صرفا پیشنهاد

اینو در ادامه پست قبلیم میذارم شاید به درد کسی خورد ، امسال یه کادوی خیلی متفاوت و جذاب برای تولدم گرفتم ، کارت اشتراک یکساله بینهایت  اپلیکیشن طاقچه . خیلی خوب بود ، حجم خوشحالیم از تفکری که پشت کادو بود اونقدر انعکاس داشت که برق خوشحالی رو توی نگاه اون عزیز دیدم . چند بار هم گفتم آخه چطور به ذهنتون رسید (الان فکر میکنم حرف خوبی نیست)

متاسفانه نمیدونم چطوری میشه تهیه اش کرد ولی فکر کردم شاید پیشنهادی باشه برای کسی که دنبال هدیه دادنه.

هله پوک

هان ای کسانیکه شنیدید 《 دندون اسب پیشکشی رو نمیشمرن》، اگه خوب دقت کنید میبینید طرف داشته اسب هدیه میداده ، حالا پیر هم باشه اسب ، اسبِ ، یه قدر و قیمتی داره ، فرض کن اسبه اینقدر پیر باشه دو روز بعد هم بمیره، باز دو روز یارو پز داده که اسب داشته . 


این  ضرب المثل معنیش این نیست که هر چی دم دستتون بود ببرید به مردم کادو بدید ، کادو به گردنتون که نیست ، یه شاخه گل ، توی این گرونی یه جفت جوراب ( یاد یه کسی افتادم که مادرشوهرش یه لنگه گوشواره مجردیش رو بهش کادو داده بود)، یه پلنر ، اینا خیلی کادوی خوبیه. لازم نیست بپرید توی اولین مغازه ، یه کادو بخرید، حتی  گرون به قول حامد بهداد حتی به غلط ، ببرید بدید طرف که نه بتونه خودش استفاده کنه ، نه قابل اهدا به کسی باشه ، نه در شانش باشه، بشه گذاشتش کنار سطل زباله . مورد داشتم یکی به من کادو داد گفت اگه دوستش نداشتی بده به کسی  یعنی طرف در این حد میخواست از سرش باز کنه  ، دین به گردنتون نیست به جان خودم ،اگه به کسی کادو ندید. فکر کنم با اون بنده خدا هم همین کارها رو کردن که هدیه رو وا نکرده پس فرستاد

دستهای آلوده

خیلی یهویی خواهر و برادرم قرار شد بیان خونمون برای تولدم ، برای اینکه استرس نگیرم ، به حرف همسر که داشت فوتبال قطر و اردن رو نگاه میکرد و میگفت فردا خودم میرم  خرید ،وقعی ننهادم و ساعت حدودای ۸ شب ، شال و کلاه کردم برم میوه بخرم  ، رسیدم دم میوه فروشی دیدم صندوقدار و صاحب مغازه و چند نفر دیگه رو به تلویزیون وایسادن  و سخت مشغول تماشای فوتبالن ، صاحب مغازه خیلی در بحر فوتبال بود وبی توجه به دور و بر، انگشتش ، آخ، انگشتش توی بینیش بود ، پام شل شد ، ولی فکر کردم  پشت صندوق که نیست ،میوه فروشی دیگه ای هم نیست، رفتم میوه ها رو برداشتم ،سلام علیک کنان میوه ها رو گذاشتم کنار صندوق ، آقایی که پشت دخل نشسته بود حساب کتاب کرد، یه عادتی دارم ، تک دست کارت رو نمیدم ، معمولا دو دست کارت رو  میگیرم سمت فروشنده ، این کار رو کردم ، صاحب مغازه از کنار آقای صندوقدار بلند شد، خواست احترام مضاعف بذاره ،بلند شد دونه دونه کیسه های میوه رو برام از دسته کیسه ها صاف کرد، داد دستم تمام مسیر برگشت  به دستهام فکر میکردم  و بی حسی انگشتهام، به اینکه چرا پد الکلم رو بعد از باز کردن در خونه انداختم توی سطل آشغال ، احترام نمیخوام یه کم بهداشت رو رعایت کنید خوب





چرخ برهم زنم ،ار غیر مرادم گردد

برنامه این بود که به راد خوش بگذره ولی من و همسر سر اینکه کجا پارک کنیم توافق نداشتیم ، رفت توی قیافه  ، بلیط خرید و تازه از تالار اول امده بودیم بیرون ، منطقِ قیافه درهمش رو درک نمی کردم ، خوشم نیومد ،( ما بی دعوا ، قهر میکنیم) سریع گفتم  :میخوای برگردیم ، گفت : آره با یه خودپسندی در ظاهر ، (ه) آره از دهنش کامل درنیومده بود، من جلوتر اومدم بیرون. قیافه راد غمگین بود ، هر کاری کردم تا ماشین نتونستم  بخندونمش، حتی وقتی از قصد پا رو شل کردم، اونقدر که همسر از ما جلو بیفته و پیشگویی کردم که نمیتونه جای پارک رو پیدا کنه و الان وایمیسته ما جلو بیفتیم وهمین شد و خودم غش غش خندیدم ، مطلقا نخندید. از توی آیینه نگاهش کردم که سرش رو کج کرده بود و بیرون رو نگاه میکرد ، فکر کردم قرار بود بهش خوش بگذره ، تا در خونه ساکت بودم ، دم در گفتم : ماشین رو نبر پارکینگ ! به راد هم گفتم پیاده نشو میخوایم بریم بگردیم ، همسر رفت بالا ، من نشستم پشت فرمون گفتم : کجا بریم خوشحالت میکنه ، گفت: فقط بریم :| 

توی ذهنم این بود که غذا و رستوران خوشحالش میکنه ، گفتم: دوست داری غذای جدید امتحان کنی؟  استقبال کرد، بردمش یه رستوران با غذاهای آسیای شرقی ، به پسر خاله اش هم زنگ زدم که بیاد ، کیفش کوک شد ، توی رستوران مودش عوض شد ، براشون تعریف کردم که سالهای اول ازدواجمون رفتیم مسافرت ، بی بحث ، قهر کردیم ، اون خوابید من تمام محتویات یخچال هتل رو خوردم  ، صبح بیدار نشد، من رفتم صبحونه خوردم ، بعد زنگ زدم به دوستم که توی اون شهر بود با هم رفتیم گشتیم ، برگشتم هتل ، دیدم باز خوابه ، رفتم رستوران هتل ،کامل ناهار خوردم ، عصر از رسپشن زنگ زدن به اتاقمون گفتن روی در زدید که اتاق نظافت لازم نداره ، خواستیم ببینیم مشکلی پیش اومده ؟! فکر کنم دیده بودن من تنها میرم و میام ، گفتن شاید این پسرِ رو کشته، واسه خودش خرم و خوشحال تکی همه جا میچرخه دیگه همسر با صورت سفید و رنگ پریده گفت: بیا بریم پایین یه چیزی بخوریم  ، 

غذا رو آوردن و پسر خاله اش بهش یاد داد چطور چاپستیک رو دستش بگیره و گفتن و خندیدن و یادش رفت .

آخر شب که داشتم کارهایی که انجام دادم رو مینوشتم کنارم نشسته بود، توی قسمت اولویت روز گفت: بنویس خوشحالی راد !

ما برون را بنگریم و قال را!!

توی کلینیک نشسته بودم ، یه خانومی وارد شد ، در غیاب منشی اومد روبروی من نشست ، بهش نگاه کردم ، با تمام ناواردیم، میتونستم حدس بزنم که همه جای صورتش رو عمل کرده ( مثل مایکل جکسون که یه جوری مصنوعی بود صورتش ) . امااااا اون چیزی که برام عجیب بود، اینکه برای اولین بار نمیتونستم سن  رو حدس بزنم، یعنی فکر میکردم از ۴۰ تا ۶۰ بهش میخوره  تا اینکه منشی اومد، بلند شد رفت سمتش و یهو یه صدایی به غایت کش دار و با لحن بچگونه گفت: دُسا  ج/ژون میشه از دُکتُ بِپُسی...... . تا قبلش بین ۴۰ تا ۶۰ بهش میخورد ، وقتی حرف زد دیدم گویا از چهار تا شصت  محتمله!!!!!