خلق را تقلیدشان، برباد داد!


اونهایی که ماهیگیری با قلاب رو دیدن، میدونند که  تفریحیه که صبر ایوب لازم داره ، زمان طولانی باید بشینی که آیا یه ماهی چشمش به طعمه سر قلاب بیفته یا نه ، تازه وقتی سر قلاب تکون میخوره آروم آروم  چرخ رو میگردونی و نخ جمع میشه بعد میبینی یه ماهی اندازه ماهی گلی های سفره هفت سین بهش چسبیده :| برای من  که جذاب نیست ، اما یکی از بستگان که علاقمند بود تعریف میکرد که وقتی رفته بود ماهیگیری، وقتی  که خیلی طول کشید، اولین نفری که تونست ماهی بگیره ، بقیه از سر جاشون بلند  شدن  و رفتن  کنار اون آدمی که ماهی گرفته ،قلابهاشون رو دقیقا انداختن همونجا که اون قلابش بوده  ، لابد فکر کردن ماهی ها اونجا وعده دارن

یادم نمیاد چند ساله اینستا توی ایران استفاده میشه ! واقعا برای اونهایی که کسب و کار داشتن و یا هنر و علم و فنی برای آموزش بستر خوبی فراهم کرده، در کنار اینا یه سری ها  دوربین گذاشتن از خودشون و خونه و زندگی و .... هم پست درست کردن و دیده شد و اتفاقا  به نون و نوایی هم رسیدن خدا رو شکر . گفتم که گاهی صفحه یه پسری رو میبینم که اسمش راوک  (آنتی بلاگرز ).از صفحه اون متوجه شدم  روز به روز تعداد کسایی که با  روزمرگیهاشون  صفحه درست میکنند بیشتر میشه ، شبیه به اون قلابی که یه ماهی رو به دام انداخته ، حالا بقیه هم  دقیقا میخوان از همون نقطه ماهی بگیرن ،طرف واقعا پتانسیل خودش رو در نظر نمیگیره  فقط اون ماهی( پول) رو میخواد  می ترسم ! فردا بیدار شم ببینم مامان منم صفحه درست کرده از دورهمیهاش !!

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


یکی از دوستهام ،آخرهای فروردین بهم زنگ زد  ، گفت: این چند وقته هر جا رفتم که چغاله بادوم میفروختن ، یادت افتادم ( عزیزترین میوه برای منه).

معمولا کسی بخواد خوشحالم کنه اگه خونشون دعوت باشم برام لوبیا پلو درست می کنه . یعنی به کرات شنیدم که به خاطر الف این غذا رو درست کردیم ، در حدی که همسر گفت: همه دوست و فامیلتون  میدونن که تو لوبیا پلو دوست داری؟!!!!!

قدیما که اهل فوتبال بودم ، حجازی رو خیلی دوست داشتم ، چند سال پیش یکی از بچه های مدرسه اومد توی جمعمون( ما تقریبا ۱۵ ۱۶ نفرمون با هم در ارتباطیم ، از بقیه هم با خبریم ) ، به من که رسید گفت: اسمت یادم نیست ولی تو همونی که حجازی رو  دوست داشت و استقلالی بود:).


خودم وقتی حافظ میخونم، یاد اون دوستم میفتم که  دیگه با هم رفاقتی نداریم  ، یعنی  چه اون آدم باشه چه نباشه تا دنیا دنیاست حافظ خوندن منو یاد اون میندازه  همینطور آش رشته خوردن زیر بارون!  . نارنج با پوست پفکی منو میبره به خونه عموم ! سوشی خواهرزاده ام رو یادم میاره ، یه سری تکه کلامها و یه عطر خاص برادرم رو یادم میاره  و....


انگار ما تو زمان بودنمون برای وقتی که نیستیم ( نه لزوما مرگ) یه سری رد و امضا از خودمون میذاریم  که آدمها با دیدنش یاد ما میفتن . 





ز جان خوشتر چه باشد؟ آن تو باشی.


صبح با راد یه بازی کردیم که در مورد هر کسی با کمترین زمان ممکن  فکر کنیم  و پنج خصوصیت ‌که با اسم اون آدم،  توی ذهنمون میاد رو بگیم به شرط اینکه به منفی و مثبت بودنش فکر نکنیم . 

راد در موردم گفت: مهربون( خوب مامانشم طبیعیه) ، کنترل گر ، باهات به آدم خوش میگذره ، زیاد حرص میخوری و پنجمی  رو فکر کرد و چیزی یادش نیومد . 

همسر از خرید  وسط گفتن خصوصیات مربوط به مامانم برگشت ، بهش گفتم مدل بازی رو . منو راد وقتی نبود  در  مورد خودش حرف زده بودیم و بهش گفتیم  ، که غیبتش نباشه:))

گفتم : حالا تو بگو : همسر گفت : ضابطه مند ، کنترل گر ( چه اشخاص چه دنیا) ، مهربون نسبت به کسایی که دوستشون داری  ، خاطره باز و حافظه خیلی خوب.


همه دنیا یه طرف، اون یه خصوصیت که راد بهم گفت : باهات به آدم خوش میگذره،  اسمش نمیدونم چیه ! یه طرف .

 من از این دنیا چی میخوام? یه جعبه مداد رنگی!

تمام خصوصیت بد رو دایورت کردم ، با این یه خصوصیت جشن گرفتم .شاید هم بازی مغزمه داره بهم حال میده 


پ.ن: توی این مدل قرار  نیست آدمها اتفاق نظر داشته باشند ، یعنی در واقع هر کسی از ظن خود شد یار منه!


هر که را باشد طمع، الکن شود با طمع کی چشم و دل روشن شود!


از یک سالگیِ راد یه جای مشخصی براش لباس میخرم ، فروشنده هم یه آقای بسیار خوش برخورد و مردم داریه ، پیش بقیه مغازه دارهای پاساژ هم احترام داره، رفته بودم لباس بخرم ، لباس ها رو آورده بود و من داشتم انتخاب میکردم ، در مغازه باز شد ، یه آقای بلند و خوش قد و بالا   تو آستانه در وایساد و به فروشنده گفت : داش علی ، من از پیش  فلانی میام، ولی میگم کاش اسم نمیاوردی! ( فهمیدم از کاسبهای همون پاساژِ)

فروشنده خیلی ریلکس تکیه داد به قفسه و گفت : به من گفتن بیا فیلم دوربین  رو ببین ، ببین میشناسی؟ من رفتم دیدم خانم شماست که  داره جنس برمیداره ! 

سکوتتتتتتتتت محض  ، حتی نمیتونستم سرم رو برگردونم حالِ پسر رو ببینم  ، رفته بودم تو لباسه ، کم  مونده بود سرم رو بکنم توی آستین لباس .شرم حضور داشتم . 

پسره گفت: ببخشید ، خیلی آقایی و رفت . 

سریعتر از همیشه خرید کردم و اومدم بیرون، تو راه به این فکر میکردم پسره چقدر بدبخته !


یه پسری تو you tube  فیلمهای سرقت میذاره ، شوکه میشید وقتی میبینید چه کسایی دزدی میکنند و چه چیزهایی میدزدند ، اسمش تونی رادِ البته بهترِ با صدای پایین گوش بدید چون خیلی فحش میده ، ما هم که همگی با ادددب


جوونی هم بهاری بود و بگذشت


چند روز پیش  صبح یه نوسان برق داشتیم و غروب قطعی برق ، نتیجه اش اینکه فریزر دچار شوک شد و به تعمیرکار زنگ زدیم ، اومد و خوب  گویا مرسوم نیست که دستهاشون رو بشورن ، قفسه ها رو هم گفتم اجازه بدید خارج کنم ، فکر کرد دارم تعارف میکنم ، خودش تند تند خارج  کرد ، فیلترم گفتم عوض کنه، نتیجه اینکه کف آشپزخونه کثیف شد . راد باید می رفت کلاس زبان ، بهم گفت : مامان میخوای من بمونم و کمکت کنم ؟! گفتم :نه ، بابا هست. اون رفت ،  کف آشپز خونه رو شستم بعد همسر قفسه ها رو شست ، من وسایل توی یخچال  و دور تا دور یخچال رو ضدغفونی کردم  و کار تموم شد . به همسر گفتم ، همین که این بچه توجه داره و حواسش هست  خدا رو شاکرم  ، یاد خودم افتادم و یه خاطره تعریف کردم ...

دانشجو بودم ، یه روز خونه تنها بودم ، خانم همسایه در زد گفت : مامان هست؟ گفتم : نه ، گفت : یه تعمیرکار آوردیم برای یخچالمون کارش خوبه ، یادم اومد مامانت گفته بود لاستیک دور فریزرتون مشکل پیدا کرده گفتم مال شما رو هم ببینه( بیست ، بیست و دو سال پیش اکثر خونه های کوچمون ویلایی بودند و همسایه ها سالها کنار هم زندگی میکردند و با هم مراوده و رفت و آمد داشتند، شبیه به خونواده)  حالا بعدا به مامانت تلفنش رو میدم و رفت . من برگشتم تو خونه ، رفتم توی آشپزخونه ببینم کجای فریزر مشکل داره ، دیدم فریزرمون عوض شده :|  ، یعنی اون قدر پرت بودم و غرقِ خودم بودم و سرم به دنیای خودم  گرم بود که نفهمیدم مامان اینا فریزر جدید خریدن . مامان که از بیرون اومد گفتم : کی فریزر رو عوض کردید؟!!!! فهمیدم چند ماه ِ خریدن 

به همسر گفتم طفلک به من نرفته ، من مرغ باغ ملکوت بودم‌