صبحهای جمعه بچگی ما، رادیو برنامه طنزی پخش میکرد که بیت بالا درش خونده میشد .
تقریبا در هفته دو تا سه بار صدای داد و بیداد ،ناشی از دعوای دو نفر بر سر پارک نادرست رو از کوچه میشنوم ، یه سری هنوز نمیدونند ماشین جامده و خاصیت انعطاف پذیری مثل بدن انسان رو نداره !حساب اون آدمهایی که تو پیاده رو، طوری رد میشن که انگار با مانع بتونی(jersey barrier ) مواجه شدی هم که جداست.مهم نیست که فقط جلوی در پارکینگ پارک نکنی وقتی عرض کوچه کم باشه،حساب چرخش و بیرون اومدن از پارکینگ هم باید کرد.(سعی کردم عکس بذارم نشد) وسط دعوا یه بار یکیشون گفت قبلا سوار الاغ میشدی؟ بعید میدونم ! چون الاغ هم مثل دوچرخه و درشکه یه فضایی برای چرخش میخواد ؛پس بدون این سه گزینه تردد میکرده .
تو پارکینگها هم هر شب به تعداد ماشینها اضافه میشه و بعضی همسایهها فکر میکنند ما گوریل انگوری هستیم ماشینمون رو میتونیم بزنیم زیر بغلمون یا از روش بیایم پایین و با نوک انگشت بلندش کنیم و بذاریم تو جای پارکش و احتیاجی به جلو و عقب کردنش نداریم.
فقط وقتی میبینند کسی رو به سختی میندازن میگن : ببخشید تو کوچه جای پارک نبود . نیست؟ چرا! ولی قطعا به امنیت پارکینگ نیست .
چند وقت پیش خانمی بلند تو کوچه فحش میداد طولانی و یه نفس ، جیغ میکشید، بد و بیراه میگفت که تو این گرونی چقدر عقدهای هستی و ..... حالا_ چند دقیقه_ پارک کردم، زنگ میزدی پلیس و باز یه چیزی در مورد گرونی گفت و باز عقده ای و.... نگاه کردم دیدم که رفت و کوچه آروم شد؛ بعد پنج دقیقه دوباره برگشت، خیلی خندهدار بود میرفت و ۵ دقیقه بعدش برمیگشت و دوباره همون حرفها رو تکرار میکرد ،سه بار این کار رو کرد ؛ داشت به آیین تبدیل میشد دو بار دیگه انجام میداد یه سری مرید پیدا میکرد
اون شعر عنوان مال قدیما بود، دمده شده! الان اون قدر همدیگه رو آزار میدیم باید خوند: چه توفیقی از این بهتر که خلقی را نگریانی!
پ.ن آبانتون خجسته، دنیا براتون بخواد 
سیمای نازنین پیشاپیش تولدت مبارک 

سلام
بعد از نه ماه مامان برگشت تهران و انگار دنیا ، مامانی نو برامون آورده .به برادر و خواهر گفتم :انگار ما دو تا مامان داریم ،مامانی که شماله مستقله و خوشحاله ، مامانی که اینجاست وابسته است و خوشحال نیست.
دوست داره خیلی اوقات اونجا باشم یعنی یه شماعیزاده درون دارم که میخونه هر چی ما میریم بیشتر و بیشتر مامانم دوست داره بمونم بیشتر و بیشتر.اینطوری که پیش میره، میبینم اون روز رو که تو یه بشقاب غذا میخوریم و دو تا نی کردیم تو یه نوشابه .
خلاصه در راستای این تغییرات یه شبهایی تو هفته میرم اونجا میمونم ، مامان برخلاف من اهل دیدن سریالهای ترکیه ای و کرهای و آشپزی روستاییه ،اون زمانها من، همینطوری که در جوار مامان هستم ،روی مبل دراز میکشم و تو یوتیوب ویدئوهایی که دوست دارم رو میبینم ،چند شب پیش یهو میون بالا و پایین کردن کانالها دیدم یه کارشناسی که معمولا درست تفسیر میکنه و اصولا متمرکز رو جهان عربه مهمون یه برنامه است ،گفتم؛ بذار اینجا باشه دوست دارم ببینم چی میگه ، صدا رو هم بلند کن ؛ گفت باشه .
به محض اینکه طرف شروع کرد بعد از سلام از حوثی ها حرف بزنه ، مامان گفت: این مغازه سر خیابون لوبیا تازه آورده .آروم که صحبت اون طرف رو هم بشنوم گفتم: بذار ببینم بعد در موردش حرف میزنیم ،سرش رو تکون داد و کمتر از دو دقیقه بعد گفت: اون روز گردو خریدم ،چه گردوهایی بود ، چه روغنی پس داد و....
خلاصه در پایان گفتگوی کارشناس فهمیدم حوثیها رفتن تو کوه و کمر لوبیا تازه پختن و عربستانی ها هم تو فرودگاهشون برای فردا فسنجون با گردوی آزادشهر!؟ درست کردن که خیلی روغن پس داده و احتمالا جوزف عون شام مهمونشونه.
دیروز هم یه کانالی داشت عارف رو نشون میداد ، قیافه اش رو خیلی محزون کرد و گفت : آخی ! خدا بیامرزدش ، حیف بود! نگاهش کردم و کمی فکر کردم و گفتم : آره ،صداش خیلی خوب بود ، خدا رحمتش کنه ، عاشقش بودی؟ چرا هیچوقت مثلا شاهرخ رو نمیگی؟! اون که خیلی جوونتر هم بود!گفت: کدوم بود؟
: شبیه داییه.
_: آهان ،خدا اون رو هم بیامرزه.
و بدین سان یاد وبلاگم افتادم و دلم تنگ شد.
پ.ن: اون روزی که وبلاگ رو بستم حالم خوب نبود نشد که توضیح بدم ، اگه حمل بر بی ادبی و بی توجهی و بی... و بی... شده ، تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که ازتون عذرخواهی کنم ، چون میزی نیست که پشتش نشسته باشم عذرخواهی کردن آسونه ،عذر میخوام
پ.ن: عنوان جزء پلی لیست اهنگهاییه که این چند وقت زیاد گوش میدم و حالم خوش میشه و البته که میدونید مال شاهرخه.
روال این بود که پنجشنبه شب ها، جمع شیم خونه بابا اینا ،بعد صحبتها گل مینداخت و تایم نشستنمون طولانی میشد ، یه بار از ساعت دوازده شب گذشته بود ، دیدیم مامان و بابا همون طوری که نشستن تو شلوغی ، خوابشون برده ، همسر خواهر گفتن : صاحبخونه مهمونی رو گذاشته رو اتوپایلوت ! 
اردیبهشت وسایل خونه شروع به اعتصاب کرده بودن هر روز یکیشون خراب میشد، در حدی بود که روزی که تلویزیون یه بوی سوختگی داد و سیاه شد واکنشم فقط خنده بود. این بین ، بیخیال تعمیر ماشین ظرفشویی شدیم و رفتیم برای خرید خیابون امین حضور ، پر از جنسهای دوو ایرانی و بوش ! سامسونگ و ال جی در مقام بعدی ، هنوز مغازهها تابلوهایی دارن با عنوان نمایندگی سامسونگ ، نمایندگی ال جی و ... و ضمانت نامههایی با اسم شرکتهای جدید . همه اونهایی که اونجان میدونند چه جنس نامرغوبی میخرن و چه پول کلونی میدن، اما چاره چیه؟ چشم خویش بسته ام کز تو خورم فریب را ! موجودی بازار هم ایناست که وقتی میخوان تعریف کنند میگن《 کولبر نیاورده با لنج آوردن!》میخری فکر میکنی تموم شده ولی زهی خیال باطل، باید تماس بگیری با نمایندگی و نمایندگی که هیچ چیزش رایگان نیست ، علاوه بر اون کاسبی جدیدی به اسم فیلتر آب که ۶ ماه یه بار باید عوض شه و ترانس اضافی هم اضافه شده؛ به آقایی که متصدی بود ، گفتم اگه نصب رایگان نیست منو قانع کنید چرا نباید به تعمیرکار شخصی که میشناسم زنگ بزنم ، هیچی نداشت برای گفتن ، جملات بی معنی و دفاعیات چرت که حتی منم
شارلاتینسم رو میتونستم تشخیص بدم.درستش اینه : زمانی که شرکتهای اصلی میان داخل یه کشور نمایندگی میزنند برای فروش با هم رقابت میکنند مثلا میگن نصب رایگان ، تا دو سال گارانتی و ... وقتی شرکتی وجود نداره ،طبیعتا رقابت هم معنی نمیده ، چون به افزایش فروش فکر نمیشه .
مادر دوست راد ازم پرسید:از کارگاهی که راد رو ثبت نام کردی راضی هستید؟ گفتم بله ، پرسید چند وقته میره ؟ گفتم سه سال . گفت : چقدر طول میکشه ؟!! توجه کردی؟ کلاسهاشون ته نداره.
نه! راستش بهش فکر نکرده بودم، چون در کنار کلاس اصلی ملزم بود که بره و نتیجه هم اکی بود ، در حالی که اون خانم دو بچه داره، براش هزینه مهمتره طبیعی بود که فکر کنه و من رو هم به فکر انداخت.
دکتر هم که رفتم همین اتفاق افتاد و از حوصلهام خارجه جریان رو تعریف کنم ، فقط از اون روز صدای یه دختر خانم جوون که چند وقت پیش کنارم نشست و پرسید چند ساله که میای ؟ من شنیدم دکتر خوبیه ولی آدم رو ول نمیکنه و هی میبره و میاره از ذهنم پاک نمیشه.
و مشاغل دیگه .....
صبح به صبح که بیدار میشیم ، همگیمون _حتی همونهایی که بالا بهشون اشاره کردم _شبیه بازیکن توپ به دست در زمین راگبی هستیم و مشاغلی که باهاشون در ارتباطیم از سوپر و میوه فروش بگیر تا مدرسه و غیره ، همانند بازیکنان حریف به هر نحوی تنه میزنند تا توپ رو از دستت دربیارن ، توپی که تو دستته چیه؟ حقوق و درآمدت .
وزارت خونهها و ناظرین کجان؟ گذاشتن رو اتوپایلوت !
مادربزرگم از کسی دلش گرفته بود، مامانم شنید که آخر نمازش گفته بود: الهی که همه عمر بدویی و هیچ وقت نرسی! زندگی بشر اجتماعیه و همه به هم کارمون میفته و طبیعیه که مشاغل با آدمها و برای آدمها و در خدمت به آدمها باشه و این طوری چرخه شکل میگیره ؛اما میگم کاش آدمی که کارش به ما افتاده انشالله اون قدر دلگیر نشه که بگه همه عمر بدویی و باز نرسی!
پ.ن: موضوع نقد پزشک یا آموزشگاه یا فروشنده یا امثالهم نیست؛ نقد وضعیتیه که در اون مصرفکننده یا مراجعهکننده نمیتونه بفهمه کجا خدمت دریافت میکنه و کجا صرفاً به منبع درآمد تبدیل شده .
بعدا نوشت: متاسفانه تا جنگ به بیخ گوش آدم نرسه ،آدم متوجهاش نمیشه ، مثل اینکه دیشب جنوب ایران رو زدن ، جنوبیها امیدوارم سلامت بمونید 
تو YouTube ، ویدئویی از خوشحالی تیم نروژ دیدم که 《هالند》 لیدر خوشحالی دسته جمعیه و فردوسی پور میگه : کلا آدم باید به این نروژیها حسودی کنه ، خیللی شادن! خیییلی بیمشکل هستند، خیلی کیف میکنند و.....
اشک تو چشمهام حلقه زد .
و امروز یه ویدئو دیگه در ستایش رونالدو دیدم با صدای فردوسیپور و تشکر برای اینکه لحظه های جذاب و دیدنی خلق کرده بازم اشک تو چشمم نشست .
اولین واکنش هیچی ولی دومی چون منطقی براش پیدا نمیکردم ،باعث شد به فکر بیفتم :حالا درسته فردوسیپور مجری باهوش و تواناییه و رسانه و مخاطب رو خوب میشناسه ولی بهتره یه آزمایش خون بدم احتمالا یه چیزی پایینه 
چند روز پیش رفتیم خرید ، من هنوز یه سری احتیاطها از زمان کرونا روم مونده ،مثلا در آسانسور، در خونه ، در مغازه رو با دستمال کاغذی باز میکنم ، دست به میوه و خریدها بیرون بزنم دستم رو به سر و صورتم نمیمالم. الکل همچنان تو کیفمه. بعد از خرید میوه، رفتیم تو یه مغازه که متعلق به همسایمونه ؛ یه خاطرهای از پدرشون که به رحمت خدا رفتن،گفتن و بعد بغض کردن و چشمهاشون اشکی شد ، منم حالت متاثر به قیافهام گرفتم ولی فکر کنم خیلی زیاد بود؛ ایشون دستمال کاغذی رو برداشت خودش اشکش رو پاک کرد ، بعد جعبه رو به سمت من گرفت و گفت :ببخشید شما رو هم ناراحت کردم، من گریه نکرده بودم ولی تو رودربایستی با همون انگشتهایی که چون قبلش کلی میوه جدا کرده بودم ، رو هوا بود یه دستمال برداشتم ؛ صحنه از اینجا خنده دار بود چون اون آقا حداقل حالتش این شکلی بود که انتظار داره، دستمال رو بمالم به چشمم و منو نگاه میکرد ، منم سرم رو انداختم پایین . گفت: ببخشید اشک شما رو هم درآوردم ! بله! بنده به خاطر دل اون بزرگوار دستمال رو از طرف تمیزش فقط کمی به چشمم نزدیک کردم که معطل من نمونه و حساب کنه ما بتونیم بیایم بیرون.
راد کنارم بود، بعدا گفت اونجا که کلنکس رو الکی بردی سمت چشمهات خیلی خندهدار بود.
زمان کرونا ، یه جهان منتظر نشسته بود که به شرایط عادی برگردیم، خلاصه هم شد؛بعضی کشورها با استقبال خود مردم ،بعضی با تهدید بعضی با تشویق واکسیناسیون رو انجام دادن ، موج ها گذر کرد و تموم شد؛اما برای کی؟ برای همه مردم منهای اونهایی که عزیزشون رو در اثر کرونا از دست دادن . منظورم این نیست که جهان برای اونها متوقف شده ، کرونا برای اونها یه نقطه نبود که ازش گذر کنند و تمام. رنجی رو از قِبَلش متحمل شدن که در ادامه زندگی هم باهاشون موند.
همه اتفاقات و حوادث و رنجهای دنیا هم همینطوره ، فقط هر کدوم ما بر اساس تفکراتمون نسبت به یکی از این حوادث واکنش بیشتری داشتیم ، یکی دی ماه فرو ریخت ، یکی اسفند ، یا اصلا دورتر یکی وقتی فُردو رو زدن و باز هم دورتر سال ۴۰۱ و باز هم دورتر شاید .... . این اتفاقات میگذره برای همه ما و روزمرگی ،خلاصه جایی ما رو میبلعه و تنها برای کسانی نمیگذره که مستقیما جزئی از اون اتفاق بودن ، نمیدونم شاید این فراموشکاری جز اپشنهای آفرینش انسانه تا بتونه تاب بیاره . روزی تو برنامهای از پولاد کیمیایی پرسیدن که : ایراد ما ایرانیها چیه؟ گفت: اینکه حافظه تاریخی نداریم . من با توجه به تاریخ به یقین میگم این نقص ( اگه بشه نقص نامیدش) صرفا متعلق به ما نیست و همه جهان دچاره بهش. چه میشه کرد تا بوده همین بوده و همین خواهدبود.
یه سری جملات قشنگه ، دلگرم کننده است ولی واقعی نیست ، مرهم موقتی یه زخمه احتمالا ؛ مثل 《سن فقط یه عدده》 ، 《پول چرک کف دسته 》 و 《نه فراموش میکنیم ، نه میبخشیم 》.
پ.ن: دلخوری خوندن متنی همین حوالی باعث نوشتن این پست شد ، سعی کردم بدون سوگیری بنویسم و چقدر سخت بود.