امید که رویاها اونقدر دست نیافتنی و دور نباشه


نقل به مضمون میکنم ، یکی نوشته《 خوشحالم که سوار پرایدی میشم که با پول خودم خریدم ،نه بنزی که بابام برام بخره 》.

خوب الان اونی که باباش براش بنز خریده لابد از غصه این حرف دق میکنه !!! شاید هم بزنه کنار بقیه راه رو پیاده بره!

چه جمله مزخرف   انگیزشیه زردی این جملات !! 

 کِی جمله درستی محسوب میشه ؟   فقط و فقط  زمانی که پدر طرف اونقدر پولدار بوده که اول توانایی خرید بنز رو داشته باشه ، دوم اون قدر بخشنده  بوده باشه که برای بچه‌اش میخواسته همچین خرجی کنه، ولی بچه اش ، آدم خودساخته ای باشه ، کمک پدر رو پس بزنه و بگه میخوام خودم با پول خودم خرید کنم.

فضیلت وقتی معنا پیدا میکنه که حق انتخابی وجود داشته باشه (  به قول ن. خ چه جمله قشنگی گفتم )


 تا زمانی که اجبار وجود داشته باشه ، هیچ چیز ارزش و معنا نداره ، البته ما میتونیم برای دلخوش بودن خودمون( فارغ از نگاه و تاثیر اقتصادِ خراب توی جامعه) این چیزها رو تبدیل کنیم به شعار و با نشرش توی صفحات اجتماعیمون خودمون ، تنها خودمون  رو ارضا کنیم ، اما همه میدونن که یه سری آرزو  داره پشت این جملات ،جون میده!!




یکی از عقل می لافد، یکی طامات میبافد


چند سال قبل، انتخابات شورای شهر، یکی گفت: فلانی هم خودش رو کاندید کرده واسه شهر( شهرستان) خودشون ، گفتم : مگه سابقه اجرایی داشته؟! چون میدونم که پدرش ملاک بود و این اجاره ها رو میگرفت و میخورد، با تحیر اون آدم که شاغله و فوق لیسانس فلسفه از یکی از معتبرترین دانشگاههای کشوره، در جوابم گفت: ما باهاش مسافرت رفتیم خیلی حواسش هست میتونه از پسش بر بیاد! ( سعی کنید خوش سفر به نظر برسید):/


از زمانی که واجد شرایط رای دادن بودم سه دوره برای انتخابات ریاست جمهوری رای دادم  که خوشبختانه، دو دوره اش اونی که بهش رای دادم رای نیاورد  .


دفعه آخر ، شب قبل انتخابات ،خونه پسرداییم شام دعوت بودیم ، از من اصرار و از اون انکار، گفتم هیچ انتظاری ندارم ازش، فقط میخوام حافظ رای ما باشه و دیگه هیچی ، بقیه به ظاهر بی توجه،  اما توی سکوت به بحث من و اون گوش میدادن ، موقع خداحافظی مامانم  که اصولا رای نمیداد و توی این باغها نبود، گفت : فردا چه ساعتی بریم رای بدیم ؟ خانم داییم و اون یکی پسرداییم هم گفتن ما میاییم ، فردا صبح خوش و خندون ۴ نفری رفتیم رای دادیم  و رپرتاژش هم گذاشتم توی اینستا که 《ماییم و نوای بی نوایی، بسم الله اگر حریف مایی》


رای ها رو خوندن ، چیزی نزدیک به جمعیت یه کشور مثل تایوان یا سوریه به اون آدم رای داده بودند ، موفق شده بود . 

فکر کن یه کشور اندازه تایوان پشتت باشن و ببریشون لب چشمه و لب تشنه برگردونیشون ، یه مَن بری و صد من برگردی ، اول فکر میکردم میخواد و نمیشه ، بعد دیدم نه! نمیخواد! اصلا نمیخواست  . اگه اعتقادی داره واقعا دِین بمونه گردنش که هزار، نَه ،میلیون ها  امید رو نا‌امید کرد . دین اون سه نفری که من بردمشون هم گردن من  .


پ.ن : گویا ۸۰ نفر رفته بودن نام نویسی ، اعتماد به نفسها تو حلقم واقعا!! چی میشه که فکر میکنند پتانسیلش رو دارندشاید اونهام خوش سفر بودن!



می‌ترسم از آن که بانگ آید روزی کای بی‌خبران راه نه آنست و نه این!


سالها پیش دعوت شدم به یه مراسم ( سفره) ، چون کلا ۴  یا ۵ بار رفتم توی این مدل مراسم ، ممکنه توی جزئیاته اون چیزی که تعریف میکنم اشتباه کنم ، فکر کنم گفته بودند سفره حضرت زهراست ، همگی دور سفره  نشسته بودیم ،یادم میاد یه نفر یه دعایی خوند ،  بعد تموم شدن ِ اون دعا ، یکی پیشنهاد داد که حالا که وقت هست، بیاید یه چیز دیگه بخونیم ، یکی گفت : زیارت  عاشورا ، تا اولین نفر خواست بخونه ، یه خانم سالخورده گفت : نه ! توی اون لعن و نفرین داره اونو نخونیم ، دوباره یکی پیشنهاد داد : فلان دعا رو بخونید ، یکی اون وسط گفت : من شیعه جعفری رو قبول دارم پس اونو نمیخونم ، در نهایت یکی پیشنهاد ختم سوره انعام رو داد ، روبروی ما خانم های سالخورده بودن و خیلی سریع شروع کردن به خوندن، رسید به جوون ترها که با تپق خوندن  تا رسید به یه نفر که یهو گفت : ما زبانمون فارسیه ، من معنی آیه رو میخونم  و شروع کرد فارسی خوندن  و مادربزرگش اعتراض کرد و سوره ختم نشد.

 ( فرداش که داشتم برای بابا و مامانم تعریف میکردم ، بابا یه پفی کرد و خندید و گفت :آهنگ میذاشتید، میرقصیدید  ؛)) )

در نهایت هم یکی گفت: دخترهای دم بخت و حاجت دارا برن  یه جا بشینن و سفره خالی رو روی سرشون تکون دادن ، اون لحظه به خدمتکار فیلیپینی که داشت ظرفها رو میشست نگاه کردم ، به دوستم گفتم فکر کن توی ذهنش چی میگذره!


چند روز پیش که  همسر عزادار شد ، بچه ها  با  تفاوتِ اعتقادی ، مراسمی گرفتن ، وقتی صدایِ  چرا رفتی چرا من بیقرارمِ  همایون خان، با فرکانس بیشتر از ۸۵ دسی بل سالن رو پر کرده بود و کتاب های قرآن توی سالن پخش میشد تا مردم چند خطی بخونند یادِ  خاطره بالا افتادم  . نمیدونم همسر اینجا رو میخونه یا نه ، بنابراین تحلیل این دو خاطره بمونه برای اونایی که قیمه ها رو میریزن تو ماستا.


پ.ن: افسانه عزیز پیامتون رو خوندم ، حقیقتش توی این مورد باید خواهر و برادرم هم نظر بدن ، اگه موافق بودن هدیه میکنم 


پراکنده...


توی وبلاگها میگردم ، یه خانمی رو خوندم که به جزئیات روزمرگیش رو نوشته خیلی ریز و تقریبا بی پرده ، انگار که چند تا خانم توی دورهمی زنونه دارن با هم گپ میزنن ، دروغ چرا ! تعجب میکنم  ، چون تا اونجایی که خوندم، متوجه شدم مذهبین و بر طبق آموزه های  مذهب میدونم بیان یه سری مسائل کراهت داره ، یه نفر تو کامنتها همین رو بهش گفته و دیگری گفته روزنوشته و چه ایرادی داره ، به کتاب خاطرات آدمها فکر میکنم ، ببینم آدمها توی روزمرگی همچین چیزی رو مینویسن ،تا جایی که یادم میاد کسی اینطور نمی نوشت اما یهو یکی یادم میاد ، ناصرالدین شاه ، بله ، ناصرالدین شاه  نوشته . دیگه اون که شاه مملکت بوده . 


چند تا کامنت خوندم تو چند تا وبلاگ ، که چرا در زمینه فلان قضیه  و فلان قضایا پست نمیذارید و ... ، من الان به دیدگاه آدمها کار ندارم ، فارغ از اینکه خط فکریشون چیه ، منصف باشم بایدبگم یه نفرشون بسیار قلم فصیحی داره ، تعجبم اینکه چرا خودش وبلاگ نمیزنه و در مورد اون چیزی که دوست داره بقیه بنویسن خودش نمی نویسه !!!!  


مضطربم و توی نت میگردم تا زمان بگذره ، یکی از عزیزان همسر ، گویا فقط جسما توی این دنیاست ، دلم سوخت براش که دیشب اومد یه چیزی در موردش بگه ولی بغض کرد ،ساکت شد،تمام صورتش قرمز شد و نذاشت اشکش بریزه ،چقدر خوبه که ما خانمها میتونیم راحت گریه کنیم .


کِی تو از ما دوست تر میداریش؟

چند روز پیش  داشتم بالکن رو تمیز میکردم ، دیدم یه بچه گربه توی کوچه، هراسون از ترسِ ماشین دوید رفت زیر یه ماشینِ پارک شده ، همون لحظه یه گربه بزرگ دنبالش کرد ، طفلک اومد بره اونطرف یه پسربچه ۱۲_ ۱۳ ساله که منو یاد اون بچه وحشتناکه توی کارتون نمو میندازه و داشت دوچرخه سواری میکرد پیاده شد و  دنبالش کرد اون رفت روی درخت . بچه رفت یه چوب برداشت انگار که میخوای توپت که بالای درخت گیر کرده رو بندازی پایین چوب رو انداخت بالا ، ناخودآگاه داد زدم ، نکن ، بالا رو نگاه کرد و احتمالا  حدس زد شاید ماشین زیر درخت مال منه . گفت : ببخشید و رفت سوار دوچرخه اش شد چند بار دور زد و زیر درخت رسید، برگشت سمت بالکن ما رو نگاه کرد و روی ماه منو دید و خلاصه پشیمون شد و رفت . 

مگه این ورژن بچه تخس هنوز هست ؟ مگه مال زمان بچگی ما نبود این مدل !!!!؟  

حالا من خودم جز طبقه بندی انسانهای حیوون دوست نیستم  که اگه بودم ،همسر اون بچه گربه رو حتما میاورد توی خونه ، چون ساعتی بعد که بارون گرفت و بچه گربه مدام میو میکرد ، احساس کردم شاید نمیتونه از درخت بیاد پایین به همسر گفتم برو ببین میتونی کمکش کنی ، رفت  و یکساعت بعد دیدم گربه به بغل اومد پشت واحد که بذار بیارمش تو ، بهش غذای مخصوص هم داده بود( توی ماشین داره ) . من قبول نکردم و ایشون رفت توی قیافه ، فکر کردم خوب شد یه پیرزن به کمک احتیاج نداشت ، والا!!!!


پ.ن: عنوان ، از شعر پروین اعتصامیه که تا ۴۸ ساعت بعد از اینکه نذاشتم گربه رو بیاره توی خونه از عذاب وجدان برای خودم میخوندم.