسم بچه ها رو به ترتیب از همسر پرسیدن . همون اول کار ،با فاصله ده متری یا کمی بیشتر ،یه خونواده ای اومدن، نشستن سرِمزار عزیز خودشون که یه آقایی  بود،مراسم شروع شد.صدای حزن آلود نی و خوندن ترانه های غمگین . خونواده همسر کلا آدم های خودداری هستند ، من از سر پایین و لرزش شونه همسرم متوجه شدم داره گریه میکنه ، منتها آروم . یکی از اون خونواده که سر مزار عزیز خودشون بودن ، یهو خیلی خیلی بلند شروع کرد به گریه کردن ، آقایی که میخوند نمیتونست تشخیص بده صدا متعلق به این مراسم نیست ،ولی یهو انگار تیرش به هدف خورده باشه شروع کرد با سوز و گداز بیشتری خوندن و اول هر چی که میخوند، مثلا میگفت:فلانی (اسم همسر) داره اینو برای مادرش میخونه ،بعد شروع میکرد به خوندن و هر بار اسم یکی از بچه ها رو می آورد ، اون خانمه مزار اونوری هی بیشتر با سوز گریه میکرد و من فکر میکردم واقعا گوش میده؟چه ربطی بین این شعر با متوفی خودشون پیدا کرده ، ولی به هر حال پاس کاری اون خانم و این آقا نتیجه اش این شد که صدایِ گریه خواهر همسر هم بلند بشه و دیگه اوج بگیره و همسر هم همینطور و... ، انگار که یکی وظیفش این باشه که بیاد اشک آدمها رو دربیاره ، پیش خودم فکر میکردم یعنی این آقا وقتی آدمها گریه میکنند، یه نقطه عطف کاریه براش و به معنای موفقیته و فراز کاریش محسوب میشه ، چون بعد اون اوج، احساس کردم باید کمربندها رو ببندیم و  از صندلیمون بلند نشیم و آماده فرود بشیم . ماهیت شغل این آدم ،که چقدر ثمربخشه بمونه برای اهل فن .

 جالبه بعد مراسم که با آیزنه همسر صحبت میکردم ، وقتی اون گفت :ای بابا! خانمه چرا اونقدر بلند گریه میکرد، تازه همسر متوجه شد و گفت: مگه صدای گریه فلانی( خواهرش) نبود؟!!!! 


کسی قول دشمن نیارد به دوست جز آن کس که در دشمنی یار اوست


یه خانمی توی بستگانمون هست که خصلت خبرچینی داره ، خیلی متبحرانه بحث رو میکشه به آدم دلخواهش و از طرف مقابل حرف و نظر رو میگیره و با سرعتی خاص به اون آدم میرسونه ، خوب،  سال های اول آدمها توی دامش میفتادن و منجر میشد به دلخوری و کدورت، ولی از یه جایی به بعد عملا دو تا کار میشد کرد، یکی بایکوت کردنش بود که نمیشد چون اولا که به هر حال با بعضی ها نسبت سببی پیدا کرده بود و دوما اینکه معمولا دعوت نشده و سرزده همه جا میرفت و راه دیگه ،این که آدمها جلوی زبون خودشون رو بگیرند و حواسشون باشه که خواسته یا ناخواسته غیبت نکنند ، اتمسفری که این خانم توی مهمونی ها ایجاد میکنه اگر چه که اتمسفر سنگینیه ولی  اتمسفر سالمیه ،  یعنی  چشمکها و ابرو بالا انداختن به کسایی که یادشون رفته این حضور داره و دارن بند رو آب میدن ، دیدنیه:)

واقعیت اینه بسیاری از ماها یاد نگرفتیم چطور معاشرت کنیم که غیبت نکنیم ، اینکه تا بهم میرسیم ،در مورد آدمها حرف نزنیم  ، کسی رو توی مهمونی دیدیم و اَزَمون رد شد با کناریمون در موردش حرف  نزنیم و .... 

خیلی سخته ، چون عادته معاشرت ماست و ترکش موجب مرضه، یه بار چله گرفتم که غیبت نکنم ، قسمت فردیش که عالی بود ، یه تجربه بی نظیر ، چون نمیتونستم در مورد کسی غیبت کنم ، بهش فکر هم نمیکردم ، ذهنم سرشار از سکوت بود  یه خلسه ، یه حال خوب ، اما امان از قسمت اجتماعیش  ، چون باید میگفتم  من نمیتونم غیبت کنم پس در مورد کسی حرف نزنیم  ، دوستهام میگفتن: غیبت نیست  ، گاهی دلخوری پیش اومد ، یه بارمامانم بهم فحش داد خلاصه اینکه خیلی سخت بود.خیلی!

پ.ن: توی کتاب ۴ میثاق( دون میگوئل) ، اولین میثاق اینکه با کلام گناه نکنیم ، بعد یه بخشش غیبتِ که ازش به عنوان جادوی سیاه یاد میکنه، وقتی غیبت نمیکنیم تازه میفهمیم چرا گناهه.

پ.ن: دیدم کم براتون منبر میرن ، منم رفتم