حالا درسته وبلاگ نویسی یه کار دلیه ، براش به کسی پول نمیدن ، کسی هم نمیتونه صاحبین وبلاگ رو مجبور به نوشتن کنه، ولی چرا شروع می کنید یه داستان رو نقل میکنید بعد وسطش میرید مثل ستاره هالی ۷۵ سال بعد میاید بقیه اش رو می نویسید ؟! انگار وسط حرف زدن با یکی بگی پاشم برم آشپزخونه چایی بریزم و بیام، بعدیادت بره یکی اونجا نشسته بری خونه تکونی کنی بعد از اون ور خسته بشی بری یه چرت هم بزنی و برگردی ، یاد سریال مهران مدیری افتادم .
وارد مغازه (سوپرمارکت) که شدم یه بچه با یه کوله پشتی همراهم شد و گفت : خاله گشنمه میشه برام بیسکویت بخری ،من: بله کدوم رو میخوای ، دوید سمت قفسه و بعد پشیمون شد ، رو کرد به منو و گفت : میشه چایی بردارم و یه بسته لوبیا(توی خیالم این بود که طفلک حتما به خونواده اش فکر میکنه ) گفتم : آره ، برداشت و تقریبا از مغازه جست زد بیرون ، به فروشنده گفتم من حساب میکنم.
برگشتم خونه به همسر گفتم ، گفت اشکالی نداره انشالله که برای خودش برداشته ولی معمولا اینها یا با این مغازه دار یا مغازه داری که توی محل خودشون هست ساخت و پاخت می کنند و اون جنسها رو یه کم ارزون تر می فروشند. (یه جوری شدم ولی به این فکر کردم اون بچه خودش هم معلول ِ یه علته و خودش تقصیری نداره).
چند روز بعد از پشت پنجره دیدمشون که چند تایی با کوله پشتی اومدن توی کوچمون و یکیشون با زور داشت یه بسته چایی رو جا میکرد توی کوله اش.
هر بار که رفتم توی خیابون این اکیپ توی خیابون بود و از آدمها ،خاله و عمو گویان یه چیزی مطالبه می کردن، یه بار یه آقایی گفت :من سر این خیابون ،توی چلوکبابی فلان هستم ، ساعت ۱۱ و نیم دو تا ماشین میاد اینها رو جمع میکنه و میبره ، تمام حس خوب انسان دوستیم یکباره رفت ،احساس میکردم یه گاگول به تمام معنام ، اینکه یه بچه رو آموزش دادن تا با جلب حس ترحم آدمها ، آدمها رو تیغ بزنن حس خیلی بدی بود.
چند روز پیش یه کارشناس توی تلویزیون گفته که بچه هایی که سر چهارراهها هستند چیزی حدود ۵۰ تا ۷۰ میلیون درآمد دارن ، واقعا اگر این پول مستقیم وارد زندگی این بچه ها میشد خیلی هم عالی بود ،مگه همه ما همین رو نمیخوایم که این بساط جمع بشه و بچه های کار دیگه محتاج نباشن چی از این بهتر؟! ولی واقعیت اینکه این پول به اون سرتیم(صاحب کارشون) میرسه و اون چیزی که نصیب این بچه ها میشه یه روح آزرده و یه خشم و تنفر نسبت به جامعه است .
من فکر میکنم در کنار والدین این بچه ها ، دولت و مسئولین مربوطه، ما شهروندان هم مقصریم ، بیست سال پیش رو با الان مقایسه کنید تعداد بچه های کار کم که نشده، خیلی خیلی زیاد شده، سر همه چهارراهها وایسادن به زور قد بعضی هاشون به سپر ماشین میرسه و این نتیجه کمک بی رویه من ِ نوعی برای سرپوش گذاشتن روی احساس لحظه ایم و به خیال خودم راحت کردن وجدانم هست. در واقع این پالسی که ما به سرتیم اونها میفرستیم ،اینکه هر چی کوچیکتر باشن با سواستفاده از احساس ما میتونن بهتر پول دربیارن ، نتیجه اینکه هر روز داره تعدادشون بیشتر و بیشتر میشه .بهشون یاد میدن دست کسی اگه از ماشین بیرونه ببوسن ، ماشین رو ببوسن و .... ، اونهایی که توی سن بلوغ هستن اگه شیشه رو پاک کنند و پول نداشته باشید بهتون فحش میدن و بد و بیراه میگن ، حقیقت اینکه این بچه ها از هر دو طرف وسیله شدند ، ما اشتباه کردیم . اگر از اول همدیگه رو تشویق به این حمایت دروغین نمیکردیم، اون سر تیم به جای اینکه یه جا بتمرکه و فقط از دور مراقب باشه (شروع کنید یه جا بچه ها رو جمع کنید مثلا براشون آب میوه ببرید میاد جلو)، خودشو و فک و فامیل همسن خودشو تکون میداد برن کارگری کنند.
، اینطوری این بچه ها بچگی میکردند ، شاید هم کمک ها درست میرسید به مستحقش.
افتاده بودم پشت یه بنزخیلی قشنگ و تمیز ، یه موتور از گذر بین بلوار پیچید جلوش، بهش راه داد، بوق هم نزد، تا زمانی که جلوی من میرفت هر ماشین خطرناکی که اومد سمتش بهش راه داد .فکر کردم اگه اون وانت که دور تا دورش خوردگی داره و صاحبش بی پروا رانندگی میکنه بهش بزنه باید ماشینش رو براش به عنوان خسارت بذاره و بره .
با دوستم صحبت می کردم از شخصی توی خونواده همسرش دلخور شده بود(تا حدی به حق) و گوشی رو برداشته بود با اون طرف دعوای لفظی کرده بودن و منجر شده بود به یه تنش خیلی خیلی بزرگ.
گاهی باید بنز بود ، صرفا وصرفا برای حفظ شان و جایگاه خودمون و اینکه آسیبی نبینیم بگذریم .به قول فریدون خان مشیری:
میگذرم از میان رهگذران مات
مینگرم در نگاه رهگذران کور
رفتیم کاشان ، توی گشت و گذار یه روز رفتیم 《خانه طباطبایی ها》،عاشقش شدم ، میون قدم زدن توی پنچ دری و این حیاط و اون حیاط و مطبخ و ...به این فکر کردم چه آدمهایی اینجا زندگی کردن و اومدن و رفتن ، دوست داشتم از یکی از اون درها که رد میشدم، به گذشته وارد میشدم (اینقدر توی بچگی ِما از این فیلم و سریالها نشون دادن که طرف از یه در مخفی و یه ساعت دیواری و ... میتونست توی زمان سفر کنه ، دچار جنون شدم
) که متاسفانه مقدور نشد.

یه جایی وایسادم و کل عمارت رو دیدم ، یه آن به این فکر کردم چطور صاحب این عمارت تونسته دل از این دنیا بکنه و این همه قشنگی رو بذاره و بره ، برای اولین بار فکر کردم کاش آدمها میتونستن چیزهایی که دوست دارن رو هم با خودشون ببرن ، خلاصه اش اینکه ما از کاشان برگشتیم ولی خانه طباطبایی ها از ما بر نگشت .

پ.ن: کاشان و ابیانه رو توی این فصل برید که خلوته، به حال فرصت بچرخید و از سکوووووتِ بی نظیر ابیانه نهایت لذت رو ببرید.

دیروز صبح که دیدم هوا نسبتا خوب و سالمه، رفتم سمت تجریش، از پل پارک وی که پیچیدم تو خیابون ولیعصر ، رفتم بیست سال پیش که این مسیر رو میرفتم برای دانشگاه ، میگم بیست سال، ولی انگار چند سال پیش بود، از یه جا به بعد اونقدر همه چیز تند میشه که آدم باور نمی کنه که این همه سال گذشته،اون وقتها سمت راست یه مغازه ای بود اسمش یکتا بود این دفعه نبود، سر فرشته تازه داشتن یه چیزی میساختن، سر پسیان یه تشک فروشی بود یه کتابفروشی، یه آژانس تاکسی، روبروی زعفرانیه ،شعبه بوف بود، (پاتوق ناهارخوریمون وقتی وقت کم بود)، اون ور خیابون شعبه چوب ارژن بود و .... من سرشار از جوونی بودم ، در منتهایِ سرخوشی ، فارغ از دنیا ،عمیقا بی غم ، عمیقا خوشحال ، عمیقا آسوده .
از این مغازه هایی که گفتم ،حالا دیگه هیچ کدوم نیست. تا چشم یاری میکرد،برج های سفید دیده میشه که ازدل باغها سردرآوردن و قد کشیدن.
من ، من یادم نمیاد کجا گم شدم ، نه عمیقا سرخوشم و نه عمیقا آسوده ، آلوده شدم به دنیا ، دیگه قلبم وقتی میرسم به تجریش لبریز از شعف نمیشه ، به جاش دلتنگ میشم، خودمون رو میبینم که میخندیم ، کلاس رو میپیچونیم و میریم قائم، بین دو تا کلاس میریم سینما آستارا، میریم باغ فردوس ، از کوچه پس کوچه ها دسته جمعی پیاده میایم سمت مقصود بیک ، میریم سردربند از لوازم تحریریه خودکار رنگی میخریم ، سر بالایی دربند رو خنده کنون میریم بالا، به درز دیوار هم می خندیم ،عمیقا سرخوش و عمیقا آسوده .
پ.ن: کاش میشد دنیا رو هر جا که خواستی با یه دکمه مثل عکس ثابت کرد و قاب گرفت.